بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

چه زود مبگذرد

داشتم سام را می خواباندم،  ناگهان یادم آمد

ده سال پیش وقتی دندان پزشک داشت روی دندان هایم کار میکرد و بین حرف هایش گفت عمر این ترمیم ها موقت است و ده سال بیشتر عمر نمی کند،  طوری به حرفش گوش دادم،  انگار که ده سال بعد،  هرگز از راه نخواهد رسید و تا وقتش برسد،  هزاران سال وقت دارم. 

دختر ده سال پیش را مجسم میکنم که چه شکلی بود، هفته ای سه روز باشگاه میرفت و با برنامه ی مرتب نزد دندانپزشک می آمد، باریک و ترکه ای بود،  از رابطه اما سهمی نداشت و در خانه ی بسیار بزرگ و خوشگلش تنهایی سر میکرد،  با ماهی ها و گیاهان و نور هم صحبت بود و روی شال و کیف و کفش نقاشی میکرد و می فروخت و تازه موفق شده بود خانه ی کوچکی بخرد. 

چقدر زندگی شکل دیگری بود، چقدر آدم عوض میشود... 

اینجا که ایستاده ام اما دندان هایم به صدا در آمده و هیچ حالشان خوب نیست و باید دوباره برنامه ی دندانپزشکی را آغاز کنم. 

کودک تقریبا دو ساله ای دارم که همه زمان و جانم را برایش میگذارم و از معاشرت با او از تمام جهان لذت بیشتری می برم،  بینهابت بار با او شیرین ترین لحظه های زندگیم را چشیده ام و سیراب شده ام از شهد و شکر و نبات و.... 

کار درست درمانی ندارم،  با یک بار تجربه ی سزارین هنوز هم جزو باریک تنان محسوب میشوم و این مایه ی سرخوشی ام میشود. 

درگیر افسردگی و بیماری هستم البته

 دوباره سرما خورده ام و انقدر این سرما خوردگی ها طولانی میشود که دیگر از همه چیز ناامید و تاریکم کرده است،  بهتر میشوم،  سام سرما میخورد،  او که بهتر میشود،  یار سرما میخورد و وقتی او بهتر میشود من دوباره سرما خورده ام و این سیکل معیوب همین طور ادامه پیدا میکند. 

دکتر اخری برایم آزمایش خون مفصلی نوشت تا چک کند چرا هی سرما میخورم اما هنوز فرصت نکرده ام انجامش بدهم 

از خودم می پرسم چطور بود؟  راضی هستی؟  زندگی با کیفیتی بود؟ 

گنج

امروز با سام رفته بودیم ساحل.

پسرک عاشق شن‌بازی است. با یک بیل کوچولو و چند تا سطل رنگی، ساعت‌ها سرگرم می‌شود، چنان غرق در دنیای خودش که انگار هیچ چیز در این جهان به اندازه‌ی قلعه‌های شنی‌اش اهمیت ندارد.

من اما، چشمم به چیز دیگری بود. به زباله‌هایی که گوله به گوله اطارافمان جا خوش کرده بود، به بطری‌های پلاستیکی که میان ماسه‌ها گیر کرده بودند، به کیسه‌های رهاشده که انگار هیچ‌کس مسئولیتشان را قبول نمی‌کرد،  به لیوان هایی که یک نفر با آن سیراب شده بود،  به هزاران زباله ریز و درشتی که حس میکردم چشم هایم را آزار می دهند. 

از یار خواستم که زباله‌های اطرافمان را جمع کند. او هم بدون حرف، آستین بالا زد. در مدتی که سام شن بازی میکرد، او یک کیسه‌ی بزرگ زباله جمع کرد. پلاستیک‌هایی که روزی چیزی را در خود نگه داشته بودند، حالا بی‌هدف در  ساحل رها شده بودند. شیشه‌هایی که شاید روزی در دست کسی بوده‌اند، حالا تیز و شکسته زیر نور آفتاب می‌درخشیدند.

مردم ما را تماشا می‌کردند. نگاهشان را می‌دیدم، انگار چیزی درونشان تکان خورده باشد. می‌دیدم که چقدر مشتاق‌اند، انگار فقط منتظر یک اشاره، یک تلنگر، یا شاید حتی فقط یک کیسه‌ی زباله بودند تا آن‌ها هم دست به کار شوند.

اما هیچ‌کس جلو نیامد.


فقط نگاه کردند.

یک لحظه دلم گرفت. 

از این که چطور گاهی آدم‌ها برای انجام کار درست، نیاز به اجازه دارند. از این که چطور منتظرند تا کسی دستشان را بگیرد، تا کسی مسیر را نشانشان بدهد، تا کسی بگوید «بیا، این هم سهم تو.»

اما مگر زمین سهم نمی‌خواهد؟ مگر ساحل، دریا، این ماسه‌های نرم که زیر پایمان فرو می‌روند، مگر آن‌ها به ما زندگی نمی‌بخشند؟

سام بی‌خبر از همه‌چیز، همچنان مشغول بازی بود. باد میان موهایش پیچید، لبخند زد، دستانش را در شن فرو برد و گفت: «مامان ! گنج!»

به تکه‌ای صدف اشاره می‌کرد، صدفی که زیر انبوهی از زباله‌ها پنهان شده بود. نگاهش کردم و لبخند زدم. شاید واقعاً گنج پیدا کرده بود. شاید گنج همین بود؛ همین که هنوز می‌توانست زیبایی را میان این‌همه آشفتگی ببیند.

شاید اگر  کمی بیشتر چشم‌هایمان را باز کنیم، بتوانیم دوباره گنج‌ها را پیدا کنیم.