-
صدا
چهارشنبه 8 بهمنماه سال 1404 18:18
۱- هر صدای بلندی که می آید دلهره می گیرم، یکبار با شنیدن صدا با یار تماس گرفتم، زدن؟ گفت نه! کنازمون دارن ساختمان می سازن، حتما بار آهن خالی کردن ۲- برای پسرکم از شهاب سنگ های طلایی و نورانی که اگر به زمین بخورند صدای بلندی می دهند قصه گفته ام ۳- صدای شلیک که می آمد و هنوز هم می آید کاهی برایش میگویم که صدای ترقه است...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 17:10
این پست را نخوانید تنها واژه ای که به ذهنم می رسد این است جنایت جنایت جنایتی سیستماتیک علیه ذات بشریت وقتی تن های بی جان جوانان سرزمینم را در کیسه ی سیاه می بینم، وقتی ازدحام و تلمبار شدن مردگان را میببنم، وقتی از جزییاتی که در این جنایت رخ داده می شنوم، وقتی روایت شاهدان را می شنوم از سوله های پر از جنازه چطور...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 بهمنماه سال 1404 00:58
می گن نت خیلیا وصل شده، خیلی هارو دیدم اطرافم با فیلتر شکن وصل میشن و واتزاپ و اینستاشونم میاد بالا و همه چیز کار میکنه، اما من همچنان هیچ دسترسی ای ندارم به شبکه های اجتماعی اگر چه که دیگه سرچ گوگل باز شده و اگه اپ های هوش مصنوعیم هم به راه بود دیکه هیچ کم و کاستی ای نداشتم از نت! این چند روز با آی پی های بسیار مشابه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 دیماه سال 1404 22:48
بدون عنوان اما چیزی شبیه مغزهای کوچک زنگ زده تمام مدت دلم میخواد بنویسم، از دلتنگی و غم و داغ و سوگ اما این وبلاگ انگار پانوق جماعتی شده که حال منو بد جوری به هم می زنن، سفید شویی و کاسه لیسی و ندیده انگاشتن فجایعی که فقط یک موش کور میتونه نبینه و از کنارش عبور کنه و بعد به خودم می گم البته دوستانی که مومن هستن،...
-
گربه ای در گونی!
شنبه 27 دیماه سال 1404 14:02
حس امروزم؟ چون گربه ای که در گونی گیر افتاده باشد ! مضطرب و نا امن ، مشوش، ترسیده، حس می کنم صدای مظلومیت مردمم شنیده نشد و این بسیار غمگین ترم میکند. روزی یکی دو نخ سیگار می کشم و سرفه های خشک میکنم انگار که کل سینه ام برونشیت شده باشد هی اشک می چرخد و می جوشد در کاسه ی چشم هایم که چون شمعی خاموش است و جاری نمیشود،...
-
دلش میخواد من شاد باشم
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 23:09
پسرکم به زودی سی و دو ماهه (دو سال و هشت ماه) میشود. احساس را خوب میفهمد و میداند حالم چگونه است تازگی ها وقتی غمگینم می پرسید مامان تو قلبت شکسته؟ یعنی مامان چرا غمگینی؟:( و وقتی می گم نه، خوبم مامان، می گه مامان ، تو خنده ای؟یعنی مامان تو شاد شدی:) و این روزها همه ش دوستم نداره چون مامان تو چرا خنده نیستی؟
-
این جای تاریخ
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 16:13
دخترک دچار حمله ی عصبی شدیدی شد، ترس و اضطراب عضلات قلبش را تحت تاثیر قرار داده بود و نمیتونست حتا درست نفس بکشد، از سر کارش آمده بود بیرون و افتاده بود تو شلوغی های پونک و یک گارد بسیجی تا دندون مسلح بهش گفته بود برید خونه والا جررررتون میدم. دخترک تا خودش را به خانه رساند از ترس قلبش تند تند می زد و در خانه انگار...
-
جنایت
سهشنبه 23 دیماه سال 1404 14:32
ایر آن اینتر نش نال آمار کشته شدگان روزهای قبل رو پخش کرده که چیزی در حد دوازده هزار نفر برآورد می شود، این چیزی بیشتر از یک نسل کشی، یک جنایت، یک فاجعه ی انسانی است، نمیدونم چقدر واقعیه و دعا میکنم واقعی نباشه اما گوش هایم سوت می کشد و قلبم تند تند می زند و اشک تو چشم هایم حلقه می شود و حلقه میشود و نفسم بالا نمی...
-
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
دوشنبه 22 دیماه سال 1404 16:16
چهارمین روز قطع اینترنت در ایران وکشتار مردم در اعتراضات خیابانی امروز گردهمایی مزدوران است که نشان دهند جیره خوران حضور بالقوه ای دارند اما رفتن شما اجتناب ناپذیر است چون برامدن خورشید پس از شب طولانی ، باید بروید چون پایان شب سیه، که سپید است چون زندگی که جاری است و عفونت و جراحت ها. را شفا میدهد، باید بروید ما در...
-
زن روز
شنبه 1 آذرماه سال 1404 21:01
مشاور بهم گفت چه کاری هست که برای خودت کنی؟ گفتم باشگاه میرم گفت با سام می ری ، اون قبول نبست چون تنهایی برای خودت نیست گفتم … هرچی گفتم گفت فقط مال خودت هیچی دیگه این شد که مدتیه که به تنهایی، گیلتی پلژر طور، زن روز می بینم و چقدرم که کیف میده
-
مود آدمی شریف است به جان آدمیت
دوشنبه 26 آبانماه سال 1404 19:02
میزون نیستم میزون نیستم میزون نیستم میزون نیستم نیستم
-
پرونده ای برای غم
چهارشنبه 30 مهرماه سال 1404 00:54
فصل اول_ شناخت آن حس همیشه همراه (این یاداشت در سه فصل نوشته می شود و در پی التیام چشمه ی غمی است که در وجودم از کودکی تا کنون جوشیده است) ناگهان به ذهنم رسید، راستی چرا من این همه غمگینم؟ (پست دیگر پابلیس نشده ای هم دارم در باب غم ایضا) بعد فکر کردم چقدر این حالت از بودن را می شناسم و چقدر با آن جنگیده ام و چقدر راه...
-
مساله این است
دوشنبه 28 مهرماه سال 1404 14:32
غم دو گونه است. گونه ی قابل شناسایی که می دانی چرا غمگیمنی و گونه ی غیر قابل شناسایی که نمی دانی چرا غمگینی. وقتی بدانی چرا این حس را داری همه چیز قابل تحمل تر است و می شود از آن عبور کرد. اما وقتی صبح بیدار می شوی و انگار در مردابی از غم گیر کرده ای که هیچ خبر نداری چرا بر سرت آمده و چرا الان باید اینجا باشی، دچار...
-
آن روز که غم مرا ربود
پنجشنبه 17 مهرماه سال 1404 16:35
صدای آواز زنی از طبقهی بالا میآید. این زن را به خوبی میشناسم؛ زنی است اهل گیلان، خونگرم و مهربان است و پرستار سالمند طبقهی بالاست که بعد از اینکه عروسش دوقلو زایید، پدرش یک واحد آپارتمان دویست متری در تجریش به نامش کرد و رفت آنجا و این خانه که حالا کوچک و محقر میآمد را دادند مادر حس آقا بنشیند و وقتی دیدند...
-
می نویسم پس هستم!
دوشنبه 14 مهرماه سال 1404 11:08
این چندمین پستی است که این روزها می نویسم، حقیقت این است که با خودم قرار گذاشته ام به محض اینکه فرصتی دست بدهد کاری برای خودم کنم، ژورنال بنویسم یا نقاشی کنم یا وبلاگم را آپ کنم یا حتا پستی در اینستا بگذارم! اما روتین این طوری است که من می گویم وقت ندارم و وقتی که واقعا وقت دارم هم آن را با اکسپلور و توییتر و تریت یک...
-
قصه من و سارافن مشکی
جمعه 11 مهرماه سال 1404 17:24
قصه از کی شروع شد؟ حقیقتا نمیدانم. آنچه از آن مطلع هستم این است که سالهای طولانی است که من دنبال سارافن بلند ساده هستم، در چهارده سالگی دنبالش دربازار تجریش می گشتم، یک سارافن مشکی با چهار راه های خاکستری را که داده بودم برایم دوخته بودند. و رویش دو تا جیب گنده داشت را ازآن موقع یادم می آید. در بیست و چند سالگی رفتیم...
-
درمان
سهشنبه 8 مهرماه سال 1404 19:56
مدت بسیار زیادی از آخرین باری که نوشته ام میگذرد و نه اینکه به نوشتن فکر نکرده باشم، نه! راستش را بخواهید اتفاقا به نوشتن زیاد فکر میکنم، به موضوعات و محتواهایی که دلم می خواهد از آنها بنویسم، ازکتاب داستانی که با آقای سام با هم نوشته این و از قصه هایی که برایم میگوید و از عشق! عشقی که چون هوا و آبی رایگان از دل رود و...
-
دودلینگ؛ وقتی خطخطی کردن، یه جور آرامشه
جمعه 16 خردادماه سال 1404 23:28
تا حالا شده حواست نباشه و همینجوری شروع کنی یه چیزی رو خطخطی کنی؟ مثلا موقعی که پای تلفنی یا توی یه جلسهی خستهکننده نشستی، یهو میبینی داری روی کاغذ یه سری شکل بیمعنی میکشی؟ به این میگن دودلینگ .(doodeling) و جالبه بدونی همین خطخطیهای ظاهراً بیهدف، یه جور هنردرمانی واقعی هستن! خیلی وقتا فکر میکنیم برای...
-
بعده هزار سال سرما خوردگی
شنبه 20 اردیبهشتماه سال 1404 14:31
یه نفر بود بهم می گفت همیشه مریض! حالا خودش مریضه! من اجازه دارم بشکن بزنم؟ در ضمن باید اعتراف کنم رمز موفقیتم فقط دمنوش زنجبیل بوده تا کنون، اون قدر زنجبیل خوردم که شبیه کوکی زنجبیلی شدم!
-
نردبان
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1404 12:55
باز آمده ام پایین. انگار که زندگی نردبانی است که تمام اوقاتم را بین پله هایش بالا و پایین رفته ام. بالا که می روم می توانم از دیوار همسایه گل های قشنگی ببینم، بوته های بزرگ رزماری به گل نشسته و دشت شقایق های وحشی از سوی دیگری پیداست، آفتاب می تابد و آهو به بچه اش شیر می دهد و انعکاس سنگ روی آب می رقصد و سنگ در آب فرو...
-
چه زود مبگذرد
شنبه 16 فروردینماه سال 1404 14:23
داشتم سام را می خواباندم، ناگهان یادم آمد ده سال پیش وقتی دندان پزشک داشت روی دندان هایم کار میکرد و بین حرف هایش گفت عمر این ترمیم ها موقت است و ده سال بیشتر عمر نمی کند، طوری به حرفش گوش دادم، انگار که ده سال بعد، هرگز از راه نخواهد رسید و تا وقتش برسد، هزاران سال وقت دارم. دختر ده سال پیش را مجسم میکنم که چه شکلی...
-
گنج
دوشنبه 4 فروردینماه سال 1404 23:20
امروز با سام رفته بودیم ساحل. پسرک عاشق شنبازی است. با یک بیل کوچولو و چند تا سطل رنگی، ساعتها سرگرم میشود، چنان غرق در دنیای خودش که انگار هیچ چیز در این جهان به اندازهی قلعههای شنیاش اهمیت ندارد. من اما، چشمم به چیز دیگری بود. به زبالههایی که گوله به گوله اطارافمان جا خوش کرده بود، به بطریهای پلاستیکی که...
-
وقتی شکنجه گر تو باشی
چهارشنبه 1 اسفندماه سال 1403 10:25
وقتی از شیرین ترین تجربیات زندگی حرف می زنید، بی شک داشتن فرزند یکی از قشنگ ترین و شیرین ترین آنهاست، ناگهان فرزندی داری که از آن توست و تو او را به زندگی فراخوانده ای، هر بار دیدن رویش، لبخندش، حرکاتش، اصلا همین بودنش قند تو دلت آب می کند و از تماشایش سیر نمیشوی. بارها شده که طوری تماشایش کرده ام انگار که سرندیپیتی...
-
بله، مریضم
یکشنبه 28 بهمنماه سال 1403 18:56
چند روزی است که سام رو فرم نیست، معده اش تحریک شده وقتی چیزی می خورد و بعدش آب زیادی مینوشد بالا می آورد، از انور هم تعداد دفعش که در روز یک بار بود به دو بار آبکی تغییر پیدا کرده. بی حوصله و بداخلاق است و خیلی وقت ها فقط میگوید نع! به وضوح خلق و رفتارش تحت این شرایط تغییر کرده و دست به پاره ای امورات عجیب و خطرناک...
-
آقا معلم
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 14:21
در طول سفر بسیار کم و گزیده سخن گفته است، در حد یکی دو جمله. ناگهان موتور سواری از سمت راست سبقت میگیرد، مرد گویا متوجه نبوده تا به موتور سوار راه بدهد، موتوری صدایش را می اندازد روی سرش و داد و هوار راه می اندازد و راننده میگوید کارش اصلا قانونی نبوده و حالا نباید طلبکار باشد، موتوری که می بیند مرد بیراه نمی گوید ،...
-
حالا می شود عکس های مامان را تماشا کنیم؟
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 22:50
راننده مرد پا به سن گذاشته ی محترمی است، همین که سوار می شوم به گرمی سلام و وقت به خیر می گوید و با اندکی تعلل شروع به حرکت می کند، متوجه می شوم دارد مسیر را اشتباهی می رود و میگویم برای خارج شدن از این شهرک باید بپیچد سمت چپ، دستش را می گذارد روی پیشانی اش و آه کوتاهی می کشد و میگوید ببخشید خانم، مسافر قبلی اصلا حالم...
-
قیصر مـُـرد
چهارشنبه 10 بهمنماه سال 1403 00:04
نخیر، اولین قیصری که من در زندگیم شناختم قیصر کیمیایی و بهروز وثوق نبود، اولین قیصر را در دید و بازدید های نوروز از دهان پدر و مادرم شنیدم که برویم خانه ی قیصر عید دیدنی کنیم و در همان تفکر کودکی من اسم عجیبی آمده بود که به گمانم باید صاحبش آدم خاصی می بود که شکل و قیافه اش فرق می داشت، خیال می کردم باید کلاه شاپوی...
-
سرده
جمعه 14 دیماه سال 1403 23:52
جایی میان قلبم، چیزی فاسد و بویناک شده است، چیزی کپک زده، تاریخش گذشته یا هرچیز دیگری، فقط میدانم در وجودم، چیزی مرده است و سرمای این مردار، دارد مرا می کشد. سرمایی که انگار انتها ندارد و به عمق تاریخ وارد پرسپکیتوی بی انتها می شود و تا انتهای چاله ای که از آن سبب رخ داده است هزاران فرسخ راه است و آنقدری هم دور هست که...
-
دل
پنجشنبه 29 آذرماه سال 1403 23:49
دل آن زنبیل قرمز پاره است که ناگهان خرید های کودکی را پخش زمین میکند آن تربچه ی نقلی که از شستشوی سبزی، کف سینک جا مانده آن لنگه دمپایی سرخی که کسی کودکی را با آن تنبیه کرده است و لاک زرشکی ای که از سر ناخن های زنی عشوه گر و قماض پریده ماتیک شاتوتی رنگی است که زیر ماسک برای همیشه ماسیده باشد دل راه آب حمام است که...
-
دروغی به نام lilypad.global
سهشنبه 20 آذرماه سال 1403 19:36
امروز میخواهم از ماجرای کلاهبرداری بنویسم ، اگر چه تلخ و گزنده و آزار دهنده است. آنها آدم هع را با یک ربات پیدا میکنند و به آنها پیشنهاد کار می دهند ، کاری که شبیه انجام تسک های مینی ربات های تلگرام است ، شما باید هر روز تعداد مشخصی تسک روزانه را انجام بدهید و سرماه حقوقی بین پانصد تا هزار دلار دریافت می کنید به این...