پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم

خیلی دور . . . خیلی نزدیک


هوس ماکارونی کرده ام، ماکارانی رشته ای بلند با کلی فلفل و نخود فرنگی و سویای درشت که با رب زیاد سرخ شده باشد

نمی دانم این هوس چگونه در من شکل گرفت اما یکهو به خودم امدم دیدم دلم می خواهد ماکارونی بخورم

منشی تپل و مهربانمان میگوید خوب زنگ بزن مامانت درست کنه تا برسی خونه اماده است

یکهو دلم یک طوری میشود

فکرش را بکن

میشد!

یعنی امکانش وجود داشت که من وقتی از سرکوچه شرکت رد میشوم، با موبایلم زنگ بزنم به یک شماره هشت رقمی و یک صدا جوابم را بدهد و من بگویم که هوس ماکارونی رشته ای با سویا و رب زیاد کرده ام و وقتی بروم خانه بوی ماکارونی بیاید و سفارشم آماده باشد و  تازه . . . . 

وای وای

فکرش را بکن

چراغ روشن

گرمای خانه

لباس های شسته

صدای گفتگو

اشغالی های پشت خط

تیشرت گشاد استین دار

چادرشبی که گاهی دور کمرش گره میزد

چای تازه دم

املت تخم مرغ

بوی سیر سرخ شده

آش ترش و لبو

. . . 


بعد ناگهان یادم می آید، وقتی برای سرسلامتی یکی از همکارن واحد های دیگر که مادرش فوت شده می رفتیم به همین منشی کپل گفته بودم که با فولانی که مادرش فوت کرده درد مشترک دارم اما لابد متوجه نشده و نگرفته چی گفته ام و وز وزی شنیده و پی اش را هم نگرفته چون آن چیزی که گفته بودم لابد مهیب تر از چیزی بود که تصورش را می کرد.

بعد خودم را دیدم . . . 

که در میان آدم های این طبقه، بیست و اندی ادم رنگ به رنگ، دختری هستم در خانه پدر و مادرش که هر وقت ماکارونی هوس کند زنگ می زند و سفارش میدهد . . .

دلم خواستش

کاش من هم یکی از آنها و جزیی از برداشت آنها بودم

و کاش دختری که امروز لاک آبی زده و رویش خال های سفید گذاشته هیچ وقت  هیچ وقت وجود نداشت . . .



پ.ن:

1-خط اخر مایوسانه نیست! منظورم این بود که کاش تصورات بچه های واحد درست بود!

2- سلام  ناشناس عزیز! چک کردم، چیزی پیشم نمونده

3- خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

نظرات 45 + ارسال نظر
elham یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:26

پروانه جان دلم ریخت!! خیلی سخته.. مطمئنم.. چی بگم ؟! هیچی.. مگه چیزیم میشه گفت.. مادر .. مادر ...


یاد اهنگ جاودانه حبیب افتادم
مادرررررررررررررر
مادر
من خوبم نازنینم
هفت سال گذشته
دیگه حتا می تونم درباره بوی تنش هم پست منطقی بنویسم

آیلین یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:30

اصلا هم بهت لایک نمی دم بخاطر جمله آخرت

حتا وقتی پی نوشت اختصاصی نوشتم؟
فقط برای تو!!!!

روزهای با هم یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:05 http://days-together.blogspot.com

دیگه هیچ وقت هیچ وقت جمله آخرت رو تکرار نکن مطمئنم روح بزرگ تو رو خیلی هاشون ندارن

عزیزم

farkhondeh یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:13


khoda byamorzateshoon


مچکرم

اندر احوالات یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:31 http://andarahvalat30.blogsky.com

متاسفم
هم برای تو و هم برای خودم که گاهی قدر خوشبختی هایی که دارم رو نمی دونم

نسیم جونم
سفت بوسش کن مامانتووووووووووووووووو

بهارک یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:34

نگو...
تو، دختر با لاک‌های‌ آبی، اگر نبودی، دنیا فرشته‌ای را کم داشت.

بهارک . . .
دختر تو چرا اینقدر دلنشینی؟

سمیه-تهران نوشت یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:38 http://tehrannevesht.blogsky.com

گاهی وقی چیزی را داریم قدرش را نمی دانیم و من چقدر به این چیزهایی که تو گفتی عادت کرده ام که انگار باید باشند و حالا می دانم باید شکرشان را به جا بیاورم برای همین هوس کردن هایی که گاهی نگفته اجابت می شود برای همین فضای گرم خانه لباس های شسته شده
نمی توانم به تو بگویم که می فهممت یا درکت می کنم فقط می توانم بگویم ممنون که اول صبح به من داشته هایم را یادآوری کردی کمی خودخواهی است اما ... اما ندارد

برو سفت بغلش کن و بو بکشش
از طرف منم ماچش کن

ناشناس یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:01

عجب منشی شوتی ... !

nasibe یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:14

دختری که لاک آبی زده باید وجود داشته باشه تا مادرش از آسمون با دیدنش خوشحال بشه و با هر موفقیتش به همه مادرهای اهل آسمون افتخار کنه , دختری که لاک آبی زده باید روی لاکش خالهای سفید بزاره تا مادرش از آسمون لبخند بزنه به اینکه دختر شادی داره که هیچی حتی هوس یه ماکارونی پر از رب گوجه از پا درش نمی یاره!!

مرسی نسیبه جون
ممنونم
کامنتت شیرین بود
مثل دونه ی رسیده ی توت

زن عادی یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:17

دختر جان می تونستی به من زنگ بزنی

می دونم دقیقاً اون چیزی که می خوای ماکارونی نیست ..

دقیقاً این روزا می دونم

تو عزیز دلمی مهربان
دلم که خیلی برات تنگ شده عزیزممم

شیوا یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:34

عزیز دلم ... اشکمو دراوردی .

خدا مامان نازنینتو رحمت کنه و خواهرای ماهتو برات نگه داره . ای کاش هیچ کس هیچ وقت بی مادر نمی شد .

واقعا
کاش که میشد . . . .

ستاره یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 10:48 http://nst.blogfa.com

کاش دختری که امروز لاک آبی زده و رویش خال های سفید گذاشته هیچ وقت هیچ وقت غم نداشته باشد. مردم برات پروانه جان

عزیزززززز دلمی
من خوبم گلم

خودم یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:16 http://www.manvato20.blogfa.com

سلام مارگزیده جان.خوبی؟
دلم برات تنگ شده بود..چقد هم وب عوض کردی ..
مدتی گمت کرده بودم اما الان خوشحالم که پیدات کردم
برای مادرتون واقعا متاسف شدم..
گاهی قدر چیزایی که داریم رو نمیدونیم و بعد که تموم میشن تازه یادمون میفته ای دل غافل...
خدا روحشون رو شاد کنه..
منم درکت میکنم اگرچه من مادرم سایه اش روی سرم هست ولی بیمار هستن و کاری از دستشون بر نمیاد :(
راستی اون سنجاقک و قلب های روش واقعا معرکه بودن...
تا حالا ندیده بودم

مرسی نازنین که دنبال کردی تا پیدا کنیم دوباره
ایشالله که زودتر خوب بشه مادر گلت
در ضمن اون کفش دوزکه
سنجاقک نیست عزیزم

مامان مترجم یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:39

روح مادرتون شاد عزیزم غصه نخور مطمئنم مادر شما به داشتن چنین دختر هنرمند و قوی افتخار می کنه
منم خیلی وقتا مثل یه بچه دلتنگ بابام می شم و بهونه می گیرم:(

خدا رحمتش کنه عزیزم

ویدا یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:23

دلم گرفت
خدا رحمت کنه مادرت رو عزیزم

صوری یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:26 http://soorii.blogfa.com/

ماکارونی پیش کش ... کاش بود و اون شونه های گرد و کوچولوش بودن تا تو این روزهای سخت سرمونو توش قایم کنیم و یه دله سیر اشک که نه .. نفس بکشیم

آخ صوری باورت میشه اون خط هایی که نوشتم ماکارونی پیشکش بوی تنت
ماکارونی پیش کش نرمی دست هایت . . .
همه رو پاک کردم به خدا صوری

آفرین یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:29

خدا رحمتشون کنه.
مادرتون از آسمون دارن به گلدختر هنرمند مهربون فهیمشون افتخار می کنند.
اگه نزدیک بودیم هوسانهتونو می پختم می آوردم براون.
حیف دوریم.

مرسی آفرین عزیزم

آنایار یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:41 http://daysofourmarried.blogfa.com

دلم گرفت خیلی کاش زندگی اینی که الان هست نبود کاش

کاش

مهناز یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 13:01

واقعا نمیدونم چی بگم
فقط آرزوی صبربرات دارم

م یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 13:20

نداشتیماخط آخرو میگم
ازون مرحله ها گذشته ای لعل یکدانه من ...

می دونستی؟؟
تو عزیز دلمی ها

niloofar یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 13:44

azizam.........................omidvaram bezoodi khaneat garm va shad va por az khandeh va shadi va aramesh bashad (khastam barat smiley boos bezaram, vali khodayish kheyly chendesh bood !)



ممنون از انرژی مثبتت دوستم

س یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 14:11

عزیزم...:(

مهری یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 14:13

یاداون روزای خوب بخیر از سر کوچه که میومدیم بوی قرمه سبزیش هرکسی روکه ردمیشد دیونه میکرد.

یادش به خیر خواهنم م م م

گل پر یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 14:18

چی میشه گفت؟ هیچی. از ته دل امیدوارم روزی با کسی آشنا بشی که وقتی میری خونه چشم به راهت باشه ( یا شایدم تو چشم به راه اون) چراغ خونه ات گرم و روشن و دلاتون به هم نزدیک باشه. یکی که کمتر احساس تنهایی کنی.

خجالت میکشم از این پست به این ارزوها رسیدم
در هر صورت مچکرم

ستاره یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 15:10 http://nst.blogfa.com

خدا رو شکر که خوبی خانم

زهرا یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 15:17

من وقتی میرم خونه همه اون بالایی ها رو دارم پروانه
چیزایی که برای من عادیه برای یکی دیگه آرزوئه
وقتی اون قسمت رو خوندم مو به تنم سیخ شد پری
ممنون که با نوشته ت یه چیزایی رو بهم یادآوری کردی
ممنونم پروانه

پس قدرشو بدون . . . .

مریم یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 15:43 http://marmaraneh.blogfa.com

دختر مهربون لاک آبیه خال خالی، ای کاش نزدیکت بودم و هرچی دوست داشتی برات میپختم، ولی حالا که نمیشه قول بده خودت درست کنی و به یاد اونها که از اون بالاها نگات میکنند، بخوری. نوش جونت

چشم مریم جون
:)))

هما سعادت یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 16:05 http://zendeghiman.persianblog.ir

وای وای

فکرش را بکن

چراغ روشن

گرمای خانه

لباس های شسته

صدای گفتگو

چای تازه دم

آش ترش و...

کاش تصورات بچه های واحد درست بود!
کاش پری جون
.
.
.
عزیزم درد من و تو هم مشترکه
.
از کل دنیا فقط تنهایی و سوت و کوری شده سهم ما...

عزیزم . . . . عزیزم

ماندانا یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 16:36

عزیزم اگه تهران بودم خودم ماکارونى سفارشیتو درست مى کردم هرچند که با سویا میونه اى ندارم ،
عجب روزیه امروز همین نیم ساعت پیش خواهرم زنگ زده بود چون دیشب خواب پدر مرحوممون رو دیده بود دوتایی پاى تلفن زار مى زدیم
برات آرزوى صبر مى کنم هرچند زخمش همیشه تازه ست

پاینده باشی ماندانای عزیزم
خدا پدر عزیزتو رحمت کنه عزیزم

سابی یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 19:57 http://for4love.blogfa.com

عزیزم ...
هزاران موج مهر و محبت را از طرف من بپذیر

( من دو سه سالی هست که می خوانمت ، خواننده خاموش هستم )

ممنون سابی عزیزممممم

ye zan یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 23:24

azizam che ghami bod to ein post, rohesh shad

حسرت بود بیشتر

راهله یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 23:30

سلام عزیزم .فکر نکن مثلا امثال من هم که مادرشون در قید حیات هست میتونن این قدر راحت دستورات این شکلی به ماماناشون بدن و اون هم بگه چشم دخترم!!!!!! خود من با وجود این که همیشه با مامانم به خاطر محبت بیش از حدش نسبت به ادمای اطرافش در حال غرغریم اما خداییش تا حالا نشده بهش زنگ بزنم و بگم فلان چیز هوس کردم برام درست کن یعنی راستش رو بخواهی خجالت میکشم که با اون شرایط جسمیش برا من سرپا وایسه و غذا درست کنه که مثلا چی بشه دختره گنده خجالت بکش !!! این جمله اخری رو هر وقت از این هوسها میکنم به خودم میگم

سلام
منم همچین فکری نکردم عزیزم
کلا لطف کسی رو هم نمی تابم
چ برسه ک دستور بدم

سهیلا دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 09:05

امیدوارم چیزایی تو زندگیت اتفاق بیافته که غم از دست دادن مادرت رو کم کنه هر چند که هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه جای افراد خانواده رو برای ادم پر کنه

ممنونم عزیزممم

نگار دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:46

اگر چهار تکه نان خوشمزه باشد و شما پنج نفر باشید ،
کسی که اصلاً از مزه آن خوشش نمی آید ، مادر است .
(برگرفنه از داستانی از ویکتور هوگو)


روح مادر نازنینتون قرین رحمت الهی .

ممنون نگار جان

gholi دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 14:30

deleh manam yehoo rikht, ishalah ke hamamoon ta azizamoon kenaremoon hastan ghadreshoon roo bedoonim va dar naboodeshoonam jashoon hamisheh dar delemoon basheh va ehsaseh aramesh koonim

هیما دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 15:41 http://hima77.blogfa.com

عزیزم
چی بگم اخه هیچی نمیشه گفت اینجور موقعا
حست کردم چون مثل تو تنها زندگی کردم
و معنی خونه گرم
صدای گفتگو
بوی غذا
و نبودش رو میدنم

اما لاک آبیت خوبه با اون خالای سفیدش

سوزان دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 17:19 http://firouzabadi55.blogfa.com

موهای سپید جدید هرروز بر سرم می روید ، اما هنوز باور نبودن مادرم سخت است ... و گاهی به زانو در می آورد هستی ام را
چه شبها که بر سرمزارش رفته ام و قبرش را به آغوش کشیده و خوابیده ام اما دماغم از بوی مادرم پر نمی شود هرگز ...

دلت صبر پروانه عزیز .ما کودک خانه مادرمان چقدر گاهی غمگینیم و هیچ دستی دستان توانمند مادرانمان نمی شود که قرارمان دهد ...
می بوسمت

پایدار باشی نازنین

ساقی دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 17:26 http://saa92.blogfa.com

کاش... ولی هیچی همیشگی نیست. هیچ کس هم.

8سالگی دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 17:36 http://www.1384166_blogfa.com

این پست خیلی به درد میخورد به درد ما وقتی که پامون رو راحت دراز میکنیم و میگیم میشه مادر برام ازون .....خوشمزه ها درست کنی بعد وقتی چند ساعت بعد آماده شد با اپای پر فقط میگیم مرسی خیلی عالی شده.
ازت ممنونم که یادم امداختی چیزی غیر از این خیلی نزدیک

اوهوم
گاهی خیلی دور میشه

مرجان دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 21:21 http://baronbano.blogfa.com

آرزو می کنم به همین زودی
یه اتفاق خوب بیافته
و خیلی زود
چند سال دیگه
خودت مامان بشی
مامان دختری با موهای مشکی بلند و جشم های درشت
کنار هم ماکارونی بخورید و بخندید...آی بخندید ...

مچکرممممممممممم

راهله دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 21:58

نه باور کن منظورم به تو نبود که مثلا دستور بدی و این حرفا ..... فکر کنم لحن کلام من بد بود منظورم بیشتر به خودم بود شاید از نگاه من این کار دستور دادن باشه به خاطر همین این جور گفتم میدونی چیه من با وجود اینکه مادرم ادم عجیب پایه ایی برا خدمت کردن به عالم و ادم هست اما حتی یک بار هم نشده که چیزی هوس کنم و تو ذهنم خطور کنه که مثلا از مامانم بخواهم برام درست کنه شایدم ایراد از منه مگر نه شاید همه ادمهای درست و حسابی از ماماناشون همچین چیزایی میخوان وای یک هو به احساساتم شک کردم!!!!!!!!!!!

آلبالو سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:44

من از وقتی به دنیا اومدم این کمبود رو حس کردم
٢٧ ساله که دنبال یه مامان مهربون و یگم تپل هستم که برم خونه اش و برام غذاهای خوشمزه درست کنه
نه زن بابام این طوری بود نه مادر شوهر نه عمه ای نه خاله ای... هی
ولی خودم آشپزیم خیلی خوبه
تو هم بی خیال این حرف ها
مثل من واسه خودت آشپزی کن عزییییییییییزم

پایدار باشی عزیز دلم

هلی سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:15

سلام عزیزم من هم باهات درد مشترک دارم تو تنها نیستی.مامانم که تازه فوت کرده بود دانشجو بودم و هر شب میومدم با همون نابلدیها تا برادر و بدرم نرسیدن هول هولکی یه غذایی درست میکردم و خودم از خستکی غش میکردم ىه شب که رسیدم در بیرونو که باز کردم جا خوردم دیدم جراغها روشنه بوی غذا مزنه بیرون صدای جاروبرقی میاد،انقدر غرق رویا شدم که دلم نمیخواست برم بالا تو بله ها نشستم تا فهمیدن مادربزرک و دو تا از خاله هام کلید داشتن دلشون سوخته بود اومده بودن ...

عزیز دلم . . .

هلی سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:24

حالا حسرت همون روزها همون خاطره رو میخورم که جراغ خونه بابام روشن بود هنوز بابایی بود که منتظر اومدنش بودم .جون او هم تاب نبود مادر را نیاورد و رفت بیش مامان ...حالا تو غربت منتظر به دنیا اومدن فرزندی هستم.مثل تو ،اینجا غیر از دوستان نزدیکم ،دیکران داغ دلم را نمیدانند.دیشب یکی میکفت تو رو خدا اکر هوس غذایی ویارونه ای جیزی کردی بکو برایت بیارم درسته من که دستبختم مثل مادرت نیست ولی بهر حال غربته دیکه،و من توی دلم کفتم من هر جای دنیا هم باشم غریبم...

هلی جان با تمام وجود حست میکنم . . . سینه ات فراخ
روزگارت خوش

ایشالله که عضو جدید روزگارو شیرین تز از همیشه کنه

جوراب پاره و انگشت آزاد پنج‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 20:35 http://jourab.blogfa.com

اووووووووف
دلم داره آتیش می گیره

. . .

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد