بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

پرونده ای برای غم

فصل اول_ شناخت آن حس همیشه همراه

(این یاداشت در سه فصل نوشته می شود و در پی التیام چشمه ی غمی است که در وجودم از کودکی تا کنون جوشیده است)


ناگهان به ذهنم رسید، راستی چرا من این همه غمگینم؟ 

(پست دیگر پابلیس نشده ای هم دارم در باب غم ایضا) بعد فکر کردم چقدر این حالت از بودن را می شناسم و چقدر با آن جنگیده ام و چقدر راه فرار و صلح و میانه روی و کنار آمدن و هر گونه توافقی که بشود بین دوطرفین باشد با آن کرده ام و هر روز هم باز با سر و شکل تازه ای می آید و هر روز مرا می کشاند کنج خلوت دیوار و یقه ام میکند که قلدری کند و زور بگوید و فولان.

و من هر روز و هر روز راه جدیدی برای مبارزه یافته ام.

یک روز رگ و ریشه های آشنایی از فقدان مادر و پدرم در قامتش می بینم و با سوگواری برای آنها دلم را آرام می کنم و به صلح می رسم.

گاهی روشن کردن شمعی غم را برایم می سوزاند.

گاهی دیدن چین و چروک و حجم موی سفید که کله ام را پوشانده غمگینم میکند و این طوری خودم را آرام  میکنم که این پا به سن گذاشتن قشنگ است چون همه اش را و هر روزش را زندگی کرده ام و هیچ آری از چهل و یک سالگی ندارم که هیچ افتخار میکنم و با هم صلح جاندار و ارزشمندی می کنیم.

یک روز هزارتوها و زخم  های کودکی ام که هر دانه اش هزار دانه است بالا می آید و کودک شیرین بچگی هایم که گردالو و نمکین و خجالتی و سبزه روست را روی پاهایم می نشانم و قربان صدقه اش می روم و جای زخم هایش را نوازش می کنم تا آرام شود و وقتی دلش گرم می شود، میبینم که با غول غم به صلح رسیده ام.

گاهی حساب حرف های نگفته خرخره ام را می چسبد و با هزار پاسخی که از آرامش  و آن نیمه ای که رخ نداده است و هر چیزی که نیست و رخ نداده جای هزاران رخداد جدید را ساخته به صلح می رسم.

گاهی از غم زمانه زجرم می گیرد و فکر و خیال آنچه بر سر دیگران می آید به بیابان غم می رسم و این یکی را با مشقت گذشت زمان و فراموشی رد می کنم.

گاهی ترس از آنچه رخ خواهد داد در میان شرایطی که هر روزش به بحران بزرگی می ماند سرنشین سحرای غم می شوم و با خیال آرام آنچه بر پدر و مادرهایمان سپری شد و تولد میان یک جنگ می فهمم که انگار دنیا تا بوده همین بوده و قرار نیست هیچ وقت عوض بشود و باز صلح می کنیم.

گاهی از باور زن ستیزانه ی جامعه ی سنتی به غم می نشینم

از باور مذهبی که چون بیماری علاج ناپذیری خاورمیانه را در بر گرفته است و دست بردار نیست، از اسراییل گرفته که با همان فرمان می کشد تا پاکستان که امام فولانشان با فوت شفا می دهد تا جامعه ی ایران که به نام مذهب از فرهنگ عقب نگه داشته می شود و  . . .

غم از من تند تر می دود. هر جا که پرنده ی خیالم پر می کشد دنبالم می آید 

وقتی واکسن کرونا آمد و یک عده قصه و داستان درست کردند که نباید واکسن زد و حالا که یک عده با اسناد اسلامی و استناد به قرآن در پی اثبات صاف بودن زمین هستند که ثابت کنند نیروهای مخفی ای هست که سعی در پنهان کردن حقیقت داشته و ما ساده لوحیم که باور کرده ایم زمین گرد است، به یقین به وجود نیرویی ایمان م می آورم که می گوید هر چیزی در حد اعلایش ضد خود را می سازد و اینک علم نه تنها مایه ی آگاهی نمی شود که هیچ! خود سازنده ی حاشیه هایی این چنین است. در واقع می شود نتیجه گرفت علم و آگاهی نجات دهنده ی دنیا نیستند و نمی توانند که جهان را از تباهی نجات دهند و در یک کلام جهان قرار نیست جای بهتری شود!

وجود حاشیه های آخر زمانی و ساخت پناهگاه هایی برای پایان دنیا هم از همین جنس هستند و وقتی می بینم که همه ی این داستان ها چقدر داغ و جذاب و سرگرم کننده هستند و آدم ها بیشتر ترجیح می دهند دور این قصه ها بگردند تا مباحثی که روشن کننده ی نقاط تاریک ذهن شان است، تعجب که نه به معنی کلمه غمگیم می شوم.

من دلم می خواهد آدم های بیشتری را با فمینیسم آشنا کنم، از جبر تاریخ ، از نیروی سرکوب گر اقتصاد از نظام سرمایه داری که ما را استثمار می کند و این بردگی ادامه دارد، از جنایتی به نام دین بگویم.

از پیروزی سوسک مرده بر دمپایی لاستیکی که نامش را موفقیت بگذارند چه می شود انتظار داشت؟ جز جنایت؟

اما مردم انگار حوصله ی هیچی را ندارند

حوصله ی یک سری حرکت ریز که بالاخواه یک بازیگر متجاوز در بیاییند که نخیر ما با این یارو خیلی زندگی کرده ایم حالا امکان ندارد که طرف متجاوز باشد و با سند و مدرک دنبال اثبات این هستند که قربانی خودش یک چیزی اش می شده و کرم از خود درخت است و حتا این ها هم مرا غمگیم می کند

حالا نه اینکه این حاشیه های دو زاری برایم مهم باشد، نه ! اصلا!

آنچه غمگینم می کند آن نگاهی است که صد سال باید سمباد بخورد تا بفهمد بابا جان کرم از خود درخت نبوده و نیست! نگاه سنتی و مذهبی که همه چیز را گردن دیگران و رخداد ها و غریبه ها بیندازی و هیچی که هیچی! این قضیه است که واقعا حالم را بد می کند و هزار جا هم ردش را که مثل فاضلاب است می بینم و به مشامم می رسد و حالم را خراب می کند.

غم شبیه حیوان خانگی ام شده است.

سام یک کتابی دارد به اسم سام و حیوان خانگی اش که محتوای کتاب این است که پسرک هر وقت خشمگیم می شود یاد می گیرد خشم و عصبانیت را که همچون حیوان خانگی اش همیشه همراهش است و ویرانی به بار می آورد را کنترل کند تا به کسی آسیب نزند و با هم به صلح و همزیستی برسند.

حالا من باید یاد بگیرم دست و پای این حیوان خانگی را جوری بند کنم که حداقل مرا قورت ندهد!



مساله این است


غم دو گونه است.

 گونه ی قابل شناسایی که می دانی چرا غمگیمنی و گونه ی غیر قابل شناسایی که نمی دانی چرا غمگینی.

وقتی بدانی چرا این حس را داری همه چیز قابل تحمل تر است و می شود از آن عبور کرد.

اما وقتی صبح بیدار می شوی و انگار در مردابی از غم گیر کرده ای که هیچ خبر نداری چرا بر سرت آمده و چرا الان باید اینجا باشی، دچار  عارضه ی غم پریشانی می شوی که نمی دانی آهنگ شش و هشتی تجویز کنی یا طبیعت گردی یا دلتنگی برای صمیمیت.

آن روز که غم مرا ربود

صدای آواز زنی از طبقه‌ی بالا می‌آید. این زن را به خوبی می‌شناسم؛ زنی است اهل گیلان، خون‌گرم و مهربان است و پرستار سالمند طبقه‌ی بالاست که بعد از اینکه عروسش دوقلو زایید، پدرش یک واحد آپارتمان دویست متری در تجریش به نامش کرد و رفت آن‌جا و این خانه که حالا کوچک و محقر می‌آمد را دادند مادر حس آقا بنشیند و وقتی دیدند پیرزن تنهاست — تنهایی بدجور آدم را می‌آزارد — فاطمه را آوردند و از آن به بعد که حداقل سه سال می‌گذرد، فاطمه ماند و شد پاره‌ای از هویت همسایه‌های این ساختمان.

تقریباً هر روز صدای فاطمه را می‌شنوم که دارد آواز می‌خواند یا حرف می‌زند و چقدر هم پرحرفی می‌کند و گاهی شیطنت‌آمیز صدای بچگانه‌ای درمی‌آورد و با دوقلوهای حس آقا بازی می‌کند و می‌خندد و غش می‌کند و بچه‌ها ریسه می‌روند و با هم خوشند.

اغلب وقتی سام را می‌بیند می‌گوید: «کجا بودی آقای  سام؟ دوست‌دخترهایت آمده بودند» و به دوقلو اشاره دارد که بیشتر آخر هفته‌ها مهمان خانه‌ی مادربزرگشان می‌شوند و در عصر جمعه می‌روند خانه‌ی خودشان.

فاطمه حکم عمه‌ی مهربانی را دارد که کمر به رضایت خاطر دوقلوها بسته و از هیچ کاری برای شادی بیشترشان فروگذار نمی‌کند. دوقلوها چند ماهی از سام بزرگ‌تر هستند اما به واسطه‌ی همین چند ماه و البته دختر بودنشان بسیار متفاوت‌تر از پسرک من هستند و زبر و زرنگ‌تر و وراج‌ترند.

امروز هم صدای فاطمه را شنیدم. رفته بودم لباس چرک‌ها را بندازم در سبد رخت چرک‌ها که دیدم آواز می‌خواند و به خدا که دلم می‌خواست همان‌جا روی زمین لخت بنشینم و لباس چرک‌ها را در آغوش بگیرم و گریه کنم.

این غم ادواری مرا رها نمی‌کند و مثل یک ظرف ادویه از بین شیشه‌های رنگی هی رخ می‌نماید و من ناگریزم از باز کردن درش. وقتی که گرد غم توی هوا می‌پاشد و عطر و مزه‌ی غم در هوا پخش می‌شود، من می‌شوم یک قربانی، می‌شوم یک متهم به اعدام، می‌شوم یک تصادف بد، می‌شوم نخسی و شومی و مهاجرت و بی‌پولی و فقر و بی‌کسی و بی‌چیزی.

این وقت‌ها اول از همه به مریم (خواهرم) زنگ می‌زنم؛ یک جوری حالیش می‌کنم که من حالم خراب است و تا  قربان‌صدقه‌ام برود بلکم دیوار غم بشکند.

دیروز در باشگاه یکی از عضلات پشتم، جایی میان دو کتف گرفت و گرفتگی به طرز عجیبی دردناک است و امانم را بریده است و هر تکانی به هر سمتی شبیه این است که کسی بخواهد شمشیری را که در قلبم فرو رفته است بیرون بکشد. با هر تکان شمشیر، جانم به لبم می‌رسد و درد شدیدتر می‌شود.

از دیروز یک ورق متوکاربامول و ژلوفن خورده‌ام اما گره باز نمی‌شود که نمی‌شود. عضلات طوری در هم پیچیده شده و گره خورده‌اند که چیزی شبیه یک دکمه از پشتم زده بیرون و وقتی لمسش می‌کنی زیر دست‌ها قابل لمس است.دیروز مامان مینو (مادر عزیز یار) وقتی داشت پشتم را ماساژ می‌داد لمسش کرد و گفت: «ها، اینجاست! این گرفتگی عضلانی است که باید باز شود.» و بعد مادرانه و مهربانانه برایم ماساژش داد و بعد هم همان‌طور از پشت شانه‌هایم دست‌هایش را قلاب کرد دور شانه‌هایم و انگار که دارد درسته بغلم می‌کند نازم کرد که «طفلک دردو…».

من نمی‌دانم اگر مادرم، مامان زهرا، مامان اگر بود الان چقدر پیر شده بود؟ پشت چشم‌هایش چند تا چروک داشت و موهای مجعدش چقدر سفید شده بود؟ اگر بود الان چه محاسباتی بین ما جاری بود و من کی‌ها می‌توانستم ببینمش و کی‌ها می‌آمد خانه‌مان؟ چه شکلی برایم غذا می‌پخت و چه شکلی جواب تلفن‌هایم را می‌داد؟ من دلم برایش تنگ شده است و اصلاً کیفیت بودنش را هم فراموش کرده‌ام و الان بیشتر از شش ماه است که حتی سر خاکش نرفته‌ام.

من به هویتی مستقل و تنها اُنس گرفته‌ام، به این‌که برای خودم باشم و شاد باشم و برای شادی تلاش کنم. حتی گاهی یادم می‌رود که غمگینم و یادم می‌رود که دست خودم را بگیرم بیایم دور حوض بنشینیم و آبی به سر و صورتم بزنم تا اشک‌هایم شسته شود و در جستجوی ماهی‌های سرخ حوض، غم را چون نوشیدنی تلخ و بی‌پایانی بنوشم و حظ کنم. تو گویی آیس‌کافی یا آیس ماکیاتوی اعلایی سفارش داده ام که در زیباترین ماگ‌ها و اسموتی‌خوری‌ها با زیباترین ظرف‌ها سرو شده است.

غم

ای غم نازنین که از حضور تو شرمگین می‌شوم و تو را پنهان می‌کنم و از حضور تو شرمنده هستم، اینک مرا با خود ببر… به هر کجا که آرام شوی، مرا مثل لاک در استون حل کن، مثل نمک در دیگ سوپ هم بزن و مزه کن و جا بیفت. آن‌قدر هم بزن و نمک بپاش تا اندازه شود.

من اینجا در سردابی که شبیه خانه‌های قجری است و از سقف‌هایش آب چکه می‌کند و نم و بخار و دود در هم آمیخته و هوایش شبیه پاییز است و موقع غروب خورشید است و نور هر آن پای رفتن دارد، پای فانوس نفتی‌ای که پِرت‌پِرت می‌کند نشسته‌ام و تو را ذره‌ذره می‌نوشم و تو را می‌بینم و تماشا می کنم به چه سان مرا در می نوردی.

من تو را از آواز فاطمه در موقع شستن ظرف‌ها درک می‌کنم و تو را در آه‌های سرد عمو محمد که تنهاست و آرزو دارد با زنی آشنا شود که زیبا و مهربان و باوقار باشد تا بتواند او را نشان خانواده‌اش بدهد و بتواند ازدواج کند اما نمی‌تواند و هیچ دختری به سوی قلعه‌ی تنهایی‌هایش پا نمی‌گذارد و او هر روز مریض‌تر می‌شود چون جای خالی آن زن هر روز بزرگ‌تر می‌شود ادراک می‌کنم.

من تو را در…


سام بیدار شد.

می نویسم پس هستم!

این چندمین پستی است که این روزها می نویسم، حقیقت این است که با خودم قرار گذاشته ام به محض اینکه فرصتی دست بدهد کاری برای خودم کنم، ژورنال بنویسم یا نقاشی کنم یا وبلاگم را آپ کنم یا حتا پستی در اینستا بگذارم! اما روتین این طوری است که من  می گویم   وقت ندارم و وقتی که واقعا وقت دارم هم آن را با اکسپلور و توییتر و تریت یک جوری حیف و میل می کنم که انگار نه انگار که وجود داشته است و این غمگینم می کند چون به سکوت گذشت!

انگار نه انگار که سام با یار رفته شرکت و انگار نه انگار که من هیچ برنامه ای برای پختن غذا ندارم ( با نوشتن این جمله رفتم سر فریزر و یک واحد خورشت قرمه سبزی دو نفر و نصفی در آوردم و دو پیمانه برنج آب انداختم و الان روی گاز مشغول جوش آمدن است که بشود نهارمان) و انگار نه انگار که سه تا کارتن با دانلود منیجر و فولان برای سام دانلود میکنم که فولان و بهمان باشد و انگار نه انگار که ساعت 12باید باشگاه باشم.

نه نه تورو خدا بگذارید از این کارتن ها بیشتر بگویم ، ماجرا از وقتی شروع شد که یکی از دوستانم که دکترای مغز دارد و جالب اینجاست که ار همین وبلاگ با هم آشنا شدیم برایم توضیح داد که بچه ها تا هفت سالگی به راحتی می توانند چند زبان را با هم یاد بگیرند و در مورد فراآیند رفتار مغز گفت و برایم جالب شد و از آن وقت تلاش میکنم سام در معرض حداقل دو زبان قرار بگیرد. کارتن و آهنگ انگلیسی با هم می بینیم و گوش می دهیم و با هم می خوانیم و با کمک همین مدیا ها زبان من هم رشد زیادی کرده و سعی می کنم جملات کوتاه را انگیسی استفاده کنم و سام هم خیلی خیلی مستعد است. در واقع او بود که چراغ سبز را نشانم داد و حالیم کرد که بابا من دارم می فهمم و من هم جدی ترش گرفتم. قصه از وقتی شروع شد که دیدم ملودی آهنگ های انگلیسی را یاد می گیرد و بعد کلمات را منفصل و کوتاه می خواند...

اولین بار دیدم دارد می خواند

 . . . Do you hungry? yes I am....

حس خوشایندی بود اول آدم چشم هایش گرد می شود اما بعد می بینی نه انگار خانم دکتر غزال محدث خیلی راست می گفته. همین شکلی ABCD را یاد گرفت و بعدش شمارش اعداد را و حالا همین طور تکه و پاره شعر های انگلیسی میخواند.

بگذریم که چقدر افاضات می کنند که لنگش کن و لحجه ات فولان است و از این چیز های نا امید کننده که فقط هدفش این است که هیچ چیز را جدی نگیر و هیچ کاری نکن.

اما چراغ راه من برای هر چیزی که به سام مربوط است خودش است. وقتی می بینم باز خورد می دهد و دوست دارد جدی می گیرم و وقتی می بینم استقبال نمی کند رها می کنم و معتقدم آدم خودش می داند چی هست، تنها کاری که یک والد می تواند کند این است که کمکش کند تا بروز کند، نمی شود چیز جدیدی ساخت، اما می شود چیزی که هست را شکوفا کرد.

خلاصه که در این نیم ساعتی که تا ساعت باشگاه مانده و من دارم با تمام قوا از هر ثانیه اش کیف میکنم، نوشتن همان چیزی است که هیچ جایگزینی در زندگی ام ندارد.

اینجا در روزهای آغازین پاییز ، با موی سپید، با قلبی امیدوار به روزهایی که بنویسم، بیشتر بنویسم، هدفمند بنویسم، برای بچه ها بنویسم، برای خودم بنویسم، از همه چیز بنویسم، می نویسم تا وقتش فرا برسد . . .

قصه من و سارافن مشکی

قصه از کی شروع شد؟  حقیقتا نمیدانم.  

آنچه از آن مطلع هستم  این است که سالهای طولانی است که من دنبال سارافن بلند ساده هستم،  در چهارده سالگی دنبالش دربازار تجریش می گشتم،  یک سارافن مشکی با چهار راه های خاکستری را که داده بودم برایم دوخته بودند. و رویش دو تا جیب گنده داشت را ازآن موقع یادم می آید. 

در بیست و چند سالگی رفتیم پیش یک خیاط محترم و دو سه چهارتایی دوختم، در واقع بعد از ناکامی در یافتن سارافنهای مورد علاقه ام در فروشگاه تلاش کردم آنهارا خلق کنم، یک سارافن خاکستری، یک جین تیره، یک قهوه ای خوش دوخت از آنهاباقی ماند که هنوز آن قهوه ای عزیز را که پارچه اش را مادرم داده بود را دارم و برایم ارشمند است.

 در سی و چند سالگی دیدم در حوالی میدان ولیعصر در مغازه ی باحال فروشی  که لاله کشف کرده بود دارم دنبال سارافن بلند مشکی میگردم، بعد در پاساژی که ته کوچه ای در میدان ولیعصر زده بودند دنبالش گشتم و سارافنی را با پارچه ساتن چاپ شده از گل و بلبل های سنتی ایرانی از آنها هنوز در کمدم مانده است. 

در سی و چند سالگی در استوک فروشی دنبال سارافن بلند ساده می گشتم و یکی از موفق ترین سارافنهای جهان را خریدم که یک مشکی ساده ی بلند بود که تا قوزک پا می رسید و با جنس مرغوبی که داشت(یک چیزی شبیه کرپ گاباردینبود) رویش نقاشی کردم و این ترکیب عالی و موفق یکی از فعال ترین لباس هایی که بوده و طی بیشتر از ده سالی که دارمش هنوز می پوشمش!

یکبار هم تلاش کردم بروم کلاس خیاطی تا یاد بگیرم سارافن بدوزم، اما تلاشم با شکست کامل روبرو شد و فهمیدم خیاطی کار من نیست! 

من حتا بارها در دیجی کالا و اسنپ هم دنبال سارافن بلند مشکی گشته ام و اکثر خریدهایم ناموفق بود چون بد دوخت و بی جنس بودند. 

 دیروز ها دیدم در چهل و یک سالکی همچنان دارم دنبال سارافن بلند مشکی میگردم و به خودم گفتم هع!!!! 

حالا شمام اگه سارافن مشکی خوشگل و خوش دوخت می شناشین مدیونید اگه منو صدا نزنید



پ. ن: 

پست را که نوشتم انگار یکهو جرقه ای،  رفتم تو دیوار هم دنبال سارافن مشکی جنس دار گشتم 


درمان

مدت بسیار زیادی از آخرین باری که نوشته ام میگذرد  و نه اینکه به نوشتن فکر نکرده باشم،  نه!  راستش را بخواهید اتفاقا به نوشتن زیاد فکر میکنم،  به موضوعات و محتواهایی که دلم می خواهد از آنها بنویسم،  ازکتاب داستانی که با آقای سام با هم نوشته این و از قصه هایی که برایم میگوید و از عشق!  عشقی که چون هوا و آبی رایگان از دل رود و دریایی بیکران بر من می جوشد و من در انوارش بدجوری غرقه ام،  کیپ تا کیپ،  لب به لب،  طوری عشق اندود هستم که حس بیمار شفا گرفته از زریح را دارم. 

ای مردم، من شفا گرفتم! دلم میخواهد عربده بزنم و در صحن فریاد کنم و بدوم که ای مردمان،  من شفا گرفتم،  به من نظر کردند و من نظر کرده ام انگار و بعد لابد پیراهنم را به تبرک چاک چاک کنند که شفا بگیرند(من آدم مذهبی ای نیستم اما واقعیت هیچ تمثال دیگری برای بیان حسم غیر از این ییمار گره زده به زریح را پیدا نکردم) 

بارها و بارها این جمله را به خودم میگویم و مثل قاشق چای خوری که شکر را در فنجان قهوه به هم بزند تا شیرینی شکر حل شود دوباره کامم شیرین می شود و دوباره و دوباره و باز میگویم و باز دلم غش می رود برای این حس سیال و دوست داشتنی که مرا عمیقا در برگرفته است. 

سام طوری مرا دوست دارد و طوری عشق و محبتش را نثارم میکند که حس میکنم اگر اندازه ی کره ی ماه بودم و به همان اندازه فرو رفتگی و حفره و سوراخ و چاه ویل داشتم،  همه ی این سوراخ ها پر شده بود.

صدایم میکند مامان پروانه

بعد میگوید،  من...  اینجا اندکی وقفه می اندارد در کلامش،  بعد دهنش را پر میکند و ادامه میدهد،  تورو دوستت دارم!  و این تو رو یک طوری میگوید که آدم حس برگزیده شدن و بزرگ شدن و ارزشمند بودن و...  میکند. 

میگویم سام،  من تو را عاشق،  میگوید جونم. 

پسرک شبیه تکه ای ابر است، هرجا می رود،  هوا خوب و مطبوع میشود،  مثل طراوت است، با حظورش همه چیز با کیفیت میشود،  پسرک خوده خوده خود زندگی است. 

هنوز کار نمیکنم اما از اینکه تمام زمان و برنامه ام را برای بودن با او می چینم،  شادم.  از اینکه شب کنارش میخوابم،  خوشحالم و اینکه سر صبح که بیدار می شود و دنبال بغل میگردد می چرخد و میاید به سمتم حس خوشایندی دارم که با هیچ چیز عوضش نمیکنم. 

حسی که شبیه یک چشمه است، میجوشد و چون چشمه ای گوارا جاری می شود و ثانیه ثانیه پیش میرود و جاری میشود و تن ثانیه ها را خیس میکند. 

من داشتن و بودن با پسرک را انتخاب کرده ام و این انتخاب انگار همه ی ثانیه هارا معنی دار میکند،  وقتی خوابش نمی برد و صد تا قصه میخواهد،  وقتی بد قلق میشود و دیوارهای خانه را نقاشی میکند و وقتی عصبانی میشود و می زند تو سرو کله ی خودش

چیزی از این رهگذر برانگیخته و کفری ام نمیکند،  انگار که این غذا را قبلا خورده ام و حالا خودم در یک رستوران نشسته ام و سفارش داده ام،  از اینکه مزه و طعم و حجم غذا و تزیین و فولان و بهمانش هرشکلی باشد،  مشعوف میشوم و منتظرم از تست هر ذره اش لذت بیشتری نصیبم شود و خوب مزه اش کنم و کیف کنم نه اصلا کیفور شوم از این زمان محدود و موقت که میدانم در گذر است و او به زودی بزرگ میشود و شاید دیگر دلش نخواهد روزی صد مرتبه بغل بدهد به مادرش. 

وقتی از درمان میگویم واقعا منظورم درمان است، حس میکنم ما آدم ها برای شفا پیدا کردن باید در عشق غوطه ور شویم،  انگاه تمام چرک و غصه و کدورت و ملال و هزار و یک ترومای فرو خورده ی کودکی و بزرگسالی مان به قدر کفایت خیسانده می شود و درمان می شود. 

حس میکنم عشق داروی درد بی درمان ماست،  عشقی بی غل و غش و واقعی که تمام نقاط کدر و خاکستری را از زلال وجود ادم بشورد و ببرد. 

و پسرکم،  شیرین ترینم،  دردانه ام،  جان شیرینم...  تو مرا درمان کردی.