ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خوب ماجرا از آنجا شروع میشد که من بچه ی آخر بودم. بچه آخر در خانواده ای با چهار فرزند یعنی صف نانوایی! نه آنقدر بزرگ بودم که همبازی خواهرهایم بشوم و نه آنقدر کوچک که غصه نخورم چرا آنها با من بازی نمی کنند؟
عصر های فراوانی را به یاد می آورم که در حرم تابستان روی درخت توت عظیمی بالا و پایین می پریدند و من پایین درخت آنها را تماشا می کردم، وقتی به اندازه کافی بزرگ شدم تا از درخت بالا بروم هم ، همزمان با بزرگ تر شدن و خانم شدن خواهر ها بازی کردن و از درخت بالا رفتن تبدیل به امری شنیع و و ممنوع شد.
و من آن بچه ی دماغوی حسرت به دلی که زیر درخت توت بالا را نگاه می کند را هنوز به یاد دارم
چقدر به هم شبیه هستیم...
ولی در عوض خواهر بزرگتر داشتن را تجربه کردی
چیزی که من تجربه ش نکردم
در عوض ته تغاری بودن را تجربه کردی
در عوض کلی چیز خوب تجربه کردی
اون پایین ایستادی و کلی توت خوشمزه برات آوردند...
ای دختر دارنده مثب اندیشی
دماغو نبودی یه دختر کوچولوی قشنگ حسرت به دل بودی!