پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم
پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم

گنج

امروز با سام رفته بودیم ساحل.

پسرک عاشق شن‌بازی است. با یک بیل کوچولو و چند تا سطل رنگی، ساعت‌ها سرگرم می‌شود، چنان غرق در دنیای خودش که انگار هیچ چیز در این جهان به اندازه‌ی قلعه‌های شنی‌اش اهمیت ندارد.

من اما، چشمم به چیز دیگری بود. به زباله‌هایی که گوله به گوله اطارافمان جا خوش کرده بود، به بطری‌های پلاستیکی که میان ماسه‌ها گیر کرده بودند، به کیسه‌های رهاشده که انگار هیچ‌کس مسئولیتشان را قبول نمی‌کرد،  به لیوان هایی که یک نفر با آن سیراب شده بود،  به هزاران زباله ریز و درشتی که حس میکردم چشم هایم را آزار می دهند. 

از یار خواستم که زباله‌های اطرافمان را جمع کند. او هم بدون حرف، آستین بالا زد. در مدتی که سام شن بازی میکرد، او یک کیسه‌ی بزرگ زباله جمع کرد. پلاستیک‌هایی که روزی چیزی را در خود نگه داشته بودند، حالا بی‌هدف در  ساحل رها شده بودند. شیشه‌هایی که شاید روزی در دست کسی بوده‌اند، حالا تیز و شکسته زیر نور آفتاب می‌درخشیدند.

مردم ما را تماشا می‌کردند. نگاهشان را می‌دیدم، انگار چیزی درونشان تکان خورده باشد. می‌دیدم که چقدر مشتاق‌اند، انگار فقط منتظر یک اشاره، یک تلنگر، یا شاید حتی فقط یک کیسه‌ی زباله بودند تا آن‌ها هم دست به کار شوند.

اما هیچ‌کس جلو نیامد.


فقط نگاه کردند.

یک لحظه دلم گرفت. 

از این که چطور گاهی آدم‌ها برای انجام کار درست، نیاز به اجازه دارند. از این که چطور منتظرند تا کسی دستشان را بگیرد، تا کسی مسیر را نشانشان بدهد، تا کسی بگوید «بیا، این هم سهم تو.»

اما مگر زمین سهم نمی‌خواهد؟ مگر ساحل، دریا، این ماسه‌های نرم که زیر پایمان فرو می‌روند، مگر آن‌ها به ما زندگی نمی‌بخشند؟

سام بی‌خبر از همه‌چیز، همچنان مشغول بازی بود. باد میان موهایش پیچید، لبخند زد، دستانش را در شن فرو برد و گفت: «مامان ! گنج!»

به تکه‌ای صدف اشاره می‌کرد، صدفی که زیر انبوهی از زباله‌ها پنهان شده بود. نگاهش کردم و لبخند زدم. شاید واقعاً گنج پیدا کرده بود. شاید گنج همین بود؛ همین که هنوز می‌توانست زیبایی را میان این‌همه آشفتگی ببیند.

شاید اگر  کمی بیشتر چشم‌هایمان را باز کنیم، بتوانیم دوباره گنج‌ها را پیدا کنیم.



وقتی شکنجه گر تو باشی


وقتی از شیرین ترین تجربیات زندگی حرف می زنید، بی شک داشتن فرزند یکی از قشنگ ترین و شیرین ترین آنهاست، ناگهان فرزندی داری که از آن توست و تو او را به زندگی فراخوانده ای، هر بار دیدن رویش، لبخندش، حرکاتش، اصلا همین بودنش قند تو دلت آب می کند و از تماشایش سیر نمیشوی.

بارها شده که طوری تماشایش کرده ام انگار که سرندیپیتی است که چشم هایش را باز می کند و برق چشم هایش قلبم را لمس می کند و چیزی شبیه آن چه هیچ وقت شبیهش را تجربه نکرده بودم را لمس می کنم، چیزی شبیه سیراب شدن ، شبیه طعم شیرین آب، شبیه نور سپیده دمان، شبیه پرواز دسته جمعی چکاوک...

اما از آنجا که دنیا همیشه جمیع اضداد است و هیچ شیرینی و لذتی نیست که کنارش، مماس با آن، پهلو به پهلویش طعم زقنبود نباشد، این با کیفیت ترین تجربه ی زندگی (به زعم من) نیز با بسیاری از دشواری ها و تلخی ها همراه است.

انگار دنیا تیغی است دو لبه که یک سویش بران و تیز است و سوی دیگرش نرم و یواش و امن

همه چیز برابر تقسیم میشود، تلخی و شیرینی ، بالا و پایین، روشنی و تاریکی، غم و شادی

مباد که شادکامی جاری شود بی آن که تیره روزی ها را از سر بگذرانی، خدا نکند که خوش خوشانت بشود و آبی زیر پوستت برود و بی قید و شنگول سپری کنی و مباد که روزگار غم طولانی باشد، بالاخره شیرینی و شادکامی خودش را از یک گوشه ای نشانت میدهد  و تو را رهنمون به شادکامی می کند.

خلاصه که این چند روز که سام که از صبح طوری چشم باز می کرد که انگار خداوندگار دلربایی بود و می آمد تو بغلم خودش را جا می کرد و چرتکی با هم می زدیم که قدر جمیع خوشی های زندگی ام می چسبید حالا صبح را با نعره از خواب بیدار می شود و این گریه بند نمی آید که نمی آید. هر پشتکی بلد بودم میزدم از آهنگ و شعر و ددر و دودور و فولان و بهمان اما او کوتاه نمی آمد.

عقربه ی ساعت هنوز به هفت نرسیده است که مرا بیدار کرده است و دارم تلاش می کنم پسرکی را که از عوامل مجهولی ناراضیست را آرام کنم و خدا می داند که من در این لحظه نابه سامان ترین شرایط را دارم. چشم هایم از بی خوابی شب گذشته می سوزد و به شدت خوابم می آید، آنقدر خوابم می آید که نمی توانم کاملا هوشیار باشم و هی می روم تو در و دیوار. شصت پایم می رود تو کنج تخت و دردی شبیه فرو رفتن میخ در اعماق وجودم را حس می کنم، اوخخخخخ و یک لنگه پا به سمت اتاقش میروم، می شنوم که گریه می کند و صدا میکند مامان . من فقط می خواهم زودتر خودم را  به او برسانم و تا به برسم در آغوش بگیرمش دو سه بار تو در و دیوار رفته ام.

وخامت بی خوابی از آنجا شروع شد که حس کردم برای اینکه نیمه شب برای رسیدن به او سریع تر برسم جای خوابم که اتاق خواب مشترک با همسرم بود را بازه های زمانی محدود ترک کردم و گوشه ای  اتاق خواب پسرک شد پناه من برای ساعتی اما این سرگردانی بی خوابی م را بیشتر کرد و این شد که باز برگشتم سر جای قبلی اما با بی خوابی بیشتر .

ساعت سه صبح است و من نمی توانم درست بفهمم که چرا باید این ساعت بیدار شود و نخوابد و هرکاری میکنم باز خوابش نمی برد، در لحظه ای  که کاملا ناامید شده ام می رود سراغ پدرش و او را هم بیدار می کند و من می توانم سرم را روی بالش بگذارم، البته تا بیدار باش بعدی.

شش صبح است و من می دانم اگر خانه ما پنجره ای داشت که می توانستیم طلوع آفتاب را ببینیم بینهایت بار موفق می شدم آفتاب را پیش از بالا آمدن دم در خانه شان که تازه دارد در میآید که برود تو پست سازمانی اش بنشیند غافلگیر کنم اما ما پنجره نداریم.

تنها پنجره ی این خانه که در طبقه ی اول است به سمت حیاط خلوتی است که نمایش یک دیوار خاکستری است و بس و تنها چیزی که از آن بر می آید صدای کبوترانی است می پرند روی قسمت مسقف پاسیو و از آنجا گاهی می شود دمب شان را دید که تکان تکان می خورند و زودی هم می پرند و می روند. البته مراتب سپاس گزاری را از آن کبوتری که آمده دو تا تخم گوشه ی حیاط خلوت ما گذاشته را میکنم چون همان هم خودش یک چیزی است و گاهی سام را که بد خلقی می کند می برم پشت پنجره تا تخم مرغ ها را تماشا کند و جواب هم می دهد.

بی خوابی وقتی پشت سر هم اتفاق می افتد سخت تر و سخت تر می شود و تبدیل به یک شنکجه ی تمام عیار میشود. بی تعارف می گویم شکنجه، بعدا جایی خواندم که یکی از روش هایی که بازجویان برای اعتراف گیری استفاده میکنند همین بی خوابی است که نمی گذارند طرف بخوابد و آنقدر نمی گذارند بخوابد تا برای اندکی خواب حاضر می شود به کرده و نکرده اش اعتراف کند و دهان می  گشاید.

عشق تنها چیزی است که می تواند این شرایط وخیم را هدایت کند و به سامان برساند، اگر چه این شرایط دایمی نیست و بعد از چند روز بهبود پیدا می کند و عامل خارجی خود به خود رفع و رجوع می شود و خواب تکه و پاره بدل به یک خواب طولانی تا صبح می شود و زندگی دوباره گل و بلبل میشود.


بله، مریضم

چند روزی است که سام رو فرم نیست، معده اش تحریک شده وقتی چیزی می خورد  و بعدش آب زیادی مینوشد بالا می آورد، از ان‌ور هم تعداد دفعش که در روز یک بار بود به دو بار آبکی تغییر پیدا کرده.

بی حوصله و بداخلاق است و خیلی وقت ها فقط می‌گوید نع!

به وضوح خلق و رفتارش تحت این شرایط تغییر کرده و دست به پاره ای امورات عجیب و خطرناک می زند که هربار میخواهم اورا از این کار باز دارم ناخودآگاه می گویم؛ مریضی؟

بعد هم به خودم پاسخ می دهم بله، مریضم

و تازه می فهمم چرا وقتی آدم کار اشتباه و رو مخی ای می کند،میگویند مگه مریضی؟!

آقا معلم


در طول سفر بسیار کم و گزیده سخن گفته است، در حد یکی دو جمله. ناگهان موتور سواری از سمت راست سبقت می‌گیرد، مرد گویا متوجه نبوده تا به موتور سوار راه بدهد، موتوری صدایش را می اندازد روی سرش و داد و هوار راه می اندازد و راننده می‌گوید کارش اصلا قانونی نبوده و حالا نباید طلبکار باشد، موتوری که می بیند مرد بیراه نمی گوید ، حین گذشتن از کنار اتوموبیل فحش های رکیک و کش داری نصیب مرد راننده می کند و در شلوغی کنار گذر  آیت الله کاشانی گم می شود.

موتوری که می رود مرد آه سردی میکشد و می‌گوید چقدر ما بی فرهنگ شده ایم، چقدر عمیق و درونی بی تربیت هستیم و سرش را تکان می دهد.

برای اینکه کلامش بی پاسخ نماند می گویم آقا خودتان را ناراحت نکنید، متاسفانه مردم حالشان خوش نیست.

انگار حال مرد راننده هم ناگهان خراب می شود، در آن میل سکوت، می بینم که خودش را جمع و جور میکند و انگار که بخواهد از راز سر به مهری پرده بردارد، می گوید خانم من خودم معلم ادبیات بودم، پسرم عاشق کتاب خواندن بود، با هم هزاران کتاب خواندیم 

اما حالا که بزرگ شده، از کتاب خواندن متنفر است، می گوید من کتاب نمی خوانم، چون نمی خواهم شکل تو بشوم!

این پست را میتوانید در کانال یا در صفحه ی اینستاگرامم ببینید 

حالا می شود عکس های مامان را تماشا کنیم؟

راننده مرد پا به سن گذاشته ی محترمی است، همین که سوار می شوم به گرمی سلام و وقت به خیر می گوید و با اندکی تعلل شروع به حرکت می کند، متوجه می شوم دارد مسیر را اشتباهی می رود و میگویم برای خارج شدن از این شهرک باید بپیچد سمت چپ، دستش را می گذارد روی پیشانی اش  و آه کوتاهی می کشد و میگوید ببخشید خانم، مسافر قبلی اصلا حالم را خراب کرده است، یادم رفته لوکیشن را بزنم و بعد لوکیشن را فعال می کند و سفر را آغاز  میکند.

مدتی نگذشته است که می پرسم مگر برای مسافر قبلی چه اتفاقی افتاده بود؟

دوباره دستش را روی صورتش می گذارد می گوید والا خانم وقتی سوار شدند دو تا بچه سوار شدند، یکی پسر بود و سه ساله و یکی دختر، دو ساله،با پدرشان بودند، از بیمارستان دی سوارشان کردم همین چند تا کوچه پایین تر رساندمشان خانه. گفتم خوب، گفت والا تو راه ترافیک بود آقا خیلی مودب و با شخصیت بود گفت آقا ممکن است بچه ها کارتن تماشا کنند در ماشین؟ بچه ها هم خیلی با ادب و تربیت بودند و خیلی قشنگ حرف می زدند. گفتم چه ایرادی دارد؟ تماشا کنند، هر طور که بچه ها خوشحال باشند، همان طوری خوب است و بچه ها در تبلت کوچکی مشغول تماشای کارتن شدند و وقتی کارتن تمام شد از آقا پرسیدند می شود حالا عکس های مامان را تماشا کنیم؟

این را که گفت بغض کرد و دستش را گذاشت روی چشم هایش و دیدم که بغضش ترکید و اشکش جاری شد

صدایم را توی گلویم فشار دادم و با محکمی و لحنی که می گفت تند تند تعریف کن گفتم خوببببب؟

گفت از آقا پرسیدم پس مادرشان کجاست؟ آقا به بچه ها نگاه کرده و پرسیده بچه ها مامان کجاست؟ هر دو جواب داده اند نمی دانند که مادرشان کجاست

و آقا گفته که مادر بچه ها به تازگی در اثر سرطان فوت کرده است و آنها را تنها گذاشته است

پرسیدم خوب چرا از پدر مادرت کمک نمی گیری؟ گفت فوت کرده اند. خاله چی؟ خاله ندارند؟ چرا خاله دارند، می آید سر می زند اما خوب هر کسی درگیری های زندگی خودش را دارد. گفتم پس چه طوری زندگی می کنید؟ کی برای شما غذا می پزد؟ (در باور جامعه ی سنتی غذا پختن فقط کار زن هاست)

یک طوری با افتخار این را گفت که آقا گفته: خودم ، خودم می پزم، بچه ها هم گفته اند با کمک ما! ما پیتزا می پزیم، خمیر را وردنه میکنیم و می گذاریم توی سینی (اینجا را که تعریف کرد دلم برای بچه ها رفت)

پیرمرد همین طورکلمات را پشت هم می چید و پیش می رفت  و واقعیت سهمگین مرگ مادر را برایم باز و باز تر می کرد، مرگ مادری که دو کودک خردسال داشت و انگار که هنوز نمرده بود، انگار دست هایش که هر کدام یکی از آن دو طفل بود از خاک گور بیرون مانده بود و هر کدام را در گلدانی گذاشته بودند و پدر مشغول نگهداری و پرستاری از آن ها بودد اما مادر زیر خاک مانده بود و نمی توانست به این دو شاخه ی ترد و شکستنی و نابالغ آبی برساند، سایه ای بگسترد، خنکای برگی بر سرشان بپاشد . . .

یاد کتاب کوچک پسرم افتادم که در مورد پختن پیتزا است، کتاب این طوری شروع می شود؛ من و بابا بزرگم پیتزا با هم می پزیم، پیتزای سبزیجات و قارچ و کلم می پزیم؟ کلاه آشپزی مون کجاست بابا بزرگ جون؟ . . . 

به این فکر می کنم که از وقتی پسرک وارد زندگی ام شده است حتا یک روز هم به مردن یا اینکه دلم بخواهد نباشم یا اینکه اجازه داشته باشم که نباشم فکر نکرده ام، تنها به هشتاد و پنج سالگی ای که پسرک نوه هایم را بار می آورد فکر می کنم و حضورم در کنارش برای خنثی کردن بینهایت درد بی درمان زندگی و فولان و بهمان، اما واقعیت این است که هیچ تضمینی وجود ندارد که بتوانم حتا تا بزرگ شدن و از آب و گل درآمدنش کنارش باشم، به مادری که در عکس های تبلت می خندید فکر می کنم، به نوری که روی پیشانی و دندان هایش افتاده است، به رشته موهایی که تاب خورده و روی صورتش افتاده است، خدا کند که از دوران شیمی درمانی  عکسی ذخیره نکرده باشند تا بچه ها آن عکس را در حافظه شان ذخیره نکنند، به دست هایش، به حضورش در خانه که هنوز هم هست، به مرگی که تن زن بیچاره را ربوده بودو اینک روح زن به تمام قد در زندگی کودکانش جاری بود اما قطعا هیچ کس او را نمی دید و هیچ کس نمی دانست او کجاست . . . به زنی فکر کردم که وقت مردن چقدر از زندگی سرشار بوده است، چقدر آرزو و زندگی نزیسته و لحظه های ناب را  از او ربوده بودند.

حرف های پیرمرد که به اینجا رسید دیدم هنوز دارد گریه می کند، آن جمله ی اول مثل میخ بر قلبش نشسته بود و تکرار میکرد آخه من نمی دانستم وقتی بچه ها پرسیدند می شود عکس های مامان را تماشا کنیم؟!  . . .

به دلتنگی فکر کردم، به دل کوچک بچه ها که تنگ مادر بود، به مادری که معنی امنیت است، به پسرک که آنی بی من نمی ماند و هرجا که باشد باید نگاهم کند تا خیالش راحت شود که هستم، به سر انگشت هایم که کنار هم جمع کرده ام نگاه می کنم که قد یک ذره را نشان می دهند که قلب کوچولوی شان این قدری است، قدر یک ذره! 



پ.ن: ماجرا واقعی اما عکس تزیینی است


قیصر مـُـرد

نخیر،  اولین قیصری که من در زندگیم شناختم قیصر کیمیایی و بهروز وثوق نبود، اولین قیصر را در دید و بازدید های نوروز از دهان پدر و مادرم شنیدم که برویم خانه ی قیصر عید دیدنی کنیم و در همان تفکر کودکی من اسم عجیبی آمده بود که به گمانم باید صاحبش آدم خاصی می بود که شکل و قیافه اش فرق می داشت، خیال می کردم باید کلاه شاپوی مشکی سرش بگذارد و سیبیلش از بنا گوش در رفته باشد اما بنده خدا یک سیبیل جمع و جور دقیقا با مختصات بابا که تا ماست خور پایین می آمد و زیاد هم پت و پهن نبود داشت و عجیب ترین خصیصه اش شاید در جمع نبودن و ماندن در کنج خلوتی بود که برای خود به تنهایی گزیده بود. این تنها خصوصیت متفاوتی بود که توانسته بودم برای کشف کنم و بر عکس پدر من که همیشه وسط همه چیز بود و غیر از زمان خوابیدن تنها نبود، تفاوت فاحشی محسوب می شد.

خلاصه در تفکر آن سالها به این نتیجه رسیدم که قیصر ابدا آدم متفاوتی نیست و خیلی هم عادی است، تازه بعدش هم فهمیدم که قیصر اسم اصلی او نیست و این یک لقب است که دوست و رفیق هایش بهش داده اند و اسم واقعی اش یک اسم خیلی معمولی است و تازه کشف کردم که قیصر همان بابای دوست عزیزم محیا است که گمانم از وقتی شروع  کرده بودیم به راه رفتن و بازی کردن از خاکی کوچه ها همبازی های هم بوده ایم و به نظر می آمد که او باید یک بابای مهربان و عادی داشته باشد که مثل همه ی بابا های آن موقع که نان خریدن سر صبح و خانه آمدن با کیسه های بزرگ میوه روتین زندگی شان باشد.

تقریبا دو دهه از عمرم گذشت تا فهمیدم قیصر یک شخصیت سینمایی بسیار محبوب در بین همسالان والدینم و البته متعاقبا همسالان خودم هم بوده است که همه عاشقش بوده اند و به قولی تمام حرکات و سکناتش وایرال شده بوده و سکانس به سکانس فیلم هم میم بوده (درست نمی دانم عبارت میم را درست استفاده کرده ام یا نه اما به قول تینیج های امروزی وقتی یک قطعه از یک فیلم یا ویدو وایرال می شود و دست به دست می شود عبارت میم در مورد آن صادق است). فهمیدم قیصر نماد بزرگی از انرژی و نیروی مردانه و غیرت و مرام معرفت و فیلم فارسی و خیلی چیزهای دیگر است در چشم عامه ی مردم ارزشمند و محبوب می آمد.

خلاصه همان موقع که فهمیدم حرمت و قیصر و بهروز وثوق یک ارتباطی با هم دارند پرسیدم بابا راستی چرا اسم بابای محیا را گذاشته اید قیصر؟ و بابا برایم خیلی طولانی و مفصل توضیح داد که این آقایی که الان می بینی خیلی آرام و سر به زیر می رود و می آید و حسابی ایالوار است و فولان، یک وقتی جوانک مغرور و صاحب نامی بود که پاشنه هایش را می خواباناند و یه کتی راه می رفت و کت و شلوار فولان گران تومنی می پوشید و برای خودش برو بیایی داشت و جوان های دیگر این لقب را که نشانه ی تفاوت  او بود به وی داده بودند.

تعریف کرد که زیر بار زن گرفتن هم نمی رفت و خانواده اش برایش بزرگتری کرده اند و رفته اند برایش زن گرفته اند، زن قیصر یک موجود به تمام معنی رام و اهلی بود. آنقدر ناز و گوگولی و شکستنی و لطیف و مهربان که توانسته بود بالاخره با چنین مردی کنار بیاید و البته که این کنار آمدن هم بسیار سخت بوده است. در ذهن آن موقعم هم خیال کرده بودم که در مقایسه با شخصیت اصلی ، قیصر باید با یک رقاصه ی کاباره ای چیزی ازدواج می کرد تا در گیر و دار جمع و جور کردن زندگی اش و آب توبه ریختن رو همسر رقاصه اش به طعم شیرین خوشبختی می رسید.

قیصر دوست بابا بود و تازه شغل دایمی که منبع اصلی گذران زندگی ما بود هم از دوستی با همین قیصر آمده بود و بابا می گفت که کسی که ما را (خودش و برادرش) را سرکار برد همین آقا بود.

آن موقع ها که بابا تعریف می کرد، قیصر سر پر سودا و دماغ پر بادی داشت، با شاه فالوده نمی خورد و خیلی ها را تحویل نمی گرفت و برای خودش کیا بیایی داشت که بیا و ببین.

بابا و قیصر عقبه ی تاریخی دیگری هم داشتند، اگر چه بابا ده سال از او بزگتر بود اما در دوران هایی فراوانی از زندگی اش هم دوره ی هم بودند و غیر از رسم دید و بازدید که اول باید کوچکتر می آمد تا بعد بزرگتر عید دیدنی را پس دهد، نمی دانستم که بابا از قیصر مسن تر بود و تا همین چند وقت پیش ها که نشستسم و با محیا حساب کردیم نمی دانستم که بابا ده دوازده سال از قیصر بزرگتر بوده است و آن وقت شصتم خبر دار شد که ها! فکر کن کسی که ده دوزاده سال کوچکتر تو را ببرد سر کار، قطعا باید برش فراوانی داشته باشد که از هیچ کس بر نمی آمد جز خود بهروز وثوق بزرگ در نقش قیصر.

از پیشینیه ی تاریخی بابا و رفیق شفیقش می گفتم که از کجاهایی تاریخ با هم همسایه و همشهری و هم ولایتی بودند و رخت هایشان زیر یک آفتاب خشک می شد و سالها بعد که بابا ترک ولایت کرده بود و جوانکی صاحب آرزو روانه ی تهران پر زرق و برق شده بود و آمده بود برای خودش سهمی از زندگی را بسازد که ، ساخته بود و بعد تر با قیصر رفته بود کارمند شده بود و تمام عمرشان را صرف همین کار کردند و از قبل همین شغل در زندگی هایشان همه کار هم کردند.

آنها کارمند بیمارستان قلب شدند، قیصر در بخش مراقبت و پرستاری و بهیاری بود و بابا در بخش انتظامات، هر دو در همان بیمارستان خیلی بزرگ که چندین هزار نفر در آن مشغول به کار بودند، کار کردند و ریش سفید کردند و بازنشسته شدند و بعد از بازنشتگی برگشتند ولایت تا دوباره در یک خانه ی قدیمی و بین درختان تبریزی و گیلاس و گردو زندگی کنند. هر دو تقریبا یک دهه پس از بازنشستگی و اقامت در ولایت آنقدر پیرمرد شدند که عصا دست می گرفتند و هر دو پس از طی یک دوره ی بیماری رفتند.

حتا هر دو دقیقا وقتی بچه ها پیش شان نبودند، زندگی را ترک کرده بودند.

روز آخری که بابا رفت را به خوبی به یاد دارم که برادر و خواهرانم خداحافظی کردند و  رفتند و قرار شد که شب من همراه باشم اما وقتی رفته بودم عکس سونوگرافی را تحویل فولان بخش بدهم  و بابا چند دقیقه ای تنها بود  . . .  رفت، وقتی برگشتم دیدم کادر پزشکی ریخته اند روی سرش و دارند سینه اش را ماساژ می دهند و بابا برنگشت، هر کاری کردند او برنگشت و تمام شد.

زندگی ای که هیچ کم نداشت را به پایان رساند و انگار که از ماراتن طولانی حیات گذر کرده باشد و به منزل گاهی رسیده بود که فرق داشت، level up  شده بود انگار و رفته بود مرحله ی بعدی.

هر وقت به زندگی بابا فکر می کنم می گویم باید این شکلی زندگی کرد، بابا سه بار ازدواج کرد، در واقع چهار بار اما با یک نفر دو باز ازدواج کرد، یک بار بعد از یک قتل ناموسی اقدام به خودکشی کرد اما با خاکستر آتش و بی دارو و درمان زنده ماند، پس از ده ها سال تلاش و ناکامی برای بچه دار شدن چهار بار پدر شدن را تجربه کرد، در تهران زمین خرید و خانه ای ساخت که هنوز هم دایر است، خانه ی رویا هایش را در سرزمین مادری اش ساخت، باغی که همیشه می گفت عشقش بوده را آباد کرد و نامش در یک کتاب با عنوان بومی صخره نورد آمده که همگان را به شگفتی وا می داشته و  . . . 

بابا پس از اینکه مادرم رفت دوباره با همسر سابق ش ازدواج کرد و ده سال پس از آن ما را ترک کرد و وقتی تن خسته و بی جانش را در خاک گور گذاشتیم، بی واسطه نگاه مردی را در خاک می دیدم که زندگی را چلانده بود و از ورق به ورقه اش کام جسته بود.مردی را می دیدم که انگار در کالبد جیرجیرکی بوده است که پوست انداخته است و حالا جز این پوسته ی بی ارزش چیز دیگری را در خاک ، جا نمی گذارد.

هنوز هم وقتی به زندگی بابا فکر می کنم، چیز های جدیدی کشف می کنم که متوجه می شوم چقدر بابا قشنگ بوده است.

دیروز اما خبر درگذشت قیصر را شنیدم. وقتی داشتم با ویرایش و ادیت تصاویری که برایم ارسال شده بود آگهی ترحیم را طراحی می کردم پسرکم آمد کنارم نشست و با انگشت به عکس قیصر اشاره کرد و ناگهان گفت بابا عنادی.

بابا عنادی تو هستی بابا . . . 

دیدم با مرگ قیصر انگار دوباره قسمتی از تو در خاک رفته است، قسمتی که دوستی، دوستش را از دست می دهد.

زندگی همین شکلی تمام خواهد شد.

همین شکلی که آن مرد پر هیاهو که پاشنه های کفش هایش را می خواباند و با غرور روی زمین راه می رفت، عیالوار شد و بچه ها از سر و کولش بالا رفتند و همه چیزش شد زندگی عادی ای که به اندازه باشد و مریضی و درد و مسکن و دارو و یک روز روی یک تخت آی سی یو، وقتی بچگانت کنارت نیستند پر بزنی و بپری و بروی در باغ دیگری بنشینی . . .

و قیصر این چنین مـُـرد.

سرده

جایی میان قلبم،  چیزی فاسد و بویناک شده است،  چیزی کپک زده،  تاریخش گذشته یا هرچیز دیگری،  فقط میدانم در وجودم،  چیزی مرده است و سرمای این مردار، دارد مرا می کشد. سرمایی که انگار انتها ندارد و به عمق تاریخ وارد پرسپکیتوی بی انتها می شود و تا انتهای چاله ای که از آن سبب رخ داده است هزاران فرسخ راه است و آنقدری هم دور هست که خیال اینکه بلند شوم،  بروم آن ژاکت صورتی که مهری برایم از ترکیه آورده بود را بپوشم و چراغ قوه ای که درروی کانتر گذاشته ایم تا چاره ی تاریکی در وقت و بی وقت بی برقی هایمان باشد را بردارم و ببینم کجا،  کدام در،  لای کدام پنجره،  از کدام درز و سوراخ و شکاف باز مانده ای اینچنین سوز می آید و چاره اش کنم. 

بروم و ببینم کجا کدام پرنده، کدام مرغ،  کدام آبشار، کدام صحرای سوزان و کدام جنگلی مرده است؟  شبیه وقتی سیب زمینی یا پیاز در سبد چوبی بغل اشپزخانه میگنددو بوی تعفن همه جا را برمیدارد و تا بفهنی منشع بو کجاست،  مدت ها سرگردانی که چرا بو می آید و از کجا می آید... 

عمیقا سردم است

سه تا پیراهن و دو تا شلوار و کلاه و شال گردن و جوراب بلند پوشیده ام اما هنوز سردم است و پی در پی لیوان آب داغ کنارم میگزارم و تا سرد نشده سر میکشم و چند ثانیه ای، گرما دلم را پرمیکند،  شبیه داستان دخترک کبریت فروش اندرسون که با روشن کردن هر کبریت چند ثانیه غرق رویای شیرین میشد و با تمام شدن شعله ی کبریت ها رویا نیز، ازهم دریده میشد و البته که من  امید دارم سرگذشتم شببه دخترک داستان نشود که کبریت ها تمام شد، و دخترک را صبح در حالی که یخ زده بودپیدا کردند... 


دل

دل

آن زنبیل قرمز پاره است 

که ناگهان خرید های کودکی را پخش زمین می‌کند 

آن تربچه ی نقلی که از شستشوی سبزی، کف سینک جا مانده

آن لنگه دمپایی سرخی که کسی کودکی را‌ با آن تنبیه کرده است

و لاک زرشکی ای که از سر ناخن های زنی عشوه گر و قماض پریده

ماتیک شاتوتی رنگی است که زیر ماسک برای همیشه ماسیده باشد

دل

راه آب حمام است که گرفته است و 

عالمی از کف و آب که شناور مانده

پارچه ی سرخی ابریشمینی است که بدل به دم کنی شده است

بی عیار

بی قیمت 

دل دانه ی انار ساوه است که زن همسایه پیشکشی آورده بود، اما وقتی آن را شکستم، دانه هایش یکسره سفید و خشکیده بودند 

و بی آب همچون کویر

و بی مهر همچون جادوگر شهر دور

شبیه چراغ ترمز است

پشت چراغ قرمز خیابانی که همیشه ی خدا شلوغ است

دانه ی تسبیح است که وقتی کسی ذکر میگفت، از هم گسست

و هزار دانه شد

و هیچ گاه دوباره جمع نشد

دل، سرخی بینی و پف چشم بعد از گریه است

چون صدای سیلی ای در گوش

چون لکه ی خون در تهی گاه زنی که آبستنی را انتظار می کشد

چون لرزش دست در تراش تیغ اصلاح

و خودکار قرمزی که جوهرش را در جیب سپید ترین پیراهن

پس داده است

بی هوا

بی دلیل 


دروغی به نام lilypad.global

امروز میخواهم از ماجرای کلاهبرداری بنویسم ، اگر چه تلخ و گزنده و آزار دهنده است.

آنها آدم هع را با یک ربات پیدا می‌کنند  و به آنها پیشنهاد کار می دهند ، کاری که شبیه انجام تسک های مینی ربات های تلگرام است ، شما باید هر روز تعداد مشخصی تسک روزانه را انجام بدهید و سرماه حقوقی بین پانصد تا هزار دلار دریافت می کنید 

به این هر روز با انجام فعالیت های مشخصی میتوانید سود اندکی در حد چند دلار به دست بیاورید 

آنها به شما وعده می دهند که اگر میزان سرمایه ای که وارد پلتفرم  می شوید را افزایش دهید سود بالاتری را دریافت خواهید کرد اما هیچ وقت قرار نیست از این شغل سودی کسب کنید و هربار با یک بهانه ی واهی از برداشت سود سر باز می زنند 

آنها ادعا می‌کنند با پروژه ی wwww.lilipad.tech مرتبط هستند اما دروغ است و هیچ ارتباطی بین آنها وجود ندارد و  با طراحی ای که شبیه ساعت اصلی است ادعا می کننده که بین آنها ارتباطی وجود دارد  چون این پروژه بر اساس واقعیت جریان دارد و آنها با این توهم دروغ از مخاطبان خود کلاهبرداری می کنند و با این ادعای کذب از ایرانیان و فارسی زبانان کلاهبرداری می کنند 

جالب اینجاست که زبان سایت  فارسی و انگلیسی است و یقینا کاربران فارسی زبان زیادی داشته اند  که مورد کلاهبرداری قرار گرفته اند

چند روز اول شما با سود اندک فعالیت میکنید اما ناگهان در یک تسک درگیر مبالغ بالای منفی می شوید که باید آنها را برای ادامه ی تسک پرداخت کنید 

در ادامه چون مبلغ کوچک را پرداخت کرده اید و تصور می کنید می توانید با پایان تسک به پولتان دسترسی پیدا کنید ، آن را ادامه می دهید 

اما واقعیت این است که تا پایان تسک مبالغ همین طور افزایش پیدا میکند 

و شما هیچ وقت نمیتوانید به سرمایه خود دسترسی پیدا کنید 

www.lilypadglobal.com

سایتی که به دروغ خود را منتصب به آن می‌کنند تا اعتماد بیشتری جلب کنند :

www.lilypad.tech

شرح یک کلاهبرداری - خلاصه ۱

این سایت یک کلاهبردار است

/www.lilypadglobal.com/

lilypad

lilypadglobal

لی لی پد گلوبال

لی لی پد

به تفصیل شرح خواهم داد که چطور کلاهبرداری می‌کنند اما اینجا مینویسم تا اگر کسی مثل من دارد دنبال منبعی می‌گردد که بداند این سایت قابل اعتماد هست یا نه، امیدوارم اینجا را پیدا کند و از دست رفتن سرمایه اش جلوگیری کند

اتفاقی که برای من نیفتاد و مبلغی بالغ بر ده هزار دلار را در این سایت از دست دادم ….

این سایت بر پایه ی … مینویسم به زودی 

طعم تلخ بازنده بودن _ مخمصه ۲

فردا صبح ساعت ده بلاخره معلوم میشود که من بازنده ی بزرگ هستم و یا یک برنده ی خوش شانس. 

از همین ساعت اعلام میکنم که واقعیت این است که خیلی احتمال دارد که سرمایه ی بزرگی را به باد داده باشم اما واقعیت این است که به پهنای بزرگترین آزاد راه های دنیا،  کش آمدم و قلبم قدر سنگین تر ناقوس های جهان تند و تند و سنگین کوبیده است،  قدر بزرگترین بازنده ی دنیا توبیخ شنیده ام(از خودم)  و قدر ساده لوح ترین آدم دنیا ریشخند شده ام. 

خواستم بنویسم بهای بازنده بودن،  بهای بسیار ناجوانمردانه ای است،  تجربه ای که از گذر این رهگذر در جانت می نشیند به سان یک شات الکل است که قدر هزار لیتر تلخی ناپایان به جانت می ریزد،  شکست تلخ ترین تجربه ی ادمی است،  شکست،  دورترین و نامهربان ترین درکی است که آدم می تواند آن را به دست بیاورد 

نوشتن از شکست،  مثل نوشتن از سوگ است،  همان قدر تلخ و گزنده که ادم دلش نمیخواهد جزئیات را به یاد بیاورد و یا بنویسد که چه بر سرش گذشته است اما من قول می دهم اگر واقعا آوار این شکست بر سرم فرو ریخت جزییات آن را تا حدودی بنویسم تا حداقل بتوانم جلوی شکست ادم های دیگر را بگیرم. 

می نویسم تا اگر کسی سرچ کرد چیزی بیاید برای ورشکست نبودن. 

بازندگی طعم گس و تلخی دارد که باید یکسره پنهانش کنی،  باید ندید بگیریش،  باید فراموشش کنی،  باید از کنارش بگذری...  



همسایه طبقه بالا

دختر همسایه ی طبقه بالایی از کانادا آمده،  مثل شعله ای که در آتشدان (میخواستم بنویسم مجوز ترسیدم به مشقت نویسی محکوم شوم) افتاده باشد، زندگی و نور و حرارت در خانه شان جریان پیدا کرده است.

هرشب صدای رقص و بشکن و آواز می آید و صدای خنده بالاست…

سالها در این خانه زن مسن همراه پرستارش زندگی می کردند و حالا قدر همه ی روزهای سکوت، سرصدا می کنند و من ناخودآگاه هی زیر لب میگویم الهی که همیشه از خانه تان صدای خنده بیاید همیشه…

مخمصه

خود را در چونان مخمصه ای گرفتار کرده ام که هیچ خیالش را نمی کردم،  مبلغ نه چندان کمی که تمام پس انداز و پست دستی و مایه ی خیال جمعی ام در بانک داشتم را گذاشتم سرچیزی شبیه یک بازی،  چیزی شبیه یک گردونه که اگر منفی بیفتد هیچ چیز باقی نخواهد ماند و من با ضرری به غایت عظیم باقی خواهم ماند. 

میدانی،  دلم کار کردن. مبخواهد،  دلم خیلی وقت است که این را میخواسته،  دلم درآمد ثابت و خوبی که بتوانم سرش حساب کنم میخواست،  دلم میخواست غیر ازمادر بودن،  چیزکی باشم، چیزی که آورده ی مالی داشته باشد و هنوز شروع نکرده هزار خیال بافتم که چه ها بخرم و چه ها بکنم و کی را ببرم و کی را نه... 

اما ناگهان کار مجازی تو زرد درآمد،  تو زردکه چه عرض کنم،  ریسکی شد فی الواقع  و دامنه ریسکش آنقدر بزرگ بود که من و اندوخته ام به راحتی در آن گم شدیم و درش بسته شد و ما در آن گم وگور شدیم و آب از آب تکان نخورد و دستم به هیچ کجای محکمی بند نبود که بروم خرش را بچسبم که هی فولانی،  زندگی من را که بردین و هیچی که هیچی؟ 

خلاصه آن میل بزرگ برای چیزی بودن،  گرفتارم کرده است، میل به کاری کردن،  باعث شد در چنین شرایط غیر استیبلی خود را گرفتار کنم و خدا می داند سرانجام کار چه خواهد شد. 

آیا همه چیز با باد خواهد رفت و من دستم به هیچ چیزی نخواهد رسید؟  آیا یک کار واقعی با درآمد واقعی و مجازی پیدا کرده ام؟  

استرس و اضطراب این روزها را خیلی سال است که نچشیده بودم،  راستش شبیه عاشقی کردن های دوره ی نوجوانی است وقتی می دانی عشق تو را به پیش می برد و خدا میداند از کجا سردر خواهی آورد؟ 

نوشتن این یاداشت کمی آرام ترم کرد و امیدوار تر که این گردباد عظیم به آرامی و آسایس ختم بشود اگر چه این پنداشت ساده لوحانه ای است... 

در ضمن پسرک در ماه هفدهم بعد ازتولدش به سر میبرد،  بسیار شیرین و خواستنی و بسیار با نمک شده است. 

دلم میخواست مادرم پسرک را می دید

پولو دم کرده ام و منتظرم تا نهار بخورم،  دیشب خورشت بامیه پخته ام،  با گوشت چرخ کرده و لپه،  ترکیبی که تا حالا امتحانش نکرده ام اما به نظر چیز بدی از آب در نیامده است. 

امروز چهارشنبه است و ما،  منظور من و سام  هستینم،  چهارشنبه ها می رویم باشگاه و با هم ورزش می کنیم،  در واقع اوقات مان را این طوری سپری میکنیم و وقتی به خانه برمیگردیم پسرکم تمایل زیادی دارد که چرت میان روزی بزند و من از این فرصت برای دوش گرفتن و نهار خوردن و حتا پست هوا کردن استفاده میکنم،  این زمان های کوتاه چیزی شبیه آنتراک است برای شغل تمام وقت مادری که توجه و دقت بالایی را می طلبد. 

هنوز درگیر بد خوابیدن در طول شب هستیم و اگر یک روز کمی بیشتر بخوابیم قطعا دلایل زیادی. برای شادی داریم و روز مان راحت تر سپریخواهد شد. 

حقیقت از وقتی مادر شده ام،  آدم دیگری هستم،  روابط سابق م را تقریبا از دست دادم ،  فعالیت های مختلف،  دوره ها جمع های دوستانه و.... تنها کسانی که کمابیش به حضور خود ادامه دادند خانواده ام بودند 

اگر جمع مادرانه ی همکلاسی های پسرک نبود حسابی تنها میشدم اما خداروشکر جمع ساده و خنده دار مادرانی که حرف های مشترک فراوانی در باب بچه ها داشتند مثل بک آپ ویندوز به دادم رسید. 

اصلا همین حرف زدن حال آدم را خوب میکند،  نوشتن حال آدم را خوب می کند و البته که تراپی از همه بیشتر تر حال آدم را خوب میکند. 

بعد از تولد پسرک دنیا و آدم ها را طور دیگری شناختم،  انگار قفل این مرحله برایم باز شده باشد و دارم از پشت عینکی که به مجهز به ویژگی های فراوانی است دنیا را تماشا میکنم. 

حالم بد نیست اما راستش دلم میخواست اوضاع بهتر بود

دلم میخواست.... 

به طرز عجیبی خرفت شده ام، خرفت به معنی الکی شاد و لاقید. تمام برنامه های زندگی ام را بر اساس شادی و رضایت پسرک تنظیم میکنم و خیج چیز به اندره ی رضایت او برایم ارزنده نیست.

پسرک هر روز بزرگ‌تر می‌شود و هر روز عقل رس تر و عجیب تر و آدم تر می‌شود، فعلا در اوج روزهای سخت هستیم ، روزهایی که او کم کم دارد می فهمد که می‌تواند فاعل باشد. می‌تواند تاثیر بگذارد   حتا می‌تواند کنک بزند و گاهی جدی جدی می زند تو صورتم و هرچقدر می گویم نه نه نعععع، باز ادامه می‌دهد ، دستش را میگیرم که باید مامان را ناز کنی و او از زدن راضی تر است ( این مامان شدن، استغاده از کلمه ی مامان برای خودت چقدر عجیب است، ناگهان آدم مدرک مادری می گیرد انگار )

پارک بهترین فضای ممکن برای این روزهای ماست، جایی برای جنب و جوش و دویدن های بی هدفی که اغلب شان به سقوط می انجام. و دوباره و دوباره ، تا کشیدن دمب گربه ی سیاه تا ناز کردن گربه ی سفید و دست زدن به درخت چنار و چیدن شبدر و خیس کردن همه ی لباس ها با شلنگ آب و گاز زدن قلوه سنگ و قاه قاه خندیدن 

پارک جای خوبی بود اکر سیگاری ها ته سیگار هایشان را زمین نمی ریختند ، پسرک با شگفتی بین چمن ها ته سیگار پیدا میکند و من مصرانه تلاش می کنم مفهوم آشغال را یادش بدهم اما اون به این مفهوم علاقمند نیست و طرفدار جذابیت همه چیز و همه کس است و هیچ نمیخواهد هیچ فرصتی را از هیچ چیزی بگیرد.

پسرک شیرین ترین ، با اخلاف فراوان شیرین ترین چیزی است که تجربه کرده ام، با کیفیت ترین، با مزه ترین و شاد کننده نرین اتفاقی که تمام زندگی لمس ش کرده ام بوده است و هر لحظه که سخت تر می شود   شیرین تر هم  شده است