ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
دو سه چند باری هست که در باب مسایل زندگی مان با خانم روان درمانگر به گفتگو می نشینیم . سه باز از آنها را دو تایی و بقیه ها را من تکی حرف زده ام.
الان که اینجا می نویسم در آستانه ی سردرد شدیدی هستم که این جور وقت ها می گیرم. وقت هایی که حس می کنم نمی توانم! با هیچ کس نمی توانم حرف بزنم با هیچ کس نمی توانم رابطه ی موثر و دو سویه و دوستانه ای ایجاد کنم. این جور وقت ها حس میکنم همه راه های ارتباطی بسته است و از وقتی خودم را شناخته ام خودم را می بینم که این جور وقت ها رنجیده خاطر و ناتوان در خود فرو می روم و ایمان دارم که هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع از دستم بر نمی آید.
دیروز که با خواهرم حرف می زدم خودم و او را می دیدم که چقدر در الگو های کودکی مان زندگی میکنیم. خودم را هنوز بچه ی اخر خانه است و لوس و ننر است و زود قهر می کند و یک من تنها نمی توانم بزرگ با خودش همراه دارد.همچنین یک هیچکی منو دوست نداره .
و خودم را که ناتوانم از رابطه برقرار کردن و حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با ادم هایی که خیال می کردم دوستانم هستند.
و این رابطه ی بسیار مغشوش و مشوش که هیچ رقمه اسمش را نمی شود دوستی گذاشت!
انرژی هایی که بین مان رد و بدل می شود چیزی از جنس حسادت و سرکوفت و آدم فروشی است.. حالا شاید دارم ماجرا را حماسی جلوه می دهم اما واقعا حالم از فضای دوستی هایم خوب نیست
بعدش هم بلافاصله نتیجه می گیرم لابد من یک دردی دارم که آدم های اطراف که نزدیکم می شوند حس دوستی و صمییمیت می میرد و چیزی از جنس بی توجهی و بی مهری باقی میماند
آخرش هم نتیجه می گیرم که من یک موجود حساس این مدلی ای هستم که دوستانم نمی توانند درک کنند که چقدر ممکن است کارشان آزارم بدهد
چیزی که بیشتر اذیتم میکند این حس مزخرف کوفتی است.
حسی که دلم میخواهد که رابطه ی صمیمانه و نزدیکی داشته باشم. دلم رابطه ی دوستانه می خواهد و دلم درک شدن می خواهد.
آره
من فقط دلم درک شدن می خواهد و همه این غمبادی که از صبح گرفته ام و حالا آمده نشسته تو بغض گلویم هم از این است که من دلم درک شدن می خواهد.
وبلاگ می نویسم و عمیق ترین دغدغه هایم را در آن به امید اینکه کسی از جنس من آن را بخواند و درک کند می نویسم
اما جز اندک همراهانی در حد کمتر از تعداد انگشت های یک دست، اغلب برایشان جالب است که من شوهر کرده ام یا نه؟!
که شوهرم خوب و پولدار است؟
که عقد کرده ام یا نامزدم؟ که کی بچه دار میشوم
همین ماجرا در زندگی ام هم تعمیم پیدا می کند
هر روز که می آیم آتلیه، می روم سراغ گل ها و دانه دانه احوالشان را می پرسم. می بینم که حال و روشان چطور است و چقدر کم آب یا سر حال هستند
میان همین حال و احوال ها بیماری و آفت خیلی هایشان معلومم شده است. لذا با آدم ها باید معاشرت کرد
کنارشان ایستاد و نگاهشان کرد و حال دلشان را فهمید
سعی میکنم با آدم های زندگی ام این طوری باشم اما خیلی راه مانده تا آنجایی که دیگران هم دلشان بخواهد این شکلی باشند تا یک باری یکی شان بگوید هی فولانی تو انگار دلت می خواهد درک بشوی؟ بیا اینجا بنال تا من سعی کنم درک ت کنم
چهار میثاق رو از فیدیبو یا بخون یا بگوش

اسکاول شین شنیده بودم این ک گفتی کدومه
شاید اجازه ندارم این حرفها را بزنم
ولی با خوندن پست این ها به ذهنم رسید
آدمهایی که ساده و راحت حرف نمیزنند ، بروز احساساتشان یا حرف زدن از احساساتشان برایشان سخت است ، آدمهای پیچیده ای هستند - اینطوری میشود که درک کردنشان هم سخت و پیچیده میشود
آدمهایی که حرف دلشان را بدون لفافه و ساده میزنند و از احساساتشان به راحتی حرف میزنند راحت تر توسط دوستان و اطرافیانشون درک میشوند
گاهی بهتره آسون باشیم حداقل برای دوستانمان
همه آدمها دوست دارند که دوست بدارند و دوست داشته شوند و این کار پیچیده ای نیست تا وقتی خودمان پیچیده و سختش نکنیم
همه ماها یک وقتهایی سخت میشویم- یک وقتهایی انگار زبان مشترکمان گنگ میشود- همه ماها یک وقتهایی به سادگی از ته سوزن رد میشویم و از یک دروازه نه!!!!
اما حس کردم حرفهایت را میفهمم
ممنون دختر خوب
اتفاقا خیلی هم خوب نوشتی و کارامد
ممننون
میدونی چرا ما انسان ها عقل و شعور داریم ولی حیوانات خیر؟! برای رسیدن به سعادت، آگاهی و نور..
شاید گمشده ای داری که تا این حد بیقراری و گمشدت همینه!
+شخصآ تصمیم دارم مسیری که هانری کوربن طی کرد و پاسخ تمام سوالاتش رو پیدا کرد و آگاهی یافت رو طی کنم. از دکتر دینانی ام فایلی صوتی دارم که هنوز کامل گوش نکردم، تکه هایی که ازش شنیدم زلزله ای تو وجودم انداخت 20 ریشتر و متاسفانه متوجه شدم تو شهر خوشی های پینوکیو تبدیل به چیزی بدتر از خر شده ام!
سلام
من خودم از اینکه یکی بخواد با حرف های کلیشه ای مرحم بزاره، یا برای کنجکاوی خودش سوال بپرسه بعد هم قاضی بشه متنفرم ...
باید فهم متقابل درونی وجود داشته باشد که خیلی کمه و ...
امیدوارم زودتر از این روزها هم گذر کنی و ...
مراقب خودت و خوبی هایت باش
این. روز ها همانا خود زندگی است
گذر کنیم و زندگی شان کنیم
بند آمدن زبان را شنیده ای .. . این حس را دارم
نطقت گشوده بهزاد جان
دختر جان
امیدوارم اینجانب منشاء ابراز ناراحتی شما نبوده باشم. قصدم از پرسش، امیدواری برای یافتن مرهمی بر زخمهایتان بود.
همزبانی خویشی و پیوندی است
یار با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
دردهای شما، دردهای همه هم نسلهایتان و بالاخص همه هم جنسهایتان است. با نهایت تاسف تا دستیابی به پله های اولیه توسعه انسانی که نگاهی منصفانه به بانوان داشته باشد کیلومترها فاصله داریم و تازه معلوم نیست که آینده ما را به این مسیر نزدیک کند یا دورتر نماید.
نوشته هایتان آنقدر شریف، محترم و انسانی است که انسان را دلتنگ خود میکند.
بازهم امیدوارم یاری در خور شان و هوش و شایستگی تان داشته باشید و اگر موجب تکدر خاطرتان شدم، پوزش میطلبم.
سلام شاهد خاموش عزیز


کامنت شما بسیار برایم عزیز و دلنشین هست و متشکرم که لطف کردین و باز هم برام نوشتین
خیلی حس خوب و شیرینی داد
اسکاول شین ۴ اثرِ من راحت نخوندمش راستش ولی ۴ میثاق مال میگوئل روئیزِ اولش با صدای نیما رئیسی گوش دادم نمیدونم چه مودی بودم جذبش شدم کامل یکبار گوش دادم بعضی جاهاش رو زدم از اول چند بار گوش دادم و بعد تموم شدنش این بار خوندمش ،بعد فیلم فارست گامپ رو دیدم میدونی من فیلم خوب زیاد دیدم ولی این یکی رو ناراحت شدم که چرا قبل بچه دار شدنم ندیدم. روی جهان بینی آدم تاثیر میذاره واقعا
اتفاقا این فیلم رو دیدم و خیلی دوستش داشتم
مرسی برای معرفی کتاب
می زارمش تو برنامه
سنت باید کمتر از من باشه، چون هنوز دنبال کسی هستی که ازت بپرسه چی شده! خوب راحتت کنم، این فرد رو پیدا نمیکنی. اولش خیلی سخته، خیلی ادم گریه و بیتابی میکنه و همش تو ذهنش چرا ها هست. سن که بالاتر میره، میپذیری که منتظر اون ادم نباشی و بعد من درونی ات میشه بهترین همدمت. بعد که خیته شدی از گشتن، تو هم دیگه شبیه همون هایی میشی که یه روز ناراحتت کردند و مقابله به مثل، روحت رو اروم میکنه. سخته ولی بهتر میشب
سلام
اول ک مرسی ک نوشتی
دوم ک این چرخه ی زندگیه که اول مقاومت کنی تا یه جا
بعد وا می دی
میشی همونی ک مقاومت داشتی در برابرش
راست میگی
اگر چ تلخه