از بزرگ ترین مشکلاتی که با ادبیات کهن چه در شعر و نثر و کلام مذهبی داشته ام، چه در شرق و غرب و خاور دور و هرجا... نگاه زن ستیزانه، ضد زن و میساژنی ای است که همواره زنان را موجوداتی دون و پست و پلشت تصویر میکنند که قوای تفکر و ادراک درستی ندارند و لذا در طبقه بندی اجتماعی در طبقات پایین تری از مردان قرار می گیرند و با بردگان و دیوانگان حتا! در یک طبقه جای گرفته اند.
از شعر مولانا و سعدی بگیر تا نیچه و داستایوفسکی و... از قران بگیر تا نهج ابلاغه و ادعیه فولان و غیره
من اما در ذات خویشتن کهتری نمی دیدم، نه تنها برابری میدیدم که بارها شده بود که برتری ببینم.
بارها شده است که ببینم چقدر جنس زن ارزشمند و مقدس و زیباست و جز در نیروی جسمانی که ماحصل جسه و عضلات است در جمیع ابعاد هستی هیچ کمی ندارد از جنس دیگر.
این چند وقت اما راستس اتفاقاتی افتاده که به اندیشه خود شک کرده ام.
انقلاب زن، زندگی، آزادی در جریان است و بیش از پنج ماه. از شروع آن میگذرد و حجاب اجباری به عنوان بزرگترین بازوی استبداد مورد اعتراض همگان است و زنان بیشماری روسری از سر پرت کردند اما همچنان پیامک می آید که تذکر بدهد که شما حقوق شهروندی یعتی حجاب اجباری را رعایت نکرده اید و همچنان در حال پرونده سازی برای زنان معترض به حجاب اجباری هستند و همچنان میان مایگی زنان مرا به حیرت وامی دارد.
دختران جوان با ارایش و موهای براشینگ شده و میزانپیلی شده ی آن چونانی که هنوز روسری را روی سرشان نگه داشته اند آیا همان قشری نیستند که همواره در ادبیات کهن به ناقص العقل و عباراتی چون ضعیفه یاد شده است؟
آیا نداشتن آگاهی و عدم توانایی برای انتخاب درست در شرایط خاص که هیچ بهایی هم ندارد، چیزی جز ناقص العقلی است؟
آیا دلیل دیگری برای چنین رفتاری هست، وقتی عواقب این عدم همراهی را نمیتوان چند سال دیگر با ادامه همین سرکوب ها دید؟
آیا حقیقت به روشنی پیدا نیست، تا باورهای کهنه و مستعمل و ناکارمد را کنار بگذاریم؟
به کدام دیوار پوچ تکیه زده ایم که همچنان از تصمیم نگرفتن و آگاه نشدن حمایت میکنیم!؟
دیروز خیلی تصادفی در استوری یک دوست خوب کلگری نشین، ویدیویی دیدم که ذهنم را بسیار زیاد درگیر خودش کرد. شاید شما هم تازگی ها از این ویدیوهای دیده باشید که شخصی از افراد غریبه و عادی شهر کمک میخواهد و در صورتی که آن آدم ها با او مهربان باشند وجه نقدی، مثلا 500دلار به آن شخص هدیه میدهد.
تا این لحظه که این یادداشت را می نویسم، خودم حداقل دو دیدیو با این موضوع دیده بودم و البته متاثر کننده هم بود و احساسات آدم قلمبه میشود که ببین چقدر انسانی است اما خوب آدم نباید فراموشش شود که با یک شبکه اجتماعی روبرو است و مخاطب چیزی است که تولید محتوا شده، تا بیننده را متاثر کند.
بگذریم از این بحث طولانی که انتها ندارد، آنچه من را وادار به نوشتن کرد، مرد مخاطب این بلاگر بود، بلاگره یک سیاه پوست آمریکایی بود که بیش از یک و نیم ملیون دنبال کننده در اینستاگرام داشت و در خیابان از یک ادم عادی درخواست کرده بود که به او برای پیدا کردن یک غذا فروشی کمک کند.
مرد مخاطب عادی اما یک کچل پالتویی بود با کلاه لبه دار، نمیتوانست به خوبی انگلیسی صحبت کند و با سختی و دست و پا شکسته و استفاده از ابزار گوگل ترنسلیت توانست مفهوم را برساند و با مرد روانه ی رستوران ایرانی نان و کباب شده بود و بعد از خوردن غذا هم پانصد دلار هدیه گرفت و چشم هایشان برای هم قلب قلبی شد و هدیه دهنده شاد و کچل تودل برو هم شاد و شنگول بودند.
ویدیو چند ملیون ویو و چند صد کا لایک و کامنت میخورد و همه چیز در جریان است و دنیا به کارش ادامه میدهد.
چشمم که به ویدیو افتاد، مرد را شناختم، استاد طراحی مان بود، استادی که دخترهای کلاس برایش می مردند نه به خاطر خوش تیپی و ظاهر، از روی جادوگری هایی که بلد بود، یک شومن بزرگ که این توانایی اش در بازوی تدریس شکوفا شده بود و کلاس هایش هرچقدر هم طولانی، با لذت شنیدن داستان ها و اجرا های متفاوتش که هر آن ممکن بود همگان را غافلگیر کند پیش می رفت و فک ها همه روی نیمکت افتاده و روان ها آچمز و دل ها می رفت از برای استاد خلاق و با سواد و جذابی که بی شک خداوندگار بی بدیل عالم هنر بود.
استاد حتا پایان نامه ام را قبول نکرد و عذر آورد که نمی تواند و بعدتر فهمیدم با بچه هایی که شاگرد آتلیه شخصی اش هستند پایان نامه میگیرد و آن وقت ها من تصور میکردم سخت کوشی، نداشتن پول برای کلاس های مافوق برنانه را جبران میکند.(شاید اگر الان بود حتما با زور و بلا شهریه را جور میکردم و خودم را به کلاس می رساندم اگر چه که لابد بعدترش سر روابط باز با شاگردان به بن بست دیگری میخوردم) چند سال پیش ها، شاید ده سال شده است، استاد ناگهان غیب شود و کاشف به عمل آمد که بلیط لاتاری اش برده و حالا مستقیم در خاک امریکا، جا خوش کرده است.
راستی از ازدواج های استاد نگفتم، تا در ایران بود سه بار ازدواج کرد و دو فرزند حاصل این روابط بود که ازدواج آخر بسیار پرحاشیه و جنجالی بود، عروس خانم یکی از همکلاسی های سال بالایی مان بود، دختری با ابروهای تتو کرده و بوت های براق که نه در خفا و نه عیان حتا اصراری به ارائه تیپ هنری در خود نمیدید.
ازدواج سرگرفت و استاد یکبند متن و یاداشت عاشقانه و دلبرلنه می نوشت و دخترهای دانشگاه باز هم هلاک بودند و عروس خانم را خوشبخت دو عالم می دانستند و حسودی میکردند که استحاله ی عشق استاد او را عرش نشین نموده و اینک سری از بقیه سوا است.
قضیه ی بوت های براق تا تولد فرزند شان مسکوت ماند اما ناگهان عکس هایی منتشر کردند که استاد گران مایه در قالب دلقک و گوزن کریسمس و خندان در عکس های سه نفره دیده میشد و گویی عروس خانم حسابی از شکار خویش راضی بود و استاد برای حفظ این آخرین رابطه ی ازدواجی تن به هرکاری میداد و آخرش هم آدم تو دلش میگفت چرا که نه! مهم مگر این نیست که آدم دلش شاد باشد و خوشحال باشد.
حالا اما با برنده شدن و مهاجرت به امریکا معلوم شده بود که این اخرین ازدواج هم نتوانست پای استاد را بند کند و استاد پس از جدایی بچه را به مادر داده بود و حالا در مقصدی جدید راهی سرزمین های دور شده بود.
چند سالی به کلاس های مجازی و آنلاین سپری شد، چند سالی به نقاشی های کم مایه و بی جان و باز این آخری ناگهان دوباره غیب شده بودو هیچ خبری از او در هیچکدام از شبکه های اجتماعی نبود.انگار سرش را در زندگی خودش فرو کرده بود و دیگر چیزی از دنیا نمی خواست.
شاید برای یک آدم معمولی.خیلی عادی باشد که مدتی نباشد.و شاید هم اصلا نباشد.اما برای کسی با چنان شهوتی برای دیده شدن باور کردنی نبود،که سکوت کرده باشد. ویدیو را که دیدم، متعجب شدم.امروز دوباره سراغ همان پست رفتم و متوجه شدم در بین کامنت گذاران استاد هم چیزی نوشته است. نوشته که تصویر مرد را در خیالش نقاشی خواهد کرد و داستانی با مهربانی او خواهد نوشت و نامش را امضا کرده بود.با عنوان نویسنده و نقاش.
استاد در کامنت خود به مسافر کوچولو اثر سنت اگزوپری اشاره کرده بود.مثل هزاران باری که در کلاس از این کتاب یاد کرده بود و بلافاصله همگان را تحت تاثیر قرار می داد.با یک فرمول سانتی مانتال و کلاسیک که جواب میداد.بی وقفه جواب میداد.
اینک اما با همان راه و مسلک با جهان روبرو می شد.انتظار داشتم پس از گذشت این همه سال با این همه زندگی از سر گذرانده.چیز جدیدی درو ببینم.
شاید ابعاد جدیدی از دلبری هایی که فقط او می توانست کند.جادوگری هایی که تنها از دست او ساخته بود.اما با مردی روبرو شدم که هنوز لباس کهنه خود را می پوشید.برای سالهای طولانی و بر قامت خود رخت جدیدی ندوخته بود.مردی را دیدم که هنوز شبیه فیلم های عروسی های دهه هفتادمیرقصیدو دنیای جدید رامسخر خویش نساخته بود اما تو گویی شاد بود
شاد بود که پانصد دلار هدیه گرفته و کیفش قدر کوک بودن سرشار بود. بی توجه به دو دهه ای که ای که حتا یک نمایشگاه نگذاشته بود و هیچ کاری برای ارایه نداشت و کتابی نمی نوشت و یادداشت عاشقانه ای برای دختر جدیدی منتشر نمی کرد و چه می دانم اصلا چه طور نان در می آورد.
در نظرم زنذگی معنی دیگری یافت. زندگی ای که نیازی نیست هیچ کجایش آدم چیزی بشود و اولدرم پولدرم کند و شاخ غولی را بشکند تا شاد باشد و راضی . . .
پ.ن:
تو اینستاگرام بم دایرکت بدین تا اصل ویدیو رو بفرستم
اگر روزی بند رختی را دیدم که رویش فقط شلوار پهن بود، می دانم که آنجا یک زن باردار زندگی میکند که سرماخورده است.
امروز رفته بودم سونوگرافی مرحله سوم بارداری، همانی که باید بعد از تست گلوگوز انجام شود و دکتر یک تصویر واقعی از تو نشانم داد، لب هایت شبیه پدرت بودند با صورتی فراخ و رویی گشاده، لبخند ریزی روی صورتت بود و من این تصویر را بارها تماشا کرده ام و هی تصورت میکنم که چه شکلی هستی و چه طور آدمی خواهد شد.
به لبخندت که فکر میکنم دلگرم می شوم، انگار که جدی ترین نشانه ی خویشاوندی بین ما همین لبخندی است که رویت را گشاده میکند، ناگهان خاطره ی مراسم بزرگذاشت پدرم به یادم میآید.
مردی که درست نمی شناختمش درباره او حرف میزد و اولین چیزی که گفت این بود که همیشه لبخند روی لب داشت.
واقعیت دارد ذره ذره تجسم پیدا میکند و هر هفته از بارداری که سپری میشود انگار راز بودن تو رمزگشایی میشود، اول یک صدا بودی در قلبی با ابعاد یک هسته ی سیب، بعد شدی اندازه یک زیتون و پرتقالی شدی که درشت بود و حالا تکان میخوری و من در تمام طول روز حرکاتت را حس میکنم که چه طور ورجه ورجه میکنی و از آخرین شیرین کاریت همین بس که چرخیده ای و در وضعیت سفالیک قرارگرفته ای.
میدانم که در سه ماهه ی پایانی بارداری و در هفته بیست و شش جنین شروع به چرخیدن میکند و از موقعبت بریج (موقعیتی که سر به سمت بالا و پا به سمت پایین است) به وضعیت سفالیک (سر به سمت پایین و پا بالا قرار دارد) تغییر موقعیت میدهد و حالا تو به عنوان آن شخص این کار را به نحو احسن انجام داده ای و من خیال پردازانه تو را میبینم که ساک سفر را زود میبندی و مشق هایت را تندتند می نویسی و انتخاب رشته ات را از خیلی زودتر ها انجام داده ای و لبخند میزنی و نگاهم میکنی.
با چشمان مشکی که مرا یاد طعم عسل می اندازند
خوبی اش این است که دیگر از اسم ویروسی نمی ترسیم و می دانیم با چند روز استراحت همه چیز خوب میشود، در حالی که در زمان مشابه سال های پیش از ترس ویروس و کرونا و . . . سکته ی ناقص می زدی قبل از دچار شدن و درمان و هرچی.
با هر سرفه ی سنگیی عمیقا دچار حمله ی ادرار میشوم و قالب اوقات مجبور میشوم دوش ریزی هم بگیرم و این دردناک ترین قسمت سرماخوردگی است که این روز ها آزار دهنده است. مثانه ام تحت فشار است و با حمله ی سهمگین سرفه اختیارش را از دست می دهد و به این صورت است که فجایع رخ می دهند.
ترکیب بی خوابی و بی حوصلگی با کلافه گی و سرماخوردگی معجون بی مثالی برای شب های سرد زمستانی است. این زمستان از آن زمستان های به یاد ماندنی شد، از آنها که بچه ها حسابی برف بازی کردند و آدم برفی ساختند و سرما و برف هیچ کم نگذاشت.
من اما در این جشن برفی شرکت نکردم چون همه ش نگران سرما خوردگی و لیز خوردن روی برف ها بودم و تنها تماشا کردم. صدای بارش برف را گوش دادم، صدای آب شدن قطره های آب از قندیل های بالای شاخه ها و صدای ریزش برف با باد که شبیه دانه های پنبه است.
صدای فشرده شدن گلوله ی برفی و چکیدن قطره های درشت آب از پاسیو و تاریکی صبح زیر حجم برف روی محافظ های شیشه ای پنجره ها.راستی خانه ی ما دو پاسیو دارد و هر کدام با پنجره های شیشه ای طور که البته از جنس پلگسی و طلق هستند پوشیده شده و در روزهای عادی نور را برایمان به ارمغان می آوردند اما وقتی برف می بارد زیر حجم برف ها مدفون می شوند تا گرمای خانه باعث آب شدن حجم برف کند.خانه در طبقه اول است و اگر همین دو پاسیو را نداشتیم بی شک از نعمت نور می بهره می شدیم
اتاق شما اینک کاغذ دیواری شده و آماده است.یک کمد و دراور برایت سفارش داده ایم، رنگش خیلی آرام و یواش است و دوستش دارم و مدلش هم خیلی کلاسیک و زیباست.برای تخت هم یک تخت کنار مادر از نی نی لند گرفتیم جون همه مدل ها با سرعت باد تمام می شد و ما ترسیدیم الان این یک دانه را که به گمانمان بهتر از بقیه است را هم نگیریم ، آن را هم می برند و می مانیم بی کلاه که با سرعت تخت را معامله کردیم.
لباس و تشک تعویض و شیشه و پستانک و . . . هم داری و یکی دو تا پتو و خرت و پرت دیگر هم داشته باشی دیگر خیالم راحت است.
نمی دانم حالت سرماخوردگی است یا چیز دیگر اما یک حال گهی دارم. هیچ با کیفیت نیستم و تنها می خواهم که عبور کنم و بگذرم و اصلا در خواب باشم و متوجه نشوم که کی گذشت.
بینهایت دلتنگ هستم و دلم برای پدر و مادرم تنگ شده است و دلم محبت و همراهی آنها را می خواهد و عجیب اینکه اصلا دلم چیزی را میخواهد که بعید است که حتا اگر آنها بودند هم می توانستند ارایه بدهند و من مثل مشتری ای هستم که رفته مغازه ای که اجناسش تمام شده و نشانی جنسی را میدهد که اصلا نبوده، حتا زمانی که اجناس موجود بوده است و با خود خیال میکند و آه سرد می کشد که اگر آنچه می خواست الان تمام نشده بود چه خوب میشد اما . . .
از بازار شهرداری رشت چوچاق و خال واش و سیر خریدم و چند تا گمج کوچک و بزرگ که مرد فروشنده میگفت می شود داخلشون غذا پخت اما من برای سرو در نظرشان دارم و شبیه ماهیتابه های کوچک دسته دار هستند که دور تا دورشان چین خوردگی دارد و رنگ های سبز و قهوه ای دارند و بسیار زیاد عاشق ریختشان هستم و دلم میخواست تمامشان را داشته باشم.
به خانه که برگشتم، سبزی ها را پاک کردم، بوی چوچاق همه جا را پر کرد و دست هایم معطر شد و یاد مادرم افتادم که چقدر خوب سبزی های کوهی را می شناخت و در بسیاری اوقات دیده بودمش که با سبزی هایی که از زیر کوه و رودخانه یا کنار جوب می چیند غذاهایی می پزد که بسیار معطر بود.
و چرا من نام و تصویر همه این دائرالتعارف گیاهی را از یاد برده بودم؟ اسم هایی که غالبا ترکیبی از یک نام و عبارت واش بود و یا پسوند ک داشت. از میان این تجربیات ارزشمند فقط نعنا و پونه و سیرک و والک و کنگر و چیزی به نام شکرلله را به یاد می آورم و سبزی خوش طعمی به نام شنگ که شیره سفید داشت و یکی دیگر هم گزنه بود که مادرم با آن کوکو درست میکرد
حس کردم چقدر قشنگ بود اگر زمان کافی داشتیم تا با هم سبزی کوهی بچینیم و او فواید و مزه های هرکدام را یادم بدهد و چقدر این تجربه و دانستنی ها می توانست گنج بزرگی باشد برایم اما تنها میتوانم بگویم یادش بخیر و با همین اندک دانسته هایم از او و دوران کودکی خوش باشم چون حسرت کشیدن هیچ سودی برایم ندارد و او قبل از اینکه ما این فرصت را داشته باشیم رفت.
به گمانم بکرترین و زیبا ترین تجربه ای که می شود بین مادر و کودکش اتفاق بیفتد همین نوع تجربیات مشترک است،انگار از جنس اصالت و عشق ورزی است و من تازگی حس میکنم چقدر مایه ی فخر است، چقدر درک هستی از این راه نزدیک است، تجربه ی لمس زمین و مزه کردن طبیعت و گیاه و چقدر این راه به عشق ورزی مادرمان زمین نزدیک است.
گاهی دلم میخواهد روی زمین دراز بکشم و خاک را بغل کنم و بعد ریشه کنم در زمین و ریشه هایم را در عمق خاک فرو ببرم بعد انگشت هایم ریشه کنند و سبز بشوم و یکی شوم با زمین مثل وقتی درختی را در آغوش میگیری و گوشت را می گذاری روی تنش تا صدای قلبش را بشنوی و خنکای پوست درخت روی صورت شبیه رد بوسه می چسبد.
انگار مادرم در دل زمین نشسته و آن تصویر زنی که ریشه دارد هم مادرم است و من اینک در دلم بذر کودکی را دارم که میخواهد سبز شود، ترد و خام و کوچولو است اما راهش را میداند و میخواهدپیش برود.
تازگی ها حس میکنم عکس العمل را هم یاد گرفته و با هم از راه ضربات مورس مانندی، ارتباط داریم، گاهی او شروع کننده ی گفتگو است و چیزی میگوید و بلافاصله من جواب میدهم و گاهی تا چند تا جمله هم بینمان رد و بدل می شود.
جملات من همه شان قربان صدقه و نوازش و جان دل است و گمان میکنم او از اینکه پیدایم میکند حرف می زند و گاهی از بازیچه اش که یا بند نافش است و یا انشگت شست که با شدت و علاقه ی وافری آن را می مکد تعریف میکند.
یک اتاق کوچک با پنجره ای رو به دیوار برایش اماده کرده ایم، البته هنوز هیچی ندارد و همین که خالی شده و قرار است مال او باشد، بزرگترین اقدام در دست عمل است و به زودی با کاغذ دیواری و پرده ی با رنگ کرمی نو نوار می شود تا برسیم به بحث کمد و میز تعویض که گمانم اجتناب ناپذیر است اما بین خریدن تخت نوزاد یا تخت کنار مادر هنوز مرددم و فقط میدانم که تخت نوزاد نوجوان نمیخواهم .
این تخت ها با تغییری اندک تا سالهای طولانی قابل استفاده هستند اما بسیار جاگیر هستند و بعید میدانم بشود بیشتر از سه چهار سال با یکی شان سرکرد، هم کهنه و خراب می شوند و هم احتمالا انتخاب خوبی برای خواب نوزادان نیست.
خلاصه جان مادر، ما به تکاپوی فراهم کردن بساطی برای اسکان دادن شما در خانه ی کوچمان هستیم تا در موقع تشریف فرمایی چیزی کم نداشته باشید.
به کیفیت پوست و رنگ مو و چشم های مشکی ات فکر میکنم، به موهای قهوه ای سوخته و پف پشت چشم ها و لب های کوچک تو فکر میکنم و دلم می رود و با تمام وجود آرزو میکنم سالم و سلامت و هوشیار پیشمان باشی.
گاهی با خودم میگویم آیا برایت تعریف خواهم کرد؟
برایت از معده درد هایم میگویم یا ذوق کردن ها؟ برایت از چاق شدن می گویم یا دلگرمی بودنت؟
دنیا شبیه همین بازار شهرداری است جان دلک که بسیار باید ببینی و بو بکشی و بشناسی و بخواهی و انتخاب کنی و بها بدهی و....
این روزها تو هویت جدیدی به دست آورده ای و فقط من میدانم که چطور و چگونه و هرچه دلم بخواهد حست کنم، تکان که میخوری انگار دنیا عوض می شود، تو یک آدم دیگری که تو دلم دارد رشد میکند، تکان که میخوری میگویی هی یادت نرود من اینجا هستم و ابراز وجود میکنی و من لبخند می زنم و خنده ام می گیرد.
وجود گنگ و گمی که دیده نمیشود اما نشانه هایش پیداشت، شاید گام به گام جدی تر شدن و واقعی تر شدن حضور تو باعث شود که من کمتر از ذوق مرگی ناگهانی بمیرم چون هربار و هر نشانه شیرین و دلنشین است و میدانم اگر روزی تو را ببینم قطعا اشک هایم بند نمی آید...
نهارم را کامل خورده ام، حتا برای دسر یک کوکی متوسط داشتم اما وقتی رسیدم خانه و ماست میوه ای صورتی را در یخچال دیدم، به تنها چیزی که فکر کردم شکل قاشقی است که دلم میخواهد آن را در ظرف بلند ماست میوه ای فرو ببرم و بلافاصله با کتابی که از زن وراجی در پمپ بنزین خریده بودم نشستم و چند صفحه از کتاب را خواندم تا ماست میوه ای تمام شد.
شاید آدم شکمویی نباشم اما به یقین بزرگ ترین لذت دنیا را خوردن خوراکی های لذیذ میدانم و گاهی که نه بسیاری از اوقات به سبب تست هرچه بیشتر این لذت، دست به پرخوری هایی میزنم که هیچ دلیلی ندارد و گرسنگی هیچ نقشی در آن ندارد و جستجویی به دنبال کسب لذت به این ماجراجویی لذت جویانه ختم می شود و قالب اوقات هم خیلی زودتر از آنچه بخواهم در طعم شکوهنمندانه لذت غوطه بخورم با سرعتی دو چندان خوراکی مورد نظر را بلعیده ام و ظرف خالی است و من مبهوت میمانم که چرا اینقدر زود تمام شد.
از فرو بردن هر لقمه از غذا در دهانم لذت می برم و طعم های مختلف را که میچشم، لبالب از حس شیرین کامیابی هستم اما این ماجرا با سرعت فراوانی به پایان می رسد.
گاهی مثل همین ماجرای ماست میوه ای متعجب هستم که چطور وسوسه دیدار آن ظرف ماست توانست پیام سیری را ندیده بگیرد؟
خوب شاید تا اینجای قضیه زیاد مشکل خاصی نباشد که با یک خانم خوش خوراک طرف هستید که از مشخصاتش یکی است که وقتی غذا میخورد اطرافیان اشتهایشان باز می شود و تقریبا هیچ وقت داخل ظرفش چیزی باقی نمیگذارد!
در واقع مصیب از وقتی شروع شد که معده درد های من شدت گرفت، در بسیاری از اوقات بعد از صرف غذا دل درد می گیرم و متاسفانه گاهی تا چندین ساعت به طول می انجامد تا شاید آرام شود.
شربت ضد اسید برای معده و قرص دایمیتیکون و دایجستیو هم استفاده میکنم اما زهی خیال باطل. انگار معده ام در یک حرکت انقلابی بر علیه تمام کام جویی ها و لذت طلبی هایم شوریده است و دیگر حاضر به سکوت کردن هم نیست.
و مرصیه خوانی ام برای این اوضاع درام وقتی شدت میگیرد که بعد از خوردن نهار دل درد داشته ام و باز با وجود همان درد و سنگینی معده باز به سراغ ماست میوه ای رفته و آن را هم در یک چنین معده ی ملتهب و معترضی فرو کرده ام.... و بلافاصله با خود گفته ام آخه چرا؟!؟؟
در اواخر ماه ششم بارداری هستم و میدانم که معده و سیستم گوارشی در فشار به سر می برند و لیک هر روز شاهد تغییرات جدیدی در بدنم هستم و البته که همه ی این دردها از پیشامد های شایع در دوران بارداری است که بدن در این مدت تحت فشار ممکن است دچارشان شود و چشم انتظار خواهم ماند تا رفع و رجوع شوند....
آخ!
شب های متوالی است که خواب منظم و آرامی ندارم، تا دیر وقت هوشیارم و وقتی هم می خواهم تصمیم بگیرم بخوابم سیر سفر های تخیلی آغاز می شود و از چه جاهایی که سر در نمی آورم. غالب این شرایط هم شبیه دادگاه هایی است که برای محاکمه ی من است و همه چیز به اینجا ختم می شود که چرا در چونان موقعیتی چنین بوده ام و یکی یکی در مجموعه ی دادگاه ها محکوم میشوم و مغلوب می شوم و می بازم. سعی میکنم خودم را از این فضا برهانم و نجات پیدا کنم اما هر بار تلاش میکنم از یک موقعیت خارج شوم وارد موقعیت دیگری می شوم که دوباره همان بازی تکرار می شود و من می مانم و جایگاه محکوم و شروع محاکمه ای که واقعا بیهوده و بی سود است.
به اینجا که می رسم اغلب تخت خواب را ترک میکنم و خوب می دانم باید در این موقعیت کار نامربوطی را شروع کنم و ذهنم را به سمت دیگری بکشانم. دیشب چند صفحه از کتابی را خواندم ، سعی کردم اصطلاحات انگلیسی معادل کلمات تخصصی طراحی را پیدا کنم و روی کاغذ شروع به طراحی کردم و با پوست پرتقال حروف اسم تو را ساختم.
یک قلب پرتقالی هم بریدم
خوابم میاد اما نمی دانم چرا نمی توانم بخوابم
مدت زیادی از وقتی که اولین تکان های تورا حس کردم نمیگذرد
پسرکم.
جان شیرینم چقدر در دلم اشتیاق و شعف میکاری، نمیدانم هنوز باورم می شود یا نه، اما این روز ها با لمس تکان های تو، عجیب شعله ور میشوم. تو انگار واقعی هستی، انگار هستی و من تکان خوردن دست و پاهای کوچولویت را در برآمدگی شکمم حس میکنم و انقدر قند و نبات و شیرینی در کامم میچکد که تا حالا تجربه اش نکرده ام.
مثل دیوانه ها میخندم و به تو فکر میکنم، لمس این تجربه که بی شک لمس یک معجزه ی واقعی است آنقدر بزرگ و جذاب و زیبا است که من هی تکرار میکنم بارم نمی شود، من هنوز به سختی باور میکنم که واقعا باردارم و تو با آن کله ی گردالو که تو سونوگرافی نشانم داده ای در شکمم هستی و به زودی میتوانم تو را در آغوش بگیرم.
اعتراف بزرگی است اما این تکان ها هربار یادم می آورد که میتوانم باورت کنم، صدایم میکنی انگار و میگویی که هی زن، پاشو اماده شو و کاری کن، من به زودی خواهم آمد و کلی کار خواهیم داشت
قلبم به راستی با هر تکان تو می لرزد و بعد میخندم و بلافاصله دلم میخواهد تکان بعدی را حس کنم، مثل وزش باد بهاری که دل ادم را پر از لطافت شکوفه ها میکند، لمس تو مثل شفا ست، مثل درمان، مثل دارو...
صبح با خواندن اخبار مربوط به اعدام دو جوان از معترضان آغاز شد. بی وقفه و مهیب و دردناک بر سر و صورتم کوبیده شد و چیزی شبیه دود و بغض و غیظ و درد در وجودم جوشید و به اذان صبح لعنت فرستادم، بارها، به کودک کشان، به آنها که این سیستم را می تابند، به آنها که ابزار دست و بازوی این دژخیمان ستیزه جو هستند.
صدای کوبیدن پاهای زنی در راه پله می آید، انگار با قدم پتکی را بر زمین میکوبد و انگار زمین زیر پایش میلرزد از حجم فشار و درد و من نمی دانم چرا این بساط برچیده نمیشود.
بساطی که نشان از اوج حقارت و کوتاه فکری و نادانی و حتا ناتوانی مسببینش دارد و هر آن باید چون رعشه ای بر تن ساختار چوبی ای بی قفل و بسط همه چیز را نابود کند اما نمیدهد.
این سیستم فشل و بیمار همین طور با چشم کور و پای لنگ و عصای دزدی چون گدای نحس و نفرین شده ای به پیش می رود
دست خودم را میگیرم و از خبر ها بیرون می آورم، دلم میخواهد دستم را مثل دیشب بگذارم روی دلم و دنبال تکان های تو بگردم که گاه کوچک و گاه محسوس است اما نمی توانم.
چیزی در من ترور شده است
چیزی در من آسیب دیده است و نمیتوانم که از لذت حضور تو شاد باشم
آخ که اگر بدانی... چه فرزندانی را، چه مادرانی.... اخ اگر بدانی، شاید حجم این درد مشترک که در سینه ی ملتی به نام ایران میگذرد...
میخواستم از بزرگ شدن شکمم بنویسم اما صدای اذان توی سرم می چرخد
از ترک های ریز صورتی بنویسم اما سرمای گرگ و میش صبح زمستانی کامم را کور میکند
از امید بنویسم که هر روز در دست های دژخیم پر پر می شوند
اه ای ستاره صبح، آیا ندیدی که نباید طلوع کنی؟
آدم یک وقت هایی مچ خودش را می گیرد که دارد چه میکند و چه انتظاراتی که از خودش ندارد و چه چیزهایی می تواند مایه رنجش خیالش بشود.
تصور میکردم که من باید بارداری بی نقص و آرامی را داشته باشم و با کمترین مراجعه به متخصص و شرایط خاص همه چیز را پشت سر بگذارم اما واقعیت این است که تمام متخصصین و کارشناسان سن من برای بارداری را بالا می دانند و من در سی و هشت سالگی همان کیسی هستم که باید کاملا دست به عصا و تحت نظر پیش برود
سونوگرافی هفته پیش عادی بود اما دکتر میزان کم مایع امنیوتیک و خون ریزی در جفت را تشخیص داد و امروز هم که برای سونوگرافی آنومالی رفته بودیم برای بررسی دقیق تر اکوی قلب جنین و همچنین آزمایش انتقاد خون را برای من تجویز کرد
خودم را دیدم که اشکو و غرغرو نشسته ام و غمبرک زده ام و دلم میخواست دکتر بگوید همه چیز عالی پیش میرود و فقط بیشتر یوگا کنو مدت پیاده روی هایت را زیاد تر کن و ….
خیر
این طور نشد، بلکه به سبب پایین بودن جفت تا هفته بیست و پنجم از انجام حتا پیاده روی منع شدم همچینین یوگا و بدین سان تا اواسط بهمن ماه که هزار سال مانده باید مراقب خودم باشم تا فشارم هم بالا نرود و خوب غذا بخورم تا جفت بالا برود.
راستش اعتراف سخت تر زمانی است که خودم را می بینم که بیست یا سی کیلو اضافه وزن دارم و بعد از زایمان هم با حجمی از چربی های اضافه دست به گریبان هستم و خدا می داند چطور و چه زمانی بتوانم پاکشان کنم و یا اصلا می شود این کار را کرد و از دیدم این تصویر حس بسیار بدی دارم چون اصلا دلم نمیخواهد این شکلی بشوم، بعد می گویم ببین! حناق که نیست
اضافه وزن است و برای خیلی ها پیش می آید که اضافه وزن بارداری داشته باشند و کاری از دستت ساخته نیست و بیخیال شو
انگار که بخواهم پوست مرتعش یک طبل را آرام کنم، این حجم از استرس و حتا فوبیا از چاقی نمیدانم از کجا آمده است اما جزیی از وجود من است و باید آن را کنترل کنم.
مثلا دیروز یک دوستی تعریف میکرد وقتی زایمان میکنی تازه مشخص میشود که چه بلایی سر اندام آدم آمده چون وقتی شکم بزرگ است پهلو ها را میکشد و وقتی زایمان میکنی تازه حجم پهلو ها مشخص میشود و آدم از ریخت خودش فراری میشود و من جدی جدی تصور میکنم اگر این فاجعه را در آیینه ببینم خود شخص افسردگی را در آغوش بگیرم.
رفتار بالغانه اما کنار آمدن با تمامی این مشکلات است و باید یکی یکی آنها را پذیرفت، باید وزن اضافه و اکوی جنین و تحت مراقبت بودن و ورزش نکردن و حتا مراقبت برای بالا رقتن از پله را به عنوان بخش جانبی واقعیت پذیرفت و آن را در آغوش کشید، نمی شود فقط خوشی های یک ماجرا را دید و از کنار سختی هایش لیز خورد و عبور کرد
واقعیت همین شکلی است، با شاخ بزرگ و تیزی رو سر که سیاه و زشت و ترسناک است اما چشم های شفاف و براقی که وقتی نگاهشان میکنی شبیه تیله شفاف است.
و بدین سان ماه پنجم و هفته هفته هجدهم را سپری میکنم
رفتیم کلینیک و مراتب ادراری برای ویزیت را سپری کردیم و منتظر نشستیم تا نوبت مان شود، خانم دکتر چمنی کسی بود که قرار بود تست را انجام بدهد و چقدر که حضور همدلانه ای داشت. بعد از گرفتن شرح حال و بررسی آزمایش های غربالکری و سونو گفت که تجویز من اصلا انجام این تست نیست و صرفا با سونوگرافی آنومالی قابل تشخیص است.
این اختلال در لوله های عصبی مغز نخاع رخ میدهد و اگر درست باشد، بررسی ستون فقرات کاملا نشان گر است و نیازی به انجام تست امینوسنتز که یک اقدام تهاجمی است نیست.
بعد از صحبت کردن با پزشک معالجم توافق بر انجام سونو شد و من چقدر که راضی تر بودم از این اتفاق.
مایع آمینیوتیک به سبب استرس این مدت کم شده بود و حرکات جنین محدودتر شده بود و انگار که جایش تنگ شده بود و من به وضوح این تفاوت را حس کردم.
خانم، بچه ی شما سالمه!
بعد از شنیدن این جمله به پهنای صورتم اشک ریختم چون نمی دانستم چطور شد که تو یکباره این همه برایم مهم شدی، شدی مهم ترین چیز دنیا و ناگهان مهم ترین کار برایم سلامتی تو شد
قرار شد هفتم ی هجدهم برای سونوگرافی آنومالی دوباره وقت بگیرم تا به روشنی مشخص شود که همه چیز خوب و مرتب پیش میرود.
این اولین بار بود که حس کردم بچه دارم
حس کردم تو فرزند من هستی
حس کردم من مادرت هستم
حس کردم هستی
و حس جذابی بود چون تا حالا شبیه یک شوخی و بازی همه چیز پیش رفته بود و انگار یکهو با این جمله ی دکتر، همه چیز رنگ دیگری گرفته بود و واقعی شده بود
ترس و وحشتی بزرگ سراسر وجودم را فرا گرفته است، بعد از گرفتن نتیجه ی غربالگری مرحله دوم و آن جملات ترسناک از بالا بودن ریسک یکی از موراد مورد بررسی و بعدش تاکید سوپروایزر آزمایشگاه نیلو که امیر را حسابی ترسانده بود و آنقدر ناتوان شده بود که حتا نمیتوانست با دوربین موبایل عکس صفحات جواب آزمایش را برایم بفرستد و بعدش که چه جور به دکترم پیام دادم و ماجرا را برایش شرح دادم و بعدش که فهمیدم جدی جدی جواب آزمایشم نگران کننده است و باید تست آمینوسنتز انجام بدهم تا موارد نگران کننده مورد بررسی دقیق تر قرار بگیرد
از وقتی که دکتر گفت بررسی دوباره برای احتمال اختلال ndt و من همه منابع را هزار بار جوریدم و خواندم و خواندم و هرچه پیش تر رفتم، نگران تر شدم.
این اختلال در بیست و هشت روز ابتدای بارداری رخ میدهد که چون من اصلا از رویداد لقاح خبر نداشتم، لاجرم در هفته پنجم و به طبع پس از گذشت این مدت متوجه بارداری شدم که مصرف آمینو اسید که همه ی زنان در آستانه ی بارداری مصرف میکنند و نود درصد از احتمال رخداد این اختلال جلو گیری میکند را اصلا استفاده نکردم.
برای انجام تست آمینوسنتز از جایی که دکترم توصیه کره بود وقت گرفتم و فردا ساعت ۱۲ در بیمارستان پیامبران تست را انجام میدهم.
تمام طول این مدت و تمام این چند ساعت را به کاری مشغول شده ام تا کمتر فکر و کمتر موفق شده ام که قلبم ازترس و اضطراب انباشته نشود.
معجزه که در حال رخ دادن بود، جنین که در حال شکل گرفتن بود ناگهان به صورت فاجعه ی بزرگی شد.
خوش خیالانه است که فکر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده و نمیخواهم منفی بافی کنم اما واقعیت این است که تا جواب تست خواسته شده، نیاید من در برزخی سهمگین به سر خواهم برد.
ناگهان گل های بهاری، سرخ و تلخ و تیغ آلود شدند
ناگهان انگار طبیعت که توانا و مقتدر پیش می رفت، خشم و بی مهری اش را نشانم داد
انگار روح جهان ناگهان اشتباهی پیش رفته
انگارکه دیوار اعتماد کور آدم ترک بخورد
خودم را این طوری آرام میکنم که ممکن است هر اتفاقی پیش بیاید و واقعیت همین است که من باید با هر رویدادی در پیش رو کنار بیایم
من هم یکی مثل این همه مادر دیگر
آمدم بگویم نه، این اتفاق برای من رخ نمیدهد و من فرق دارم اما بعد گفتم چه فرقی؟ واقعا چه فرقی؟ و چقدر این طوری فکر کردن ابلهانه است
امدم بگویم نمی شود اما دیدم دست من نیست
این چنین باید پذیرفت و این چنین باید ایستاد و این تلخ است، واقعا که ادم برای خوشحال بودن نیاز به اندکی ساده لوحی ودروغ دارد. مثل چاشنی غذا که باید اندکی شوری و ترشی ایجاد کند والا قطعا نمی شود از لذیذ ترین غذاها لذت برد.
نوشتن این پست فقط برای آرام کردن یک دیوانه ی مضطرب است که دارد از نگرانی می میرد و ترس اینکه نکند خطری در کمین فرزند تو دلش است، دیوانه ترش میکند و ترس از دست دادن مثل دردی فلج کننده او را کار می اندازد.
اشک ریخته ام و بیقرارم و میترسم و کلمات را که سنگین و تلخ هستند را پشت هم ردیف میکنم و تنها چیزی که میخواهم سلامتی تو است.
امید، ای پرنده ی سبک بال روی شانه ام بنشین و برایم از عشق بخوان
امروز شنبه است و شنبه ها آدم یک حال عجیبی دارد که انگار می خواهد کار های عقب افتاده را سامان بدهد یا برنامه های جدیدی را برای بهتر شدن حال و روزش شروع کند و هی با یک عظم و اراده ی منسجم روبرو می شود که گاهی هیچ کاریش نمی توان کرد و می ماند روی دست آدم.
رسیدم به هفته هفدهم و به عبارت دیگر در ماه پنجم گام گذاشته ام و هنوز هیچ اطلاع دقیقی از جنسیت تو ندارم. نمی دانم دختری با پسر اما اسمت را انتخاب کرده ام. اگر دختر باشی و دنیا به کام من می شود و اسمت را می گذارم رعنا بر قافیه ی نعنا که وقتی قربانت می روم بشوی نعنای من و اگر هم پسر بشوی دنیا به کام پدرت می شود که اسمت را سام خواهیم گذاشت.
حالا وقتی دستم را روی شکمم می گذارم متوجه تکان های ریز و نامحسوس یک موجود دیگر در شکمم می شود و ترسم می گیرد، ترسی که موهوم و غریب است و شبیه آشفتگی و انتظار باشد که برای رسیدن بهار که باد سرد زمستانی پیام آمدنش را می رساند.
هنوز هیچ چیزی برای تو تهیه نکرده و خواهرم می گوید عیب ندارد هیچ عجله نکن وقتی به مرحله لانه گزینی رسیدی همه چیز را تهیه خواهی کرد و من خنده ام می گیرد. خنده ای شبیه همان ترسی که در سطر بالا نوشتم.
حقیقت این است که من هنوز خودم هم باورم نمی شود که باردارم و به زودی نوزادی خواهم داشت و ناباورانه آن را پردازش میکنم که از آن مفهوم نزدیکی بسازم.
برنامه ی روزنامه ام به پیاده روی و یوگا و کارهای خانه و گاهی طراحی پرتره ی نام ها و گاهی کتاب های صوتی سپری می شود و پشت شیشه ای که برف می بارد پناه می گیرم و خودم را بین لباس های گرم پنهان می کنم و مثل آبنبات ذره ذره آب می شوم.
فیلترینگ و محدودیت اینترنت به شکل حاد تری درآمده و با تلاش بسیار باید به شبکه های اجتماعی دسترسی پیدا کنم و به سرعت هم ارتباط قطع می شود.
از روزی که این پسر بیست و چند ساله، محسن شکاری را کشته اند موج جدیدی از اعتراض های و خیزش مردمی در هر جایی که تصور شود شکل گرفته است.
بین اسامی اعدامی ها و یا کشته شدگان و در انتظار اعدام ها که می گردم می بینم چقدر برخورد سکسیتی با این موضوع ضد انسانی است.
چقدر از دست فمینیست هایی که با اصرار و تاکید این خیزش را منتسب به زنان می دانند گله دارم و چقدر ابتر و ناقص و ساده لوحانه است که کسی بگوید صدای ما باشید و بلافاصله ادامه بدهد صدای زنان ایران باشید و چقدر کوردلانه است که نبینی این خیزش در بستر عموم مردم رخ می دهد و زن و مرد مساله آن نیست.
مردان از لب تیغ عبور داده می شوند و نامشان در حافظه ی تاریخ حکاکی می شود برای موجودیت و احقاق حق! حقی که پایمال می شود و این است که باید دیده بشود.
حقیقت بزرگ تر این است که کشف حجاب اعتراضی مدنی به شرایط موجود است و اصلا و ابدا به خودش منتهی نمی شود.
به خودم که فکر میکنم می بینم در بهبهه ی شلوغی ها باید در گوشه ی آرامی کز کنم تا فرزندی را به سلامت به دنیا بیاورم و بعد به آینده ی تو فکر میکنم.
فرزندم
زن باشی یا مرد ... چه فرق دارد؟ من دلم می خواهد تو در مملکت آزادی بزرگ شوی
دلمی نمیخواهد برخورد جنسیتی و نگاه جنسیبتی و تفکیک حنسیتی از ابتدا گریبان گیرت باشد
دلم نمی خواهد به تو دیکته کنند تا به چه چیزی فکر کنی و به چی فکر نکنی
دلم می خواهد در جایی که لایق ش هستی باشی
. . .
ما به چشم مان هیچ پدیده ی عجیب و غریب و غیر قابل وصفی از منظر علم را ندیده ایم، همه آنچه در اطافمان در جریان است علت و معنایی د ارد و به سهولت می شود آن را آسیب شناسی کرد و به جز جزش تفکیک کرد و توضیح داد اما واقعیت این است که شکل گیری یک جنین در بطن یک زن خود خود معجزه است.
برای غربالگری پایان ماه سوم دوباره روانه ی سونوگرافی شدیم و در مونیتور جادویی خانم دکتر یک موجود زنده که تکان می خورد دیدم. یک موجود زنده که توی سینه اش چیزی شبیه قلب تند تند می تپید و در مدتی که دنبال اندازه گیری مهره پشت گردن و . . . بودند دیدم که آن سایه ی موهوم چند بار غلطید و دوبار پشتش را به تصویر کرد و حجم کوچک و سیالش در رحم وقتی دچار چیزی شبیه سکسه می شد بالا می پرید و دوباره مثل یک پر سر جایش برمیگشت .
گمان کردم واقعا سکسکه است که توضیح دادند که شکل گیری سیستم عصبی در بدن جنین باعث ایجاد چنین حرکتای م یشود و عادی است.
با توجه به اولین تصویری که از او دیده بودم و چیزی شبیه یک جباب هسته دار بود حالا دیدن موجودی زنده که کاملا هیبتی انسانی یافته بود شبیه لمس یک معجزه بود. دست ها و پاهای کوچک و بی تناسبی با بدن و سری بزرگ که اندازه کل بدنش بود و قلب که می تپید و تکان هایی که به هر سو می خورد مرا شگفت زده کرد.
تمام مدت نمی توانستم چشم از مونیتور بردارم و اگر ساعت های طولانی در آن مطب می ماندم باز هم با میل و اشتیاق تماشا میکردم که چطور دقیقا درون بدنم معجزه ای در جریان است.
پنداشت واقعی ام اسن است که شخصا هیچ دخالتی در این اتفاق ندارم و مثل یک تماشاچی و یا یک رهگذر فقط شاهد این اتفاقات هستم و غیر از اختیار و اراده برای شروه آن در هیچ کدام از این مراحل هیچ نقشی ندارم و ناخودآگاه بدنم که ملیون سال آموزش و تکامل یافته تا این نقش را ایفا کند خود به تنهایی و بدون کوچک ترین دخالت امورات رشد و شکل گیری او را به پیش می برد و این هم یک معجزه ی دیگر است.
باور معجزه در دل های همه ما هست و گمانم اول باری باشد که شاهد آن بوده ام و لمس آن بسیار مهیب و سهمگین است و درک بسیار لذیذی هم دارد به سان زندگی
زندگی شاید همین معجره باشد که در میان اشک و خون و جنگ داخلی و خفقان و هزار بلا که بر سر مردم می آوردند باز هم ما زنده ایم و دلمان خوش است به امیدی که فردا می رسد.