-
ناگهان چه زود دیر می شود . . .
دوشنبه 3 آبانماه سال 1395 19:33
پدر مرد، از بس که جان ندارد ناگهان همه چیز سیاه شد مثل وقتی فیلم تمام می شود . . . تا حالا پوست انداختن جیرجیرک را دیده اید؟ وقتی روی شاخه ای پیدایش می کنی و فکر می کنی آنجاست، خوب که دقت می کنی می بینی این فقط پوسته ی پوکی ست که مدتی ست جیرجیرک از این کالبد رفته و هر جا که باشد . . . اینجا نیست پ.ن : دوستان عزیز از...
-
در استانه ی روز های سرد
یکشنبه 25 مهرماه سال 1395 08:55
امروز صبح که کاسه ی بزرگ گردو ها را دیدم که کنارش روی سینی چوبی حلقه های سیب در حال خشک شدن بود، یادم آمد عجب موجود دیوانه ای هستم که برای پختن مارمالاد سیب و مربای به، تعلل کرده ام وقتی هر کدامشان اینقدر خوشحالم می کنند. بعدش هم منتظر فرارگیر شدن پاییزم تا فرمول بهار را نهادینه نموده و استایل شخصی ام را در ساختن...
-
کتاب صوتی
شنبه 24 مهرماه سال 1395 14:12
این که من حس شعف میکنم وقتی نسخه ی صوتی فولان کتاب را یافته ام و انگار که جای گرمی برای رفتن و حرف های خوبی برای زدن دارم یک نقطه ی روشن است که اگر چه نمی دانم چراست و چگونه . . . اما خوب است از حال خوش من این هم مال شما . . . +
-
وقتی می خندد هزار زنگوله در اسمان به صدا در می آیند
دوشنبه 12 مهرماه سال 1395 20:18
فردا صبح تولد چیله است. مادرش برایش تو مهد کودک تولد گرفته پریروز زنگ زدم مهد و گفتم می خواهم با چیله مشورت کنم و امد پای خط گفتم شکر جان( ان بار ک سوار چرخ و فلک بود و من ناگهانی دیدمش وقتی امد پایین می گفت اول شنیدم که یکی صدا می کند شکر بعد دنبالم گشته بود و پیدایم کرده بود) گفتم شکر جان چی دوست تر داری؟ بعد از...
-
برای خاطر خیال
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1395 11:42
کاسه ام پر شده . . . لبریز شده ام از بینهایت ناهماهنگی و نا همسانی و حس میکنم جا نمانده برای اینکه لبریز تر بشوم و سرشار تر. حتا یک قطره امکان دارد به سرریز شدن و سرنگونی بینجامد یکی می گفت باید پس انداز کنی، حال های خوبت را! مثل اسکناس ده هزار تومنی که می گذاری روی هم و خیلی می شود بگذاری روی هم و جمعش کنی تا خیلی...
-
چند روز مانده تا محرم
شنبه 27 شهریورماه سال 1395 10:57
امروز که شنبه است، بیست و هفتم شهریور، انطباق دارد با پانزدهم ذی الحجه و از امروز سه روز مانده تا عید سعید غذیر خم! عید بزرگ مسلیمین جهان که از قضا برای ایرانیان و به الطبع شیعیان باید اهمیت بیشتری داشته باشد نسبت به سایر مسلمانانی که به امامت اثنی عشری و ولایت حضرت علی اعتقاد ندارند. و از طرفی هم غدیر خم واقعه ای است...
-
طلسم دستمال کاغذی
شنبه 6 شهریورماه سال 1395 09:17
این نوشته به منظور رمز گشایی و گشودن از طلسمی است که اسمش طلسم دستمال کاغذی است. فرایند این طلسم به این ترتیب است که کسی از شما در یک موقعیت خیلی خفن و باریک و منجر به وخامت یک عدد دستمال کاغذی طلب می کند و شما در همه جیب ها و کیف و سوارخ سمبه هایی که شکش را می برید که ممکن است دستمالی باشد را می گردید اما هیچ چیزی که...
-
مضاعف
سهشنبه 2 شهریورماه سال 1395 10:47
خوب خنده دار است که اینقدر مهم باشد که حرص بخوری یا حتا همین نوشتنش هم خالی از لب و دندان گزیدن نیست. ماجرا از این قرار است من لباس فرم شرکت را تن کردم. مانتوی گرم و سنگینی است که بعد از صرف چای حتما باید بروی جلوی کولر بایستی تا خیس عرق نشوی این قصه چند باری در طول روز تکرار میشود. شلوار کرپ را تا کردم گذاشتم تو...
-
از بس گفتم لباس فرم فولانی . . .
یکشنبه 31 مردادماه سال 1395 13:49
بر ما حادثه ای جانگاه نازل گشته و از شواهدش پوشیدن لباس فرم است. لباسی متحد الشکل به سان همه گان و هیچ کسان! اوضاع نابه سامانی است، وقتی برای تنت هم نتوانی تعیین تکلیف کنی ، البته به یقین نگاه تندروانه ایست اما چیزی که هست در نگاه اول و در مواجهه ی روبرویی با مانتوی سیاه کرپ کتی ای که روی آستین هایش دکمه های طلایی...
-
26 مرداد 1363
سهشنبه 26 مردادماه سال 1395 12:41
بر خلاف سال های پیش امسال، پروانه برای خودش کادوی مختص تولد گران تومنی نخرید. به طرز عجیبی اما امسال تولدش لذیذ ترین و شادترین تولد عمرش بود. از نگهبانی شرکت تا همکارانم تا دوست هایم تا بقیه همه تبریک گفتند و مشت مشت عشق ریختند به کامم. آنقدر موج این احساسات این چنینی متنوع و جذاب بود که وقتی صبح داشتم می آمدم شرکت...
-
پست پولکی
یکشنبه 24 مردادماه سال 1395 16:40
به نحو معصومانه ای بی پول شده ام. و دردناک بی پولم چون تقریبا سه چهار نفر هستند که یا باید پرداخت کنند یا با اصرار پرداختشان را پیچانده اند در ازای یک خدمات دیگری و من مانده ام و حوضم. آقای عین برای کار های آن ور سال هنوز تسویه نکرده! آن یکی آقای عین هم برای همکارم پول می ریزد اما برای من کوفت هم نریخته و اقای پ هم...
-
وقتی همه خواب بودند . . .
جمعه 15 مردادماه سال 1395 12:41
کنار بستر خوابم یک کتابچه گذاشته ام و صبح که بیدا ر می شوم قبل تر این انکه یادم برود چه خوابی دیده ام می نویسمش. چون غالب اوقات این طوری است که تا ازخواب بیدار شوم و یادم بیایید چی دیده ام همه چیز را یادم می رود. با یک سرعتی هم یادم می رود که حرصم در می آید. حتا یک بار هم به خودم گفتم من همه چیز را به روشنی یادم مانده...
-
زندگی هنوز خوشگلیاشو داره
سهشنبه 5 مردادماه سال 1395 10:28
دیروز رفته بودم دفتر فیلان شرکت که گرافیکش پروژه ای بر عهده ی من است . خانوم خ! خیلی خوش مشرب و مهربان. الان هم پا به ماه است و عنقریب توله اش(بعد از اینکه دعوام کردن (جوجه اش، کودکش ، نوزادش) ) به دنیا خواهد آمد، خلاصه دیدم روی میزن خانوم خ یک سبد گل بی ادعا اما بسیار زیبا جا خوش کرده، یک طوری که خوب دیده شود و خانوم...
-
خونه خورشید
شنبه 2 مردادماه سال 1395 09:25
خونه خورشیدو پیدا کردم. یه جایی بود نزدیکای چار راه تلفن خونه! از نشونه هاش جوونه های زنده و رو به رشد و حیات و زندگی بود که موج می زد و فوران می کرد و غل می زد از هر گوشه کناری یه جای پشت پنجره اما نه . . . یه جایی تویه خونه حتا تو تر خونه خورشید تو قلب اونا بود! تو قلب جفتشون یه خورشید که می درخشید و نور و گرما و...
-
خانوم کفش اسمش میشا ست
سهشنبه 29 تیرماه سال 1395 10:27
خوب خنده دار است اما من همیشه رابطه ی خاصی با کفش هایم دارم. رابطه ای مملو از قدر شناسی و مهربانی و در بعضی مواقع حس انتقام جویی و نفرت. کفش به عنوان یک نفربر بی زره همان چیزی است که نجاتت می دهد از کوفتگی و خستگی و اگر یار باشد و بار نشود پیاده روی شیرین و دلنشین می شود! اصلا پیاده روی چرا؟ کلا راه رفتن خوب است! تکان...
-
کالبد شکافی یک لحظه!
شنبه 12 تیرماه سال 1395 16:21
1- هشت صبح، در حال آماده شدن و رفتن سرکاری. مثل همیشه دیر شده و داری خیلی ملو راه می افتی بروی سرکار. قهوه ی سرد شده را سر می کشی و وقتی مزمزه اش می کنی با خودت میگویی خوردنش مثل دارو تلخ و بی لذت شده است، انگار که واجب باشد. بعدش هم یاد آشغالی می افتی که اشغال ها را ببری یا نبری که تنبلی غالب می شود و می گویی فردا...
-
لابد بعدش هم پرسیده یعنی باب اسفنجی نمی بینی؟
سهشنبه 8 تیرماه سال 1395 08:41
دیروز خواهرم با فیلان رفیق شیک و با کلاسش رفته بودند همبرگری نردیکی های خانه مان که برای خودش اسمی در کرده است. بعد که همبرگر هایشان را گرفته اند خواهن یک نگاهی انداخته به رستوران مورد نظر و خیلی عمیق بیانات در کرده که اینجا من را یاد "رستوران خرچنگ" می اندازد! بعد رفیقش با فهم و کمالات تمام در باب رستوران...
-
امور یومیه
سهشنبه 1 تیرماه سال 1395 08:53
1- این که یک روز عصر مثل خیلی عصرهای دیگر که کارت تمام می شود، (آن هم چه کاری شرحش را می نویسم) نخواهی که همه چیز را فراموش کنی یا لااقل بتوانی همه آن چیزی که هست را بپذیری و زندگی کنی و نخواهی که ازشان در بروی اتفاق خوبی است که آدم را خوشحال می کند. اینجا تو این شرکتی که به واسطه ی دوری راهش قبلا از چشمش افتاده است...
-
فکر کنم گرافیستا رو می خوره
دوشنبه 24 خردادماه سال 1395 23:53
من تقریبا همیشه آکهی های استخدام رو برای طراح و گرافیست چک میکنم و الان تقریبا هفت هشت ماهه که هر روز اگهی یه شرکت رو می بینم برای استخدام گرافیست آکهی زده! به نحو جادویی ای هر روز! و من هر روز فکر میکنم آخه چطوری اینا این همه مدت نیرو نگرفتن؟ مگه میشه؟
-
شرح کاملی از روزهای چروک خوردگی . . .
یکشنبه 23 خردادماه سال 1395 10:28
یک روزهایی هست که وقتی از خواب بیدار می شوم یک طوریم. بک طور بی خودی ای! اصولا خیلی وقت ها هم از خواب بیدار می شوم و یک طور خوبی هستم ! یک وقت هایی هم حس خاصی ندارم ! البته فواصل بین این احساسات به این شدت واضح و روشن نیست و نمیشود تفکیکشان کرد مثلا یک روزهایی هست که من از خواب بیدار می شوم و انگار در خواب تو مهمونی...
-
غمگنانه
یکشنبه 23 خردادماه سال 1395 00:29
اب اکواربوم گوپی ها را عوض کرده ام، تصفیه آب ساعت ها روشن بود و چندبن بار پشت سرهم فیلترو شستم و آب جدید ریختم و جلبک ها را پاک کردم و ... دست اخر امروز که آمدم خانه دیدم ماهی ماده ی بارداری که از تیرگی شکمش میشد حدس زد پا به ماه بود(خوب اصولا بارداری شان چند هفته است و پا به ماه بودن یعنی عنقریب می زایید) روی آب بی...
-
بینش عمیق خانومچه به مقوله ی هنر
شنبه 22 خردادماه سال 1395 09:55
خواهرک لاله خانوم این ها داشته به خانومچه توضیح می داده به که دخترم، خاله پروانه هنرمند است و . . . خانومچه خیلی جدی می پرسد مثل اختاپوس تو باب اسفنجی ؟
-
رفع کتی!
شنبه 22 خردادماه سال 1395 09:17
1- یک هفته است که جا به جا شده ام و با یاری خانواده و دوستان اسباب کشی به سرانجام رسید 2- در زوایایی از خانه ی جدید صدای آب می آید و نور می تراود 3- اول صبح ها مسیرم از پارک بغل خانه می آم و از فواره سبقت می گیرم خیس نشم و کفششام گلی نمی کنم! 4- فقط مسیرم برای محل کار سخت شده که آن هم دنبال کار جدید می گردم 5- یک دوست...
-
این هفته ی سخت
شنبه 8 خردادماه سال 1395 10:21
یه آقای آبدارچی خوش ذوقی تو اینستاگرام یه صفحه داره و از روزانه هاش می نویسه و یه بند سلفی های خوشحال می زاره، تازه ازدواج کرده و آبدارچی یه شرکت بزرگه و در این اثنا داره درس می خونه تا دیپلم بگیره و این روزام فک کنم روزای امتحانشه. خوب این آدم برای من دقیقا نمونه یه آدم پر تلاشه و که به نظرم موفق هم میشه، مثل این...
-
خیلی هم جدی
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1395 12:22
آیا کمپینی با عنوان لوکوی اینستاگرام را برگردانید وجود نداره من توش عضو شم؟
-
خونه ی من کجاست؟
یکشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1395 20:49
یک وقت هایی شهر یک شکل دیگر می شود، سراپایش را خیره خیره نگاه می کنی و چراغ های چشمک زن و نئون های سرتاسری مغازه ی آجیل فروشی و مانتو فروشی را می بینی. اما نمی بینی. در واقع هیچ چیزی غیر از موجودات آمیب گونه ای که در هم لول می زنند و بالا پایین می شوند را نمی بینی. دیشب هنوز سر کلاس نشسته بودم، آخرین لحظه هایش دقیقا...
-
اوضاع وخیم است
یکشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1395 14:36
کاتالوگ جنرال مانده روی دوشم. از آن ور بنرهای متحرک خبر آنلاین و از این ور هم پیگیری چاپ فولدر و کوفت و ارسال لوگو با فولان فرمت برای آقای عین نه اصلا نه موضوع آقای مدیر اجرایی دفتر مجله است که باید برایش پاکن نمادین بزنم نه سایز کردن فایل منطبق با تیغ ارسالی از فولان چاپ خانه نه من حالم یک طور خطر ناکی است! یک طوری...
-
پست نصفه!
دوشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1395 09:24
خیلی عوامل مختلفی هستند که به راحتی می توانند اعصاب و روان شما را قلقلک بدهد و روانتان را مختل و فکرتان را مشوش و جانتان را نا آرام کنند که در موقع مناسب حرفشان را خواهیم زد. علی ای الحال به عنوان بلاگر دغدغه هایی دارم که مایه ی سلب آرامش از دنیای یواش و اسلوموشن نوشته هایم شده و روند آرامش را مختل نموده است! پیش آمده...
-
از آرامش . . .
شنبه 4 اردیبهشتماه سال 1395 19:57
خیلی خنده دار است که که هشت تا بسته دستمال کاغذی و 12 رول دستمال توالت خریده ام، چون از داشتن دستمال در گنجه احساس امنیت می کنم. شاید به خاطر ین است که دستمال فرتی تمام می شود و وقتی دستمال نباشد ممکن است خیلی سخت باشد، وقتی دست دراز می کنی تا یک ورق دستمال برداری و آدامست را که به اجزای سازنده اش تجزیه شده را بیندازی...
-
روز نگاری
چهارشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1395 14:29
بی هوا عکس می گیرم از خودم. استاده اش هم این است که میخواهم بخواهم تماشایشان میکنم ، کیف می دهد روز نگاری تصویری . . . غالبا همه را پاک میکنم ، شاید هم تک و توکی را نگه دارم و کراپکی چیزی می کنمشان. عکس های بیخودی و بی ادا و بیکادر را خیلی دوست دارم امروز یکی نگاهم کرد و گفت شیطون شدی پروانه! برای کی عکس یهویی می فرستی