-
یادم باشد . . .
چهارشنبه 13 اسفندماه سال 1393 08:46
دلم می خواهد هر روزی چیزکی بنویسم حتا اگر آن چیز لیست خرید باشد . . .
-
دنیای آدم بزرگا
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 22:46
مثل یک آدم تازه وارد گاهی بعضی موقعیت ها برایم غریب و متفاوت جلوه میکند... بیمه ماشین دهم اسفند تمام شده و از همان.وقت از ترس تکانش نداده ام این روزها علاوه بر درآوردن آمار بیمه و تخفیف سالیانه و نرخ های مصوب دیگر کلماتی مثل الحاقیه و تبصره دیه و... را هم یاد گرفته ام که به نظرم خیلی آدم بزرگانه میاید
-
چارتار!
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 12:50
از بزرگترین لذت های دنیا یکی این است که یک آلبوم را جویده باشی و ریز ریزش را بلیعده باشی و بعد بروی کنسرتش و بعدش هم همه آهنگ هایش را جیغ بزنی و بعدش هم با گلوی گرفته از سالن بیایی بیرون!
-
بارباباپا
یکشنبه 10 اسفندماه سال 1393 10:45
چند وقتی هست که فکر میکنم آدم ها شبیه بارباباپا هستند همون موجود صورتی و سیالی که به کسری از ثانیه به هر موجود دیگری بدل می شد و خیلی راحت قالب عوض می کرد . گاهی میشد مبل صورتی و گاهی کشتی و گاهی هم چتر صورتی! همیشه آن رنگ صورتی را حفظ می کرد اما در موقعیت های مختلف و بنا به اقتضای نیازش با حفظ سمت بدل به موجود تازه...
-
صدای خدا
شنبه 9 اسفندماه سال 1393 22:27
بعد از کلی بحث و جدل با خواهر در ماشین آرام نشسته ایم از دور صدای اذان موذن زاده می آید چیله رو میکند به مادرش و می پرسد: مامان... این صدای خداست؟
-
مریم . . .
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1393 11:00
ناخودآگاه نمره ی تلفنش را در گوشی تلفن چک میکنم سر جایش هست یک اسم یک فامیل حتا عکس پروفایل جدید فیس بوکشان هم هست عکس دو نفره ای با همسرش و یک نگاه شاد، بی آلایش و ساده هنوز در عکس به من نگاه می کند هنوز جان دارد مریم . . .
-
فوق لیسانس افتخاری!
شنبه 2 اسفندماه سال 1393 19:46
وقتی همه کارای پایان نامه ی ارشد گرافیک یه نفرو انجام داده باشی همه فکر و ایده و اجراشم مال خودت باشه و کلی ایده ی دیگه هم برای مخلفات و جزییاتش داشته باشی همه نقاشی ها کار خودته طراحی ها هم همچنین ایده ها شم مال خودت و بعد از چند بار اتود و آزمون و خطا به سرانجام رسیدن طرف هم میشه نوزده و هفتاد و پنج صدم و اون بیست و...
-
کسی زبون مورچه ای بلده؟
شنبه 2 اسفندماه سال 1393 11:31
همه مورچه های مزاحم و ناخوانده ی خونه رو جمع کردم و ریختم تو یه شیشه ی بزرگ براشون خاک و بیسکوییت مادر و تخمه و کاهو ریختم اما هیچ کاری نمی کنن! هی دور خودشون می چرخن و به خوراکی ها لب نمی زنن حالا نمی دونم چطوری توجیهشون کنم که اینجا خونه ی جدید تونه! می خوام یه پیکتوگرام خونه بکشم و بزنم وسط تپه ی کوچولوی خاکی تو...
-
وقتی آدم حالش خوش نیست
پنجشنبه 30 بهمنماه سال 1393 22:38
امروز حالم خوش نیست حالم مثل یک کوله پر از خرده شیشه می ماند مثل کیسه ای پر از سنگ ریزه میترسم بازش کنم و تیزی هایش ببرد و آسیب بزند میترسم بگسترانمش جمعش میکنم هول هول و میبرمش جایی در سکوت ترمیم شود حال بد مثل یک لیوان چای شب مانده است. لیوان کدر و چرک است و حلقه ای از رد خشکیدگی رو دلش مانده و مایع داخل لیوان هم ب...
-
مثل جا ماندن از کاروان می ماند
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1393 10:42
صبح پنج شنبه است بین التعطیلین هم است نصف شهر رفته اند سفر و نصف دیگر خوابند هوا ملس و نمناک است و شمشاد ها جوانه زده اند و زمین نمناک و زنده است اما تو آمده ای سرکار و تنها کار مفیدت این است که ریشه های جدید نیلوفرهای آبی را بشماری
-
و دنیا ادامه دارد
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 15:38
اینجا یک آکواریوم کوچک با گیاهان آبزی داریم که یک جفت گوپی نیمه بالغ در آن زندگی می کنند! تمام روز گوپی نر دنبال سر گوپی ماده ، دور تا دور تنگ کوچک می دود! و همه چیز در حرکت است و گیاهان با دی اکسید کربنی که ماهی ها آزاد می کنند شاداب ترند و آکواریوم زنده و خوشحال است . . .
-
من و حاج آقا یهویی!
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 08:33
آخر هفته پیش در یک حرکت ناگهانی و شرفیابی حاج خانوم به ولایت برای برپایی عروسی خاله خواهرزاده هایش دو روزی ددی گرام تنها بود و از آنجا که ایشان حال و روز خوشی ندارند و هیچ عنوان تنهایی برایشان مجاز نیست با اوتول سفید رنگمان راهی کوه پایه های درکه شدیم تا پدر گرام را به دندان کشیده و به خانه مان ببریم! اتول نازنینمان...
-
دنیایی که محضر توست . . .
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1393 09:42
از سه روز پیش در همه اتاق های شرکت دوربین مدار بسته نصب شده است! همه سعی میکنند معقول تر باشند! بچه های رصد بازار کمتر می آیند تو اتاقمان و همه سعی میکنند پشت میزشان باشند و برای کنار هم بودن برنامه صبحانه می چینیم! من اما اصلا حس خوبی ندارم به حضور این چشم ها که مشتاقانه تماشایمان می کنند، وقتی پشتم به دوربین است نفس...
-
در راستای بهتر شدن!
شنبه 11 بهمنماه سال 1393 09:34
مشکل من این است: بهترین حالت ممکن را در نظر میگیرم و برای فاصله ای که با آن دارم غصه می خورم وقتی بدانی مشکلت چیست حل آن راحت تر است!
-
قفسه زیر تخت خواب
پنجشنبه 9 بهمنماه سال 1393 00:51
دو کشوی بزرگ زیر تخت خواب موجود است که یکی شان مال توست . . . که در آن یک جعبه ی سیاه است و مقداری خرت و پرت و کمی لباس هست در جعبه را که باز میکنم، تسبیح چوبی با نخ سبزی هست که یکی از خانم های همسایه از کربلا برایت آورده است کنارش هم تسبیح چوبی دانه درشت که خودت از امامزاده صالح خریده ای یک جانماز کوچک سبز با مهر...
-
پر پری
چهارشنبه 8 بهمنماه سال 1393 01:49
می گه کار جدید چطوره؟ میگم خوبه ... اما.... میگه اما چی؟ می گم دیگه هیچکی پری صدام نمی کنه...
-
قانون عشق
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1393 10:05
می خواهم پست کوچک و ساده ای را بنویسم که به نظرم به همه کسانی که ممکن یک روز آن را اینجا بخوانند بدهکارم . . . قانون عشق عشق یک مکتب است! مثل همه ذره های یک میز، یک سیب یا یک گلدان که همگی در ارتباط تنگاتنگی با هم هستند و یک مجموعه ی واحد را می سازند طوری که انگار با یک نیروی نامریی به هم چسبیده اند و دست هایشان را در...
-
بعضی روز های بی اندازه
یکشنبه 28 دیماه سال 1393 10:39
بعضی روز ها حس میکنم شکننده ام اون قدر که با یک نگاه با یک کلمه با یک به بغض کوچولو هم ساعت ها می بارم . . . این روزها بی اندازه ام نمیدانم این روزها از اساس وجود دارند یا بعضی ناخوشایندی هاست که باعث بودنشان می شود دلم می خواهد بروم لای درز پرده های سفید کتان پنهان بشوم و از انجام هر گونه اقدام شجاعانه ای برای رفع...
-
باز هم سه گانه نوشت
شنبه 27 دیماه سال 1393 09:07
1- ارتباط مستقیمی وجود داره بین روزی که من خونه رو تمیز کردم ، تی زدم و برق انداختم با دلتنگی ای خواهرانم که جوجه هایشان را به دندان می کشند ارتباط مستقیمی وجود داره بین جارو برقی و دستمال کشی و غبار گیری با خوردن دراژه های شکلاتی در حال دویدن و شیرکاکائو و شیر موز در ارتفاعات توسط سه فسقلی که به هیچ صراطی هم مستقیم...
-
یک و دو و سه
سهشنبه 23 دیماه سال 1393 10:53
1- حالا از شدت ترس روی صورتم تبخال بزرگی روییده . . . ماجرا از آنجا شروع شد که سر میزم نشسته بودم و داشتم تندو تند کارهایم را می کردم که یکهو یک اس ام اس واریزی آمد که یکی از دوستانم به یکی از حساب های متروکه مبلغی واریز کرده بود که هیچ خبری از چرایی و چگونگی اش نداشتم و حدس زدم اشتباه شده که همان طور هم بود و قرار شد...
-
دست هایش
دوشنبه 15 دیماه سال 1393 09:16
دست پیر زن فرتوت و ریزه ای را برای عبور از جدول خیابان می گیرم پایش را که زمین می گذارد می گوید خدا دستت رو بگیره الهی یک حسی در دلم می دود دست هایش را
-
مختصر نوشت
شنبه 13 دیماه سال 1393 18:04
1- دلم می خواهد یک پست بسیار مفصل بنویسم و شرح همه ی آنچه این روزها اتفاق افتاده و جریان دارد را بگویم و مثل برگه های آرشیوی بگذارمشان لای زوم کن و نگهشتن دارم . اما یا فرصت نوشتن نیست و یا انس و الفتی که انگشتانم را با دکمه های کیبرد به وصال هم برساند . . . این است که دارم می نویسم ار چه که در حد تیتر باشد و اگر چه...
-
بالاخره که بال داره، پرواز میکنه!!!
دوشنبه 8 دیماه سال 1393 09:12
مهشی خانوما داره کم کم کلمه ها رو دونه دونه مزمزه می کنه و به زبون میاره! وقتی یهو از یه کلمه رونمایی می کنه موجی از شادی و شعف همه رو فرا میگیره و از شیرین ترین حس هایی که ممکنه موجود باشه پر میشیم . . . چند شب پیش ترک ها که تولد خاله خانومش بوده و داشتم بنجی با (بادکنک) باد میکردم تا بچسبانیم به دیوار در یک اقدام...
-
این روزهای من
یکشنبه 23 آذرماه سال 1393 11:08
تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی آه از نفس پاک تو و صبح نشابور از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و الماس به آفاق بپاشی ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار هشدار که آرامش ما را نخراشی هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی +...
-
با ها ر
دوشنبه 10 آذرماه سال 1393 10:59
امروز در آخرین روزی که اینجا روی یک میز سبز در واحد طرح و توسعه در هلدینگ بزرگ فولان نشسته ام می خواهم از بزرگترین نعمتی که این یک سال مثل آفتاب گرمم کرد بنویسم با ها ر خانم بهار بهار دختری است شیرین و مهربان اینجا کنار من روی میز بغلی نشسته است و دارد اجرای مجری مورد علاقه اش را که دیروز نشانم داده را می کاود و زیر و...
-
هنوز در سفرم . . .
دوشنبه 10 آذرماه سال 1393 09:49
یحتمل امروز آخرین روزی باشد که می آیم اینجا. مدتی بود که دنبال کار تازه می گشتم و شکر خدا بعد از چند مرحله مصاحبه و مراجعه سرانجام به نتیجه رسیده و قرار است از همین روزها کار جدید را شروع کنم . . . یک سال و یک ماه پیش بیشتر نگذشته از زمانی که وارد این شرکت شدم. متاسفانه دایره ی امکانات و امتیازات شرکت دانه دانه کم...
-
دیالوگ این روزای من
سهشنبه 4 آذرماه سال 1393 08:40
-: وای بچه ی آیدا +: فکرشو بکن!!!!
-
قد همه ی خوشحالی . . .
یکشنبه 2 آذرماه سال 1393 12:29
بر همگان و اضح و مبرهن است که این بنده ی کمترین ، از دیربازان هلاک کودکان و علی الخصوی نوزادان و شیرین زبانی های این جماعت بوده ام آن چونان که تا سرحدات غش و ضعف و مرگ پیش می رفته و به نظرم در این دنیا زیباترین قسم لذت جویی و کام گیری همین دنیای کودکانه است و بس! و اگر حد و مختصات آن را بخواهید، خدمتتان عارضم که بسیار...
-
هفته ای یکبار افاقه میکند . . .
شنبه 1 آذرماه سال 1393 09:58
چند وقتی بود که نگران بودم حس می کردم نمی توانم گریه کنم. گریه که بود اما کیفیت اشک های درشت و غلطان و سوزان و شور و بعدش بند آمدن دماغ و . . . کم رنگ شده بود دیشب اما فهمیدم که همه چیز سر جای خودش باقی مانده در ارتفاع سیصد متری از سطح زمین در یکی از توالت های سکوی دید باز برج میلاد سرم را گذاشتم روی در و زار زار گریه...
-
یک سوال تاریخی
شنبه 1 آذرماه سال 1393 09:00
وقت بخیر من دانشجوی دکترای جامعه شناسی هستم. مشغول کاری درباره خانم های تحصیلکرده ای هستم که خانه داری و همسرداری را انتخاب می کنند. با وجود تحصیلات بالا این خانم ها به دلایل مختلفی ترجیح می دهند که خانه دار باشند. این دلایل می تواند: 1. دوری از فشار کار 2. بی پاسخ ماندن نیازهای زنانه 3. ازدواج و بچه دار شدن 4. طبیعت...