استاد داریوش شایگان در کتاب افسون زدگی جدید برای بیان توضیح مفهوم مدرنیته و متعاقبا پست مدرن از مفهوم دیگ در هم جوش استفاده میکند که به گمانم مفهومی بسیار متداول در امورات این روزهای ماست.
برای بیان درک این مفهوم باید مثالی بزنم، خانه ای را تصور کنید که یک مادربزرگ و یک کودک و یک تینیجر و یک شخص جوان و یک میانسال در آن زندگی میکنند. کاشی های دستشویی به رنگ صورتی با گل های زرد است و رویش برچسب های باگزبانی و پو چسابنده شده، کنار در ورودی یک واکر پارک شده و بریده های گروه بی تی اس روی دیوار چسبیده است و روی آیینه رژ لب مالیده و در آستانه در پوتین های دارک نوجوان جا مانده است، دندان مصنوعی در کنار رژ سرخابی و اکلیل های رنگی و اسناد و چک و کنارش داروی مصرفی برای سقط جنین و ورق های داروی ملین و کمر درد و سرماخوردگی کودکان و . . . .
شاید مثال عمق ماجرا را بیان نکرده باشد اما حال و روز ما شده همین ظرف سالاد که از هرچیزی که خیالش را کنی در ظرف موجود است
از کریسمس و شب یلدا بگیر نا نوروز و سپندارمزگان و ولنتاین
از خاستگاری و بله برون و جهاز برون و پاتختی تا بچلر پارتی و ساقدوش و گواهی بکارت
از نخود و لوبیا و ارزن و ماش و برنج و لپه و فولان و بهمان بگیر تا میوه های استوایی که خدایی نکرده جایی عقب نمانیم.
یکجایی از کتاب نویسنده پیش بینی میکند در پست مدرنیسم مذاهب بازیابی می شوند، چون مفاهیمی چون تعلق و فرهنگ جای خودرو پیدا کرده اند اما اینکه آدم خودش برای خود قبایی بدوزد که اندازه ی تن ش باشد نه اندازه ای که ملت بگویند خوب است کار بسیار دشواری است!
شبیه آزادی!
این است که اصلا هیچ کس حاضر به پذیرش آن نیست.آزادی را در مفاهیم و کتاب و شعاروا می نهیم و چیزی برای پیروی و تبعیت می یابیم تا نکند که در این بیایان باد همراه گون های سرگردان بکند و ببردمان!
هفت ساله بودم، دخترکی سیاه سوخته با دست های کثیف و مو و روی نشسته. موهایم را هفته به هفته شانه نمی زدم و گمان می کردم اگر بگذارم خواهر بدجنس و شیطان صفتم آن را با کش ببندد و از درد به خود بپیچم و وسطش دو تا نیشکون هم از ران هایم بگیرد که آرام بشین و فولان، از جیبم رفته است.
حالا که فکرش را میکنم حق می دهم که این چنین کار ساده ای اینقدر سخت و طولانی و دردناک باشد، وقتی موهای بلند را شانه نکنی و به امان خدا رهایش کنی چه فاجعه ای رخ می دهد.
شپلک (نام گربه ای که در حیاط زندگی میکند و موهای بلندی دارد) از بس شانه نشده، موهایش بدل به تکه های نمد مانندی شده است که در اواسط فصل بهار تکه تکه به پادری واحد های ساختمان می چسبید و کنده شد و کم کم ریخت. من اما سرنوشت بهتری داشتم و موهایم را کوتاه کردند. یک روز که دوست آرایشگر، پدرم آمده بود منزلمان و ظرف های شیشه ای نه چندان بزرگ با در های پلاستیکی قرمز که هنوز هم نمی دانم ربط شان به آریشگری چه می توانست باشد آمد و موهای من را با اسپری آب خیس کرد و بعد با قیچی مارک موزر پدرم( قیچی بسیار تیز و مرغوبی که پدر خیلی خاطرش را می خواست و اکثر روزها در آینه با دقت نگاه میکرد و توک سیبیل هایش را صاف و صوف میکرد) موهایم را کوتاه کرد.
پدر اعتقاد داشت که دختر باید موهایش بلند باشد و عبارت گیس بریده را برای موهای کوتاه به کار می برد که نشان از بی عاری و بی آبرویی مردی بود که همسر یا دخترانش موهای بسیار کوتاه به اندازه موی مردان داشتند و سبب رسوایی و بی آبرویی را فراهم می آورد و به همین سبب تا جایی که میشد و می توانست چشم پوشی کند موهایم را مدل دادند و کوتاه کردند و بعدش هم به یاد دارم که گوشواره ی حلقه ای گردی که شبیه لباس فرم همه خواهر هایم د اشتند را برایم گرفتند و وقتی مف دماغم را هم پاک می کردم چیزک آبرومندی در می آمد .
یک تصویر از آن وضعیت در ذهنم به روشنی باقی مانده که در عکسی مزبوز در پارک ملت برداشته شده است ، همراه خانواده زیر درختی که گل های صورتی دارد(هنوز بعد از گذشت این همه سال هنوز همان شکلی است) ایستاده ایم و من که پیراهن سبز آستین کیمونویی به تن دارم (آن پیراهن شیک ترین لباسم بود و رویش تصویری از قوهای مهاجر داشت و آستین هایش با گشادی فراوانی شروع میشد و بعد که به مچ می رسید تنگ میشد و من آنقدر از آن لباس استفاده کردم و آنقدر بی وقفه پوشیدمش که خوب یادم است که تا وقتی آستین هایش از روی مچ ها بالاتر آمده و کم کم داشت تا روی آرنج هایم می رسید با میل و اشتیاق فراوان می پوشیدمش) با دامن قرمز چهارخانه و کتانی هایی رویش خروسی داشت که چشم هایش تکان می خورد و موهایم را بالای سرم بسته اند. چیزی شبیه آبشار یا آب نما روی سرم روییده است که بسیار مضحک است .
بچه ی سرتغی بودم و وقتی چیزی به کامم نبود را با جیغ از آن خود می کردم و وقتی که با بردار بزرگترم که زیاد دعوایمان میشد می باختم که قالب اوقات چنین بود استدلال می کردم که جیغ زدن اقدامی است دفاعی که وقتی کسی اذیت میکند انجام می دهد تا از خود دفاع کند والا که من دیوانه نیستم که جیغ بکشم و او هم برای مادرم که می پرسید دردتان چیست که این جور هوار هوارتان هواست می گفت که تقصیر او نیست و چون من جیغ کشیده ام مجبور شده که هولم بدهد یا اذیتم کند یا همچین چیزهایی که در دنیای کودکی شبیه جنایات جنگی فجیع و بزرگ و تاسف بار بود.
کندن کله ی عروسکم اما رنگ بوی خون بار تری داشت. عروسکی داشتم که همیشه شهرستان می ماند و اگرچه که عروسک بدی هم نبود اما در طول تابستان همبازی روز و شبم میشد و موهایش را شانه می کردم و برایش غذا می پختم اما با شروع پاییز همان جا می ماند و من بر میگشتم شهر و می رفتم مدرسه تا سال دیگر که خرداد ماه فرا برسد.
نمیدانم چرا این روال را تغییر دادم ، گمانم همان هفت سالگی بود که تصمیم گرفتم عروسک را با خودم به شهر بیاورم تا همیشه کنار هم باشیم.یک ردیف موی بور دور سر گردش دوخته شده بود که با دقت و ظرافت طوری آن را شانه می زدم که کچلی وسط سر را پنهان کنم و با مدل دم اسبی یا بافت روی آن طاسی بی رحمانه را بپوشانم.
چشم های عروسک آبی بود و وقتی روی زمین می خواباندی اش بسته می شد و چیلیک صدا می داد و دست و پاهایش با یک مفصل متحرک بود. سرش با سازه ای شبیه واشر به بدنش اضافه می شد .
در یکی از همین درگیری ها با برادرم صحنه ای دیدم که هنوز یادآوری اش یک جایی در قلبم را زخم میزند به این شکل که تعقیب و گریز جریان داشت که ناگهان برادرم سر عروسک را از بالای دیوار آویزان کرد و تهدیدم کرد که اگر جلوتر بروم آن را پرت خواهد کرد.
سر عروسک طوری تاب می خورد که کچلی وسط سرش کاملا عیان دیده میشد ، بدن عروسک کنده شده بود و من دستم را روی دهانم گذاشتم و آنقدر زار زدم تا بالاخره مادرم عروسک را که به بدنش متصل شده بود آورد و گذاشت تو دامنم و باز هم گریه کردم و آن روز بود که اولین ترومای زندگی ام را تجربه کردم.
شاید من کودک نحسی بودم و شاید برادرم پسر بچه ی بی خیال و شروری بود اما آن اتفاق طوری در آیینه ی خاطرم نقش بسته است که تو گویی می توانم همین الان دکمه ی پلی play را بزنم و تمام صحنه ها را عین به عین را جزییات به یاد دارم .
دیروز یه حال بدی داشتم
یار میگه نترس از گرسنگی نمی میریم، اما من هر بار که یه خبر جدید از حجم بحران اقتصادی در آستانه ی فروپاشی اقتصاد ورشکسته ی کشورم می بینم و میخونم و می شنوم، هربار که دست کسی کیسه ی ماکارونی و روغن می بینم و هر بار که تو فروشگاه و مارکت و نانوایی و میوه فروشی کسی رو می بینم که دنبال اسکناس ته کیفش می کرده، کسی که کارتش موجودی نداره ، که میگه کمترش کن و یا اقلام خرید رو برمی گردونه تو قفسه … بد جوری منو به هم می ریزه
دچار استیصال و حس درماندگی میشم ، رد شدن از کنار آدمایی که که میدونی دارن سخت زندگی میکنن و تورم داره رو دوش شون بهشون فشار میاره ، خیلی سخته
به یار میگم ببین ما دو نفریم! بچه نداریم، سالم هستیم و خونه ای که توش زندگی میکنیم مال خودمونه و اینقدر این فشار رو درک کردیم!
وای به حال خونه ی استیجاری یک کارمند فلک زده با دو تا بچه که تو سوپر و مدرسه و تو دست همسالانش چه چیزها که نمی بینه و چه خرج هایی که نمی تراشن و چه دل ها که کباب نمی کنن!
خلاصه دیروز و خیلی روزهای دیگه یه فاز فیریکی تخیلی بر من مستولی شده بود و از شما چه پنهان که بارها مچ خودم زا گرفته ام که دارم وسط بحران ، دست و پا می زنم که اگر بحران همین شکل به پیش برود و بعد شعله ور تر از این هم بشود، ما چه باید کنیم ؟
یاد همه فیلم های جنگی و بحران چرنوبیل و حلبچه و کتاب دا و … می ریزد تو خاطرم
خودم را می بینم که ار استرس دارم غش می کنم و تنها راه نجاتم خروج از این مخمصه است که فکرش را نکنم
میگویم بالاخره یک طوری میشود
میگویم پدرمادرهای مان در شرایط جنگ واقعی ازدواج کرده اند و بچه دار شده اند و مهمانی گرفته اند و …
زندگی در لایه های پنهان خود چیزی فراتر ار این دور باطل موفقیت است که در یک جایش وا بمانی دیگر کلاهت پس معرکه ست و هرکس که مهاجرت نکند خر است و هرکس که بتواند با زور و بلا
با پول بابا و کار سیاه و … برود! فقط برود! پناهنده بشود اصلا! مثل قاصدکی که باد ببردش برود جای دیگر و تن به هر شرایطی هم بدهد و آخرش هم لابد دلش خوش است که تن به در برده و از مهلکه گریخته است
دوستی دارم که با چند سال درس خواندن موفق شدند ویزای دانشجویی بگیرند و برای تحصیل بروند، در آستانه ی چهل سالگی خانه و کار و ماشینش را رها کرده و رفته cashier شده است، تازه این پیشرفت بزرگی است برایش چون هفته های اول مسئول کشیدن غذا در یک سوپرمارکت ایرانی بود و میگوید برنامه ریزی کرده اند که برای ده سال آینده خانه و اتومبیل بخرند و دلشان به بحران های جاری در ایران خوش است که هر فلاکتی آنجا به سرشان می آید با خواندن خبرهای این مرز پر گهر، باز خودشان را التیام می دهند
که بار حد اقل میتوانند تلاش کنن که نسل آینده شان کامروا خواهند شد
با خودم میگویم از کجا معلوم که اصلا نسل اینده ای در کار باشد ؟
از کجا معلوم که که شرایط برای آنها طور دیگری نباشد و زندگی صرف شده برای آسایش آنها ، تنها اتلاف جانمان نبوده است
بعد هم ، من که میدانم ! من آدم مهاجرت نیستم
اصلا این ژانر موفقیت چقدر با اصالت زندگی در تضاد است
زندگی تجربه ی بینهایت طعم در بستر روزمرگی است
زندگی چشیدن و خود را آزمودن است، نمیشود فرار کرد، نمیشود زرنگی کرد و نمیشود دیگری را جلو یا عقب انداخت.
در نهایت خوشبخت ترین آدم ها هم، اگر زیر و زبر روزگار را نچشیده باشند ، سطحی و کم عمق و پوچ سپری کرده اند
نمیدانم
شاید هم این فرایند ناخودآگاه دفاعی ای باشد که ذهنم از خود تولید کرده تا زخم های این روز هایم را التیام بدهد تا خودم را قانع کنم که ادامه بدهم
دنیا چیزی دایره است.
آدم های دورمان در حال چرخیدن هستند . شاید هم ما در مرکز دایره در حال حرکت هستیم و رو به روی آن ها قرار می گیریم.
مثل ساعت که عقربه ای دارد که در هر موعدی به سمتی می چرخد و عددی را نشان میدهد، ما هم در موعدهای مختلفی از زندگی مان رو به روی آدم های مختلفی هستیم. آن آدم ها گاهی دلمان را شاد میکنند و چراغ روشنیی چشم هایمان می شوند و گاهی چراغ را فوت میکنند و دلمان را با یک تکه سنگ می شکنند.
عقربه ی زندگی اما در حرکت است و به وقفه به پیش می رود و همچنان به پیش می رود
شاید قشنگی دنیا همین باشد که باز هم می چرخیم ود می گذریم و همان آدم ها که روزی مایه خاموشی را پدید آورده بوند مایه ی شادکامی مان می شوند

دیروز ها از مسافرت برگشتم. سفر سختی بود، راه به غایت طولانی و برنامه های موجود هم برای چیدن و باز کردن اسباب پیچیده ترش می کرد.
کاروان ماشین ها بیشتر از هفت اتوموبیل آفرود بود و تعداد همسفران بیست و چهار نفر به انضمام پنج سنگ بود.
البته به غیر از جودی و یک دوست دیگرش بقیه سگ ها در دسته ی سگ های کوچک می گنجیدند و محلی خاصی از اعراب نداشتند و بیشتر عروسک بودند که با حاضرین با خودشان همراه آورده بودند تا مایه ی سرگرمی و بند بودن دستشان را فراهم کنند.
همین لفظ کاری برای انجام دادن خیلی مهم است و انگار آدم را مهم می کند، آدم را حایض اهمیت میکند، آدم را لایق تر میکند و حتا اگر آن کار به ظن عده ای بیهوده باشد، آن کار عبارت باشد از این که ساعت ها دنبال حیوان بدوی که فولان چیز را نخورده و قلاده ی کک و کنه دارد و قرص انگلش را لای موز با چه سرعتی تو حلقش فرو کنی که در جا آن را ببلعد و نتواند لقمه را تف کند بیرون و واویلا که قرص ش را نخورده است.
یک صحنه ی خنده دار و بامزه ای که دیدم این بود که بابای یکی از سگ ها از آشپز و راهنمای گروه با التماس و خارج از نوبت تقاضای موز داشت چون خودش سر گرسنگی رفته بود و موز حیوان را خورده بود و حالا برای فولان وعده و بهمان قرص موز به مصابه ابزار دادن دارو در کار نیست و بیم آن می رود که پارتنر محترم شان که لابد ایشان هم می شوند مادر حیوان آقا را جرررر بدهد. [این لفظ جر هم از اصلاحات موجود در جمع بود که زیاد مورد پسندم نیست]
خلاصه موز را گرفتند و بردند و گذاشتند سر جایش و آب از آب تکان نخورد اما باز هم سریال جدیدی در روابط همین زوج رخ داد که باز هم از یادآوری اش خنده ام می گیرد.
بابای قصه یک مقداری سر به هوا و شنگول بود و سرکار خانم از طریق روش کوبیدن بچه ی همسایه تو سر این بنده خدا میخواست به مراد دل برسد و هیچ باکی نداشت که در فاصله ی چند متری بالغ بر ده نفر شاهد این بحث هستند. نقل به مضمون بدین صورت :
[خاک تو سرت کنن!]
[حسن رو ببین چه طوری قربان زن و خانواده اش می رود!]
[حسن رو ببین چه طوری فولان و بهمان می کند]
گویا این حسن قصه در زمان تجرد خیلی موجود [ببخشید من عین عبارت را ذکر میکنم] لاشی ای بوده و هی ماه به ماه تجدید دوست دختر میکرده و فولان و در این شرایط بابای قصه خیلی اعلام خرسندی کرده و اعلام کرده که بعله ما شدیدا حسن را تایید میکنیم ولی ناغافل می زند و حسن می رود زن می گیرد و بعد از زن گرفتن هم خیلی زن ذلیل بوده گویا و سرویس های آن چنانی می داده و مساله از اینجا شروع می شود که بابا هه دیگر حسن را برای فالو کردن پسند نمی کند و مامانه می گفت خاک تو سرت که فقط وقتی اون جور بود . . .
خلاصه
من و آقای یار هم یکی تو سر خودمان می زدیم و یکی تو سر جودی و یکی هم بساط به هم ریخته و شتر شلخته ای که موقع چیدن ماشین هیچ سخت گیری ای برای آوردن این حجم وسیله نکرده بودیم و جا برای سوزن انداختن در ماشین نبود
شما تصور کن چه بر من گذشت که همین که از راه طولانی برگشتیم خانه من زارت پریود شدم آن هم ده روز زودتر از زمان مورد پیش بینی!
به قولی خودمان را ترکانیده بودیم و نا نداشتیم کهتکان بخوریم
دوش گرفتیم و به تخت خواب رفتیم
جودی بیچاره هم که اندود از کنه شده بود و بالغ بر ده تا کنه از پشت کله اش بیرون کشیدیم و بعد هم آیور تزریق کردیم که مابقی کنه ها بریزند و جودی از شدت درد جیغ می کشید.
سگ بیچاره اگر زبان داشت فحش مان می داد که چرا جایی برده بودیمش که قدمگاه گاو و گوسفند ها بود که چنین بلایی سرش بیاید.
خلاصه به لطف تعطیلات چند روزه ی عید فطر سفر جذاب و جالبی رفتیم اما انقدر سخت و طولانی بود که همه خیال می کردیم ده روز طول کشده.
البته که کلا سه شب و چهار روز در دامان طبیعت ول بودیم و چقدر هم کیف داد!
.
پ.ن:
تصویر بالا، همراه یکی از همسفران و خانم جودی کنار گدالی در ارتفاعات تخت سلیمان
خیلی کارهایی که ما انجام می دیم و یا دیگران برامون انجام می دن به سبب جماعتیه که بارکلای آخرش رو می گن.
وقتی آدم تنها باشه یکی از فقدان هایی که در زندگی حس میکنه هم همینه
وقتی که همسر یا پارتنرت برات ماشین می خره اما کسی بهش نمی گه که وای شما عجب آدم خوبی هستین ها!
بعدشم طرف ذوق کنه و از کاری که انجام داده راضی هم باشه
من هیچ از این بارکلاهای آخر و البته اونا که جون میدن برای شنیدنش هم خوشم نمیاد اما می تونم کسانی که به شدت بهش نیاز دارند و بدون وجود اون قدم از قدم بردارند رو درک کنم.
اساس شکل گرفتن این طور رفتار ها هم چیزی از جنس بنیان جامعه است که سلسله مراتب ها آن را توجیه میکند و فعلا موضوع بحث من نیست که آن را باز کنم.
خلاصه که رفتاری دو گانه شکل می گیرد که در بعضی اوقات یک سویه پر تلاش و با گذشت و مهربان و فولان و فولان باش و در سویه دیگر ظاهری بی تفاوت و ساکن و خنثی که کمترین فیدبک ممکن را می دهد.
خیلی هم عادی است تا زمانی که مخاطب آن خودت باشی و بر تو واقع شود
ممکن است آدم خودش را مستحق شرایط و یا دریافت مهربانی ای بداند اما آن را دریافت نکند چون کسی نیست که تماشا کند و به به و چه چه کند و فولان و فولان
راستش تبعیض به گمانم دردناک ترین اتفاقی است که ممکن است برای کسی بیفتد و حس مورد تبعیض قرار گرفتن چیز بسیار کوفتی است که بدجوری حال آدم را می گیرد.
و از طرفی به روشنی میدانم که انتظار رفتار مطابق با دلخواه من یا نه فقط دور از آن چیزی که دوگانگی می ناممش هم غیرمنطقی است چون ما آدمیم
آدم ها ممکن است هزار درد و بلا و نگرانی داشته باشند که از قضا به شما اصابت کند! لیکن عادی است
اما همه این ها باعث نمی شود که من غر نزنم
یک تهوع عمیقی دارم به همه چیز.
به همه بازیچه ها و دستاویز های کوچک و بزرگی که زمانی سرگرمم می کرد و قلبم که انگار یک تکه یخ شده است
راستش ساده لوحاه در دلم امید می پروردم که بشود همه چیز بهتر شود، همه چیز این دنیای گنده را که نخواسته بودم که عوض کنم. نه! در حد همین قاب کوچک زندگی خودم هم که می توانستم موثر باشم باز دلخوش بودم.
اما انگار نمی شود.
همچنان در نزدیک ترین فواصل با احقانه ترین و گل درشت ترین زخم های ممکن رویا رو می شوم.
نمی شمارم اما شمارش می شوم و روا می دارم اما رواداری نمی بینم. می خندم اما لبخند ها کافی نیست.
دروغ چرا
که همه این بحران پس از احتساب یکی دو سه چهار نفر آدم های قشنگ زندگی ام هستند
آدم های قشنگی هم در زندگی ام هستند اما انگار کافی نیست. یک جایی خواندم وقتی آدم ضربه ای می خورد باید چندین برابر آن آسیب جایگزین شود و این طوری است که روند نزولی جان می گیرد و خودش را قوی تر میکند
دستم به یاداشت کردن نمی رود و حس میکنم که دست نوشته هایم بی سر و ته و مخصمه طور شده اند.
بدنم هم همکاری نمیکنه و هر روز دارم چاق میشم و سوخت و ساز بدنم اونقدر پایین اومده که داره رو به خاموشی می ره
جرقه می زنم انگار الکی
انگار که سمباده ی دانه درشت را بیشتر از قدری که باید روی نازک جایی ممکن کشیده اند
چطور می توانم خود را التیام بدهم؟
یادم می آید یکبار در دوره دبستان، یک نمایشگاه هنری بود. به احتمال قوی مناسبت مربوطش هم بیست و دو بهمن بود که تنها مراسم مجاز برای خوشحالی دانش آموزان
نمی دانم چرا هیچ ساختاری برای شرکت کردن در نمایشگاه یا اصلا آموزشی هنر وجود نداشت.
حس می کنم در یگ برهوت کامل به سر می بریدم. معلم عربی ما شده بود معلم هنر و به من که خط کل کلاس را نوشته بودم نمره نداد و بقیه بیست شدند. هیچ شوق و درکی از هنر وجود نداشت و یک فضای پوچ واقعی جریان داشت.
نمایشگاه هنر در یکچنین فضایی دایر شد و بیشتر شرکت کننده ها با گل چینی و گل کاغذی و یا سبد و لوستر های بافته از مکرومه در نمایشگاه حاضر شدند. آن هم متعلق به دخترانی از خانواده هایی با خانواده های متمول تر بود که در آن وانفسا که برای روغن و گوشت و نفت و هر چیز دیگری مردم مجبور بودند در صف بایستند می توانستند به فکر مکرومه بافی و فولان باشند.
من اما ناگریز بودم در این نمایشگاه شرکت کنم، چون همان کسی بودم که از هر آشغال و تکه چوب و پارچه ای چیزی می ساختم و تنها مشکلم برای ارایه آن در مدرسه شعنیت آن بود و در عقل هشت نه سالگی گمان میکردم چنین آشغال هایی را نباید به مدرسه برد.
البته که رفتار فراش مدرسه هم در این عمل دخیل بود چون روزی که برای معلم مدرسه از گل های صحرایی یک دسته گل چیده و با تزیین فویل به مدرسه آورده بودم، دم در مدرسه دنبالم کرد و دسته گل را از دستم گرفت و پرت کرد تو رودخانه ی خروشان کنار مدرسه ی آن روزها که امروز خشک شده است.
لذا باید چیزی ارایه میکردم که به لحاظ تصویری ذات بی ارزش خود را نشان ندهد چون آن روز ها این نشانه ی خوبی نبود.
خلاصه تنها چیزی که به ذهنم رسید استفاده از خمیر نان بربری بود.
آن وقت ها خمیر بازی و گل رس بسته بندی ای در کار نبود و یا اگر بود حتا اسمش هم به گوش من نرسیده بود و یا اگر هم چیزی شبیه ش بود مال بچه پول دارهای کلاس بود که فقط پزش را به ما می دادند.
با تکه های خمیر نان بربری که از پخت ناکامل در قسمت های بالایی و پایینی اش فراوان یافت میشد استفاده کردم و با آن لاک پشت کوچکی ساختم که وقتی خشک شد هم با مداد رنگی که تنها ابزار موجود برای نقاشی بود رنگش کردم و با ماژیک سبز که باقی مانده ی ماژیک ها مانده بود شش ضلعی های منتطم که قبلا با چاقو گود کرده بودم رنگ کردم و آن را به مدرسه بردم.
دیگر کسی آن را دور نینداخت اما من انگار یاد گرفتم که چگونه با هیچ چیز شگفتی بسازم.
هنوز هم یادآوری شگفتی همکلاسی هایم که با تعجب می پرسیدند چگونه چنین چیزی ساخته ام برایم شیرین ترین حس هاست
با تراپیستم از گذشته حرف می زدم، از گذشته های خیلی دور و تقریبا از سی سال پیش. زمانی که شش هفت سال بیش نداشتم و چالش های بسیار بزرگی گه با آن روبرو بودم. برایم غصه ناک بود که مساله ام، مسایل بزرگی بودند. همه شان بزرگ بودند
حتا امروز هم هر کدامشان می توانند مطرح شوند و محلی از اعراب برای تخصیص زمان و جلسه و نقد و بررسی شوند، لیکن در روز های کودکی آنها را تنهایی به دوش کشیده ام.
بعد از این گفتگو حجم سنگین و تاریکی بزرگی از وجودم خالی شد، می توانم خود را آنگونه هستم بیشتر دوست بدارم و بیشتر حتا بشناسم
البته که طرح مساله ی تراپی صرفا برای ذکر این مساله بود که چقدر متحیر و متعجبم که در میان گلایه ها و برون ریزی هایی که تصور می کردم بر آن مختار هستم چیزهایی هم می گفتم که هیچ به خاطر نداشتمشان و بعد از اینکه در آن شرایط خاص ذکر کردم ناگهان متحیرانه به خود نگریستم که اینها دارد از کجا می آید؟
چه کسی دارد این ها را می گوید وقتی من هیچ در خاطرم نیست.
واقعیت این است که زندگی ما و هویت و جزییات مان جذاب تر از آنچیزی ست که به نظر می رسد اگر که از سوی دیگری آن را ببینیم
سه شنبه ای از اوایل آبان ماه 1400 است
صبح در حالی بیدار شدم که نمی دانستم دلم می خواهد بیشتر بخوابم یا نه، اما کلید پتوی برقی را خاموش کردم و بلند شدم.
در حالی که خانه به شدت نامرتب بود تلاش کردم قسمتی از به هم ریختگی ها را مدیریت کنم ومقداری ظرف شستم و مقداری این ور آن ور اما باز هم ماجرا ادامه دارد.
بعد از برگشتن از سفر حداقل یک هفته طول می کشد تا همه چیز به سر جای خودش بازگردد.
کلاس نقاشی را مادر هنرآموزم کنسل کرد، گمانم زیادی شیطنت میکرد و حذف کلاس می توانست تنبیه خوبی باشد.
بعضی روز ها مثل امروز که هیچ برنامه ی خاص و ویژه ای در آن ندارم، ناراضی تر هستم. کل روتین امروز باشگاه بعدازظهر است که باید بروم.
دیشب هم مههان داشتم و داشتن مهمانی که به آدم حس تنهایی می دهد خیلی حس بدی است.
در قسمت آخر فصل دو از پادکست طنزپردازی که به زندگی رابین ویلیلمز می پردازد، جمله ای را به نقل قول شنیدم که عمیقا در من موثر آمد که گفت تنهایی بهتر از بودن با کسانی است که به تو احساس تنها بودن می دهند.
محور بسیاری از جلسات تراپی و حرف هایم با نزدیکانم سیر همین موضوع میگذرد که چرا باید در چنین فضاهای مسمومی حضور پیدا کرد و یا اصلا ملت چه دردی دارند که چنین احساسات مسمومی را به دیگری منتقل می کنند.
چرا به همدیگر حس نخواستنی بودن و بد بودن بدهیم تا خودمان باحال تر و خواستنی تر به نظر بیاییم؟
البته که پاسخ این سوال در خود طح مساله مستتر است و نیازی نیست که توضیحی بر آن بدهم اما راستش را بخواهید از این رنج درونی خود که در این رهگذر ایجاد می شود ملول می شوم، یک دوستی داشتم که وقتی از ماجرایی بی دردسر و بی کدورت و ناراحتی خارج میشد می گفت: به من که خطی ننداخت!
حالا راستش رو بخواین از این خطی که این جماعت اوزگل به دلم می اندازند گلایه مندم.
می دانم و می بینم که جماعتی که از زخمشان می نالم چقدر واهی و پوچ هستند
میدانم ها
اما نمی دانم چرا باز هم سخت است
برادر/آقا /همشهری
من هم انسانم، می دانی؟ من یک آدمم ،درست مثل تو، مثل تو راه می روم و غذا می خورم و حرف میزنم و گرمم می شود و مثل تو گاهی در خیابان تنها راه می روم
روی سخنم با تو است که وقتی یک زن روبرویت راه می رود نگاهت خیره میشود میان ران هایش
آنجا دنبال چه می گردی؟
نگاهت لیز می خورد روی برجستگی های بدنش
خواستم بدانی این تهوع آور ترین حسی است که یک انسان می تواند از خود بروز دهد!
یک صفحه ی آ چهار که مطالبی روی آن نوشته شده را تصور کنیدِ حالا پرانتزی را تصور کنید که محتوای مشخصی ، در چند دو خط را تفکیک کرده است. حالا تصور کنید پنداشت ما این است که هر چیز داخل پرانتز صحیح و هز چیز که خارج آن باشد را اشتباه فرض میکنیم.
فرض کنید نوشته های روی کاغذ یک داستان کوتاه است که داستان زندگی یک آدم معمولی از ابتدا تا انتها باشد و آنچه داخل پرانتز تفکیک شده تنها بخش کوچکی از زندگی سوژه ی داستان در زمان اتفاق خاصی مثلا نوجوانی او است که بسیار تحت تاثیر هومرمون های رشد قرار داشته است.
دنیا شبیه آن تکه کاغد و همه نوشته های آن است و دین همان پرانتزی است که سایر بخش ها و جزییات دیگر را ابتر و بی ارزش می پندارد و نمی خواهد که دیده یا خوانده بشود
امنیت و آرامشی مقطعی می سازد که همه واقعیت را در برنمی گیرد. احکام و قوانینی می سازد که تنها در هما بازه ی محدود جوابگوست.
دین ساخته ی دست بشر است و در هزاران سال ساخته شده است و در نهایت آرامش و امیتی به همراه می آورد که ناشی از فکر نکردن و عدم استفاده از نیروی تعقل آدمی است چون برای هر شرایطی جوابی دارد و نمی گذارد که شما با مشکل روبرو شوید
انسانیت نام آن صفحه ی کاغذ است که کافی است همه ی آن را ببینیم تا بدانیم تنها انسانیت است که پاسخوگی تمام نیازهای انسانی است!
کافیست دنیا را از ابتدا تا جایی که پیش رفته ببینیم تا بدانیم که چقدر آن پرانتز تنگ و غیر واقعی است
برای همین بود که کتاب ارزشمند انسان خردمند از کتاب فروشی ها جمع و ممنوع الچاپ شد!