-
خالی دانی!
شنبه 28 شهریورماه سال 1394 16:56
همه آدم ها یک بابا دارند و یک مامان که ازشان به دنیا آمده اند و نتیجه ی ازدواجشان محسوب می شوند. بعضی از این آدم ها، هستند و بعضی هایشان می میرند و دیگر در دسترس نیستند و با رفتنشان همه چیز را عوض میکنند. بعضی ها هم میروند، مهاجرت می کنند و یا ازدواج مجدد می کنند و از زندگی شما می روند و فراموشتان می کنند، انگار که...
-
از حاشیه ها
شنبه 28 شهریورماه سال 1394 10:17
1- دیروز آخرین روز نمایشگاه بود . نمایشگاهی پر از تجربه های تازه در غرفه داری و برخورد با آدم هایی که کارت برایشان جالب است. با مزون دارها و تولید کنندگان کفش و لباس و . . . اما حاشیه های بامزه تری داشت. حضور چندتا از خوانندگان وبلاگم باحال ترینشان بود، فرناز که خیلی قشنگ می خندید یا پگاه که چقدر محکم و قابل اتکا به...
-
آموزه های حاج خانوم!
سهشنبه 24 شهریورماه سال 1394 09:38
والا از شما چه پنهان این حاج خانوم ما (زن پدر گرامی) آنچنان هنرهای مستظرفه ای در امورات گوناگون از خود نشان می دهد که جماعتی خواهان آموزش فوت و فن های نامبرده می باشند و هر بار به وجد می آیند از برگ برنده ای که به ناگهان در حرکتی رو میکند و جماعتی را سیران و سرگشته و مبهوت خود می کند! لذا تصمیم بر آن شد تا هنرهای...
-
قشنگ معلومه جو گرفتتم؟
یکشنبه 22 شهریورماه سال 1394 14:05
این آدرس صفحه ی نقاشی های منه که همین الان تو اینستا ساختم! + اینم آی دیم اکر خواستید سرچ کنید: parvane.en :) عزت زیاد
-
ندید بدیدم خودتونین
شنبه 21 شهریورماه سال 1394 17:55
یکی از مزه های نمایشگاه گذاشتن اینه که وقتی کسی می پرسه آخر این هفته کجایی: میگم نمایشگاه داریم . D: + +
-
اینم مختصات نمایشگاهی ک گفتم
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1394 16:44
+
-
و خدا خود عشق است در دل آدم ها
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1394 16:03
خدا مثل شعله ای است که گذاشته باشی روی بالاترین طاقچه ای که ممکن است قدت به آن برسد اما گاهی سر می خورد و می افتد ، بی جان و لارمق و پورتی خاموش می شود و گم می شود! به همین راحتی . . .بعد باید آنقدر دنبالش بگردی تا دوباره پیدایش شود! شاید همه مزه زندگی به این گم شدن و پیدا کردن های دوباره باشد، وقتی که دقیقا حس میکنی...
-
اولین بارمه آخه . . .
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1394 08:59
اگر از احوالا ت اینجانب خواسته باشید عرض کنم که مشغول نقاشیم. عنقریب در تاریخ چند روز آتی یک نمایشگاه کارآفرینی برگزار می شود که اینجانب نیر در آن شرکت نموده و با تنی چند از دوستان یکسری کار برای نمایشگاه مذکور انجام داده ایم.نمایشگاه مذکور در محل دایمی نمایشگاه های تهران برگزار میشود و گمانم تاریخش هم 23 تا 27 شهریور...
-
صدای پایش می آید
دوشنبه 9 شهریورماه سال 1394 21:10
پشت غباری که هوا را تیره و تار کرده پشت باد تندی که شالم را میکند و چشم هایم را از غبار اشکالود می اندازد پشت برگ هایی که در کوچه بالا و پایین می رقصند و پشت قطره های ریز باران و صدای رعدی که اسمان را چند پاره میکند چهره ی مهربان و دوست داشتنی پاییز است که دارد از راه میرسد پاییزی که مدتیست به انتظارش نشسته ام...
-
فرصت دوباره
چهارشنبه 4 شهریورماه سال 1394 08:56
ترد میشوم گاهی زیر بار فشارهای دنیا زیر بار حجم حسرت زدگی و خواستن هایی که بدانی بی فرجام است و اگر نباشد هم فاصله اش قدری هست که تصورش ممکن نباشد . . . شفیره می شوم کرم میشوم برگ توت می شوم به هوای کسی شدن، چیزی بودن، به هوای پروانه شدن اول راهم انگار چشم بر هم می زنم و انگار دنیا از اول دنیا می شود و من از ابتدا...
-
در خانه اش باز است
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1394 10:53
تا ما هستیم بیا . . . بیا دلم برایت تنگ شده . . . فقط به کسی نگو
-
وقتی بهمن می بارد
پنجشنبه 29 مردادماه سال 1394 12:12
کسی در می زند، مامور برق می آید و برای بدهی به تعویق افتاده ای که قبضش از یادم رفته بوده است برق ها را قطع می کند و می رود. کولو خاموش می شود و صدای وزه ی موجوداتی که لابد باید مگس های درشتی باشند در فضا می پیچد و بوی آفتاب و تابستان می آید. با اندکی بوی نم که از ته مانده ی آب گلدان های کنار پنجره که در گرما تبخیر می...
-
عاشقتم لوموسیتی!!!
چهارشنبه 28 مردادماه سال 1394 12:12
بعضی وقتی ها حس می کنم میخواهم یک کاری کنم، بعد در راستای انجام این تصمیم یک کاری می کنم یعنی یک تکانی می خورم یا بلند میشوم راه می افتم که بروم انجامش بدهم یا می روم تو اتاق که فولان چیزک که لازم داشتم را بردارم بعد که رسیدم تو اتاق در و دیوار را نگاه می کنم و هرچقدر هم فکر میکنم یادم نمی آید که چی می خواسته ام یا...
-
برو گمشو!!!
سهشنبه 27 مردادماه سال 1394 12:26
یکی از دوستانم مادربزرگی دارد به شدت مذهبی و به شدت وسواسی که دقیقا طبقه ی پایین خانه ی خودشان و در یک ساختمان زندگی می کنند! در حیاط این خانه گربه ی دست آموزی زندگی می کند که سالها حیوان خانگی شان است برای اینکه بیاید غذایش را بخورد صدایش می کنن: برو گمشو! برو گمشو! تنویر نوشت: مادر بزرگ از بس گربه را کیش کرده بود و...
-
سی و یک ساله شدم!
دوشنبه 26 مردادماه سال 1394 14:11
قشنگ در وضعیتی هستم که زنگ بزنم به ملت براشون آهنگ تولد تولد تولدت مبارک بخونم و جیغ بزنم آخه امروز تولدمهههههه
-
26 مرداد
یکشنبه 25 مردادماه سال 1394 14:34
فردا روز تولدم است. سی و یک ساله میشوم! خوشحالم! می خندم! زندگی را دوست دارم! :)
-
محتویات من
دوشنبه 19 مردادماه سال 1394 10:00
غیر از کودک درون و سگ درون که مدت هاست با هم اخت کرده بودیم و رفاقتی داشتیم حالا تازگی ها شاهد حضور فعال یک هیولای درون هم هستم که به صورت محسوس در مواقع خاص خود نمایی میکنند و رخ می نمایاند زمینه ی فعالیتش هم وقتی است که خیلی گرسنه هستم یا یک غذای خیلی خوشمزه مهیای تناول باشد، نامبرده در این موقعیت در زمانی بسیار...
-
گیرکرده گی!
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 13:07
اینکه آدمی که بخواهد برود دنیال هنر نباید دنبال پول باشد و اصلا نمی تواند هم، چنین سیاقی داشته باشد امری است واضح و مبرهن که منتهی می شود به یک لاقبا بودن شخص مورد نظر! اینکه دلت بخواهد ساعت ها چمباتمه بزنی و با قلم مو و رنگ روی بوم و ظرف و پارچه و هر چیز دیگر که دم دستت آمد نقاشی کنی و هیچ حواست نباشد به زمان که دیر...
-
مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی
سهشنبه 13 مردادماه سال 1394 08:57
+
-
در این نبرد نا برابر
چهارشنبه 7 مردادماه سال 1394 11:25
مثل یک سونامی می ماند. از یک سو درد و خون ریزی از سوی دیگر اشک و التهاب و حجوم همه حس های مفلوک کننده! همه شان باهم یکهو از راه می رسند و مثل یک سطل اب یخ ناگاه می ریزند روی سرت و هربار در این نزاع نابرابر باید مثل بار اول خودت را نجات بدهی! باید از این طوفان وحشی که تا بیخ گلویت آمده و از لای آوار ها و خرابی ها و...
-
مثل مسکن می ماند نقاشی
دوشنبه 5 مردادماه سال 1394 09:21
خودم را بیشتر دوست دارم وقتی کاریهای بیشتری برای انجام دادن داشته باشم برنامه ریزی منسجمی برای انجام همه شان! خودم را بیشتر دوست دارم اگر کمتر بخوابم یبشتر نقاشی کنم و کتاب بخوانم و سریال ببینم بیشتر بدو بدو کنم و بیشتر نقاشی بکشم! + +
-
سفر - 2
دوشنبه 29 تیرماه سال 1394 16:54
همیشه دنبال چیزهای عجیب غریب میگردیم برای دیدن. چیزهایی که بار اولمان باشد می بینیم و برایمان تازگی داشته باشد، چیزهایی که دیدنشان تجربه ی تازه و جالبی است در نوع خود این تعطیلات را با خواهرم رفتیم الموت و یکی از تازگی هایش موجود عجیبی بود که کم کمک دارد خودش را نشانم می دهد و رخ می نمایاند. ماجرا از آن قرار که ما که...
-
سفر-1
چهارشنبه 24 تیرماه سال 1394 16:52
چند روز پیشتر ها رفته ام ولایت. و این رفتن با آن رفتن های پیشین تومنی چند شاهی افاقه میکند البته به سبب پاره ای امور که عرض می کنم خدمت انورتان این سفر را اینجانب یکه و یالقوز، تنهایی رفته ام. راه را با تاکسی و خطی گز کرده ام و خوش هم گذشته از قضا از تهران با سواری های ترمینال با صندلی جلوی پژو و بعدش هم با حساب دو...
-
راه های پیدا شدن
چهارشنبه 24 تیرماه سال 1394 09:59
در راستای پست پیش . . . دیروز یک طوری شد که مجبور شدم چیزکی بپزم. بعد از مدتی بالغ بر یک ماه کمترک که اجاق خانه فقط به مناسبت جوشاندن آب روشن شده بود سرانجام یک وعده کوکوی مرغ پختم. رفته ام از سوپری سرکوچه فویل بخرم تا ساندویچ های مرغ را مثل ساندویچ های جذاب لاله ضد ضربه کنم که متاسفانه اصلا فویل نازک پیدا نکردم. فویل...
-
از یابنده تقاضا می شود . . .
سهشنبه 23 تیرماه سال 1394 09:56
من گم شده ام تو این شهر غریب و بین این آدم های رنگ به رنگ گم شده ام. من حتا وسط خانه خودم، بین گلدان های پتوس و یاس و شفلرا هم آکواریومی که N عدد بچه گوپی دارد هم حس گم شدگی می کنم حتا بین بالش های اتاق خواب و در لمیدگی کاناپه! نمی دانم کجا هستم و چرا و دارم چه کار می کنم و چرا هستم انگار گم شده باشم و منتظرم تا پیدا...
-
اسمش رهاست
سهشنبه 9 تیرماه سال 1394 19:42
تو اینترنت واسه نقاشی رو کفش گشته منو پیدا کرده، یه مدل کفش عین اونی که دیده پیدا کرده خریده،از نقاشی مورد علاقه دوستشم عکس گرفته برام فرستاده که عینه این، از سرکار تا دم خونه ما کفشو اورده بهم بده بعدشم میاد میبره می گم سختته اخه ... می گه تولد دوستمه، عاشق این مدل بود!
-
آرزو بازی
دوشنبه 8 تیرماه سال 1394 09:36
یکی از رویایی ترین شغل های دنیا به نظرم کار کردن در یک گلفروشی بزرک است! دیشب برای خرید بامبو به یکی از بزرگترین گل فروشی های شهر رفتم عطر خوش گل ها در هم پیچیده و بوی تازگی و طراوت همه جا جریان داشت، هوا مرطوب و خنک است و از هر گوشه ای شکوفه ها و گل های آن چونانی در صحت و سلامت کامل با جوانه های رو به رشد سرک میکشند...
-
یک روز برای مردن
شنبه 6 تیرماه سال 1394 16:09
گاهی باید گذاشت و رفت. وقتی ماندن سخت باشد . . . یک لحظه! گاهی باید باد شد و وزید و برگ ها را تکاند و جوراب را ازلبه ی بند دزدید و رفت تا پشت سپیدارهای باغ باید دکمه عقب کنترل ویدیو را زد و با سرعت کم . . . عقب عقب رفت تا رسید به آنجا که قصه شروع شد بعد همه دیکته ها را درست از اول نوشت. و همه حساب ها را و همه حرف های...
-
اداب همسایه داری
پنجشنبه 4 تیرماه سال 1394 10:11
فشرده ام و عنقریب در حال لهیدن . . . مانند زردآلوی لپ سرخی که لا لوهای حجم میوه فشرده شده و سرخی گونه هایش انگار از ضربان انفجار است که هر لحظه در پیش رویش است . . . گاهی همه چیز را به همه چیز ربط می دهم و تور می بافم و مثل حشره ی خنگی که به ناگاه از راه میرسد می افتم توی تور و دست و پا می زنم حیاط خانه هر روز و هر...
-
من و آرزوهام
دوشنبه 1 تیرماه سال 1394 08:59
مثل یه جوجه ی عنتر وهم و خیال می بافم و آرزوهامو رنگ به رنگ کنار هم می چینم و آخرش از خودم و از دختر سی ساله ای که عنقریب وارد سی و یک سالگی می شود خجالت می کشم. کاسه کوزه هایم را جمع می کنم و اندکی تامل و بعدش هیچ بعید نیست همه ی قصه را دوباره از سر بگیرم. دور خودم چرخی می زنم و می روم تو یک خانه ی سفید که نور مثل...