-
شرح یک کلاهبرداری - خلاصه ۱
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 18:40
این سایت یک کلاهبردار است /www.lilypadglobal.com/ lilypad lilypadglobal لی لی پد گلوبال لی لی پد به تفصیل شرح خواهم داد که چطور کلاهبرداری میکنند اما اینجا مینویسم تا اگر کسی مثل من دارد دنبال منبعی میگردد که بداند این سایت قابل اعتماد هست یا نه، امیدوارم اینجا را پیدا کند و از دست رفتن سرمایه اش جلوگیری کند اتفاقی...
-
طعم تلخ بازنده بودن _ مخمصه ۲
چهارشنبه 30 آبانماه سال 1403 00:17
فردا صبح ساعت ده بلاخره معلوم میشود که من بازنده ی بزرگ هستم و یا یک برنده ی خوش شانس. از همین ساعت اعلام میکنم که واقعیت این است که خیلی احتمال دارد که سرمایه ی بزرگی را به باد داده باشم اما واقعیت این است که به پهنای بزرگترین آزاد راه های دنیا، کش آمدم و قلبم قدر سنگین تر ناقوس های جهان تند و تند و سنگین کوبیده است،...
-
همسایه طبقه بالا
یکشنبه 20 آبانماه سال 1403 23:46
دختر همسایه ی طبقه بالایی از کانادا آمده، مثل شعله ای که در آتشدان (میخواستم بنویسم مجوز ترسیدم به مشقت نویسی محکوم شوم) افتاده باشد، زندگی و نور و حرارت در خانه شان جریان پیدا کرده است. هرشب صدای رقص و بشکن و آواز می آید و صدای خنده بالاست… سالها در این خانه زن مسن همراه پرستارش زندگی می کردند و حالا قدر همه ی روزهای...
-
مخمصه
شنبه 7 مهرماه سال 1403 22:50
خود را در چونان مخمصه ای گرفتار کرده ام که هیچ خیالش را نمی کردم، مبلغ نه چندان کمی که تمام پس انداز و پست دستی و مایه ی خیال جمعی ام در بانک داشتم را گذاشتم سرچیزی شبیه یک بازی، چیزی شبیه یک گردونه که اگر منفی بیفتد هیچ چیز باقی نخواهد ماند و من با ضرری به غایت عظیم باقی خواهم ماند. میدانی، دلم کار کردن. مبخواهد، دلم...
-
دلم میخواست مادرم پسرک را می دید
چهارشنبه 21 شهریورماه سال 1403 14:25
پولو دم کرده ام و منتظرم تا نهار بخورم، دیشب خورشت بامیه پخته ام، با گوشت چرخ کرده و لپه، ترکیبی که تا حالا امتحانش نکرده ام اما به نظر چیز بدی از آب در نیامده است. امروز چهارشنبه است و ما، منظور من و سام هستینم، چهارشنبه ها می رویم باشگاه و با هم ورزش می کنیم، در واقع اوقات مان را این طوری سپری میکنیم و وقتی به خانه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 شهریورماه سال 1403 00:08
به طرز عجیبی خرفت شده ام، خرفت به معنی الکی شاد و لاقید. تمام برنامه های زندگی ام را بر اساس شادی و رضایت پسرک تنظیم میکنم و خیج چیز به اندره ی رضایت او برایم ارزنده نیست. پسرک هر روز بزرگتر میشود و هر روز عقل رس تر و عجیب تر و آدم تر میشود، فعلا در اوج روزهای سخت هستیم ، روزهایی که او کم کم دارد می فهمد که...
-
ولاگ
سهشنبه 29 خردادماه سال 1403 01:43
مدت زیادی از وقتی که عاشق ولاگ شده بودم می گذشت، تقریبا پنج ماه پیش در هشت ماهگی پسرگ اولین ولاگ م را ضبط کرده بودم و دیشب پریشب ها همین طوز یکهویی ولاگ را در یوتیوب آپلودکردم. خوب، در فضای یوتویوب همه ویدیو ها ادیت میخورد و جلد داردو فولان و بهمان اما من هیچ با تاکید رو چچچچچ هیچ، ادیتی نکرده و ویدیو را همین طور که...
-
گرما زده از راه می رسد
پنجشنبه 24 خردادماه سال 1403 22:22
کل هفته را منتظر اخر هفته هستم تا یار خانه باشد و با توسل به حضورش در خانه به اموراتی رسیدگی کنم که در کل هفته امکان انجام هیچ کدام مقدور نمی شود، لذا امروز پنج شنبه بود و انتظار داشتم در راستای توقعاتم پیش برود که متاسفانه ماوقع زاویه ی شدیدی با تصوراتم پیدا کرد. یار دنبال کاری رفت و تا برگشت روز به پایان رسیده بود و...
-
اون روز ک بابا مسابقه ریس داشت
جمعه 11 خردادماه سال 1403 19:24
بعضی وقت ها انگار وقتی شنونده ی چیزی هستی و حس خاصی را در گوینده میخوانی و تشخیص میدهی ، به زودی در معرض آسیب همان ماجرا قرار می گیری عجیب است اما بارها این اتفاق برایم افناده، مثلا دیروز در یک جمع نشسته بودم و کسی داشت می کفت که چی؟ میگفت که خیلی وقت ها به که چی رسیده! بعد از بچه دار شدن حتا. حالا شیرینی هایش هم خوب...
-
دریغ از پارسال
یکشنبه 26 فروردینماه سال 1403 22:21
داشتم فکر می کردم زندگی در این مملکت چقدر عجیب است وقتی تصمیم گرفتیم بجه دار بشویم تورم در حال افزایش بود و هر روز دلار بالا تر می رفت ۱۴۰۱ باردار ک شدم ماجرای مهسا امینی و زن زندگی آزادی شروع شد و بچه ک ب دنیا آمد ماجرای اعدام ها و …۱۴۰۲ با خودم فکر میکردم اگر بارداری را تا آلان عقب انداخته بودم با فکر جنگ چه کی کردم...
-
نرمش قهرمانانه
دوشنبه 16 بهمنماه سال 1402 10:56
یک جایی بین مادری که میخواهد فرزندش را حمایت کند تا به خوبی بار بیاید و بالنده شود و بین زنی که میخواهد زندگی کند و جریان زندگی اش را ادامه بدهد یک دره ی عمیق هست که فقط نرم تنانه و گشتی گیرانه با یک نرمش قهرمانانه می توان از پسش برآمد (چه جمله بندی مضحکی شد) جایی بین زنی که میخواهد مادر خوبی باشد و از هیچ چیز برای...
-
همچنان بی خوابی
دوشنبه 4 دیماه سال 1402 19:53
پوستم کنده شده و از بی خوابی نازک شده ام، روانم مشوش میشود و ناتوانم از آرام کردن شرایطی که گویا در آن همه چیز عادی است غیر از تحملش. بچه دارد دندان در می آورد و بد قلق شده است. دو تا دانه ی برنج کوچولو روی لثه هایش سبز شده وشیرین تر از قبل می خندد و لخند می زند.هربار با دیدن مروارید های سفید کوچولویش دلم می رود که...
-
شهد شکر
شنبه 18 آذرماه سال 1402 01:03
تو اینستا نمیشه نوشت احه این چیزارو، یا فرض می گیرن داری پز می دی، یا نمیفهمن چی می گی و یا اون درصد کنی که حسی رو که به کلمه تبدیل کردی و نوشتی رو بک می دن غالبا از همین فضای وبلاگی هستن والا که همه شون ! شیرینک داره هفت ماهه میشه و ده یازده روز دیگه هفتش رو پر میکنه و چقدر ک شیرین شده، قند و عسل اصلا فکرش رو بکنید...
-
ستاره ی شب های تاریک
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1402 06:53
قطعا وجود پسرک از جنس معجزه است، بی اندازه شیرین و بی اندازه ارامش بخش است، حضورش و همراهی اش مرا از شادی و خوشبختی سرشار میکند چنان که میتوانم در برابر تمام ناملایمات دنیا تاب بیاورم. حصوزش آنقدر شیرین است که میتوانم با دل گرمی او سکوت کنم و تاب بیاورم. غش غش میخندد و سه ماه و نیمه شده است. هر شب می رویم پیاده روی و...
-
چرا دلم سفر نمیخواهد
دوشنبه 6 شهریورماه سال 1402 13:49
من نمی دانم چه مرگم شده است اما می فهمم که یک دردی دارم، شبیه کسی که زبان الکنی داشته باشد و نتواند دردش را بگوید شده ام، نگاه می کنم از دست این و آن که شرایط یا حال مشابهی با من دارند و دو کلمه از وصف حالشان را میگویند دنبال خطوط گم شده ی درد خود می گردم. یک جا خواندم کسی نوشته بود هویت شخصی زنی که پا به بیمارستان می...
-
امان از وقتی پلک می زند
دوشنبه 22 خردادماه سال 1402 23:31
گاهی از خواب که بیدار می شوم و او را می بینم که کنارم، در آغوشم خوابیده و با چشم های سیاهش نگاهم میکند، نفسم بند می آید او کودک من است با خودم تکرار میکنم و هربار باورم نمی شود و میگویم او پسر من است بچه ی من پاره ی تن من، تکرار خود من، پسر من، فرزندم عطر امنیت و آرامش میدهد و چشم هایش خود خود معجزه است سرش را می...
-
زاده اردیبهشت
سهشنبه 2 خردادماه سال 1402 11:04
ما به دنیا اومدیم +
-
پا به ماه
سهشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1402 23:26
تنفس سخت میشود، مخصوصا وقتی دراز میکشم حس میکنم بار سنگینی روی سینه ام است و دم و بازدم کار سختی شده و انگار به میزان کافی هم هوا وارد ریه هایم نمیشود و کم می آید و باید تند تر و سنگین تر نفس بکشم سیاتیک م پیوسته دردناک است، اولش فکر میکردم به نرمش های کلاس بارداری مربوط است و حل میشود، اما بعدا که برای دکترم شرح دادم...
-
خرچنگ
چهارشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1402 16:15
از صبح که نه، از کلاس یوگای دیروز سیاتیکم گرفته و شبیه یک خرچنگ، کج کج تردد میکنم، خیلی تیپیکال مادرهای پابه ماه دستم را در گودی کمر میگذارم و با قدم های کوچک و البته کج پیش می روم و همه اموراتم سخت شده اند. جارو زدن، طی کشیدن، حتا حمام رفتن و البته خوابیدن، دستشویی رفتن، سرپا ماندن و غذا پختن. شک ندارم این محدودیت ها...
-
هفته سی و هشت
پنجشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1402 12:01
دکترم میگفت از هفته سی و هشت باید منتظر آمدنش باشی، گفت بچه ها از پایان سی و هفت کامل و اصطلاحا پخته و رسیده هستند و مثل میوه رسیده میشود چیدشان. حقیقت قبل از تماس و لمس زایمان در شرایط کنونی حس میکردم دلم میخواهد بچه به صورت طبیعی به دنیا بیاید و من هم بنیه و توانش را دارم اما از شما چه پنهان که در گروه کلاس یوگای...
-
ماهی کوچولو
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1402 08:33
گاهی تو دلم می چرخی و مثل همزن که یک جریان گرد و دوار ایجاد میکند، جریانی در حال چرخس را زیر پوستم لمس میکنم که زنده و در حرکت است. گاهی یک وری میشوی و همه حجم کوچولوی بودنت را می اندازی یک ور شکمم و تماشایت میکنم که انگار قرینه گی و تراز شکم را پاک به هم ریخته ای و یک عضوی شاید شبیه پا که قلمبه تر شده و از روی پوست و...
-
ماه نهم
شنبه 26 فروردینماه سال 1402 23:42
داشتم حساب کتاب میکردم که چطور مهمانی بگیرم و بی بی شاور بازی راه بیندازم و چطور و چگونه و فولان که درست در همان لحظه شنیدم خاله ی یار پیشنهاد داده برایم مهمانی جشن پاگشا را بگیرد یا بی بی شاور؟ میخواستم بروم روی پشت بام وکله ام را مثل گرگ های استوایی هوا کنم و زوزه بکشم از شادی گفتم البته که دلم مهمانی بی بی شاور...
-
هفته سی و پنجم
جمعه 25 فروردینماه سال 1402 14:50
میگه دیدی تا حالا آدم ماشین جدید که می خره هنوز ابعادش دستش نیومده و نمی دونه چقدر جا میگیره؟ میگم آره میگه تو هم همون شکلی ای، هنوز نمی دونی از کجاها می تونی رد شی و شکمت چقدر جا لازم داره!
-
احترام مضاعف
یکشنبه 20 فروردینماه سال 1402 17:25
(اخطار) اسپویل شدن داستان سریال Yellowstone /آخر سریال دیگه آدم به خودش میگه آخه چه اصراریه به حفظ این زمین با این همه ضرر وقتی قراره ضرر کنی؟ ماجرای سریال یک خانواده ی آمریکایی (خانواده داتون) ساکن در یک مزرعه بزرگ به نام یلواستون است که نسل ها در آن سکونت داشته اند و با چنگ و دندان این مزرعه را حفظ کرده اند. در فصل...
-
۱۶ سال گذشت
شنبه 19 فروردینماه سال 1402 17:15
دیروز سالگرد مامان بود، شانزدهمین سالگرد و من کلی برنامه داشتم که حلوای هویج درست کنم و از این کاغذهای کوچولو هم خریده بودم و برای تزیین ش هم خلال بادام گذاشته بودم و ظرف شیشه ای که تو آن بچینمشان اما … اما یادم رفت. وقتی خواهرم گفت که برای مامان شکلات و خرما گرفته و برای افطاری همکارانش گذاشته آه از نهادم بلند شد که...
-
هفته سی و سوم
سهشنبه 15 فروردینماه سال 1402 18:17
مفاصل و استخوان های لگنم دردناک شده است، امروز مامای همراه یوگا در مرکزی که برای ورزش میروم توضیح می داد که تصور کنید درون یک کیسه ی پلاستیکی یک پرتقال انداخته اید و راه تان را می روید، چقدر ممکن است این پرتقال به کیسه فشار بیاورد؟ دقیقا هیچی! حالا جای پرتقال را با یک هندوانه عوض کنید، هندوانه ی بزرگ و آبداری که چند...
-
عاشق زندگی است!
چهارشنبه 9 فروردینماه سال 1402 18:50
زن بیچاره دچار عارضه ی خون ریزی مغزی شده بود، اگر شیر آب را باز نگذاشته بود به یقین در تنهایی و پشت در حمامی که قفل درش به خاطر چرخش ناموفق شکسته بود، جان می سپرد. مردی که قفل در خانه را شکست، او را در حمام پیدا کرد، همه گمان میکردند که از دست رفته است، مرد بعد از مکثی گفت، زنده است. زنگ بزنید به اورژانس. گویا دو...
-
سال دو مبارک
شنبه 5 فروردینماه سال 1402 12:38
کلافه ام کلافه ام از صبح بسیار کلافه ام کلافه ی کلافه ی کلافه بی حوصله از در و دیوار و کف خانه ی همسایه مان آب جاری است و در پارکینگ و حیاط آب جریان دارد و کسی در خانه اش را باز نمیکند، صاحب خانه یک زن میانسال و تنهاست که چند باری دیده امش، گاهی برای گرفتن یک نخ سیگار پس از نیمه شب سراغ امیر می آید و گاهی هم که در راه...
-
هفته سی ام بارداری
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 17:26
1- انگار دیگه جزو سال بالایی ها شده ام، وقتی دوزاده هفته و هجده و بیست و بیست و پنج را سپری میکردم هربار با خودم حساب میکنم یک پنجم، حالا یک چهارم، رسیدم به یک دوم و حالا دو سوم و سه چهارم از چهل هفته را سپری کرده ایم و تا ده هفته ی دیگر که باید سپری شود تا برسیم به روزهای اخر اردیبهشت و اوایل خرداد که تا کی بشود که...
-
هفت سین من تویی
دوشنبه 22 اسفندماه سال 1401 14:28
تا حالا بیشتر از ده بار خوابت را دیده ام، خواب می بینم که سرخ و سفید و تپل تو بغلم هستی و هیچ لباسی هم تنت نیست، خواب می بینم میخواهم بغلت کنم و لیز میخوری و می چسبی روی پوستم و حس تحربه ی این لامسه مثل جادو مسحورم میکند. معجزه ی بزرگ من در میانه ی بدنم در حال شکل گیری و تکامل بیشتر است و من هر لحظه که لمست میکنم...