-
خونه خورشید
شنبه 2 مردادماه سال 1395 09:25
خونه خورشیدو پیدا کردم. یه جایی بود نزدیکای چار راه تلفن خونه! از نشونه هاش جوونه های زنده و رو به رشد و حیات و زندگی بود که موج می زد و فوران می کرد و غل می زد از هر گوشه کناری یه جای پشت پنجره اما نه . . . یه جایی تویه خونه حتا تو تر خونه خورشید تو قلب اونا بود! تو قلب جفتشون یه خورشید که می درخشید و نور و گرما و...
-
خانوم کفش اسمش میشا ست
سهشنبه 29 تیرماه سال 1395 10:27
خوب خنده دار است اما من همیشه رابطه ی خاصی با کفش هایم دارم. رابطه ای مملو از قدر شناسی و مهربانی و در بعضی مواقع حس انتقام جویی و نفرت. کفش به عنوان یک نفربر بی زره همان چیزی است که نجاتت می دهد از کوفتگی و خستگی و اگر یار باشد و بار نشود پیاده روی شیرین و دلنشین می شود! اصلا پیاده روی چرا؟ کلا راه رفتن خوب است! تکان...
-
کالبد شکافی یک لحظه!
شنبه 12 تیرماه سال 1395 16:21
1- هشت صبح، در حال آماده شدن و رفتن سرکاری. مثل همیشه دیر شده و داری خیلی ملو راه می افتی بروی سرکار. قهوه ی سرد شده را سر می کشی و وقتی مزمزه اش می کنی با خودت میگویی خوردنش مثل دارو تلخ و بی لذت شده است، انگار که واجب باشد. بعدش هم یاد آشغالی می افتی که اشغال ها را ببری یا نبری که تنبلی غالب می شود و می گویی فردا...
-
لابد بعدش هم پرسیده یعنی باب اسفنجی نمی بینی؟
سهشنبه 8 تیرماه سال 1395 08:41
دیروز خواهرم با فیلان رفیق شیک و با کلاسش رفته بودند همبرگری نردیکی های خانه مان که برای خودش اسمی در کرده است. بعد که همبرگر هایشان را گرفته اند خواهن یک نگاهی انداخته به رستوران مورد نظر و خیلی عمیق بیانات در کرده که اینجا من را یاد "رستوران خرچنگ" می اندازد! بعد رفیقش با فهم و کمالات تمام در باب رستوران...
-
امور یومیه
سهشنبه 1 تیرماه سال 1395 08:53
1- این که یک روز عصر مثل خیلی عصرهای دیگر که کارت تمام می شود، (آن هم چه کاری شرحش را می نویسم) نخواهی که همه چیز را فراموش کنی یا لااقل بتوانی همه آن چیزی که هست را بپذیری و زندگی کنی و نخواهی که ازشان در بروی اتفاق خوبی است که آدم را خوشحال می کند. اینجا تو این شرکتی که به واسطه ی دوری راهش قبلا از چشمش افتاده است...
-
فکر کنم گرافیستا رو می خوره
دوشنبه 24 خردادماه سال 1395 23:53
من تقریبا همیشه آکهی های استخدام رو برای طراح و گرافیست چک میکنم و الان تقریبا هفت هشت ماهه که هر روز اگهی یه شرکت رو می بینم برای استخدام گرافیست آکهی زده! به نحو جادویی ای هر روز! و من هر روز فکر میکنم آخه چطوری اینا این همه مدت نیرو نگرفتن؟ مگه میشه؟
-
شرح کاملی از روزهای چروک خوردگی . . .
یکشنبه 23 خردادماه سال 1395 10:28
یک روزهایی هست که وقتی از خواب بیدار می شوم یک طوریم. بک طور بی خودی ای! اصولا خیلی وقت ها هم از خواب بیدار می شوم و یک طور خوبی هستم ! یک وقت هایی هم حس خاصی ندارم ! البته فواصل بین این احساسات به این شدت واضح و روشن نیست و نمیشود تفکیکشان کرد مثلا یک روزهایی هست که من از خواب بیدار می شوم و انگار در خواب تو مهمونی...
-
غمگنانه
یکشنبه 23 خردادماه سال 1395 00:29
اب اکواربوم گوپی ها را عوض کرده ام، تصفیه آب ساعت ها روشن بود و چندبن بار پشت سرهم فیلترو شستم و آب جدید ریختم و جلبک ها را پاک کردم و ... دست اخر امروز که آمدم خانه دیدم ماهی ماده ی بارداری که از تیرگی شکمش میشد حدس زد پا به ماه بود(خوب اصولا بارداری شان چند هفته است و پا به ماه بودن یعنی عنقریب می زایید) روی آب بی...
-
بینش عمیق خانومچه به مقوله ی هنر
شنبه 22 خردادماه سال 1395 09:55
خواهرک لاله خانوم این ها داشته به خانومچه توضیح می داده به که دخترم، خاله پروانه هنرمند است و . . . خانومچه خیلی جدی می پرسد مثل اختاپوس تو باب اسفنجی ؟
-
رفع کتی!
شنبه 22 خردادماه سال 1395 09:17
1- یک هفته است که جا به جا شده ام و با یاری خانواده و دوستان اسباب کشی به سرانجام رسید 2- در زوایایی از خانه ی جدید صدای آب می آید و نور می تراود 3- اول صبح ها مسیرم از پارک بغل خانه می آم و از فواره سبقت می گیرم خیس نشم و کفششام گلی نمی کنم! 4- فقط مسیرم برای محل کار سخت شده که آن هم دنبال کار جدید می گردم 5- یک دوست...
-
این هفته ی سخت
شنبه 8 خردادماه سال 1395 10:21
یه آقای آبدارچی خوش ذوقی تو اینستاگرام یه صفحه داره و از روزانه هاش می نویسه و یه بند سلفی های خوشحال می زاره، تازه ازدواج کرده و آبدارچی یه شرکت بزرگه و در این اثنا داره درس می خونه تا دیپلم بگیره و این روزام فک کنم روزای امتحانشه. خوب این آدم برای من دقیقا نمونه یه آدم پر تلاشه و که به نظرم موفق هم میشه، مثل این...
-
خیلی هم جدی
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1395 12:22
آیا کمپینی با عنوان لوکوی اینستاگرام را برگردانید وجود نداره من توش عضو شم؟
-
خونه ی من کجاست؟
یکشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1395 20:49
یک وقت هایی شهر یک شکل دیگر می شود، سراپایش را خیره خیره نگاه می کنی و چراغ های چشمک زن و نئون های سرتاسری مغازه ی آجیل فروشی و مانتو فروشی را می بینی. اما نمی بینی. در واقع هیچ چیزی غیر از موجودات آمیب گونه ای که در هم لول می زنند و بالا پایین می شوند را نمی بینی. دیشب هنوز سر کلاس نشسته بودم، آخرین لحظه هایش دقیقا...
-
اوضاع وخیم است
یکشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1395 14:36
کاتالوگ جنرال مانده روی دوشم. از آن ور بنرهای متحرک خبر آنلاین و از این ور هم پیگیری چاپ فولدر و کوفت و ارسال لوگو با فولان فرمت برای آقای عین نه اصلا نه موضوع آقای مدیر اجرایی دفتر مجله است که باید برایش پاکن نمادین بزنم نه سایز کردن فایل منطبق با تیغ ارسالی از فولان چاپ خانه نه من حالم یک طور خطر ناکی است! یک طوری...
-
پست نصفه!
دوشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1395 09:24
خیلی عوامل مختلفی هستند که به راحتی می توانند اعصاب و روان شما را قلقلک بدهد و روانتان را مختل و فکرتان را مشوش و جانتان را نا آرام کنند که در موقع مناسب حرفشان را خواهیم زد. علی ای الحال به عنوان بلاگر دغدغه هایی دارم که مایه ی سلب آرامش از دنیای یواش و اسلوموشن نوشته هایم شده و روند آرامش را مختل نموده است! پیش آمده...
-
از آرامش . . .
شنبه 4 اردیبهشتماه سال 1395 19:57
خیلی خنده دار است که که هشت تا بسته دستمال کاغذی و 12 رول دستمال توالت خریده ام، چون از داشتن دستمال در گنجه احساس امنیت می کنم. شاید به خاطر ین است که دستمال فرتی تمام می شود و وقتی دستمال نباشد ممکن است خیلی سخت باشد، وقتی دست دراز می کنی تا یک ورق دستمال برداری و آدامست را که به اجزای سازنده اش تجزیه شده را بیندازی...
-
روز نگاری
چهارشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1395 14:29
بی هوا عکس می گیرم از خودم. استاده اش هم این است که میخواهم بخواهم تماشایشان میکنم ، کیف می دهد روز نگاری تصویری . . . غالبا همه را پاک میکنم ، شاید هم تک و توکی را نگه دارم و کراپکی چیزی می کنمشان. عکس های بیخودی و بی ادا و بیکادر را خیلی دوست دارم امروز یکی نگاهم کرد و گفت شیطون شدی پروانه! برای کی عکس یهویی می فرستی
-
از سری نصفه ها
پنجشنبه 26 فروردینماه سال 1395 08:55
باران می بارد. اما دل من هنوز ابری ست و رابطه ی کوری ایجاد شده بین آند ها و کاتدها، از کنار هم سر مستانه و گاهی ملول می گذرند و مانند تاکسی ای که می گذرد اما می بینی هم جای خالی داشت و هم مسیریش همانی بود که تو می روی می گذرند از کنار هم سالیان سال. فاصله افتاده است بین من با دلم. با خودم و با آنچه می خواهم. امروز...
-
جوش
شنبه 21 فروردینماه سال 1395 09:49
روی قسمتی از صورتم جوش های قلمبه ای می زند که نه می شود بترکونی و نه مثل آدم دو سه روزه خوب می شوند. هوا هم که خوب باشد مثل جوانه ی گیلاس رشد و تکثیر می کنند و دانه دانه شکوفه می دهند. حالا رفته ام وقت دکتر گرفته ام و قرار است امروز بروم تکلیفش را روشن کنم صبح که در آیینه نگاه کردم دقیقا حتا یک دانه ش هم روی صورتم...
-
سال نو مبارک
پنجشنبه 27 اسفندماه سال 1394 11:20
خوب روزهای آخره آخر اسفند است و یا باید دست به جیب شوی و عیدی بدهی و یا دست بیندازی دورگردن طرف و دیده بوسی و سال نو را تبریک بگویی. سال 94 با همه خوشی ها و ناخوشی هایش سپری شد و اینک نقطه ! سر خط . . . یک سال جدید شروع خواهد شد قد همه ی قلبم دعا می کنم که سالی پر از اتفاقات خوب و خجسته انتظارتان را بکشد. الهی هوای...
-
با تاخیر
پنجشنبه 20 اسفندماه سال 1394 10:10
فرزانه بار دار است، الان در ماه هشتم است و بچه پسر است و قرار است اسمش چیزی به معنی شجاع و دلیر باشد . چیزی از ریشه شرزه، شیر شرزه. یک پسر کوچولوی شجاع و نازنازی میشود. فرزانه دلش پسر می خواست و شوهرش دلش هم دختر می خواست هم پسر، حالا با پسر شدن بچه هر دو راضی هستند. خانم همکار هم باردار است. بچه ی او هم پسر است، خانم...
-
روز نویسی پریشان
شنبه 15 اسفندماه سال 1394 09:13
١- لطفایکی به من بگه فاز اینا چیه که از پستا می زارن: وانمود به اینکه حالت خوبه وقتی که سخت دلت شکسته نشون میده هنوز چقدر قدرت داری! خوب بعد اینم بزار تو کله ی اینستاگرامت! یعنی قدرت از در عقب؟ یا تونل مخفی به پشت حال خوب؟ یا به لجن کشیدن قدرت؟ ٢- آیا می دونستین پست قبلی واسه اون کلمه ای که تو تیترشه فیلتر شده؟ ٣- آیا...
-
فوت * فتی * ش شدم رفت . . .
شنبه 24 بهمنماه سال 1394 08:45
الان که اینجا نشسته ام شنبه است و من دو روز است که گچ پایم را باز کرده ام و زندگی نه اینکه روال تازه ای را در پیش گرفته باشد از روی ضرباهنگ کوبیدن دو جفت عصا روی سطح زمین برای تشخیص اینکه چه کسی دارد می آید تغییر کرده است. یوهو من دوتا پا دارم. دو تا کفش! راه می زم و عاشق پاهامم. درواقع عاشق بدنم و عاشق سلامتی!
-
آرامش بخش
دوشنبه 19 بهمنماه سال 1394 10:06
گل گاو زبان را که همین طوری دم کنی می شود یک دمنوش بنفش بادمجونی و گاهی حتا سیاه رنگ که یک طعم گس و چسبناکی هم دارد. اما کافیست چند تا قطره لیمو ترش رویش بچکانی یا یک پر لیمو عمانی یا یک قاشق آب لیمو تا همان دمنوش سیاه و کدر تبدیل به مایعی صورتی و سرخابیه بسیار خوش رنگ و خوش مزه بشود. میدانید . . . راستش به نظرم زندگی...
-
روز شماری
چهارشنبه 14 بهمنماه سال 1394 09:01
از آن شش هفته ی معهود فقط یک هفته باقی مانده است .
-
هفت گانه
پنجشنبه 8 بهمنماه سال 1394 09:09
1- اگر شما یک جایتان شکسته احتمالش خیلی زیاد است که یک جای دیگرتان هم بشکند کلا برای آدم چولاق موقعیت های خطرناک دو چندان و توان مدیریت بحران به کمتر از نصف تقلیل می یابد و بدین گونه احتمالش هست که مثل برگ خزان که از درخت می افتد شما هم تالاپی زمین بخودید و در این رهگذر هم بعید نیست که شاهکار جدیدی اتفاق افتاده و از...
-
آبزرور
پنجشنبه 24 دیماه سال 1394 11:58
پرده اول: خود ویران گری راستش یکجا نشینی هیچ با سبک و سیاق زندگی من جور در نمی آید. این منی که از صبح تا شب لم بدهد و هیچ کاری نکند به یقین من نیستم ؛ کسی را نبیند ، جیغ نزدند و نپرد تو هوا ! این پایی که شکسته یک پای خودم بودن را از من گرفته و زوری زوری حولم می دهد که یکی دیگر بشوم. من یک خر واقعی بود که از سواری دادن...
-
پاتو زمین نزار
جمعه 11 دیماه سال 1394 20:56
راستش اشک تو چشم هایم حلقه شده بود و کم مانده بود پقی بزنم زیر گریه و محیا را بگیرم تو بغل و زار زار گریه کنم. محیای من عروس شد و حالا یک تاج گل رو سرش بود و لباس بلند صورتی تنش بود و همه می خندیدند و تبریک می گفتند (روز عقدشان بود و برای این مناسبت مهمانی کرده بودند) قشنگ ترین لباسم را پوشیده بودم و کفش های پاشنه...
-
بدون عنوان
شنبه 5 دیماه سال 1394 20:28
زندگی از اون امتحاناست که آخرش باید ورقه تو خودت تصحیح کنی . . .
-
آسیب شناسی یک کلمه
شنبه 28 آذرماه سال 1394 14:35
قدیم ها در چت روم ها و گفتگوهای اجتماعی یک چیزی مد با هنوان A / S/ L. با این عنوان که برای آشنایی کلی یک نفر سن Age/ موقعیت Locatiom و جنسیت Sex پرسیده میشد. بلافاصله این گزینه ها بدل به مخفف شد و کلش تبدیل شد به A S L! حالا تازگی ها یک کلمه ی نامانوسی به چشمم خورده که احتمالا جریان ایرانیزه شدن فرمول بالاست؛ با عنوان...