ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خیلی دنبال منشا این ماجراها گشته ام. خیلی زیاد. این که من از این ماجرا حرف می زنم البته به این معنی نیست که دیگران آن را ندارند یا درک نمی کنند نه باید دنبالش بگردی، نه همهذجا هست کافیست که دیده شود.
من دنبال یک وضعیت بودم:شادی و رضایت واقعی!
این که می نویسم واقعی یعنی مقطعی نباشد و با تغییر موقعیت حس خوب همچنان خوب مانده باشد. لذا باید از بینهایت موقعیت بد رمز گشایی کنم
تو یکی از کلاس ها که ده ها نفر آدم در کلاس بودیم بارها و بارها شنیدم که تو برون گرایی! تو اجتماعی هستی و می توانی راحت ارتباط برقرار کنی و البته که باورم نشده بود. این آخری ها تحمل دوستان فرمایشی آنقدر برایم سخت و تقریبا غیر ممکن شده است که نمی توانم تصور کنم چطور می شود این وضعیت را مدیریت کرد.
از آن گذشته تحمل جمع هایی که من از اعضای اصلی نبودم و یکی از آدم های فرعی که به واسطه ی حضور کسی در آن جمع حاضر می شدم هم دیگر داشت به دست دادن سردرد منتهی میشد.
ماجرا ازآن قرار بود که این کلونی نه چندان هموار یک فرمانی داشت که همواره بزنند تو پک و پهلوی هم و علی الخصوص اعضای فرعی و اگر طرف جواب داد غش غش بخندند و اگر جواب نداد هم محکم تر بزنند!
بیشتر اوقات که مورد حمله قرار می گرفتم به تکاپو می افتادم و تلاش می کردم چیزی بگویم و از خود دفاع کنم و حالم از این که نمی توانم جوری که باید جواب بدهم بدتر می شد.
همین طور بد تر و بدتر تا این که فکر اینکه آخر هفته ها باید برویم در این جمع انگشتانم را بی حس می کرد
مدت زیادی در جستجوی دلیل مناسبی گشتم
چرا اینقدر این جمع می توانند حالم را بد کنند؟ بعد متوجه یکی از اهرم های بازی در تی ای شدم. من در کودکی یکسره پس زده شده بودم.
تو نیا
تو نباش
تو خوب نیستی
تو بدی
بعد هیولاهای کوچک این کولونی جهنمی کافی بود نوک پیکانی را لمس کنند که تهش به معنی تو نباش و تو خوب نیستی و . . . تا من به تمامی وارد جهنمی بشوم که حجم و طول زمان آتشش از طفولیتم بوده تا کنون
خودم را می بینم که دارم تلاش می کنم خودم را نجات بدهم. خود را از جمع خانواده ای که در آن بزرگ شده ام نجات بدهم؟
خود را از جمع دوستان ناباب در کلونی جهنمی نجات بدهم؟
چگونه خود را به دندان بگیرم و از این آتش بی انتها نجات بدهم
می دانم که آتش از کجا شروع شده است اما ابزاری برای خاموش کردن آن در دستم نیست
پ.ن:
استاد احمد احمدی مطلق که اولین استادم در زندگی بود، همان شخصی که اولین خانه ای را که اجاره کردم را به من داد و همان کسی که قرار بود برای اولین نمایشگاهم بیاید امروز از دنیا رفت . . . . در حالی که کمتر از دو هفته تا گشایش نمایشگاه مانده بود و چندین بار سپرده بود که حتما برای نمایشگاه خبرم کن . . . آه! اشک!
روزگارتان شاد و شیرین مهربان
آه
خدا رحمتشون کنه
پ.ن .روحشون شاد.
پروانه جان درکت می کنم، اینکه خودتو نجات بدی، اینکه به کسی آسیب نزنی و خودت هم آسیب نبینی خیلی سخته ولی یه نکته خیلی مثبت داری پروانه جان و اون اینکه مستقل شدی و هستی. اون جمعو در اسرع وقت بذار کنار عزیزم
لعیا رو میشناختی؟
که تجرد بعد از سی سالگی رو مینوشت؟
نه والا
سلام خدا رحمتشون کنه
بابت نمایشگاه تبریک می گم.
شما اینستا متل اینجا ندارید؟ با اینکه دنیای وبلاگ رو بیشتر دوست داشتم(یاد داشت های انی) ولی اصلا یادم نمی یفته یا فرصت نمی کنم، هرازگاهی میام بعضی اسمها که یادم مونده سرچ می کنم، اسم الان تو خیلی بیشتر دوست دارم.
راستی اینستا @raika.note می نویسم راجع به کتابها و فرزندخواندگی. منم ریشه همه مشکلات درونی مو از کودکی می دونم اتفاقا مطالعه الانم همینه.
چقدر خوبه هنوز بعضیا وبلاگ می نویسن. ایتجا امن تر بود.. امیدوارم همت کنم دوباره!
sgh]]
سلام آنی جان
متشکرم
parvane.enadi
این هست ادرسم
خوشحال میشم بخونم مطالبت رو چون ریشه ی مشترکی داریم برای درمان مصایب مون
ممنون عزیزم دنبال کردم شما رو
کتاب های الیس میلر رو اگر بخونید می بینید بیشتر نویسنده ها و هنرمندان مشکلات شون به دوران کودکی بر می گرده و اینارو در قالب هنر بیان می کنن
نه نخوندم
حالا می رم می بینم سر فرصت