ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خیلی دلم میخواست در فقدان اینستاگرام که به شدت به فنا رفت و هیچ دلم نمیخواد از خودم و دغدغه هام توش بنویسم و بگم، بشه پناه برد به وبلاگ و کامیونیتی کوچک و امن و بی دردسری ساخت از کسانی که حوصله خواندن و نوشتن دارند و میشود با آنها حرف زد،می شود با آنها دوستی کرد و حرفشان را شنید و حرف زد، اما متوجه شدم که یا تعداد این آدم ها بینهایت کم است و به تعداد انگشتان یک دست نمی رسند و یا وبلاگ من دیده نمی شود یا کلا فضای وبلاگی اینقدر سرد و ساکن و منجمد شده است که هیچ جرقه ای توش نیست
هیچی
تقریبا هیچی...
من دلم میخواد غر بزنم اخه
آیکون یک وبلاگ نویس غمیگن
یه زمانی خیلی وبلاگ ها رونق داشتن..
حیف
صد حیف
سلام ، بنویس خوبه ، من همه پست هات رو میخونم ولی واقعا فکر میکنم شاید همه جا لزومی نباشه اظهار نظر کنم نه فقط توی وبلاگ شما ،همه جا سعی میکنم یه کم خودم رو نگه دارم سکوت رو تمرین کنم یه جاهایی دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم هیجان زده میشم کامنت میذارم مثل پستهایی که در مورد مسافر کوچولوت مینویسی
عزیزم
متشکرم عابر عزیز
راستش گاهی حس تنها موندن تو شهر بم دست میده
دوست دارم بنویسم و می نویسم حتما هم
من مثل همیشه، تک تک پستهات را میخونم
با اشتیاق
ولی هیچی نمیگم
نمیدونم چرا
گاهی توی ذهنم در مورد پستهات حرف میزنم
ولی با گوشی کامنت دادن را خیلی دوست ندارم
ولی بنویس
مثل همیشه خوندن نوشته هات لذت بخشه
بخصوص که حالا یه انتظار شیرین هم به وبلاگت اضافه شده
مرسی دختر
مچکرم که برام نوشتی
دقیقا میدونم که چقدرررر کامنت دادن با گوشی مصیبته
شما بنویس، بگذارید این دلخوشی های کوچک بمونه.


سالهاس میخونمت از دوران مارگزیده .وقتی از مامان مینوشتی وبا اشک میخوندم .از بابا مینوشتی ،یادمه بابا بعداز مامان همسر دوم گرفته بود .عزیزم بنویس فدای قلمت که با وجود سختی بارداری بازم مارا شریک لحظه هات میکنی ،عشقییییی
مرسی دلربا جانم