ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
امروز رفته بودم سونوگرافی مرحله سوم بارداری، همانی که باید بعد از تست گلوگوز انجام شود و دکتر یک تصویر واقعی از تو نشانم داد، لب هایت شبیه پدرت بودند با صورتی فراخ و رویی گشاده، لبخند ریزی روی صورتت بود و من این تصویر را بارها تماشا کرده ام و هی تصورت میکنم که چه شکلی هستی و چه طور آدمی خواهد شد.
به لبخندت که فکر میکنم دلگرم می شوم، انگار که جدی ترین نشانه ی خویشاوندی بین ما همین لبخندی است که رویت را گشاده میکند، ناگهان خاطره ی مراسم بزرگذاشت پدرم به یادم میآید.
مردی که درست نمی شناختمش درباره او حرف میزد و اولین چیزی که گفت این بود که همیشه لبخند روی لب داشت.
واقعیت دارد ذره ذره تجسم پیدا میکند و هر هفته از بارداری که سپری میشود انگار راز بودن تو رمزگشایی میشود، اول یک صدا بودی در قلبی با ابعاد یک هسته ی سیب، بعد شدی اندازه یک زیتون و پرتقالی شدی که درشت بود و حالا تکان میخوری و من در تمام طول روز حرکاتت را حس میکنم که چه طور ورجه ورجه میکنی و از آخرین شیرین کاریت همین بس که چرخیده ای و در وضعیت سفالیک قرارگرفته ای.
میدانم که در سه ماهه ی پایانی بارداری و در هفته بیست و شش جنین شروع به چرخیدن میکند و از موقعبت بریج (موقعیتی که سر به سمت بالا و پا به سمت پایین است) به وضعیت سفالیک (سر به سمت پایین و پا بالا قرار دارد) تغییر موقعیت میدهد و حالا تو به عنوان آن شخص این کار را به نحو احسن انجام داده ای و من خیال پردازانه تو را میبینم که ساک سفر را زود میبندی و مشق هایت را تندتند می نویسی و انتخاب رشته ات را از خیلی زودتر ها انجام داده ای و لبخند میزنی و نگاهم میکنی.
با چشمان مشکی که مرا یاد طعم عسل می اندازند