وقتی پدرم مرد، من کنارش بودم.
حوالی نه شب، در بیمارستان طالقانی ولنجک، بخش مردان جان داد. صبح حالش خوب بود اما تا قبل از نیمه شب تمام کرد. رفته بودم مدارکش را برای رادیولوژی بیمارستان ببرم ، چند دقیقه ای بیشتر تنها نبود اما وقتی برگشتم، او رفته بود.
همان وقتی که خواهر و برادرم هم رفته بودند خانه و به گمانم او هم وقتی دید همه رفته اند، راحت تر رفت.
وقتی برگشتم و به نزدیکی تختش رسیدم، دیدم چند پرستار و پزشک مشغول احیا کردن هستند، شوک می دادند، ادرنالین تزریق میکردند و... همان لحظه چیزی در قلبم متوقف شد.
دقایقی طول کشید تا از احیا ناامید بشوند و او را رها کنند. پدر تکیده و پیر و بیمارم را که بینهایت مظلوم و چروکیده و رقت انگیز به نظر میرسید را رها کردند و رفتند و بلافاصله کمک بهیار ها آمدند تا او را ببرند.
حالا دیگر او بیمار نبود، جنازه بود... انگشت های پاهایش را به هم گره زدند و چسب های نوار قلب را از روی سینه اش کندیدند و انژیو و سرم را در سطل زباله انداختند و یک ملحفه سفید روی صورتش انداختند و خیلی سریع او را بردند. انگار اجرای موازین این فرمول، بی کام و کاست کار راحت و ساده ای بود که به سرعت انجام میشد.
او را از بخش به سردخانه منتقل کردند و در یک یخچال که نتوانستم ببینم قرار دادند و رفتند و من دنبالشان مثل شبح سرگردانی می رفتم.
تن پدر را در این فاصله دزدانه در آغوش کشیدم و دست و پاهایش را بوسیدم و نرمی موی نقره فامش را نوازش کردم و همه وجودش را در قلبم جا دادم.
پدرم مرد شیرین و شوخ و بذله گو و نکته سنجی بود که خیلی قشنگ میخندید و و این اواخر رندانه با غم دنیا سر میکرد.
وقتی که مرد، انگار کسی سیلی محکمی در همان ثانیه در گوشم نواخت، از لرزش صدای سیلی در گوشم ماتم برد و زنگ صدا همه وجودم را لرزاند،لحظات اول میخکوب مانده بودم، چون ده سال پیش از آن تاریخ، مادرم را از دست داده بودم و کیفیت عزاداری را خوب میشناختم سراسر مراسم تشییع را بی شرم و حیا و ترس ابروداری و سکوت یکسره جیغ کشیدم و فغان کردم و زار زدم بلکم سبک شود این درد جانکاه، لیکن توفیر آنچنانی حاصل نشد.
وقتی والدین آدم، می میرند، چنین سیری آغاز می شود.
به این صورت که نقطه ای را در مرکز اتفاق یا همان لحظه ی سیلی تصور کنید با عنوان لحظه ی صفر، هرچقدر که از این نقطه دور شوید و زمان بگذرد، پاره ای از وجودتان از شما دور میشود و گم شده، گمشده تر و دلتنگ، دلتنگ تر میشود، در تمام روزها و شب ها و خوشی ها و ناخوشی ها، جای خالی آن کس در زندگی تان به رخ کشیده میشود و گاهی جای خالی اش انقدر درد می گیرد که هیچ چیز را یارای مقاومت با این تهی گاه عذاب آور نیست.
وقتی پدر میشوید، بدل به خدایی اساطیری و افسانه ای در زندگی فرزند تان میشوید که دارای خواص و قدرت های جادویی است و هر امری در ید قدرتش قابل اجراست و هرچیزی در برابر معجزاتش شدنی است.
وقتی پدر پیر و چروک و طفلکی ام که شبیه یک بچه گربه ای ملوس و با مزه بود به آغوش مرگ رفت، خدای خدایان، بزرگترین خدای جهان بود که از دنیا رخت می بست و می رفت.
پدر ها و مادرها، شبیه پر پرواز فرزندان خود هسنند و پروانه ای که بال هایش را کنده باشند، تصور کنید که چطور زندگی خواهد کرد؟ چطور دوباره خواهد پرید؟ چطوره دگربار خواهد توانست تا بی حضور خدایان بزرگ و توانای جهان، زندگی را باور کند و آن را خود به تنهایی اراده کند؟
وقتی پدرم مرد، خیال میکردم که میتوانم این فقدان را تحمل کنم اما هرچه گذشت بیشتر متوجه شدم که چه چیزی از کفم رفته است
چیزی شبیه فـــــر پادشاهی که تا وقتی باشد، از گزند دژخیم در امانی! و وقتیکه رفت، چیزی از تو رفته که هیچ وقت عوض و بدیلش را نخواهی یافت.
نه درجمع صمیمانه و با دوستی ناب و نه در رابطه و نه هیچ کجای دیگر
این جور وقت هاست که باید دل داد به اشعار حک شده بر سنگ مزار داد و لب ورچید و سکوت کرد و ارام اشک ریخت، انقدر که سبک شود این حجم سنگین و سوربی و سیاه که در قلبم ذوق ذوق میکند.
زندگی قوانین و قواعدی دارد که گمانم اولین آنهاهمین باشد
مرگ!
مرگ عزیزان، که چنین است که رسم زندگی!
+
https://www.instagram.com/tv/B3ZXgmxn6zb/?igshid=kqcrmkn9xths
آخر مهر ماه امسال می شود سه سال که از درگذشت پدرم می گذرد . . .
زمان چیز عجیبی است، بسیار عجیب. مثل محلول غلیظی از شکلات است که هم، سیال هست و هم نیست. هر آن می توانی چرخی بزنی و در یک جایش باشی، شب موقع خواب، در چهارده سالگی و در خانه ی درکه غرق در خوشبختی ها و حماقت ها و دم صبح پرستار روزهای بیماری و کدورت پدر در ست.
چشم هایم را می بندم و روز آخر و ساعت آخر و لحظه آخر و نگاه آخرش را تصور میکنم.
حقیقت این است که به خیال من، بابا زنده است. شب ها در خواب کاملا زنده است و مرگ برایش مثل شوخی است، در خیال های گاه و بی گاه من که یادش می افتم و عکس ها و فیلم هایش را تماشا میکنم، به تمام قد زنده است. حتا وقتی به مرگش فکر میکنم هم زنده است.وقتی به لحظه های آخر فکر می کنم هم حتا!
انگار مرگ هم جزیی از زندگی مان است، مرگ هم عینا، زنده بودن است اما حالت دیگری است که شاید زیاد ملموس و قابل درک نیست.
دلم می خواهد امسال برای سال روز رفتنش کاری کنم . . . زیرا که به یقین بابا بزرگترین آدم زندگی من بوده و هست. حتا می توانم ادعا کنم که اعتبار و قدر و توانش بیشتر از این ها و خداوندگار بی همتای زندگی ام بوده است ( بعد از خواندن کتاب جز از کل کمی جرأت پیدا کرده ام که در این باب حرف بزنم.)
هزاران بار خواب مرگ و بیماری بابا را دیده ام، صد ها بار در خواب گریسته ام و شیون کرده ام و از نگرانی و ترس و اضطراب حاصل از این خواب، از جا پریده ام و حالا هنوز بعد از چند سال که از نبودنش سپری می شود هنوز هم گه گداری این خواب ها را می بینم.
پدرم برایم مرکز جهان بود و در کودکی ایمان داشتم که قهرمان بزرگی است و اگر روزی بمیرد در تلوزیون و شهر و همه جای دنیا خبرش می پیچد و همه برایش عزاداری می کنند و در فقدان این ابر مرد، این اسطوره جهان خون خواهد گریست.
بابا همه راه های دنیای من را عوض کرد اگر او نبود شاید همه چیز طور دیگری رقم می خورد و من آدم دیگری می شدم.
حالا هم تحت سیطره و نفوذش جرأت نمی کنم که حتا فکر کنم که اگر تاثیر بابا نبود من چگونه آدمی می شدم؟
حساب کتاب هایش را برای داشتن خانواده اش کرده بود. دو تا دختر می خواست و دو تا پسر. دو تا دخترش پشت هم آمدند و یکی از پسرها هم آمد و . . . و من! من آن خائن عوضی ای بودم که همه محسباتش را با خاک یکسان کردم و نشدم مرتضی . . . مرتضی که بر وزن اسم برادرم خوب می چرخید و همه اسم های بچه هایش یک نظم "میم" داری داشتند اما من چی؟ چرا همه چیز آن طور که قرار بود پیش برود، نرفت؟ این طوری شد که فرزند آخر پدرم دختری بود، که نام نداشت، در واقع کسی برایش نامی آماده نکرده بود!
خواهر بزرگترم آمد و خودش را مثل گربه ی ملوسی به پر و پاچه های پدرمالاند که بیا اسمش را بگزاریم پروانه و پدر هم قبول کرد ( بعد ها برایم تعریف کرد به خیال اینکه بزرگ شوم و پرواز کنم و سوارم بشود این اسم را انتخاب کرده)
و این طوری شد که من با حجمی از انرژی برای ثابت کردن خود و ادعای برابری دختر و پسر بعدش زن و مرد و بعدش خواهر و برادر زاده شدم چون از همان روز اول میخواستم به پدرم ثابت کنم دختر و پسر فرقی ندارد و من اگر چه دختر شده ام و خانواده را از ریخت انداخته ام و همه چیز آن شکلی که خواستی نشده، اما ثابت می کنم که داری اشتباه میکنی و دختری می شوم که از پسرت بهتر باشم و . . .
ای امان . . . کسی باورش می شود که من وقتی می دیدم که برادرم درس نمی خواند و برای مشق نوشتن نک و نال دارد، من که تازه وارد مدرسه و کلاس اول شده بودم چند صفحه چند صفحه اضافه بر سازمان مشق می نوشتم؟
و تمام سال های مدرسه رفتن را شاگرد اول یا دوم و یا سوم بودم؟ بعدتر دیوارهای رقابت از خانواده ی خودم به خانواده ی عمویم نیز تعمیم پیدا کرد و وقتی می دیدم پسرعمو یم را که ریاضی خوانده را چه جوری حلوا حلوا می کنند بی معطلی برای دبیرستان رشته ریاضی را انتخاب کردم و هیچ محل ندادم که خودم چه چیزی را بیشتر دوست دارم و رویای نقاش شدن را به تمامی کنار گذاشتم و به تمام قد خیانت کردم، به خودم!
فیزیک یک را بیست شدم! بیست گرفتن از یک همچین درسی اصلا مهم نیست، مهم منی بودم که فکر و استعداد و توان و اشتیاق و دغدغه ام جای دیگری بوده که چقدر می توانستم گم شده باشم و چقدر می توانستم تلاش کرده باشم که بابا . . . من رو ببین! من خوبم! من ریاضی خوندم! من بیست گرفتم ! من فولان کردم! بهمان کردم! اما نه . . . جواب نمی داد.او نمی دید! راضی نمیشد که ممکن است هیچ دختری مثل پسرش باشد! چه برسد به بهتر!
من یک تنه ، یک الف بچه بودم و یک لا قبا و ناتوان و نحیف برای تغییر باورهای کهن الگویی ذهن بابا که پسر نامم را زنده نگه خواهد داشت و دختر مال مردم است و من اگر نام نصف مردم شهر را هم عوض می کردم باز باور های هزاران ساله اش تغییری نمی کرد!
بابای من هم مثل خیلی باباهای دیگر بود و تارگی ها فهمیده ام که با گذشت این سی و پنج سال هنوز هم تفکر غالبی که بابا را با مجاب می کرد این جوری فکر کند همچنان جریان دارد و هنوز هم خیلی ها برای بچه دار شدن فقط پسر می خواهند و هنوز هم پسرها از اول یک طوری مورد مدح و ستایش و قربان صدقه بوده اند که انگار تخم دو زرده کرده اند!
دو دول طلایی آن ها مایه مباهات فامیل است و می شود تهش را نخ انداخت و مثل گردن بندی برای فخر فروختن آویزان گردنت کنی و آن را تو چشم ملت فرو کنی،
حالا گزارش مردم آلت پرست هندو و معابد عجیب غریبشان را که پخش کنی خیلی ها حیرت می کنند که واحیرتا و عجب ملتی که در جهل و نادانی مرکب به سر می برند و برایشان لابد دلسوزی هم می کنند اما زهی خیال باطل! همین جا و در همین مرز و بوم هنوز باورهای این چنین دیرینه سنگی حاکم است و دارد دهن جماعتی را سرویس می کند و دختر مردم می رود خودش را در آتش می سوزاند که بابا!!! مرا ببین! ( #دخترآبی)
نمی خواستم بحث به بیراهه بکشد اما این قصه سر دراز دارد و آن قدر به همه جای زندگی ام وصل است که ریشه ی بسیاری از جریانات حاکم زندگی هر روزه ام را میسازد.
بابا، من نمی دانم که دوستت دارم یا ازت متنفرم. نمی دانم که عاشقت هستم یا نه! نمی دانم که اسمش را محبت بگذارم یا آزار و اذیت . . . اما تو آن تک ستاره ی پر سو و درخشان زندگی ام هستی که همه چیز و همه جا و همه کار را برای نگاه تو انجام داده ام. اگر درس خوانده ام، اگر ازدواج کردم اگر خانه خریدم اگر پس انداز کرده ام، سیگاری نشدم، آن جور و این جور و آن مدل و این مدلی نشده ام و شده ام همه و همه اش برای همین نگاه بود.
حالا میخواهم طلسمت را زمین بگذارم بابا
می خواهم خودم باشم!
خود، خود، خودم. میخواهم بدون این اضافه کاری که سی و چند سال به دوش کشیده ام تو را ببینم و دوستت بدارم. می خواهم برای همه ندیده شدن ها و تایید ندادن هایت تو را ببخشم. تو مرد خوب و مهربانی بودی که باورهای سنتی جامعه و پدر مادر و خانواده ات را داشتی! تو با من پدرکشتگی نداشتی بابا، تو فقط یک آدم معمولی بودی که می خواست به برادر ها و خواهرش بگوید جنسم جور است و نامش پس از او توسط چندین و چند نوه ی پسری که از طریق پسر هایی که نام فامیل ما را یدک میکشیدند پخش شود و تو مثل گیاه اشک اژدها که همیشه برای معرفی اش می گویم بینهایت برون گراست و میل به بقا دارد ، پخش شوی و گونه ای باشی که ژن هایش باقی می ماند. . .
بابا
زندگی جور دیگری است، یا شاید باید بگویم من آن را شکل دیگری می بینم. زندگی را به معنای وسیع شدن و گسترده گی می بینم که از طریق بچه پس انداختن اتفاق نمی افتد. به تمامیت رسیدن و بی نیاز شدن را در حال خوش و تجربه و دیگر خواهی و مهربانی و عشق دادن بدون چشم داشت میبینم و حس می کنم این تنها راهی است که دنیا جای بهتری برای آدم ها باشد.
هیچ مهم نیست که از آدم های نسل های بعد، از من یا تو ژن و اسپرم و نام و فامیلی ای، باشد یا نباشد! آدم ها همه شان به هم متصل هستند . . .
مثل زمین گذاشتن بار سنگینی که سالیان زیادی است روی دوشم بوده است، مثل سپری که بعد از پایان جنگ کناری می گذاری، مثل بند پوتینی که بعد از جنگ باز می کنی و پاهای چروکیده ات را زمین می گذاری . . .
این جوری دوستت دارم بابا
فقط لطفا دیگر در خواب هایم نمیر . . .
حالم بد است و نوشتن این پست حالم را بدتر که نکند بهتر نمی کند، مثل چنگ انداختن به هر چیزی که دم دستت بیاید شده ام.
پریشب ها پدرم با اورژانس و در شرایط ریکاوری از الموت به بیمارستان بوعلی قزوین منتقل شده
صبح با خواهر روانه قزوین می شوم و همه اتوبان را با 140 تا میروم تا برسم به بیمارستان.فضا خاکستری و مریض است و از بس شلوغ است پذیرش نمی کنند