بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

کلاب هاوس

یادمه خیلی سال پیش، شاید ده سال پیش، شب جمعه ها  یه پست می زاشتم اسمش بود دور همی شب جمعه، بعد تا صبح بچه ها می اومدن و کامنت می نوشتیم و حرف می زدیم

کرکره خنده بود فازش، حالا این روزا که اپلیکیشن club house  رو می بینم همه ش میگم چقدر اون وقت ها جای این برنامه خالی بود 

چقدر دوستی ها و دورهمی های باحالی می شد بسازیم باهاش

من تقریبا هیچ کدوم از اون آدما رو نمی شناختم و همه هویت مجازی داشتن

دلم میخواد زمان بره عقب

همون شبا باشه

بعد یه روم بسازم و بشینیم دور هم حرف بزنیم

چه بدونم

هعی 

آه سرد

در هر صورت این برنامه رو خیلی دوست دارم و یه ویژگی جذاب تو شبکه های اجتماعی هست که جای خالی ش حس میشد


گلایه

اولا که سال نو مبارک 

دوما که یه گلایه داشتم که اومدم اینجا بنویسم. یه عکس از هفت سین و تصویر خودمون در آیینه تو پیج اینستاگرام گذاشته بودم

خانمی  از فضای وبلاگ آمده کامنت گذاشته که سر شوهر اول رو که خوردی، خدا به داد این دومی برسه

من آدم مثبت اندیش ی هستم

هیچ وقت چیزی رو پنهان نکردم

اما اینبار حس کردم که آدم هایی دورم هستن که آشنایی شون سبب دشمنی بیشتر میشه 

به سانسور اعتقادی ندارم چون امثال موجودات بیماری مثل همین خانم که بارها اتفاقات مشابهی برام افتاده به منظورشون می رسند


در ستایش گفتگو

دلم خیلی گرفته است، راستش من هم مثل شما! دلم میخواهد دنیا جای بهتری باشد برای زندگی، برای بچه ها، برای بلند خندیدن امن باشد. 

این روزها اما چیزی که به چشمم می آید چیز خوبی نیست، نامهربانی و بی مهری و کم لطفی است که انگار زندگی جای دیگری برقرار است و ما تند تند به ریش هم کند می زنیم و می رویم که به آن بهشت آرام که زندگی درش برقرار است برسیم‌

لیکن سخت در اشتباهیم

همین چاق سلامتی با همسایه اسمش زندگی است

همین که وقتی کودکی بی دلیل ناسازگاری میکند، با ساز تا کوکش بسازی و بمانی

که وقتی عصبی و پرخاشگر و ناراضی هستی هم بتوانی ادبیاتی برای ارتباط گرفتن بسازی

دلم گرفته است چون می بینم خیلی هایمان حرف نمی زنیم

حرف زدن جوهر دنیاست

اصلا  همه چیز دنیا همین است که بنشینی یک گوشه ای و با یک استکان چای شروع کنی به گفتگو

با گفتگو در ها باز می‌شود و گلدان های شب بو شکوفه می دهد و بهتر از راه می رسد و آدم عاشق میشود

به خدا

به همین راحتی 

جای قهر کردن حرف بزنید

جای خط و نشان کشیدن

جای تهدید

جای دوری گزیدن

جای حسودی 

جای دلتنگی

جای غصه خوردن حرف بزنید

جای همه‌ی این ها، حرف بزنید و ادبیات خاص را ابطه ی خودتان را بسازید و شاهد شکوفایی و رشد مضاعف مرز های رابطه باشید

با هرکسی هم

با خواهر

شوهر

زن دایی

و همسایه

حرف بزنید اما حرف های دلتان را بزنید

بگذارید قلب تان راه را باز کند و پیش بیاید و گفتگو کند و از کم و کاستی ها و دل خوشی هایش بگوید، بگذارید حرف های واقعی مثل چشمه بجوشد و چرک و کدورت را بشورد ببرد 

حرف بزنید

با خودتان 

با همسرتان

 با فرزندتان 

با گیاهان

فقط دشمن است که گوش نمی‌دهد و شانسی در برابرش ندارید

کاش تو مدرسه یک واحدی بود با عنوان حرف زدن!

آن وقت خیلی چیز های نگفتنی مثل بمب اتم شکافته می شد

صلح از راه گفتگو جاری خواهد شد

هرچی که ازش خوشت بیاد همون میشه!

دلم برای تنهایی تنگ شده

یه وقتا بعدظهر میشد می نشستم روی تختی که رو به کوچه ی تقریبا پرهیایویی بود که ازش می شد پارک رو هم دید که خانواده ی شنگول فراوونی رو می شد دید که قابلمه ی قرمه سبزی رو زده بودن زیر بغل و اومده بودن تا تو پارک دور همی و دست به جمعی شام و نهار بخورن.

من اما یه حس بسیار غریبی داشتم با این جماعت اصلا حتا برام قابل درک هم نبود که آدم چرا باید همچین سختی ای رو به خودش هموار کنه که نهار روز تعطیل متفاوت بگذره، چون هرکی لابد اینا رو از خونه و خانواده ش یاد می گیره و بابای من اونی بود که حتا تا روی پشت بوم هم نمی اوند که دسته جمعی باشیم و چه بدونم سیزده به در کنیم و اینا! مخالف بود

منم هیچ وقت نفهمیدم که چه حالی میده

بعد سالها بعد که خانواده ای نداشتم و تنها زندگی می کردم و دلم بعضی روزا عصر می گرفت و حالم خوش نبود همه ش آرزو میکردم کاش یه عده آدم سرخوش بودن که می رفتم وسط شون باهاشون معاشرت می کردم و وقت می گذروندم باهاشون اما بعد ها که ورق برگشت و زندگی همین شرایط رو بهم داد فهمیدم همون قدری که معاشرت و شلوغی و حضور آدم ها  جذاب و جالبه همون قدرهم تنهایی و تو خودم بودن کیف میده

بعد حالا امرور نشسته ام دارم  آرزو می کنم یه مقداری هم تنهایی و فضای شخصی و اینا لطفا!

روز پدر

وقتی پدرم مرد، من کنارش بودم. 

حوالی  نه شب، در بیمارستان طالقانی ولنجک،  بخش مردان جان داد.  صبح حالش خوب بود اما تا قبل از نیمه شب تمام کرد.  رفته بودم مدارکش را برای رادیولوژی  بیمارستان ببرم ،  چند دقیقه ای بیشتر تنها نبود اما وقتی برگشتم، او رفته بود. 

همان وقتی که خواهر و برادرم هم رفته بودند خانه  و به گمانم او هم وقتی دید همه رفته اند، راحت تر رفت.

وقتی برگشتم و به نزدیکی تختش رسیدم، دیدم چند پرستار و پزشک مشغول احیا کردن هستند، شوک می دادند، ادرنالین تزریق میکردند و... همان لحظه چیزی در قلبم متوقف شد. 

دقایقی طول کشید تا از احیا ناامید بشوند و او را رها کنند. پدر تکیده و پیر و بیمارم را که بینهایت مظلوم و چروکیده و رقت انگیز به نظر میرسید را رها کردند و رفتند و بلافاصله کمک بهیار ها  آمدند تا او را ببرند.

حالا دیگر او بیمار نبود، جنازه بود... انگشت های پاهایش را به هم گره زدند و چسب های نوار قلب را از روی سینه اش کندیدند و انژیو و سرم را در سطل زباله انداختند و یک ملحفه سفید روی صورتش انداختند و خیلی سریع او را بردند. انگار اجرای موازین این فرمول، بی کام و کاست کار راحت و ساده ای بود که به سرعت انجام میشد.

او را از بخش به سردخانه منتقل کردند و در یک یخچال که نتوانستم ببینم قرار دادند و رفتند و من دنبالشان مثل شبح سرگردانی می رفتم. 

تن پدر را در این فاصله دزدانه در آغوش کشیدم و دست و پاهایش را بوسیدم و نرمی موی نقره فامش را نوازش کردم و همه وجودش را در قلبم جا دادم. 

پدرم مرد شیرین و شوخ و  بذله گو و نکته سنجی  بود که خیلی قشنگ میخندید و  و این اواخر رندانه با غم دنیا سر میکرد.

وقتی که مرد، انگار کسی سیلی محکمی در همان ثانیه در گوشم نواخت، از لرزش صدای سیلی در گوشم ماتم برد و زنگ صدا همه وجودم را لرزاند،لحظات اول  میخکوب مانده بودم، چون ده سال پیش از آن تاریخ، مادرم را از دست داده بودم و کیفیت عزاداری را خوب میشناختم سراسر مراسم تشییع را بی شرم و حیا و ترس ابروداری و سکوت یکسره جیغ کشیدم و فغان کردم و زار زدم بلکم سبک شود این درد جانکاه، لیکن توفیر آنچنانی حاصل نشد.

وقتی والدین آدم، می میرند، چنین سیری آغاز می شود.

به این صورت که نقطه ای را در مرکز اتفاق یا همان لحظه ی سیلی تصور کنید با عنوان لحظه ی صفر، هرچقدر که از این نقطه دور شوید و زمان بگذرد، پاره ای از وجودتان از شما دور میشود و گم شده، گمشده تر و دلتنگ، دلتنگ تر میشود، در تمام روزها و شب ها و خوشی ها و ناخوشی ها، جای خالی آن کس در زندگی تان به رخ کشیده میشود و گاهی جای خالی اش انقدر درد می گیرد که هیچ چیز را یارای مقاومت با این تهی گاه عذاب آور نیست.

وقتی پدر میشوید، بدل به خدایی اساطیری و افسانه ای در زندگی فرزند تان میشوید که دارای خواص و قدرت های جادویی است و هر امری در ید قدرتش قابل اجراست و هرچیزی در برابر معجزاتش شدنی   است.

وقتی پدر پیر و چروک و طفلکی ام که شبیه یک بچه گربه ای ملوس و با مزه بود به آغوش مرگ رفت، خدای خدایان، بزرگترین خدای جهان بود که از دنیا رخت می بست و می رفت.

پدر ها و مادرها، شبیه پر پرواز فرزندان خود هسنند و پروانه ای که بال هایش را کنده باشند، تصور کنید که چطور زندگی خواهد کرد؟ چطور دوباره خواهد پرید؟ چطوره دگربار خواهد توانست تا بی حضور خدایان بزرگ و توانای جهان، زندگی را باور کند و آن را خود به تنهایی اراده کند؟

وقتی پدرم مرد، خیال میکردم که میتوانم این فقدان را تحمل کنم اما هرچه گذشت بیشتر متوجه شدم که چه چیزی از کفم رفته است

چیزی شبیه فـــــر پادشاهی که تا وقتی باشد، از گزند دژخیم  در امانی!  و وقتیکه رفت، چیزی از تو رفته که هیچ وقت عوض و بدیلش را نخواهی یافت.

نه درجمع صمیمانه و با دوستی ناب و نه در رابطه  و نه هیچ کجای دیگر

این جور وقت هاست که باید دل داد به اشعار حک شده بر سنگ مزار داد و لب ورچید و سکوت کرد و ارام اشک ریخت،  انقدر که سبک شود این حجم سنگین و سوربی و سیاه که در قلبم ذوق ذوق میکند.

زندگی قوانین و قواعدی دارد که گمانم اولین آنهاهمین باشد

مرگ!

مرگ عزیزان، که چنین است که رسم زندگی!


+

https://www.instagram.com/tv/B3ZXgmxn6zb/?igshid=kqcrmkn9xths

زندگی که به نفس کشیدن نیس!

مثل رفتن روی سکوی اعدام می مونه!

رفتن و گشتن دنبال چیزی که ما رو خوشحال میکنه، چه در جستجو و چه در زندگی و چه حتا در یومیه ی بی مزه ی روزانه چندین برابر بزرگ تر از حجمه ی قلب ما برای تحمل و درک خوشحالیه!

باید هر روز کسی رو که حوصله نداره و میخواد خودشو قایم کنه و زیر پتو بمونه رو اعدام کنی. هر روز قبل از بر اومدن خورشید ببری ش روی سکو و بعدش چهارپایه رو از زیر پاش بکشی تا همون موقع بین همون ثانیه به دنیا بیای و صدای پات بپیچه تو سرت که بفهمی هنوز می تونی!

می دونی؟!

زندگی بهای سنگینی داره اینکه همین نفس بکشی اسمش که زندگی نیست. این همه راه جدید و حرف نزده که کسی جرعت نداره نگاشون کنه س که تو دلشون زندگی رو پنهان کردن

این آدما که می بینی یه طوری حرف می زنن که از پیش معلومه برای خوشامد همه ست، اینا زنده نیستن که!

اینا مدت هاست که با تکرار مکررات جون دادن و فقط یه سایه ی خاکستری ازشون مونده

زندگی دوست من ، مقوله ی دیگه ایه.

لب شط

   ماجرا اصلا از آن نقاشی شروع شد.


نقاشی ای که یکی از ده تا نقاشی ای بود که در نمایشگاه گذاشته بودم و از اول  حس و حالش یک طوردیگری بود. زنی بود با اندام برجسته و قدی گشیده که در گرمای جنوب و لب شط کنار رودخانه ی آبی ای که از قرنیز های دیوار کهنه  خانه یزد ساخته شده بود گام بر می داشت.

زن با اطمینان و اعتمادی پیش می رفت که هر بار او را می دیدم احساس قرابت و دوستی ای هزاران ساله را بینمان حس می کردم، انگار که زن ، من دیگری بود در قالبی اثیری با سینه ها و باسن درشتی که در لباس بلند نارنجی پیچ و تاب می خورد و پیش میرفت و انگار هر آن نواخته می شد در فضا و موسیقی آب و تارهای مو و گام هایش را به وضوح می شنیدم


زنی با هزاران امید و آرزو در دل، با هزاران بیم و امید و تردید در گرمای شهر های جنوبی در حالی که گیسوانش در هوا پیچ و تاب می خورد به راه خویش پیش می رفت.

ماجرا اصلا از همان تصویر که هر بار نگاهش می کردم انگار هزار قصه در خود پنهان داشت، رقم خورد، انگار داستان های جاری در آن قاب مرا نیز به شهر قصه ها و خوانش آنها از بین تار و پود و ترک های دیوار و حشرات معلق در فضا و کاه گل تازه ی روی دیوار سوق می داد.


 

فقط سوپ

.

یه دوستی داریم که خیلی وقتا آخر هفته می ریم باغش، این طفلکی هی هی کباب کلیه  اعضا و جوارح گوسفند و گاو و فولان درست میکنه که یعنی من دارم خیلی عزت احترام میکنم 

اون وقت فقط خدا می دونه که غذای مورد علاقه ی من سوپه!

تازه اونم آبکی

تو چشام وقتی دارم کباب میخورم ای تو رو حت طوری خاصی موج می زنه 

 \(^_^)/ 

احتمالا هم هیچوقت لذت خاصی که موقع غذا خوردن تو صورت آدماست و میزبان را شاد میکنه،تو صورت من ندیده!

بازخوردی که می شد با یه لیوان سوپ رقیق گرفت که واااااای چقدررر هیجان انگیز و خوب و ال و بل و....

در گفتگو با مهر مطرح شد؛ همین که «هستیم» کافی نیست؟

«در جستجوی معنا» بر بوم نقاشی/ همین که «هستیم» کافی نیست؟

عنادی که به تازگی نمایشگاه آثارش در گالری هفت ثمر با عنوان «درجستجوی معنا» برپا شد گفت: تلاش کردم در کارهایم نشان دهم که همین «بودن» در زندگی کافیه و لازم نیست کار خاص و عجیب غریبی بکنیم.

به گزارش خبرنگار مهر، جمعه ۲۶ دی‌ماه افتتاحیه نمایشگاه نقاشی و حجم پروانه عنادی با عنوان «در جستجوی معنا» در گالری هفت ثمر برپا شد. این نمایشگاه تا امروز چهارشنبه اول بهمن ماه میزبان علاقمندان بوده‌است. نمایشگاه «در جستجوی معنا» شامل بیست اثر است که ۱۵ اثر آن نقاشی و دیجیتال آرت و پنج اثرش حجمی است. تمامی آثار نمایشگاه هم فضای مدرنی دارند و از فضا و هنر سنتی دور هستند.

پروانه عنادی درباره چگونگی شکل‌گیری ایده برپایی این نمایشگاه به خبرنگار مهر گفت: این مجموعه مربوط به یکسال اخیر است و در طول این یکسال تهیه و آماده شده است ولی چون اولین نمایشگاه انفرادی من است می‌توانم بگویم به نوعی حاصل و نتیجه عمر هنری من در ۱۰-۱۱ سال اخیر است. البته قرار بود نمایشگاه زودتر از این زمان برگزار شود ولی به خاطر کرونا چندین بار عقب افتاد تا اینکه در این فرصت امکان برپایی آن فراهم شد.

وی افزود: من ایده برگزاری نمایشگاهی با مضمون و ایده «معنا» را از خیلی قبل در ذهنم داشتم و ولی همزمان با شیوع کرونا و از مهر و آبان پارسال مصمم‌تر شدم تا نمایشگاه را برپا کنم چون فکر کردم در این دوران کرونایی که همه ما درگیر افسردگی و بی معنایی هستیم کارهای من خیلی با این فضا مرتبط است، در واقع این دوران کرونایی خیلی به نمایشگاه من شکل داد و کارهایم معنی بیشتری گرفت به بیان دیگر فرزند زمانه خودت باش را بیشتر احساس کردم.

عنادی ادامه داد: به عقیده من افسردگی و حال بد من و خیلی‌های دیگر باعث شد که ما به چیزهای ساده‌تری که همیشه داشتیم و الان نداریم بیشتر فکر کنیم و به این نتیجه برسیم که با یکسری چیزهای خیلی عادی و ساده می‌توانیم برای خودمان و زندگی‌مان معنی و دلیلی برای زندگی کردن پیدا کنیم. به عبارتی من فکر می‌کنم برای زندگی کردن و معنی دادن به آن لازم نیست دنبال چیز عجیب و غریبی باشیم و همین که زنده‌ایم و هستیم خودش خیلی چیز بزرگی است. به عقیده همین «بودن» در زندگی کافیه و لازم نیست کار خاص و عجیب غریبی بکنیم. در همه کارها هم تلاش کردم این موضوع را نشان دهم.

این هنرمند و نقاش اضافه کرد: در چند اثر این نمایشگاه، آثاری با عنوان «مهاجرت» و یا تصویر چمدان می‌بینید که من خواستم با این نقاشی‌ها فضای ناکامی حاکم در جامعه را نشان دهم، همین که در همین دوران خیلی‌ها به رفتن و مهاجرت فکر می‌کنند؛ اگرچه از نظر من سفر و مهاجرت یعنی دل کندن از یک موقعیت، حالا این موقعیت می‌تواند وطن باشد یا یک مدل و نگرش فکری و ذهنی. بنابراین وقتی نگاهمان به مهاجرت اینگونه باشد می‌بینیم که سراسر زندگی سرشار از مهاجرت و سفر است چون دائم از یک موقعیت و بستر به سمت موقعیت دیگری می‌رویم و وقتی از آن موقعیت دور می‌شویم نگاهمان پرمغزتر می‌شود و بهتر می‌توانیم زندگی را ببینیم و زیست غنی‌تری خواهیم داشت. چون اغلب آدم‌ها «اینرسی» دارند یعنی دوست دارند در موقعیتی که هستند بمانند ولی وقتی دل بکنی و بروی متوجه می‌شویم که این یکجا ماندن چقدر مانع ما بوده و رفتن و راهی شدن چقدر معنی رشد دارد.

عنادی در پایان اشاره کرد: من از میان مدل‌های فکری مختلف خیلی به تفکر اگزیستانس علاقمندم و سعی می‌کنم بر اساس آن زندگی کنم. در کتاب «در جستجوی معنا» نوشته ویکتور فرانکل هم نویسنده اشاره می‌کند که برای ادامه دادن و دوام آوردن زندگی باید یک معنایی داشته باشیم. پنداشت من هم از این کتاب این بود که ما حتی از هیچ و پوچ هم برای خودمان معنا بسازیم. من سعی کردم با ایجاد تضاد، میان چیزی که دیده می‌شود با چیزی که از آن برداشت می‌شود حرفم را بزنم مثلاً ممکن است در یکی از تابلوها شما بار اول فقط یک لکه قهوه ببینید ولی اگر در همان لکه دنبال چیز بیشتری باشید فرم دیگری پیدا می‌کنید که معنا و هویت دارد و در کل همه تلاش من در این نمایشگاه این بود که این نوع نگاه را معرفی کنم؛ به نوعی این نمایشگاه حاصل زیست شخصی من است چون به من ثابت شده در زندگی هیچکس جز خودمان هیچ چیز نمی‌تواند در ساخت معنا به ما کمک کند و به دادمان برسد. آثار من به مخاطب می‌گوید: شمایی که داری این تصویر را پوچ و بیهوده می‌بینی با کسری از ثانیه می‌توانی آن را طور دیگری ببینی و کل زندگی همین است. همین که هستی زیباست.

کد خبر 5126104

لینک خبر:   
+

اولین نمایشگاه انفرادی نقاشی و حجم


اولین نمایشگاه انفرادی نقاشی و حجم

 پروا ـ نَـه عنـادی

در جستجوی مـَعنا 

 گالری هفت ثمر

افتتاحیه: 26 دی ماه، از ساعت ۱۶ تا20

اختتامیه: چهارشنبه، اول بهمن

بازدید از ساعت 16 تا 20 

 آدرس: تهران، خیابان مطهری (تخت طاووس) خیابان کوه نور، کوچه پنجم، شماره ۸

(ورود با ماسک و حفظ فاصله اجتماعی الزامی است)

Solo Exhibition by

Parvane Enadi

In Search of Meaning

7SAMAR Art Gallery


دیوانه خانه

دیشب را در بیمارستان خوابیده ام. 

روی تخت ناراحتی که زیادی کوتاه بوده و پتویی که کافی نبودو  تا صبح بشود بارها ساعت را چک کردم تا صبح شود. زمان گاهی سخت میگذرد،  انگار به پای ثانیه ها وزنه بسته باشند. گاهی چشم هایم گرم می شود و خوابم میبرد اما باز بیدار میشوم 

عقربه تا رسیدن به پنج صبح، فاصله ای ندارد که پرستار می آید تا داروی مسکن را سر ساعت تزریق کند.

پرستار که میرود دوباره خوابم میبرد تا زن لکاته در میزند، طوری در میزند که از جا می پرم، این زن به صورت متناوب می آید و آب داغ و وعده های غذایی را پخش میکند. طوری در میزند که انگار پشت در حادثه ای فاجعه آمیز رخ داده است و منتظر است تا خبر بدهند،  اما  هیچ خبری نیست، فقط همین آدم است که این طوری در می زند و منتظر است تا همراه بیمار برود و لیوانش را ببرد تا یک آب جوش و چای لکنته  بگیرد. 

در واقع چای ماده ی متعفن و بد رنگی ست که گمانم ته مانده ی شب پیش باشد و چای کیسه ای که تا حالا به گمانم خیلی چیز بی اصالتی بود، دارای یک تشخص و شرافت قابل احترامی می شود.

نزدیک ۱۲  ظهر است، زن با ترولی غذا ، در بخش بستری های جراحی زنان که همچون قلمرو خویش مسخر ش ساخته ، پیش می رود. من در اتاق نشسه و کتاب میخوانم، میدانم که چند ثانیه مانده تا وقتی در را بکوبد، بلند می شوم و در را زودتر باز میکنم و سینی پلاستیکی غذا را که رویش با سلفون پوشانده شده است،را دستم میدهد. سینی مسطح و خالی به نظر می آید اما وزن بیشتری از تصورم دارد و لمبر می زند، زن میخواهد فریاد بزند  و نگران افتادن سینی شده است که میخزم تو اتاق و در را می بندم، در مثل سپری که از من دفاع کند تا قبل از حمله ی قریب الوقوع زن لکاته در امان بمانم.

جلو آیینه می ایستم، میان پره های دماغم و جایی داخل بینی جوش زده و درد میکند، وقتی آب دماغم با دستمال پاک میکنم یا مخاط خشک داخلش را پاک میکنم، درد مزخرفی سراسر وجودم را می گیرد، انگار که یک سر این درد میان دماغم و سر دیگرش درمغزم است و وقتی  درد شروع می شود تا مغز استخونم می پیچد

ساعت نزدیک چهار بعدظهر است که برمیگردم خانه 

راستی که بیمارستان دیوانه خانه است!




تو نباش لطفا!

خیلی دنبال منشا این ماجراها گشته ام. خیلی زیاد. این که من از این ماجرا حرف می زنم  البته به این معنی نیست که دیگران آن را ندارند یا درک  نمی کنند نه باید دنبالش بگردی، نه همهذجا هست کافیست که دیده شود. 

من دنبال یک وضعیت بودم:شادی و رضایت واقعی!

این که می نویسم واقعی یعنی مقطعی نباشد و با تغییر موقعیت حس خوب همچنان خوب مانده باشد. لذا باید از بینهایت موقعیت بد رمز گشایی کنم

تو یکی از کلاس ها که ده ها نفر آدم در کلاس بودیم بارها و بارها شنیدم که تو برون گرایی! تو اجتماعی هستی و می توانی راحت ارتباط برقرار کنی و البته که باورم نشده بود. این آخری ها تحمل دوستان فرمایشی آنقدر برایم سخت و تقریبا غیر ممکن شده است که نمی توانم تصور کنم چطور می شود این وضعیت را مدیریت کرد.

از آن گذشته تحمل جمع هایی که من از اعضای اصلی نبودم و یکی از آدم های فرعی که به واسطه ی حضور کسی در آن جمع حاضر می شدم هم دیگر داشت به دست دادن سردرد منتهی میشد.

ماجرا ازآن قرار بود که این کلونی نه چندان هموار یک فرمانی داشت که همواره بزنند تو پک و پهلوی هم و علی الخصوص اعضای فرعی و اگر طرف جواب داد غش غش بخندند و اگر جواب نداد هم محکم تر بزنند! 

بیشتر اوقات که مورد حمله قرار می گرفتم به تکاپو می افتادم و تلاش می کردم چیزی بگویم و از خود دفاع کنم و حالم از این که نمی توانم جوری که باید جواب بدهم بدتر می شد.

همین طور بد تر و بدتر تا این که فکر اینکه آخر هفته ها باید برویم در این جمع انگشتانم را بی حس می کرد

مدت زیادی در جستجوی دلیل مناسبی گشتم

چرا اینقدر این جمع می توانند حالم را بد کنند؟ بعد متوجه یکی از اهرم های بازی در تی ای شدم. من در کودکی یکسره پس زده شده بودم. 

تو نیا

تو نباش

تو خوب نیستی

تو بدی

بعد هیولاهای کوچک این کولونی جهنمی کافی بود نوک پیکانی را لمس کنند که تهش به معنی تو نباش و تو خوب نیستی و  . . . تا من به تمامی وارد جهنمی بشوم که حجم و طول زمان آتشش از طفولیتم بوده تا کنون

خودم را می بینم که دارم تلاش می کنم خودم را نجات بدهم. خود را از جمع خانواده ای که در آن بزرگ شده ام نجات بدهم؟

خود را از جمع دوستان ناباب در کلونی جهنمی نجات بدهم؟

چگونه خود را به دندان بگیرم و از این آتش بی انتها نجات بدهم

می دانم که آتش از کجا شروع شده است اما ابزاری برای خاموش کردن آن در دستم نیست



پ.ن:

استاد احمد احمدی مطلق که اولین استادم در زندگی بود، همان شخصی که اولین خانه ای را که اجاره کردم را به من داد و همان کسی که قرار بود برای اولین نمایشگاهم بیاید امروز از دنیا رفت . . . . در حالی که کمتر از دو هفته تا گشایش نمایشگاه مانده بود و چندین بار سپرده بود که حتما برای نمایشگاه خبرم کن . . . آه! اشک!

خانم مریم برام نوشته

سلام پروانه خانوم . نوشته هات درد داشت نتونستم خاموش رد شم. اولا که درک می کنم فشار زیادی تحمل میکنید و خوبه که نوشتیدش . با خودت مهربون باش به خودت نگو خاک تو سرت . به خودت بگو خوب این با من حال نمی کنه ولی این دلیل براین نمیشه که من دوست نداشتنی هستم . من دوست داشتنی ام و خودمم خیلی دوست دارم با خودمم خیلی حال می کنم و لزومی هم نداره که برای قبول داشتن خودم منتظر باشم همه دوستم داشته باشند
بعدش با مدیتیشن ،هنر، نوشتن ،یادگیری ، رقص ورزش و ... به خودت فرصت ترمیم بده
بعد ترش بشین با خودت یک گفتگوی دو نفره ترتیب بده و بنویس
یکی از جانب خودت مثلا از دوستت سوال بپرس و بعد خودت برو در نقش دوستت و از جانب تون جواب بده همه اش را بنویس تا متوجه نشدی جریان چیه متئقف نشو هی در سوال کزدن لایه های عمیق تری را هدف بگیر . منظورم اینه که وقتی بهش فکر می کنی به جای احساساتت ، منطقت فعال بشه
اگر داشتی برای خودت دلسوزی می کردی مچ خودت را بگیر و متوقفش کن
درس هایی که این جریان برات داشته را یه جا بنویس و ریویو و اپدیت کن
به جسمت و به خودت عشق و مهر بده
به دیگران خوبی و مهربونی کن فقط برای اینکه تو موجود بزرگوار و دل انگیزی هستی
هر کدوم از اینکارا که کردی به خودت جایزه بده



این کامنتی بود که خانمی به نام مریم برام نوشته و اونقدر خوب نوشته که دلم نیومد تنهایی بخونمش. 

مثل یه درمانگر واقعی و یه دوست البته با پنبه و الکل زخم رو تمیز کرده  و براش نسخه ی درمان نوشته

دلم می خواد این طوری باشم تو زندگی برای دنیام!

نسیم و بوس و نوازش نصیب شما باشه 

درس چندم حذف بود؟

قلابی بودن به معنی فیک بودن به معنی دوری از اصالت به معنی اصلی نبودن و به معنی واقعی نبودن است.

قلابی بودن زمانی بیشترین آسیب را می رساند که قلب شما دخیل است!

ماجرا از آن جا شروع شد که خانم دوست که برایم یگانه ترین دوست دنیا بود و خیال می کردم که تنها کسی است که خیلی عمیق و دقیق همدیگر را می فهمیم و بدون حرف زدن حتا منظور همدیگر را درک میکنیم طی پروسه ای مشغول زبان خواندن و متعاقبا مهاجرت شد. بعدش هم خودش را ایزوله کرد و بعد همه کانال های ارتباطی به سمت خود را بست و تنها از طریق همسرش دیر به دیر جویای احوالش می شدم.

مدتی به همین منوال گذشت و من همیشه دلتنگ این رابطه و دوستی مان بود و دلم می خواست با هم وقت بگذرانیم اما نمیشد چون یک طرف ماجرا درگیر زبان خواندن بود همیشه و نباید خود را از این شرایط ایزوله خارج میکرد چون شاید خارج شدن از محیط باعث میشد معلومات و دانشته و روال زبان آموزی اش مخدوش بشود. 

دو قرار ناموفق گذاشتیم و بعدش همه چیز تمام شد. تمام که شد هیچی اصلا یک جوری  ریشه اش در آمد که نه تنها خود رابطه نابود شد کل ماهیت چندین ساله اش را همچون چاله ای کند و برد و جای خالی ای ایجاد کرد که انگار نه تنها نبوده که بهای گزافی برای این توهم بودن نیز دریافت کرد و کند و برد و اصلا شاید دزدید!

انگار این همه سال خاطره را از من ربود.

دوستم به من گفت که فعلا در این برهه زمانی جای برای دوستی با من ندارد و اضافه کرد که اصلا در دیدار های اخیر داشته فیلم بازی می کرده و چقدر انرژی گیر و فرساینده و  . . . بوده برایش.

و هر چقدر بیشتر از این ماجرا می گذرد بیشتر آزرده می شوم.

انگار تیری در قلبم فرو کرده که هر جا می روم بیشتر تو قلبم فرو می رود و هر روز یادآوری اش درد بیشتری نصیبم می کند.

من نه تنها اشتباهی بودم و در یک توهم زندگی می کردم که حتا متوجه ی فیلم بازی کردن های دوستم هم نشدم. حتا متوجه ی اینکه آنچه در این فضا جاری است دوستی و صمیمت و خیرخواهی برای همدیگر نیست و جایش را چیزی از جنس دیگری که نمی دانم اسمش چی هست شاید از جنس بی میلی و بی علاقه گی و رخوت و تنفر و . . .باشد گرفته بود.

بعد ها تلاش کردم همه چیز را پاک کنم. فولدر های عکس و فیلم و خاطره را مگر میشود پاک کرد؟

یا مگر میشود کسی را که می گوید جایی برای تو در زندگی من نیست و لطفا برو بیرون،  را به عنوان یک خاطره  و یک دوست بایگانی کرد؟

دلم می خواست به شدید الحن ترین حالت ممکن همه چیز را بروبم و دور بریزم و پاک کنم و بگویم به درک! به درک که این همه جایت خالی است تو قلبم و روزی نبود که یک جوری یاد تو نیفتم! به درک که من هیچ جایی، هیچ جایی در زندگی تازه ای که ساخته ای ندارم.

این ها را نگفتم

جایش آمدم خرخره خودم را چسبیدم که خاک تو سرت!

خاک تو سرت وقتی که دیدی دوست عزیزت به راحتی با پاک کن آدم ها را پاک میکند از زندگی منتظر همچین روزی نبودی و خاک تو سرت که اصلا با همچین کسی که برای این قسم روابط و سال های سپری شده در آن هیچ ارزشی قایل نمیشود قفلی رفاقت زدی!

بعد خنجری که تو قلبم فرو رفته را کمی جابه جا میکنم و می گویم که خاک بر سر زندگی ای که تویش دوستی نباشد.مگر این زندگی نکبتی چی دارد غیر از این؟ مگر قشنگ تر از دوستی کردن ها و رفاقت ها چیزی در این خراب شده هست؟ 

نه 

نیست

به یقین!

شکر خدا که وبلاگستان دچار رکود غریبی است که انگشت شماری که یاداشت های مرا می خوانند آنقدر ناچیز هستند که گمان کنم این نوشته ها همچنان ته قلبم تلمبار شده است و هیچ جا بروزش نداده ام . . . اما راستش این مدت که از این اتفاقات می گذرد ، نمی دانم شاید هشت، نه ماهی باشد اما نتوانسته بودم به تمامی تعریفش کنم. آنقدر خراشم می داد و جراحت تولید می کرد که اصلا از همه چیز منزجر میشدم.

من اینجا در سی و شش سالگی و در زندگی عادی ام اینم، بالا و پایین زندگی را چشیده ام و هیچ چیز غیر از بی چشم داشت بخشیدن و بی دریغ زیستن معنی انسانیت را متبادر نمی کند و هیچ چیز جز دوستی ها پیاله ی خالی دلم را پر نمی کند. 

و یک چیزی را یاد گرفتم. یک جمله را آموختم و آن این که آدم های واقعی را به زندگی تان راه بدهید.

آدم هایی که فیک نیستند، با اصالت  و واقعی! آدم هایی که خودشان و دوستی شان واقعی باشد!

21 آذر

روی ترازو رفته  و از خواندن عدد  در شرم و بهت فرو می روم. 75 کیلو شده ام و این به معنی ده کیلو افزایش وزن است.

همچنین به معنی رها کردن الگوی زندگی و همچنین به معنی بی توجهی و دوست نداشتن خودم است که انگار همه چیز را رها کرده ام.

حقیقت این است که تغییر بزرگی در زندگی ام رخ داده و زندگی ام به گونه ی جدید پیش می رود که آرامش بیشتر و سکون بیشتر و غذای بیشتر و مهمانی بیشتری را شامل شده

امروز اولین روز بود

من هر روز ورزش خواهم کرد

45 دقیقه حداقل