-
فقط برای امروز!
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1392 08:20
فقط برای امروز: خشمگین نباش فقط برای امروز: نگران نباش فقط برای امروز: سپاس گزار باش فقط برای امروز: درست و شرافتمندانه کار کن فقط برای امروز: با دیگران مهربان باش و به همه چیز احترام بگذار پنج اصل ریکی- از کتاب راه ریکی
-
گاهی
شنبه 23 شهریورماه سال 1392 08:44
گاهی حس میکنم که زنده ام که سارا گاهی بیاید برایم درددل کند که حرف هایی برای نگفتن داشته باشم که نگران دوست سفر رفته ام باشم، که اول صبح زنگ بزنم دو کلام بگوید اوضاع به راه است و ارام بگیرم زنده ام که دخترک خواهرم جمعه را با من بخواهد زنده ام که سر صبح زنگ بزنم سر کار محیا و میان خیل مراجعه کننده های اول صبح شنبه مخش...
-
میخواهم دنیا بی او نباشد . . .
چهارشنبه 20 شهریورماه سال 1392 11:08
خواهرها نزدیکترین همسایه ی دل آدمن! حالا چند روزهست که رفته شمال برای شرکت در یک کمپ، دوره صخره نوردی، کلاس های مربی گریش را می گذراند و تا بعد از جمعه که بیاید یک هفته بیشتر میشود که نیست و جالب تر آن است که دوقلوها و دخترک کپل و پدر گرامیشان هم رفته اند یکی از محله های نزدیک همان اردوگاه اتاق اجاره کرده اند کل این...
-
از اون روزا
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1392 14:26
امروز از اون روزاس ک فکر میکنم نوشتن سخت ترین کارهاست . . .
-
تبلیغ
یکشنبه 17 شهریورماه سال 1392 14:09
لازمه ک ب اطلاع برسونم ک بی زحمت اینجا رو بخونید! منم یه سری کار کنار کارای خانوم معمولی گذاشتم تو این شو یه سری مجسمه و نقاشی رو شال خانوم معمولی همه کاره و برگزار کننده شو هست و هر گونه هماهنگی و اینا با شخص شخیص ایشون هماهنگ میشه . . .
-
هیس
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 10:29
دیشب در سالن دوی پردیس سینمایی پارک ملت مثل راننده ای که با صد و بیست تا سرعت مستقیم با مخ برود تو دیوار به صندلی چسبیدم و منفجر شدم . . .دودهای انفجار چشم هایم را سوزاند ، ریمل و سوزش دود چشم هایم را کاسه ی خون کرد و خون جاری شد و سرریز کرد تا روی دست هایم تا روی شانه هایم تا حتا روی سینه ام و بیشمار درد انگار بیشمار...
-
شماره گویا
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 10:19
کاش یه شماره ی گویا مثه 118 و اورژانس و 110 و اینا بود که می تونستی هر وقت دلت خواست بهش زنگ بزنی و گریه کنی و اون ور خط فقط هی بگه گریه کن عیب نداره دله دیگه میگیره . . . گریه کن سبک میشی
-
اگر چه خیلی طول کشید اما خودم که عاشقش شدم
شنبه 16 شهریورماه سال 1392 10:11
-
بابا
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1392 08:52
می دانی بابا میشود غیر از وقت هایی ک شماره تلفن کسی را میخواهی یا وقتی مستعجرت نیست و میخواهی یکی برود گلدان هایت را آب بدهد یا وقتی می خواهی ادرس خانه کسی را بدهی و نمره پلاکش را یادت رفته غیر از وقت هایی ک میخواهی بگویی حاج خانوم از دستمان شاکی است ک چرا حالش را نپرسیده ایم غیر از وقت هایی ک پرده های خانه تان کثیف...
-
تراژدی یک تولد
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1392 08:30
دخترک بعد از سه ماه سرانجام دیروز فهمید ک باردار است و این بارداری متعاقبا برای دختری که در خانه پدر و مادرش زندگی میکند مستقیما به معنی بی آبرویی، رسوایی، فحش و ناسزا و فرار از خانه . . . با دست های لرزانش شماره دوست پسرش را میگیرد جویده جویده میگوید ح ا م ل ه ا م -: چی؟ +: حامله! من حامله ام، سه ماهه پسر بعد از...
-
بانوی یکشنبه ها
یکشنبه 10 شهریورماه سال 1392 08:36
سلام بانوی مهربان این روزها زیاد میشود که یادت کنم، حتا اگر مثل همه یکشنبه ها برایم ننویسی . . . گاهی دلم تنگ میشود گاهی شکواییه دارم هی قهر میکنم با خدا هی میگویم حواسش به من نیست حالا نمی دانم این میان من پرتوقع شده ام یا او بی توجه گاهی فکر میکنم اگر ازدواج کنم همه چی حل میشه بعد میگم این طوری نگاه کردن به یه ادم ک...
-
قوقولیای آبجی خوانوم
شنبه 9 شهریورماه سال 1392 09:19
اونی ک من میبینم! اونی که واقعا هست
-
پروانه ها
شنبه 9 شهریورماه سال 1392 08:37
چند روز پیشا از سر خیابون نوزدهم،یه پروانه مرده پیدا کردم و با احتیاط اوردمش سر کار و گذاشتمش لای تقویم رو میزی حالا هر بار که آقای آبدارچی میاد میزمو که تمیز میکنه یکی از جزییاتی که حواسش هست داغونش نکنه همین پروانه هه است امروز اومده میگه خیلی ظریفن پروانه ها، دست بهشون بزنی پودر میشن . . .
-
روز تعطیل
شنبه 9 شهریورماه سال 1392 08:21
روز جمعه ی من به نقاشی این شال گذشت سفارش دهنده ش هم "مامان بعد از این" بود! D:
-
چاپخونه
چهارشنبه 6 شهریورماه سال 1392 08:42
دیروز آخر وقت از چاپخونه تماس گرفتن و مجبور شدم به خاطر ناظر بودن برای چاپ بسته بندی های جدید یکی از محصولات شرکت تا ته خیابون اتحاد تهرانپارس برم خلاصه با آقای چاپچی سالن های چاپ و بسته بندی را گز میکردیم و ایشان متریال های مختلف از نمونه های چاپی را نشانم میداد اون وسط یه سری جعبه ی خیلی خوشگل ، اندازه پاکت سیگار...
-
بعدش نمی دونستم چه طوری بخورمش!
سهشنبه 5 شهریورماه سال 1392 08:24
با پسرک لاله نشسته ایم کارتون تماشا میکنیم، چون دی وی دی خراب شده پشت لب تاب، چمباتمه زده ام کنارش و پسرک هی بلند می شود و میرود و می آید. آذر خانوم در آشپرخانه مشغول است و فاصله اش تا ما آنقدر نیست آذر خانوم ک قصد میکند طرف ما بیاید پسرک خیلی جدی میگوید خاله پروانه پشتتو درست کن شلوارم را میکشم بالا بعد می آید و دم...
-
هوچی گری در چ حد؟
سهشنبه 5 شهریورماه سال 1392 08:08
دیروز شرکت، تو طبقه ما دعوا شده بود! سر چی؟ روم به دیوار، سر توالت فرنگی. دقیقش را بخوام بگم سر اینکه چه کسی سیفون را نکشیده است؟!! کل این غائله رو هم یکی از دوستان ک ایفاگر نقش هویج تو شرکت هستن ایجاد کردن شما منظره رو در نظر بگیرید ک آبدارچی طفل معصوم با هفتاد سال سن بیاید به عامل خاطی بگوید به خدا خانوم فولانی من...
-
قانون اول!
یکشنبه 3 شهریورماه سال 1392 09:28
میگه فقط قانون تا پشت درو یادت نره؟! براق میشم، کدوم قانون؟ یه شرم کوچولو تو نگاهش میاد و میگه ک هر چیزی ک هست فقط تا دم در خونه تموم شه سرمو میندازم پایین و میگم اره و خیالشو راحت می کنم ک مدت هاست قانوم اول صادقه برام! و دلم می خواد همون وقت تو آسانسور طبقه ی بیست و دوم جون بدم و جنازه ام برسه طبقه همکف، دلم می خواد...
-
پروانه دوباره شال نقاشی کرده
یکشنبه 3 شهریورماه سال 1392 07:44
-
از این می ترسم ک فردا بگم میدونستم این طوری میشه . . .
چهارشنبه 30 مردادماه سال 1392 09:00
از ترم اول دانشگاه با فرزانه همکلاسی بودم، بعد از یک ترم کنتاک و شاخ و شونه کشیدن برای هم و عرض اندام سرانجام با تمام قوا با هم دوست شدیم و دست آخر شدیم بهترین دوست های هم ک همیشه اوقات کلاس ها و نمایشگاه و فستیوال ها و . . . را با هم می رفتیم و با هم کلی خوش بودیم. اندازه هم بودیم اصلا! تا وقتی کارشناسی مان تمام شد،...
-
مخاطب خاص نوشت
سهشنبه 29 مردادماه سال 1392 08:52
یکی از بزرگترین مصائب وبلاگ نویسی کامنت دانی است باز باشد یک جور نباشد یک جور دیگر من مغرور و بی توجه نیستم، به خاطر بی توجهی نیست ک بعضی از کامنت ها را جواب نمی دهم در واقع زمان من حتا برای نوشتن هم کافی نست چ برسد ب جواب دادن و خدا می داند با چ سرعتی جواب های دو سه کلمه ای را می نویسم ک غالبا پر است از غلط های...
-
هر چی تنها تر میشی دنیا تو رو کمتر میخواد
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 13:49
اولش بگم ک عنوان پست هیچ ربطی ب خودش نداره اما چون از اون چیزاییه ک از اول صبح یهویی افتاده رو زبونم و هی هی میگم . . . دیگه اومد دیگه! الان ک من دارم می نویسم لاله و آیدا رفتن دارن خونه می میبنن، یکی از دوستامون می خواد یه جای تازه بخره و از اون ور هم آیدا هم سر اجاره ی کمر شکن یک ملیون و کلی ممکنه با صاب خونه ی...
-
اوهوی کائنات
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 10:45
حالا ک دو تا لیوان خوشگل دارم حالا ک یه دفترچه Love is هدیه گرفته ام ک باید برایش بنویس لاو ایز چی؟! حالا ک یک کاسه پر از انار روی میز گذاشته ام حالا ک . . . ؛)
-
سوال فنی
دوشنبه 28 مردادماه سال 1392 09:02
اینی ک الان تو لیوان منه رنگشم سفیده مزه ی شیر هم میده هنوز دقیقا چیه؟ وقتی یک هفته است ک از تاریخ انقضاش گذشته
-
یک سورپرایز جانانه
یکشنبه 27 مردادماه سال 1392 09:25
دیروز با تمام قوا سورپرایز شدم از آنجا ک دیروز خیلی خوابالو بودم وقتی پام ب خونه رسید رو کاناپه خوابم برد اگر چه قرار بود دختر معمولی بیاد و برای گذاشتن شو و اینا هماهنگ کنیم حسابی خوابم برده بود ک زنگ در ب صدا در اومد! در را ک باز کردم رفتم تا پتوی روی کاناپه را جمع کنم و خانه را مرتب کنم و برعکس شلوارک کوتاهی ک تنم...
-
شب تولد من
شنبه 26 مردادماه سال 1392 08:34
مشترک گرامی: تولدت مبارک! همراه اول، همراه لحظه های خوش شما تشکر نوشت: ممنون بایت همه تبریکایی ک برام نوشتید . . . خیلی چسبید
-
هوس
چهارشنبه 23 مردادماه سال 1392 09:26
ب هوس افتاده ام آنقدر ک دلم می خواهد بروم آن حلقه ی ملعون از آن ازدواج کوفتی نافرجام را از کمدی ک رویش چها تا قفل دارد برداردم و بچپانم تو انگش دوم از دست چپم و صد بار از خواب بیدار شوم و انگشت هایم باد کرده باشد و حلقه تنگ تر شود بر آغوش انگشت آن چونان که نتوانم حتا قلفتی دمش را بگیرم و بکشمش بیرون هوس کرده ام هوس...
-
محیا
سهشنبه 22 مردادماه سال 1392 11:34
- : هی عکس پروانه می فرسته +: جواب ندادم -: میگه نفسم بند اومد از بس صدات کردم چرا جواب نمیدی؟
-
در احوالات یک گوشی اندروید
یکشنبه 20 مردادماه سال 1392 08:52
1- تو اپلیکسشن بازی های موبایل، فقط با ساب وی بازی میکنم و عاشق سرعت و هیجانش هستم و تا الان علاه بر خریدن سه چهار تایی از شخصیت های بازی بالغ بر شصت هزار تایی هم سکه جمع کرده بودم و مردد بودم بین خریدن شخصیت هشتاد هزار تایی و شصت هزارتایی بعد این وسط مسط ها پنج دقیقه این گوشی از دست من خارج شده کلا حداکثر شیش دقیقه ک...
-
روز نوشت
سهشنبه 15 مردادماه سال 1392 10:26
ناخن هایم را یکی یکی لاک شبرنگ زده ام. آقا اسد، نگهبان شرکت هم مثل من، نارنجی را بیشتر از بقیه رنگ ها دوست دارد و تنها انگشت باقی مانده را هم نارنجی میکنم سر کارهای شرکت با گلادیاتور خون خوار درگیرم و بکش بکش داریم او میکشد من میکشم برای طراح و گرافیست آگهی داده اند و ادم هایی که می آیند را گاهی می بینم یکیشان را...