-
ده خط
پنجشنبه 18 اسفندماه سال 1401 01:47
۱_ از وبلاگم خبر بارداری ام را خوانده و حالا در اینستاگرام کامنت مامان مامان میگذرارد، به نظرتان نباید عصبانی بشوم؟ خوب اگر میخواستم لابد به راحتی از بارداری آنجا هم میگفتم! ۲_پانزده کیلو اضافه وزن چیزی شبیه کابوسس است که هر روز هم دارداضافه تر میشود، هربار از دیدن عدد روی ترازو حالم بد می شود و این در حالی است که در...
-
یاد یاران
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 13:33
اومدم بگم من هنوز امید دارم که این وبلاگا به روز بشه و هر روز و هر بار که میام وبلاگستان صفحه هاشونو باز میکنم که بلکم نوشته باشند . . . یه دوستی هم تو کامنتش همین حس منو نوشته بود که عینا گذاشتم پی نوشت پ.ن : خوشحالم که اینجا هم می نویسید سال هاست وبلاگ می خونم اما پست های اینستا هیچ وقت جای وبلاگ رو ننرفت. حیف که زن...
-
در میانه ی بحران
چهارشنبه 10 اسفندماه سال 1401 15:49
فکر میکنم که چی بسرمون میاد؟ چی به سر بچه ای که به دنیا نیومده از هفته ها قبل حمله به مدارس دخترانه شروع شده و امروز یه دخترکی به خاطر مسمومیت مرد. دلار به شصت هزار تومن رسیده و هربار در هر خرید ما نگران تر هستیم. یاد گرفتیم دست به عصا پیش بریم و با امید زندگی کنیم، اگر چه که حتا دیروز پیروز هم تلف شد. پیروز مثل...
-
من گشنمه
دوشنبه 8 اسفندماه سال 1401 13:45
قبل از خواب قرص آهن (فراورت) می خورم. قرص های مکمل را با دقت مصرف میکنم مثلا یک ساعت قبل و یک ساعت بعد از آهن چیزی نیمخورم و همین امر باعث شده اخر شب ها مقید به چیزی نخوردن باشم. دیشب حدود ساعت سه صبح بود که دیدم اصلا نمی توانم بخوابم، کلا بی خوابی و بد خوابی در بارداری شایع است اما این که از خواب بیدار شوی و خوابت...
-
من اینجا بس دلم تنگ است...
دوشنبه 8 اسفندماه سال 1401 12:56
خیلی دلم میخواست در فقدان اینستاگرام که به شدت به فنا رفت و هیچ دلم نمیخواد از خودم و دغدغه هام توش بنویسم و بگم، بشه پناه برد به وبلاگ و کامیونیتی کوچک و امن و بی دردسری ساخت از کسانی که حوصله خواندن و نوشتن دارند و میشود با آنها حرف زد،می شود با آنها دوستی کرد و حرفشان را شنید و حرف زد، اما متوجه شدم که یا تعداد این...
-
زن زندگی آزادی
شنبه 6 اسفندماه سال 1401 12:50
از بزرگ ترین مشکلاتی که با ادبیات کهن چه در شعر و نثر و کلام مذهبی داشته ام، چه در شرق و غرب و خاور دور و هرجا... نگاه زن ستیزانه، ضد زن و میساژنی ای است که همواره زنان را موجوداتی دون و پست و پلشت تصویر میکنند که قوای تفکر و ادراک درستی ندارند و لذا در طبقه بندی اجتماعی در طبقات پایین تری از مردان قرار می گیرند و با...
-
یک روز آفتابی
دوشنبه 1 اسفندماه سال 1401 09:08
دیروز خیلی تصادفی در استوری یک دوست خوب کلگری نشین، ویدیویی دیدم که ذهنم را بسیار زیاد درگیر خودش کرد. شاید شما هم تازگی ها از این ویدیوهای دیده باشید که شخصی از افراد غریبه و عادی شهر کمک میخواهد و در صورتی که آن آدم ها با او مهربان باشند وجه نقدی، مثلا 500دلار به آن شخص هدیه میدهد. تا این لحظه که این یادداشت را می...
-
بندرخت
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1401 12:15
اگر روزی بند رختی را دیدم که رویش فقط شلوار پهن بود، می دانم که آنجا یک زن باردار زندگی میکند که سرماخورده است.
-
من حسش میکنم
چهارشنبه 26 بهمنماه سال 1401 00:43
امروز رفته بودم سونوگرافی مرحله سوم بارداری، همانی که باید بعد از تست گلوگوز انجام شود و دکتر یک تصویر واقعی از تو نشانم داد، لب هایت شبیه پدرت بودند با صورتی فراخ و رویی گشاده، لبخند ریزی روی صورتت بود و من این تصویر را بارها تماشا کرده ام و هی تصورت میکنم که چه شکلی هستی و چه طور آدمی خواهد شد. به لبخندت که فکر...
-
زمستان است
سهشنبه 25 بهمنماه سال 1401 12:51
خوبی اش این است که دیگر از اسم ویروسی نمی ترسیم و می دانیم با چند روز استراحت همه چیز خوب میشود، در حالی که در زمان مشابه سال های پیش از ترس ویروس و کرونا و . . . سکته ی ناقص می زدی قبل از دچار شدن و درمان و هرچی. با هر سرفه ی سنگیی عمیقا دچار حمله ی ادرار میشوم و قالب اوقات مجبور میشوم دوش ریزی هم بگیرم و این دردناک...
-
هفته بیست و چهارم
شنبه 8 بهمنماه سال 1401 11:37
از بازار شهرداری رشت چوچاق و خال واش و سیر خریدم و چند تا گمج کوچک و بزرگ که مرد فروشنده میگفت می شود داخلشون غذا پخت اما من برای سرو در نظرشان دارم و شبیه ماهیتابه های کوچک دسته دار هستند که دور تا دورشان چین خوردگی دارد و رنگ های سبز و قهوه ای دارند و بسیار زیاد عاشق ریختشان هستم و دلم میخواست تمامشان را داشته باشم....
-
مصائب یک خوش خوراک باردار
پنجشنبه 6 بهمنماه سال 1401 21:38
نهارم را کامل خورده ام، حتا برای دسر یک کوکی متوسط داشتم اما وقتی رسیدم خانه و ماست میوه ای صورتی را در یخچال دیدم، به تنها چیزی که فکر کردم شکل قاشقی است که دلم میخواهد آن را در ظرف بلند ماست میوه ای فرو ببرم و بلافاصله با کتابی که از زن وراجی در پمپ بنزین خریده بودم نشستم و چند صفحه از کتاب را خواندم تا ماست میوه ای...
-
خوابم میاد
یکشنبه 2 بهمنماه سال 1401 14:20
شب های متوالی است که خواب منظم و آرامی ندارم، تا دیر وقت هوشیارم و وقتی هم می خواهم تصمیم بگیرم بخوابم سیر سفر های تخیلی آغاز می شود و از چه جاهایی که سر در نمی آورم. غالب این شرایط هم شبیه دادگاه هایی است که برای محاکمه ی من است و همه چیز به اینجا ختم می شود که چرا در چونان موقعیتی چنین بوده ام و یکی یکی در مجموعه ی...
-
مثل وزیدن برگ در باد
شنبه 1 بهمنماه سال 1401 03:34
مدت زیادی از وقتی که اولین تکان های تورا حس کردم نمیگذرد پسرکم. جان شیرینم چقدر در دلم اشتیاق و شعف میکاری، نمیدانم هنوز باورم می شود یا نه، اما این روز ها با لمس تکان های تو، عجیب شعله ور میشوم. تو انگار واقعی هستی، انگار هستی و من تکان خوردن دست و پاهای کوچولویت را در برآمدگی شکمم حس میکنم و انقدر قند و نبات و...
-
هفته بیست و یکم بارداری
شنبه 17 دیماه سال 1401 11:24
صبح با خواندن اخبار مربوط به اعدام دو جوان از معترضان آغاز شد. بی وقفه و مهیب و دردناک بر سر و صورتم کوبیده شد و چیزی شبیه دود و بغض و غیظ و درد در وجودم جوشید و به اذان صبح لعنت فرستادم، بارها، به کودک کشان، به آنها که این سیستم را می تابند، به آنها که ابزار دست و بازوی این دژخیمان ستیزه جو هستند. صدای کوبیدن پاهای...
-
هفته هجدهم بارداری
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1401 18:16
آدم یک وقت هایی مچ خودش را می گیرد که دارد چه میکند و چه انتظاراتی که از خودش ندارد و چه چیزهایی می تواند مایه رنجش خیالش بشود. تصور میکردم که من باید بارداری بی نقص و آرامی را داشته باشم و با کمترین مراجعه به متخصص و شرایط خاص همه چیز را پشت سر بگذارم اما واقعیت این است که تمام متخصصین و کارشناسان سن من برای بارداری...
-
خانم بچه ی شما سالمه
چهارشنبه 23 آذرماه سال 1401 14:49
رفتیم کلینیک و مراتب ادراری برای ویزیت را سپری کردیم و منتظر نشستیم تا نوبت مان شود، خانم دکتر چمنی کسی بود که قرار بود تست را انجام بدهد و چقدر که حضور همدلانه ای داشت. بعد از گرفتن شرح حال و بررسی آزمایش های غربالکری و سونو گفت که تجویز من اصلا انجام این تست نیست و صرفا با سونوگرافی آنومالی قابل تشخیص است. این...
-
تست آمینوسنتز
سهشنبه 22 آذرماه سال 1401 00:50
ترس و وحشتی بزرگ سراسر وجودم را فرا گرفته است، بعد از گرفتن نتیجه ی غربالگری مرحله دوم و آن جملات ترسناک از بالا بودن ریسک یکی از موراد مورد بررسی و بعدش تاکید سوپروایزر آزمایشگاه نیلو که امیر را حسابی ترسانده بود و آنقدر ناتوان شده بود که حتا نمیتوانست با دوربین موبایل عکس صفحات جواب آزمایش را برایم بفرستد و بعدش که...
-
ابتدای ماه پنج
شنبه 19 آذرماه سال 1401 17:12
امروز شنبه است و شنبه ها آدم یک حال عجیبی دارد که انگار می خواهد کار های عقب افتاده را سامان بدهد یا برنامه های جدیدی را برای بهتر شدن حال و روزش شروع کند و هی با یک عظم و اراده ی منسجم روبرو می شود که گاهی هیچ کاریش نمی توان کرد و می ماند روی دست آدم. رسیدم به هفته هفدهم و به عبارت دیگر در ماه پنجم گام گذاشته ام و...
-
از سوم آذر ماه 1401
پنجشنبه 3 آذرماه سال 1401 20:36
ما به چشم مان هیچ پدیده ی عجیب و غریب و غیر قابل وصفی از منظر علم را ندیده ایم، همه آنچه در اطافمان در جریان است علت و معنایی د ارد و به سهولت می شود آن را آسیب شناسی کرد و به جز جزش تفکیک کرد و توضیح داد اما واقعیت این است که شکل گیری یک جنین در بطن یک زن خود خود معجزه است. برای غربالگری پایان ماه سوم دوباره روانه ی...
-
یک سهم از سه سهم
شنبه 14 آبانماه سال 1401 17:16
بالاخره رسیدم به هفته دوازدهم. جهان به وضوح و روشنی دو پاره شده است، یک سو جنگ و مرگ و کشتار جوان و نوجوان و کرج و بلوچستان و سقز و فاجعه ی نازی آباد که هرچقدر تلاش کردم تا چشمم به فیلم نخورد و هرقدر تلاش کردم ویدیو ها را نبینم اما مگر میشود؟ خیزش سراسری مردم هر روز به پیش می رود و گام های جدیدی رخ میدهد و امید در...
-
رعنا گله ی رعنا
دوشنبه 9 آبانماه سال 1401 20:47
شکمم قلمبه شده و سرش تیز زده بیرون، اگر به هم ریختن اندام و سایز کمر و شکم را کاملا نادیده بگیرم ، چیزی در حد یک فاجعه در بدنم جاری است و هر لحظه از تماشای خودم و کپل هایم که در حال افزایش هستند و شکم قلمبه ام که کلا هیکلم را از ریخت انداخته اند غصه می خورم. سابق بر این با نیمچه ورزش و پیاده روی روتین روی فورم بودم و...
-
سوگواری
شنبه 7 آبانماه سال 1401 11:57
از صبح که با کج خلقی از خواب بیدار شده ام(حاصل دیدن عجیب غریب ترین خواب های ممکن که گویا آن هم حاصل ترشحات هورمونی بالا در دوره بارداری است) دنبال شخصی میگردم که بتوانم با او مثل یک دوست گفتگو کنم و سوگواری کنم تا حجم احساسات منفی و عصبانیت و خشم خود را کم کنم. سیستم فشل دیکتاتوری مذهبی که گاهی مثل شوخی و گاهی شبیه...
-
زاده ی بهار
جمعه 6 آبانماه سال 1401 16:27
هفته یازدهم و ماه سوم بارداری را می گذرانم، همه چیز بسیار غیر واقعی و ناملموس پیش می رود و زمان بیشتری برای درک و مطابقت با این وقایع نیاز دارم که متاسفانه هیچ رقمه تعلق نمی گیرد. از وقتی تست بارداری دو خط قرمز را نشان داد و از وقتی در هفته ششم دکتر سونوگرافی درخواست کرد سکوت کنم تا صدای قلب ش را (هنوز حتا ضمیر مناسبی...
-
زن زندگی آزادی
چهارشنبه 27 مهرماه سال 1401 15:34
پست جدیدی نوشته بودم و پابلیش کردم اما بار بعد که خواندمش دیدم چقدر مملو از خشم است و تنها کلامی که در آن منعقد شده است حجم عصبانیت و استیصالی است که از رخداد های اخیر حاصل شده است و هر چقدر توانسته بودم با ابراز آن خودم را آرام کنم هم هیچ سودی نداشت و چنین شد که حذفش کردم. قلم اما این بار به شکل دیگری در دست هایم می...
-
شماره چهار
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 14:49
یک وقت هایی انگار که اصلا دنیا می چرخد و به سوی تو نگاه میکند. من اسمش را گذاشته ام چرخش قهرمانانه و ناگهان آدم از پس همه چیز بر می آید و زورت زیاد مشود و یا حداقل فکر یکنی که بتوانی از عهده بر بیایی من که در قالب اوقات تصور میکنم که مشکلاتم مسخره و سخیف و پیش پا افتاده است و اصلا نباید به آنها اشاره مستقیم کنم مثلا...
-
شماره سه
دوشنبه 7 شهریورماه سال 1401 08:55
الان در یک وضعیتی هستم که فقط نوشتن می تواند حالم را بهتر کند. اما از طرفی نمی خواهم در مورد موضوعی که عصبانی ام کرده بنویسم، در نتیجه به در و دیوار و ترک دیوار گیر می دهم اما خلقم که گره خورده است باز نمی شود. همین طور در یک حالت کرختی ای سرگردانم و نمی توانم مثل لاک پشت سرگردانی که کله پا شده برگردم روی پاها و به...
-
شماره دو
چهارشنبه 2 شهریورماه سال 1401 15:55
یک غولی در زندگی ما هست به اسم مهاجرت. حالا که تازه تازه رابطه مان را قانونی کرده ایم (به قول یار میگوید برده ام سندش را به نام زده ام) و به خانواده داشتن و ساختن و ماندن فکر میکنیم و می خواهیم برگ بگستریم و شادی کنیم و زندگی مان را گسترش دهیم و میخواهیم زندگی اش کنیم، یک دم خروسی هست که همواره از یکجایی می زند بیرون...
-
شماره یک
سهشنبه 1 شهریورماه سال 1401 15:10
راستی که باید اسم وبلاگم را عوض کنم و اسمش را بگذارم غر نوشت و چون که وقتی درشرایط غرغرویی باشم بیشترین زمان برای عرض حال نوشتن است و چنین می شود که روزهای خوش سپری می شود و روزهای بد به یادگار می ماند و ثبت میشود (جایی خواندم ذهن آدم ها اصلا خاطرات بد را بیشتر به خاطر می سپرد). واقعیت این است من شنا بلد نیستم. دو...
-
در باب ثبت ازدواج
شنبه 8 مردادماه سال 1401 13:31
حس عجیبی دارم، چیزی که شبیه ترس و امید و شادی است اما هیچ کدام از این ها نیست. دیروزها رابطه مان را ثبت کردیم و جشن مختصری با پذیرایی شام برگزار کردیم و عجیب که حسم به رابطه ام عوض شده است انگار که چیزی در آن عوض شده است که نمی دانم چیست. یه طور دیگری شده است که نمی توانم دقیقا توصیف ش کنم. مامان مینوی مهربانم دیروز...