-
ناظر
پنجشنبه 21 آذرماه سال 1392 13:11
خواننده های خاموش ها مثل ناظرهای همیشه حاضر می مانند، می بینند، می خوانند و می دانند . . . از مزایای وبلاگی نویسی یکی داشتن همین ناظرهاست ناظرهای خاموشی که گه گاه لب به سخن می گشایند چند سال پیش، وقتی داشتم جدا میشدم و اولین اندیشه هایم را برای طلاق جمع بندی میکردم ، با اولین کسی که حرف زدم یکی از همین خاموش ها بود...
-
همه همکلاسیام . . .
سهشنبه 19 آذرماه سال 1392 09:14
بعد از عروج گوگل ریدر ما هم لینکستان نداشتیم، به خیالمان که یک آپشن جایگزین مشابهی جایش ارایه میشود و منتظر بودیم باز هم آپ ها بلد شود بیاید بالا و قطار صد و هفتاد هشتاد واگنه ی لینکستان به حرکتش ادامه دهد خیلی گذشت و هیچ خبری نشد تا بالاخره امروز صبح آمدم دانه دانه لینک ها را از اولد ریدر که نه در سرعت انتقال و نه...
-
یک مشنگ بی پول!
دوشنبه 18 آذرماه سال 1392 22:06
یه مقدار پول هست گذاشتم رو کانتر آشپزخونه که یادم باشه بدم به خواهرم.خیلی وقت بوده قرض گرفته بودم حالا از اون وقت تا حالا بیست بار بیشتر شده چشمم یهو به پوله خورده، گفتم: اِ پـــــــــــــــــــــــول! بعد یادم میاد مال من نیست دوباره همه ذوقم پرپر میشه
-
قصه عشق زهره و علی
شنبه 16 آذرماه سال 1392 16:10
چند وقتی هست که درگیر ماجرای عشق ناکام زهره خانوم و علی آقا شده ام،بی آنکه هیچ کدام را بشناسم یا تصوری ازشان داشته باشم، درواقع خودشان ناگهان سرو کله شان پیدا شد! ماجرا از آنجا شروع شد که یک شب یک شماره ناشناس برایم پیامک زد و معذرت خواهی کرد. من که دیدم اشتباهی گرفته بعد از چند تا پیامک اول برایش زدم که شماره را...
-
آنها که نمی گنجند
شنبه 16 آذرماه سال 1392 09:39
دنیا و زندگی یک سری قانون دارد که باید برای ورود به آن و متعاقبا زندگی این بایدها و نباید را بپیذیری، مثل رانندگی می ماند، اگر قواعدش را نپذیری نمیشود، نباید به راندن ادامه بدهی، اصلا افسر می آید گوشت را میگیرد و می پیچاند و جریمه میکند تا حالت جا بیاید زندگی هم همین است، به قولی ، زندگی بلدی می خواهد، بازی است و وقتی...
-
پروانه
پنجشنبه 14 آذرماه سال 1392 11:04
عطف به این و این ، بالاخره تصمیمو گرفتم می خوام پروانه باشم من که پایین همه کارام امضا میکنم و نقش یه پروانه میکشم ! وقتی برای صدا کردن هر اسم دیگه ای کلی تعلل میکنم یک برند اهلی به اسم پروانه! :) خعیلی خعلی مچکرم واسه همه کامنتا و اسما و نظرا! اونایی که اصرار اکید داشتن اسمشو بزارم پروانه!! موفق شدین ها پ.ن: قالب...
-
مرغ عشق
چهارشنبه 13 آذرماه سال 1392 15:13
سالهاست که بازنشسته شده و خانه نشین، از صبح تا شب مینشیند جلو پنجره و سیگار روی سیگار روشن میکند روزی دو بسته، بیشتر حتا شصت و هشت را پر نکرده هشتاد ساله می زند، مادرم که بود نمیگذاشت که این همه سیگار دود کند سیگار روی سیگار سیگار روی سیگار به ضرب دعوا و جنجال هم که بود روزی چند نخ بیشتر نمیشد حالا اما . . . معذوریتی...
-
یه همچین صبح هایی
چهارشنبه 13 آذرماه سال 1392 09:00
فکر کن بری با کلی درد سر واسه هوسونه ات باران که مبارد خواجه امیری رو دانلود کنی، با کابل همکارت بریزی تو گوشیت . . . بعد ببینی هدفنتو تو کیف لب تابی که دیروز بردی مجله جا گذاشتی! دردد داره ها اصلا یه وضعی
-
بره
یکشنبه 10 آذرماه سال 1392 15:05
همه عمر بره بودم ام، بره ای که شاخ نمی زند و ناخن هایش چنگ ندارد، دنبال کارهای بد نمی رود، نان حرام نمی خورد، زحمت می کشد . . . و همه عمر با گرگ هایی روبرو بوده ام که تا پوست نمیکندند مجال گذر ندادند . . . خدایا کجای قصه اشتباه است وقتی نمی توانم که گرگ باشم نمیتوانم! نمیتوانم . . . و بره بودن یعنی اینکه پوستت را...
-
ترس
یکشنبه 10 آذرماه سال 1392 09:43
تمام حس امنیت و ارامش خاطری که در این خانه داشتم به خاطر همسایه هایم بودند که تا الان و احتمال زیاد پس از این هم گمان میکردم که آدم های خوبی هستند و مهربانند و . . . اما دیشب . . . ساعت ها در تختخواب وول زده ام و با هر صدایی یک متر پریده ام بالا ماجرا از این قرار بود که چند ماه پیش لامپ داخل راهرو ، همان که بالای در...
-
مای فیوریت
دوشنبه 4 آذرماه سال 1392 21:08
در کلیه ی افعال اجباری یک فقره منزل که چرخش هم بچرخد، چند تا دانه کار، بیشتر نبود که اصرار اکید داشتم انجامشان ندهم! یکی خرد کردن گوشت و مرغ، یکی خالی کردن سطل توالت، یکی هم خرید کردن تنهایی از تره بار مدت هاست هر سه تاشان پیه شان را به تنم سابانده اند یعنی هم تنهایی تره بار میروم هم... حالا خانه که هیچی کلهم یکسری...
-
همه پست های نصفه کاره و ناکام بلاگری که خیلی هوس نوشتن دارد و مجال، نه!
دوشنبه 4 آذرماه سال 1392 09:37
خیلی وقت است که دلم می خواد شبانه روز بشود بیست و پنج ساعت و من در آن یک ساعت اضافه مال خودم باشم،خیلی وقت است که آن قدری مهلت ندارم که پای وبلاگم بشینم و سر فرصت پست هوا کنم،پست هایی که مثل حرف های نگفته غبار گرفته اند و تلمبار شده اند، پست های نصفه ی وبلاگ را که با ثبت موقت، چرکنویس ثبت کردم تا شاید یک زمانی یک روزی...
-
کمک!!! کدوم؟
شنبه 2 آذرماه سال 1392 08:42
من همه این ده تا رو دوس دارم!!! 1- نقش پریا- نقش پری 2- پری نگار - پری نگاره 3- پری رنگ 4- پروانگار 5-قاصدک 6-پرنگ یا پرشنگ 7- ختن khotan 8- پرنیکا 9- شمسه - شمسی 10 - پرنگار- پرگار نتیجه نوشت: از همه دوستای گلی که برام نوشتن و کمکم کردن خیلی خیلی مچکرم! به زودی مینویسم تصمیم نهایی رو :)
-
یک برند اهلی!
چهارشنبه 29 آبانماه سال 1392 11:24
به نظرتون چه اسمی به من میاد؟به منی که اسمم پروانه است میخوام یه اسم انتخاب کنم،یه برند، برای کارام، نقاشی هام و مشتقاتم و گاهی خودم حتا برای ادمی که هر جایی نقاشی میکنه یه طور دیگه میبینه تو رنگا دفن میشه وقتی دستاش رنگیه حالش خوبه قلم مو دستشه و روی شال نقاشی میکنه وقتی داره با دوستش حرف میزنه روی شلوارش لکه ی رنگ...
-
چاره ای نداشتم جز اینکه بنویسم . . .
سهشنبه 28 آبانماه سال 1392 08:57
یک اقای مغرور و مدعی ای را در نظر بگیرید که خیلی سخت میشود که کسی را تحویل بگیرد و دو کلامی حرف بزند! با یک زاویه چهل و پنج درجه پشت میز و چشم های خیره به مونیتور در تمامی ساعات کاری که بعدا میفهمی آخرین ورژن بازی های شرکت را هم ساپورت میکند. طراح صنعتی است با آخرین ورژن نرم افزار طراحی قطعات هواپیما (کاتیا) قوطی...
-
ترجمه
دوشنبه 27 آبانماه سال 1392 17:11
امداد نوشت: دنبال یک مترجم مناسب برای یک کتاب زبان انگلیسی میگردم خواهشمند است اگر تجربه های مشابه به یاری اینجانب بشتابید کتاب مورد نظر بالغ بر صد و پنجاه صفحه ای هست که در مورد کوهنوردی است
-
حاشیه
شنبه 25 آبانماه سال 1392 17:24
غذای نذری زنگ در به صدا در می آید، پسر همسایه نذری آورده در را که باز میکنم یکی از خوردروهای عبوری متوجه نذری میشود قیمه را میگریم و میچرخم که در را پشت سرم ببندم سرنشین دویست و شش: آقا یه غذا به ما بده پسر همسایه: نمیشه گفتن فقط برای همسایه هاست -: آقا تو رو خدا به غذا بده +: راضی نیست صاحبش -: آقا تو رو خداااا . . ....
-
یک شکارگاه معمولی
پنجشنبه 23 آبانماه سال 1392 23:32
میگم اگه این ساق شلواری و کفش پلنگیه رو با گوشواره پلنگی ست کنم چی میشه؟ میگه اون وقت ما هم هوس میکنیم بیایم شکارت کنیم!
-
آزرده گی
پنجشنبه 23 آبانماه سال 1392 22:23
بینهایت آزرده ام روز اول که ساکنین طبقه بالا سررسیدند کلید پریز های چراغ های حیاط برای روشنایی که در خانه بود از کار افتاد و دیگر نمیتوانستم چراغ های حیاط را روشن و خاموش کنم، روز های بعدی باغچه ویران شد و باریکیو جای گل ها و سایر رستنی ها را گرفت و تنها چیز کاشتنی همان ردیف شمشاد بود که جلوی پله های ورودی طبقه من به...
-
فقط شانس آوردم نگفتم قصد ازدواج ندارم!!!
پنجشنبه 23 آبانماه سال 1392 00:35
یارو خوش تیپ و شیک تو درگاهی پشت میز حراست شرکت نشسته. وقتی، دارم میرم بیرون میگه: ببخشید! میگم: بله؟ ببخشید شما مجردین یا متاهل؟ تا پردازش کنم و ببینم چی باید جواب بدم بغل دستیش می پره جلو که برای تقسیم غذای نذری شرکت میخوایم!!! به متاهلین چهار و مجردین دو پرس قیمه نذری تعقل میگیره
-
کفش دوزک و دستمال ترمه اش
سهشنبه 21 آبانماه سال 1392 15:44
ای قربون برم من واسه اون پاها واسه اون انگشتای کوچولو که میخواد جورابای رنگی رنگی بپوشه و شیرین ربونی کنه این پاهای کوچولو مال دخترک کفش دوزکمان است . . .
-
روز از نو
سهشنبه 21 آبانماه سال 1392 11:01
امروز روز اول کاریه روز اول کاری معمولی برای یه دختر معمولی خیلی خوشحالم که فاصله ی محل کارش تا محل کارم کمتر از یه ربع راهه و کلی برنامه چیدم برای بعداز ظهر ها تازه دنبال یک کافی شاپ خوب هم گشته ام کــــــــــــــــــــــاش لمیز این ور ها یک شعبه داشت. شعبه تجریش و میدان ولیعصرش به دردمان نمی خورد آقی لمیز می شود وسط...
-
داشتیم؟
سهشنبه 21 آبانماه سال 1392 08:40
-: داشتیم؟ +: بله که داشتیم . . . همیشه هم داشتیم! خودت نخواستی از این حق استفاده کنی
-
خیلی دور . . . خیلی نزدیک
یکشنبه 19 آبانماه سال 1392 08:06
هوس ماکارونی کرده ام، ماکارانی رشته ای بلند با کلی فلفل و نخود فرنگی و سویای درشت که با رب زیاد سرخ شده باشد نمی دانم این هوس چگونه در من شکل گرفت اما یکهو به خودم امدم دیدم دلم می خواهد ماکارونی بخورم منشی تپل و مهربانمان میگوید خوب زنگ بزن مامانت درست کنه تا برسی خونه اماده است یکهو دلم یک طوری میشود فکرش را بکن...
-
کفش دوزک عاشق
شنبه 18 آبانماه سال 1392 08:15
دیروز صبح که رفته بودیم کوه کنار چشمه یه کفش دوزک پیدا کردم رو دستم وقتی به نوک قلعه ی انگشت اشاره رسید پرید و قبل از پردینش ازش عکس گرفتیم وقتی داشتم عکسا رو تماشا می کردم متوجه شدم جای خال روی بال هاش قلب داره یکم دقت کنید معلوم میشه :)
-
یک بدن شورشی
پنجشنبه 16 آبانماه سال 1392 07:54
بدن، ناخودآگاه، ضمیر درون... هر چیزی ک هست شک ندارم یک شورشی زبان نفهم است که هر کاری می خواهم کنم برایم ساز مخالف کوک میکند فکر کن کل هفته در حالی ساعت شش و نیم صبح بیدار میشوی که حاضری برای پنح دقیقه دیگر ابقا در بستر گرم و زیر پتو پشتک هم بزنی اما به ناچار بیدار میشوی و سعی میکنی روزت را خوب شروع کنی جمعه ی معلوم...
-
از شیرین ترین لحظه ها
چهارشنبه 15 آبانماه سال 1392 15:03
شما نمی دونید اما من خیلی خوشحالم اصلا خیلی بیشتر از خیلی ها فکر کن دو تا خواهر داری که به هر دلیلی از هم آزده خاطر باشن و یه فاصله بینشون ایجاد شده، بعد این وسط مسطا بعضیا هی موش بدونن و هی راه ها دور تر بشه و دل ها غریبه تر بعد تو هر کاری میکنی بهتر بشه نتیجه ی عکس میده و بدتر میشه که بهتر نمیشه ناامید که میشی، زمان...
-
آبدارچی کد
چهارشنبه 15 آبانماه سال 1392 14:19
ماجرای لیوان و چای ها و آبدارچی همچنان ادامه داره . . . از روز اولی که اومدم اینجا هی واسم سوال بود چرا آقای ابدارچی لیوان چایمو رو نصفه میاره؟ آسب شناسی هم کرده بودم چند تا علت براش پیدا کرده بودم اولین علت این بود که آبدارچیه ازم خوشش نمیاد بعدش گفتم شاید فکر میکنه لیوانم بزرگه و نمی خورم و ته مونده ی همیشگی چای تو...
-
لیوان ها
سهشنبه 14 آبانماه سال 1392 16:22
اینجا هر کس برای خودش یک لیوان چای دارد که آقای ابدارچی همه را از بر است و بی واسطه لیوان هر کس را از بین بیست و اندی لیوان دیگر روی میزش میگذارد لیوان من یک ماگ سفید است که از مارال برای تولدم هدیه گرفتم و رویش نقش زنی در باران، که روی سرش شعر می بارد لیوان آقای سبیل دار دم در که سمت چپ من می نشند یک ماگ بزرگ سفید...
-
فال
سهشنبه 14 آبانماه سال 1392 09:11
یکبار تو عمرم به اصرار دوست نازنینی حاضر شدم بروم پیش فالگیر یک ته فنجان قهوه خوردم و در تتمه آن خانوم فالگیر دید که امسال سال خیلی خوبی است و تا پایان سال کلی پیشرفت داری و همه رقمه اوضاع ردیف و رو تعالی است و کارت بهتر میشود و کلی کیس ازدواج سر راهت هستند و یک نشانی داد این وسط اونی رو قبول کن که تو اسمش میم و ی...