-
درباره دیگ در هم جوش
دوشنبه 6 تیرماه سال 1401 15:46
استاد داریوش شایگان در کتاب افسون زدگی جدید برای بیان توضیح مفهوم مدرنیته و متعاقبا پست مدرن از مفهوم دیگ در هم جوش استفاده میکند که به گمانم مفهومی بسیار متداول در امورات این روزهای ماست. برای بیان درک این مفهوم باید مثالی بزنم، خانه ای را تصور کنید که یک مادربزرگ و یک کودک و یک تینیجر و یک شخص جوان و یک میانسال در...
-
قسمت اول - داستان اول
چهارشنبه 11 خردادماه سال 1401 16:36
هفت ساله بودم، دخترکی سیاه سوخته با دست های کثیف و مو و روی نشسته. موهایم را هفته به هفته شانه نمی زدم و گمان می کردم اگر بگذارم خواهر بدجنس و شیطان صفتم آن را با کش ببندد و از درد به خود بپیچم و وسطش دو تا نیشکون هم از ران هایم بگیرد که آرام بشین و فولان، از جیبم رفته است. حالا که فکرش را میکنم حق می دهم که این چنین...
-
از بحرانی به بحران دیگر می رویم
پنجشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1401 09:38
دیروز یه حال بدی داشتم یار میگه نترس از گرسنگی نمی میریم، اما من هر بار که یه خبر جدید از حجم بحران اقتصادی در آستانه ی فروپاشی اقتصاد ورشکسته ی کشورم می بینم و میخونم و می شنوم، هربار که دست کسی کیسه ی ماکارونی و روغن می بینم و هر بار که تو فروشگاه و مارکت و نانوایی و میوه فروشی کسی رو می بینم که دنبال اسکناس ته...
-
دایره
دوشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1401 11:53
دنیا چیزی دایره است. آدم های دورمان در حال چرخیدن هستند . شاید هم ما در مرکز دایره در حال حرکت هستیم و رو به روی آن ها قرار می گیریم. مثل ساعت که عقربه ای دارد که در هر موعدی به سمتی می چرخد و عددی را نشان میدهد، ما هم در موعدهای مختلفی از زندگی مان رو به روی آدم های مختلفی هستیم. آن آدم ها گاهی دلمان را شاد میکنند و...
-
گزارش سفر کردستان
چهارشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1401 12:12
دیروز ها از مسافرت برگشتم. سفر سختی بود، راه به غایت طولانی و برنامه های موجود هم برای چیدن و باز کردن اسباب پیچیده ترش می کرد. کاروان ماشین ها بیشتر از هفت اتوموبیل آفرود بود و تعداد همسفران بیست و چهار نفر به انضمام پنج سنگ بود. البته به غیر از جودی و یک دوست دیگرش بقیه سگ ها در دسته ی سگ های کوچک می گنجیدند و محلی...
-
آن که بگوید بارکلا!
دوشنبه 23 اسفندماه سال 1400 13:46
خیلی کارهایی که ما انجام می دیم و یا دیگران برامون انجام می دن به سبب جماعتیه که بارکلای آخرش رو می گن. وقتی آدم تنها باشه یکی از فقدان هایی که در زندگی حس میکنه هم همینه وقتی که همسر یا پارتنرت برات ماشین می خره اما کسی بهش نمی گه که وای شما عجب آدم خوبی هستین ها! بعدشم طرف ذوق کنه و از کاری که انجام داده راضی هم...
-
حالم هیچ خوش نیست
پنجشنبه 21 بهمنماه سال 1400 12:43
یک تهوع عمیقی دارم به همه چیز. به همه بازیچه ها و دستاویز های کوچک و بزرگی که زمانی سرگرمم می کرد و قلبم که انگار یک تکه یخ شده است راستش ساده لوحاه در دلم امید می پروردم که بشود همه چیز بهتر شود، همه چیز این دنیای گنده را که نخواسته بودم که عوض کنم. نه! در حد همین قاب کوچک زندگی خودم هم که می توانستم موثر باشم باز...
-
برای آن لاک پشت جایزه گرفتم!
یکشنبه 7 آذرماه سال 1400 11:16
یادم می آید یکبار در دوره دبستان، یک نمایشگاه هنری بود. به احتمال قوی مناسبت مربوطش هم بیست و دو بهمن بود که تنها مراسم مجاز برای خوشحالی دانش آموزان نمی دانم چرا هیچ ساختاری برای شرکت کردن در نمایشگاه یا اصلا آموزشی هنر وجود نداشت. حس می کنم در یگ برهوت کامل به سر می بریدم. معلم عربی ما شده بود معلم هنر و به من که خط...
-
همین زندگی بی نمک
پنجشنبه 13 آبانماه سال 1400 17:05
با تراپیستم از گذشته حرف می زدم، از گذشته های خیلی دور و تقریبا از سی سال پیش. زمانی که شش هفت سال بیش نداشتم و چالش های بسیار بزرگی گه با آن روبرو بودم. برایم غصه ناک بود که مساله ام، مسایل بزرگی بودند. همه شان بزرگ بودند حتا امروز هم هر کدامشان می توانند مطرح شوند و محلی از اعراب برای تخصیص زمان و جلسه و نقد و بررسی...
-
خط خطی
سهشنبه 4 آبانماه سال 1400 14:27
سه شنبه ای از اوایل آبان ماه 1400 است صبح در حالی بیدار شدم که نمی دانستم دلم می خواهد بیشتر بخوابم یا نه، اما کلید پت وی برقی را خاموش کردم و بلند شدم. در حالی که خانه به شدت نامرتب بود تلاش کردم قسمتی از به هم ریختگی ها را مدیریت کنم ومقداری ظرف شستم و مقداری این ور آن ور اما باز هم ماجرا ادامه دارد. بعد از برگشتن...
-
برای فروش
جمعه 19 شهریورماه سال 1400 03:21
یک مجموعه سه تایی از کارهام رو برای فروش گذاشتم اینجا ببینید +++++
-
در باب جوانمرگ شده گی
جمعه 19 شهریورماه سال 1400 03:19
هنوز نوجوان یود وقتی مورد تاراج گنجشک ها قرار گرفت! چشم هایش را دریدند گوش هایش را در قلبش را گشوده و دلش را جویده بودند قرار بود پاییز که شد، لپ هایش را قرمز کند و پاچین گلدار بپوشد قرار بود شیرین و آب دار و دلنشین بشود قرار بود پیرهن سرخ و سفیدش را بپوشد و در باد شهریور برقصد قرار بود به بار بنشیند و بزرگ شود و گل...
-
درباره نگاه جنسیتی
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1400 16:57
برادر/آقا /همشهری من هم انسانم، می دانی؟ من یک آدمم ،درست مثل تو، مثل تو راه می روم و غذا می خورم و حرف میزنم و گرمم می شود و مثل تو گاهی در خیابان تنها راه می روم روی سخنم با تو است که وقتی یک زن روبرویت راه می رود نگاهت خیره میشود میان ران هایش آنجا دنبال چه می گردی؟ نگاهت لیز می خورد روی برجستگی های بدنش خواستم...
-
یک داستان واقعی
پنجشنبه 28 مردادماه سال 1400 18:02
یک صفحه ی آ چهار که مطالبی روی آن نوشته شده را تصور کنیدِ حالا پرانتزی را تصور کنید که محتوای مشخصی ، در چند دو خط را تفکیک کرده است. حالا تصور کنید پنداشت ما این است که هر چیز داخل پرانتز صحیح و هز چیز که خارج آن باشد را اشتباه فرض میکنیم. فرض کنید نوشته های روی کاغذ یک داستان کوتاه است که داستان زندگی یک آدم معمولی...
-
این پست را نخوانید⛔️
شنبه 23 مردادماه سال 1400 11:40
با آه سرد شروع می کنم راستش ما رفته بودیم ترکیه، دوستانمان را ببینیم و بعد هم ببینیم شرایط زندگی آنها چه شکلی است !؟ روزهای اول سعی کردم امتیاز های مثبت و منفی را تفکیک کنم ۱_ امنیت اجتماعی (شما در اجتماع هر شکلی هستید پذیرفته و مورد احترام قرار میگیرید) ۲_ پوشش اجباری نداریم محجبه ها و بی حجاب ها دوستانه کنار هم و با...
-
فصل بعدی: شهر دور
سهشنبه 12 مردادماه سال 1400 15:32
برنامه ریزی کرده بودیم با ماشین برویم سفر شهر های خیلی دور! اما ناگهان بعد از صرف زمان و هزینه طولانی برای کاپوتاژ و گواهی رانندگی بین المللی و . . . کاشف به عمل آمد که مرز مزبور برای اتوموبیل های سواری مسدود بوده و امکان تردد برای ما حاصل نمی شود. لذا با دماغ سوخته (مشخصه خواستم مودب باشم ؟ ) رفتیم و بلیط چارتر طیاره...
-
حال بد!
یکشنبه 10 مردادماه سال 1400 15:14
دو سه چند باری هست که در باب مسایل زندگی مان با خانم روان درمانگر به گفتگو می نشینیم . سه باز از آنها را دو تایی و بقیه ها را من تکی حرف زده ام. الان که اینجا می نویسم در آستانه ی سردرد شدیدی هستم که این جور وقت ها می گیرم. وقت هایی که حس می کنم نمی توانم! با هیچ کس نمی توانم حرف بزنم با هیچ کس نمی توانم رابطه ی موثر...
-
در باب «گم شو» دگی!
شنبه 26 تیرماه سال 1400 15:02
دیروز که رفته بودم پیاده روی وقتی میان درخت ها راه می رفتم و یک لحظه دست های تو را رها کردم ترسیدم، من کودکی بودم و تو پیراهن نوازش به تن کرده بودی اما در یک لحظخ ی نامرغوب گم شدم. واقعا گم شده بودم و خیال می کردم شاید قرار است دنیا این شکلی تمام بشود، میان تازیانه ی باد و رعد و نم باران و گلبرگ های گلی که باد پیراهنش...
-
لطفا برام بنویسید
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1400 17:56
بین شماها . . . آیا کسی تا حالا زمینی سفر کرده به آنتالیا؟ و آیا تجربه ی اقامت کوتاه مدت با بلند مدت در این منطقه رو دارین؟
-
من یک هنرمندم
سهشنبه 22 تیرماه سال 1400 10:40
من درد دارم! دیروز ها یک شخص محترمی که خواننده وبلاگ در سال های دور بود تماس گرفت برای خرید اثر هنری اعم از نقاشی و مجسمه! بعد از مدتی رایزنی در باب چیستی و چگونگی کار رسیدیم به مبحث شیرین پول. لذا خیلی دست به عصا و با قیمت مناسب برای چهار کار نقاشی نسبتا بزرگ قیمتی را پیشنهاد دادم و بعد از مدتی سوتفاهم برایم روشن شد...
-
وقتی که ماه کامل شد
پنجشنبه 17 تیرماه سال 1400 18:51
دیروز با خانم گیس طلا نشسته بودم و درددل میکردم یاد ده سال گذشته و بحران های عجیب و بزرگی که از انها گذر کرده بودم و جایی شبیه ساحل امنی که به آن رسیده بودم. اما گمان کنم همه واقعیت را نشانش نداده ام. شبیه یک زن سرخوش و شنگول که از زندگی لذت میبرد بودم اما واقعیت این نبود. واقعیت درگیری من شرایط جدیدی است که همچنان،...
-
۱۰۰ سال بعد
چهارشنبه 16 تیرماه سال 1400 03:07
من دلم سخت گرفته ست ازین مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک . امروز با صدای بلند برای مردن همه مان گریه کردم، برای احترام زندگی و پاسداشت تلاش هایمان برای جستجویی هزار ساله که هر روز هنوز هم به ناکجا آباد می رسد اگه برای پیش بینی صد سال پیش، باید برق و اینترنت و موبایل رو پیش بینی می کردی, من برای صد سال دیگه، واقعیت...
-
حسرت درخت توت
سهشنبه 1 تیرماه سال 1400 17:51
خوب ماجرا از آنجا شروع میشد که من بچه ی آخر بودم. بچه آخر در خانواده ای با چهار فرزند یعنی صف نانوایی! نه آنقدر بزرگ بودم که همبازی خواهرهایم بشوم و نه آنقدر کوچک که غصه نخورم چرا آنها با من بازی نمی کنند؟ عصر های فراوانی را به یاد می آورم که در حرم تابستان روی درخت توت عظیمی بالا و پایین می پریدند و من پایین درخت...
-
جنگل
یکشنبه 23 خردادماه سال 1400 11:10
سرزمین مه آلوده ای پر از درخت های تنومند هزاران ساله که چونان به سقف آسمان تاخته اند که میان ابر ها گم شده اند. در فاصله ی چند متری هر آدمی که می ایستی او را حاله ای می بینی، گوشه های تند و تیز و شکننده و بران ادم ها پیدا نیست و تنها حجمی از تیرگی با طنین صدایشان حضور آنها را یادآوری میکند. در فاصله چند متری از محل...
-
سوال بزرگ
دوشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1400 12:53
مشکل از آنجا شروع می شود که من خوشحال نیستم. البته گاهی هم می شود که خوشحال باشم اما مقدار این گاهی به نسبت قبل کمتر شده و بیشتر اوقات به نگرانی و اضطراب سپری مشود. یک معادله ی بسیار ساده است به این ترتیب که من حالم خوش نیست پس هیچ کاری که از سرخوشی ام نشات گرفته شود نمیکنم و بعد خودم می بینم که زمان درازی سپری شده و...
-
شروع مشنگ بازی
شنبه 11 اردیبهشتماه سال 1400 11:53
سعی میکنم به خودم کمک کنم تا خوشحال باشم. خوشحال تر زندگی کنم، بیشتر لحظه را حس کنم لحظه بو و مزه داشته باشند. صبح بوی توت فرنگی بدهد و ظهر مزه ی نعنا و شب مزه ی خیارشور بدهد از پنجره ماشین سرم را درآورم تا بوی بهار باران خورده را بکشم در ریه هایم و تا انتها حس ش کنم. هیچ مهم نیست که تحلیل مناسبی در مورد اتفاق های...
-
شبیه ترین تصویر
چهارشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1400 16:31
این تصویر یکی از تصویرسازی های موضوعی با قوطی کوکا کولاست اما به نحو غریبی هم ذاتم شده . . . انگار که خود منم!
-
کوچ
سهشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1400 13:48
آیا وقتی صبح بیدار میشوی و هیچ چیز را و هیچ کس را و هیچ کجا را دوست نداری به این معنی نیست که از آنجا کوچ کرده ای و خانه ی تنت مثل پوست جیرجیرک خالی است؟ من خالی ام از هر گونه مهرورزی و عشق در این ثانیه اینجا پشت پا زدن به همه چیز دلم را راضی تر میکند تا مثل زن کولی خانه بدوشی دل نبندم به هیچ جا و هیچ کس دور ریختن همه...
-
شانسی یه عکس خوب پیدا شد
یکشنبه 29 فروردینماه سال 1400 13:55
همیشه یه عکس مرتب و با شخصیت و تر و تمیز هم بین عکس هاتون بگیرین آگهی ترحیم هم عکس لازم داره
-
بهتربن مادر بزرگ دنیا
دوشنبه 16 فروردینماه سال 1400 21:53
آنها مرگ را نمی شناختند. وقتی مادربزرک ش با کرونا بستری شد، گفتم زبانم لال، مامان کوشا چیزش نشود، عصبانی شد که چرا نفوس بد می زنی اما نمیدانست که مرگ همین قدر بی حیاست. همین قدر بی پرده و ناگهانی و نامهربان ک ه ناگهان بیاید و مادربزرگ شیرین و دوست داشتنی اش را بدزد و ببرد، آنها نمی دانستند که مرگ هیچ نسبتی با سوده...