پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم
پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم

گزارش سفر کردستان

دیروز ها از مسافرت برگشتم. سفر سختی بود، راه به غایت طولانی و برنامه های موجود هم برای چیدن و باز کردن اسباب پیچیده ترش می کرد.

کاروان ماشین ها بیشتر از هفت اتوموبیل آفرود بود و تعداد همسفران بیست و چهار نفر به انضمام پنج سنگ بود.

البته به غیر از جودی و یک دوست دیگرش بقیه سگ ها در دسته ی سگ های کوچک می گنجیدند و محلی خاصی از اعراب نداشتند و بیشتر عروسک بودند که با حاضرین با خودشان همراه آورده بودند تا مایه ی سرگرمی و بند بودن دستشان را فراهم کنند.

همین لفظ کاری برای انجام دادن خیلی مهم است و انگار آدم را مهم می کند، آدم را حایض اهمیت میکند، آدم را لایق تر میکند و حتا اگر آن کار به ظن عده ای بیهوده باشد، آن کار عبارت باشد از این که ساعت ها دنبال حیوان بدوی که فولان چیز را نخورده و قلاده ی کک و کنه دارد و قرص انگلش را لای موز با چه سرعتی تو حلقش فرو کنی که در جا آن را ببلعد و نتواند لقمه را تف کند بیرون و واویلا که قرص ش را نخورده است.

یک صحنه ی خنده دار و بامزه ای که دیدم  این بود که بابای یکی از سگ ها از آشپز و راهنمای گروه با التماس و خارج از نوبت تقاضای موز داشت چون خودش سر گرسنگی رفته بود و موز حیوان را خورده بود و حالا برای فولان وعده و بهمان قرص موز به مصابه ابزار دادن دارو در کار نیست و بیم آن می رود که پارتنر محترم شان که لابد ایشان هم می شوند مادر حیوان آقا را جرررر بدهد. [این لفظ جر هم از اصلاحات موجود در جمع بود که زیاد مورد پسندم نیست]

خلاصه موز را گرفتند و بردند و گذاشتند سر جایش و آب از آب تکان نخورد اما باز هم سریال جدیدی در روابط همین زوج رخ داد که باز هم از یادآوری اش خنده ام می گیرد.

بابای قصه یک مقداری سر به هوا و شنگول بود و سرکار خانم از طریق روش کوبیدن بچه ی همسایه تو سر این بنده خدا میخواست به مراد دل برسد و هیچ باکی نداشت که در فاصله ی چند متری بالغ بر ده نفر شاهد این بحث هستند. نقل به مضمون بدین صورت :

[خاک تو سرت کنن!]

[حسن رو ببین چه طوری قربان زن و خانواده اش می رود!]

[حسن رو ببین چه طوری فولان و بهمان می کند]

گویا این حسن قصه در زمان تجرد خیلی موجود [ببخشید من عین عبارت را ذکر میکنم] لاشی ای بوده و هی ماه به ماه تجدید دوست دختر میکرده و فولان و در این شرایط بابای قصه خیلی اعلام خرسندی کرده و اعلام کرده که بعله ما شدیدا حسن را تایید میکنیم ولی ناغافل می زند و حسن می رود زن می گیرد و بعد از زن گرفتن هم خیلی زن ذلیل بوده گویا و سرویس های آن چنانی می داده و مساله از اینجا شروع می شود که بابا هه دیگر حسن را برای فالو کردن پسند نمی کند و مامانه می گفت خاک تو سرت که فقط وقتی اون جور بود . . . 

خلاصه

من و آقای یار هم یکی تو سر خودمان می زدیم و یکی تو سر جودی و یکی هم بساط به هم ریخته و شتر شلخته ای که موقع چیدن ماشین هیچ سخت گیری ای برای آوردن این حجم وسیله نکرده بودیم و جا برای سوزن انداختن در ماشین نبود

شما تصور کن چه بر من گذشت که همین که از راه طولانی برگشتیم خانه من زارت پریود شدم آن هم ده روز زودتر از زمان مورد پیش بینی!

به قولی خودمان را ترکانیده بودیم و نا نداشتیم کهتکان بخوریم 

دوش گرفتیم و به تخت خواب رفتیم

جودی بیچاره هم که اندود از کنه شده بود و بالغ بر ده تا کنه از پشت کله اش بیرون کشیدیم و بعد هم آیور تزریق کردیم که مابقی کنه ها بریزند و جودی از شدت درد جیغ می کشید.

سگ بیچاره اگر زبان داشت فحش مان می داد که چرا جایی برده بودیمش که قدمگاه گاو و گوسفند ها بود که چنین بلایی سرش بیاید.

خلاصه به لطف تعطیلات چند روزه ی عید فطر سفر جذاب و جالبی رفتیم اما انقدر سخت و طولانی بود که همه خیال می کردیم ده روز طول کشده.

البته که کلا سه شب و چهار روز در دامان طبیعت ول بودیم و چقدر هم کیف داد!

.


پ.ن:

تصویر بالا، همراه یکی از همسفران و خانم جودی کنار گدالی در ارتفاعات تخت سلیمان

درباره میشل اوباما شدن


این عنوان کتابی بود که سال قبل رکورد های فراوانی را برای فروش شکست و تو مملکت ما هم بسیار زیاد دست به دست شد و رکورد زد و حتا من هم برای یکی از دوستانم خریدم.

خلاصه که با بوق و کرنا و سر و صدای حسابی وارد بازار شد و خیلی هم موفقیت کسب کرد.

ماجرای کتاب را اسپویل نمی کنم  اما کلیت ماجرا تعارضات و مشکلاتی بزرگی بود که میشل اوباما همسر باراک برای  اینکه بانوی اول باشد با آن ها دست به گریبان بود و  شرح رویارویی و بلکم موفقیت شخص اول با مشکلات را شرح و بسط می دهد و از قضا بسیار هم الهام بخش و رهایی دهنده بوده که خیل مخاطبان جذب آن شده اند.

خوب راستش یک نگاهی به زندگی خودم و یا آدم های اطرافم که می کنم می بینم چقدر این مشکلات فیزیکی تر هستند.(خودخوانه است اگر بگویم واقعی تر اما خوب است اولش این طوری فکر میکردم اما بعد دیدم نه بیشتر یک طور سلسه مراتب طوراست)

برای توضیح آنچه از آن حرف می زنم باید بگویم شما تصور کنید زنی که میخواهد ازدواج کند و لباس مناسبی ندارد و البته هیچ کیس متعارف و مناسبی هم موجود نیست و با سنت های خانواده اش نمی تواند دوست پسر بگیرد و اگر برادرش در خیابان ببیند  با مردی که به هم حتا! سلام کرده اند در حد چاقو کشی  دعوا راه می اندازد  و چند بار هم خواسته رسما برای همیشه بمیرد را مقایسه کنید با زنی که در آستانه ی ازدواج است و لباسش به جای دو تا یک دانه ژپون دارد و بعدش هم رویش نمی شود که چه طور با انبوه جمعیت روبرو بشود و خودش را مشنگ و بی ارزش می پندارد! (مثال ها فقط برای روشن شدن فیزیکی و شمیایی است و هیچ ربطب به هیچ چیز ندارد)

مشکلات ما و جامعه مان خیلی گل درشت و فیزیکی استُ و کتابی که از آن حرف می زنم از این مرحله به مشکلات شیمیایی رسیده اند! 

دنیا دارد به آن سمت و سو می رود و دیگر برخورداری از حد استانداردی از همه چیز شاید برای خیلی ها قابل درک است که می توانند وارد درک مسایل اون چنینی بشوند.

اما حقیقت همچنان برای ما  این طوری نیست!

وقتی تلویزون کوفتی ما در بسیار از شهر های کوچک هنوز حرف اول را در رسانه ها می زند معنی اش این است که هنوز بینهایت آدم در اینجا با مشکلاتی روبرو هستند که نان و آزادی های اولیه و رهایی از سنت های کورکورانه دست هایشان بسته است.

هنوز بچه های آسمان و خواهر و برادری که یک کفش دارند اینجا جزو واقعیت های روزمره است. بی دلیل از کتاب بدم می آید و اشکم می گیرد و خیال میکنم پس کی این سرزمین به جایی که الان صفر محسوب میشود خواهر رسید؟

کی می توانم بنشینم از این گلایه کنم که چرا وقتی میخواستم عین بقیه نباشم با سرکوب واقعی روبرو شدم؟ 

گی می توانم گلایه کنم که کلاس اول دبستان خانم معلم به دختری که در کلاس شاشید فحش می داد؟

کی می توانم زار بزنم که وقتی فحش شنیدم رفتم و دنبال معنی آن گشتم؟

از وقتی ناظم سر صف مراحل پریود شدن را توضیح داد و حالم از هر چه زنانگی بود به هم خورد

کی می توانم از شیطنت و سر خوشی ای حرف بزنم که به شرارت تعبیر شد؟

کی می توانم از آدم های اطرافم بگویم که تا هنوز حاضر نیستند حرف بزنند و مشکلات شان را با قهر و چشم و ابرو آمدن حل می کنند

از آدمی که می ترسد وارد مرحله ی بعدی زندگی اش بشود اما هیچ کس برایش کاری نمی کند 

از ترس های فروخورده و دم برنیاورده

خنده ام می گیرد! یا باید خواندن و بودن همچین کتاب ها و فضاهایی را از دنیای آدم هایی مثل ما حذف کنند یا باید یک روز را برای غصه خورد ن برای همه درد هایی که خودمان به روشنی آن ها را درک کرده ایم و دم بر نیاورده ایم داشته باشیم تا شاید با خودمان حداقل ... بی حساب شویم!

 صفر - صفر

آن وقت به خودت اجازه بدهی برای درک شدن و برای همدلی و برای نترسیدن نیاز به زمان  و همراهی داری و شاید آن وقت میشل اوبا شدن قصه ی خوبی باشد برای یکبار دیگر خواندن!