برنامه ریزی کرده بودیم با ماشین برویم سفر شهر های خیلی دور! اما ناگهان بعد از صرف زمان و هزینه طولانی برای کاپوتاژ و گواهی رانندگی بین المللی و . . . کاشف به عمل آمد که مرز مزبور برای اتوموبیل های سواری مسدود بوده و امکان تردد برای ما حاصل نمی شود. لذا با دماغ سوخته (مشخصه خواستم مودب باشم؟
) رفتیم و بلیط چارتر طیاره به همان مقصد را خریداری کردیم و انگار کسی که خودش را برای کنکور آماده کرده بود اما با یک امتحان کلاسی روبرو شده باشد حس میکنم که سهم اعظم ماجرا جویی و به خصوص جذابیت سفر دود شد رفت هوا!
راستش سفر به قصد و منظوری است و داریم برنامه ریزی می کنیم که از این خاک ریشه مان را درآورده و در مسافتی آن طرف تر در خاکی که فاصله ی آنچنانی با اینجا ندارد و خودمان را بکاریم تا بلکم برگ جدید در آوریم در این بی آبی و عطش و گرما و باغبان بی مهری که نه باب گفتگو را می گشاید و نه بند که رسن کرده دور حلوق مان را شول تر کند تا حداقل نفسی تازه کنیم. . .
من همیشه از همه ماجراهای جدید و ماجرا جویی های تازه، استقبال کرده ام و تجربه و رویارویی با شرایط جدید برایم مثل قند و نبات شیرین است اگر چه که می دانم دشواری های فراوانی دارد اما باز هم رفتن و کندن و دیدن و تجربه ی جاهای جدید برایم جذاب تر است
شوق و ترس هر دو به صورت موازی همراه و یکنواخت دلم را همراهی می کنند و لحظه ای تنهایم نمی گذارند
ترس از روبرو شدن و همچنین شوقی در رویارویی با دنیای تازه
خود را دلداری می دهم و گاهی خودم را آرام میکنم که بالا و پایین نپرم
حس میکنم زندگی های تازه و روز های تازه ای پشت این پیچ نهان شده و انتظارم را می کشند . . .
دو سه چند باری هست که در باب مسایل زندگی مان با خانم روان درمانگر به گفتگو می نشینیم . سه باز از آنها را دو تایی و بقیه ها را من تکی حرف زده ام.
الان که اینجا می نویسم در آستانه ی سردرد شدیدی هستم که این جور وقت ها می گیرم. وقت هایی که حس می کنم نمی توانم! با هیچ کس نمی توانم حرف بزنم با هیچ کس نمی توانم رابطه ی موثر و دو سویه و دوستانه ای ایجاد کنم. این جور وقت ها حس میکنم همه راه های ارتباطی بسته است و از وقتی خودم را شناخته ام خودم را می بینم که این جور وقت ها رنجیده خاطر و ناتوان در خود فرو می روم و ایمان دارم که هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع از دستم بر نمی آید.
دیروز که با خواهرم حرف می زدم خودم و او را می دیدم که چقدر در الگو های کودکی مان زندگی میکنیم. خودم را هنوز بچه ی اخر خانه است و لوس و ننر است و زود قهر می کند و یک من تنها نمی توانم بزرگ با خودش همراه دارد.همچنین یک هیچکی منو دوست نداره .
و خودم را که ناتوانم از رابطه برقرار کردن و حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با ادم هایی که خیال می کردم دوستانم هستند.
و این رابطه ی بسیار مغشوش و مشوش که هیچ رقمه اسمش را نمی شود دوستی گذاشت!
انرژی هایی که بین مان رد و بدل می شود چیزی از جنس حسادت و سرکوفت و آدم فروشی است.. حالا شاید دارم ماجرا را حماسی جلوه می دهم اما واقعا حالم از فضای دوستی هایم خوب نیست
بعدش هم بلافاصله نتیجه می گیرم لابد من یک دردی دارم که آدم های اطراف که نزدیکم می شوند حس دوستی و صمییمیت می میرد و چیزی از جنس بی توجهی و بی مهری باقی میماند
آخرش هم نتیجه می گیرم که من یک موجود حساس این مدلی ای هستم که دوستانم نمی توانند درک کنند که چقدر ممکن است کارشان آزارم بدهد
چیزی که بیشتر اذیتم میکند این حس مزخرف کوفتی است.
حسی که دلم میخواهد که رابطه ی صمیمانه و نزدیکی داشته باشم. دلم رابطه ی دوستانه می خواهد و دلم درک شدن می خواهد.
آره
من فقط دلم درک شدن می خواهد و همه این غمبادی که از صبح گرفته ام و حالا آمده نشسته تو بغض گلویم هم از این است که من دلم درک شدن می خواهد.
وبلاگ می نویسم و عمیق ترین دغدغه هایم را در آن به امید اینکه کسی از جنس من آن را بخواند و درک کند می نویسم
اما جز اندک همراهانی در حد کمتر از تعداد انگشت های یک دست، اغلب برایشان جالب است که من شوهر کرده ام یا نه؟!
که شوهرم خوب و پولدار است؟
که عقد کرده ام یا نامزدم؟ که کی بچه دار میشوم
همین ماجرا در زندگی ام هم تعمیم پیدا می کند
هر روز که می آیم آتلیه، می روم سراغ گل ها و دانه دانه احوالشان را می پرسم. می بینم که حال و روشان چطور است و چقدر کم آب یا سر حال هستند
میان همین حال و احوال ها بیماری و آفت خیلی هایشان معلومم شده است. لذا با آدم ها باید معاشرت کرد
کنارشان ایستاد و نگاهشان کرد و حال دلشان را فهمید
سعی میکنم با آدم های زندگی ام این طوری باشم اما خیلی راه مانده تا آنجایی که دیگران هم دلشان بخواهد این شکلی باشند تا یک باری یکی شان بگوید هی فولانی تو انگار دلت می خواهد درک بشوی؟ بیا اینجا بنال تا من سعی کنم درک ت کنم
دیروز که رفته بودم پیاده روی وقتی میان درخت ها راه می رفتم و یک لحظه دست های تو را رها کردم ترسیدم، من کودکی بودم و تو پیراهن نوازش به تن کرده بودی اما در یک لحظخ ی نامرغوب گم شدم.
واقعا گم شده بودم و خیال می کردم شاید قرار است دنیا این شکلی تمام بشود، میان تازیانه ی باد و رعد و نم باران و گلبرگ های گلی که باد پیراهنش را وحشیانه دریده بود.
گمان میکردم سقف آسمان از همیشه بلند تر و ابر های خاکستری، عجیب و غریب تر از همیشه، موهوم ترین و دلهره آور ترین تصاویر دنیا را ساخته اند
یک لحظه ترسیدم
دنبال دست های تو گشتم
دنبال گل های سرخ روی چادرت
گم شده بودم انگار واقعا و هیچ وقت پیدا نشدم
من در تو گمشده مانده ام
اگهی های مژدگانی برای پیدا کردن آن کودک سبزه روی بی دندان، که قشنگ می خندید، هنوز روی دیوار های کوچه مان دیده میشود اما هیچ کس مرا پیدا نکرد، من به سرزمین دیگری پا گذاسته بودم
از میان لاله های واژگون دشت چادرت، دویده بودم تا انتها و میان حجم شگفتی ماندم تا ابد
تا همیشه، هیچ وقت پا روی زمین نگذاشتم
این بود سرنوشت کودکی که همیشه سر به هوا بود
بین شماها . . . آیا کسی تا حالا زمینی سفر کرده به آنتالیا؟
و آیا تجربه ی اقامت کوتاه مدت با بلند مدت در این منطقه رو دارین؟
من درد دارم!
دیروز ها یک شخص محترمی که خواننده وبلاگ در سال های دور بود تماس گرفت برای خرید اثر هنری اعم از نقاشی و مجسمه!
بعد از مدتی رایزنی در باب چیستی و چگونگی کار رسیدیم به مبحث شیرین پول. لذا خیلی دست به عصا و با قیمت مناسب برای چهار کار نقاشی نسبتا بزرگ قیمتی را پیشنهاد دادم و بعد از مدتی سوتفاهم برایم روشن شد که مبلغی که این دوست عزیز برای کارها در نظر گرفته بود مبلغی حدود یک سوم چیزی بود که در نظر داشتم.
بعد که امر مشتبه شد و روشن شد که میزان زاویه و تصور ما خیلی زیاد است اعلام کردم که کاری با این هزینه از دستم بر نمی آید.
بعدش هم به چانه زنی سپری شد و بعدش هم این دوست عزیز تماس واتزآپ بنده را یوراخ کردند اما من هیچ پاسخی ندادم.
.
چه پاسخی می توانم بدهم اصلا؟
ماجرا خیلی خنده دار است. چون من نمی توانم برای دوستانی که قصد خرید یک کار نقاشی را دارند توضیح بدهم که جایگاه هنر کجاست؟ چرا هنر متعالی و ارزشمند است و چرا نباید مثل پرتقال فروش با یک هنرمند برخور کرد؟
قهر کرده ام؟
شاید تو خواننده ی عزیز الان در دلت بگویی قهر کردن کار بالغانه ای نیست!
اما من هم از خیلی چیز ها گذشته ام تا به جایی برسم که کاری کنم که خودم تاییدش می کنم حالا دوباره از اول بیایم وارد بازی ای بشوم که سخت تهوع آور است؟\
من دلم میخواهد کار کنم و ادامه بدهم و نقاشی بکشم و خلق کنم و این راه بسیار حذاب و شیرین است اما اینکه دوباره کسی وارد بازی بشود که بکوید من این حقوق را نمی دهم . . . ترجیحم این است که هیچ پولی در نیاورم!
این سخت گذشتن و پول در نیاوردن برایم شریف تر است
.
نمی دانم چه مرگم شده اما دلم می گیرد از این زندگی
من همه تلاشم را می کنم که درست زندگی کنم اما انگار دکمه بازگشت این کنش خاموش شده باشد
دیروز با خانم گیس طلا نشسته بودم و درددل میکردم
یاد ده سال گذشته و بحران های عجیب و بزرگی که از انها گذر کرده بودم و جایی شبیه ساحل امنی که به آن رسیده بودم. اما گمان کنم همه واقعیت را نشانش نداده ام.
شبیه یک زن سرخوش و شنگول که از زندگی لذت میبرد بودم اما واقعیت این نبود. واقعیت درگیری من شرایط جدیدی است که همچنان، خیلی سخت است!
سختی هایش از جنس قبل نیست. انگار سختی هایش نازک و نرم اما به همان مشقت سابق شده اند!
چون در این شرایط جدید با انگشت های زمخت و گنده ی فیلی نمیشود هیچ دکمه ی مرحله بعدی را زد.عصای جادویی هیچ معجزه ای را نمی شودبه دست های بزرگ یک فیل داد
مساله این است که در آن جنگل وحشی، برای بقا، یاد گرفتم که وحشی و قوی باشم
حالا برگ های کتاب زندگی ورق خورده است و جنگل تمام شده و جایی شبیه انبار علوفه یا تویله یا لانه ی مرغی عظیم الجسته شروع شده، و در این موقعیت تازه دیگه وحشی بازی هیچ جواب نمیده!
گویا انگشتای فیلی رو باید تراشید و اصلاح کرد
و این درد دارد
من تحمل نکردن را یاد گرفته بودم، یاد گرفته بودم بازی تلخ را به هم بریزم و میز را برگردانم حالا اما گویا بلید ساخت و ساز را زندگی کنم
در این لخظه که یک گوشه نشسته و مینویسم، حجم از هیجان دارد ازارم میدهد
وقتی که ماه کامل شد را دیدم، همه جای همه جایم مغشوش شده است و فقط با خودم میگویم، چطور وقتی فیلم تمام شد بیننده ها نعره نزده اند؟چطور در پایان سانس توانستند بلند شوند و بروند به زندگی شان برسند
اخ
من خیلی مقاومت کردم که این فیلم را نبینم و سعی کرده بودم یواشکی داستانش را بدانم تا اینجور نشود اما فیلم خیلی تلخ بود
خیلی
زهرمار
حس میکنم کارگردان به لحاظ روانی به بیننده تجاوز کرده.... هیچ استدلالی هم ندارم
اما انگار یکی تکه های جنازه ای را در کارتنی دم خانه ام فرستاده
و نمیدانم چرا باید این کار را کرد؟
من دلم سخت گرفته ست ازین مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
.
امروز با صدای بلند برای مردن همه مان گریه کردم، برای احترام زندگی و پاسداشت تلاش هایمان
برای جستجویی هزار ساله که هر روز هنوز هم به ناکجا آباد می رسد
اگه برای پیش بینی صد سال پیش، باید برق و اینترنت و موبایل رو پیش بینی می کردی, من برای صد سال دیگه، واقعیت عیان رو میخوام
ما آدما برای خوشحالی و دلخوشی به هزاران چیز مختلف دستاویز میشیم
به شغل و پول و جایگاه اجتماعی و بعدش میشیم بنده ی همون ها
میشیم برده ای در راه پیشبرد شغلی که مایه ازاره، گسترش پول و سرمایه ای که فقط به عنوان یه عدد در حساب بانکی شادمان مون میکنه و همه این ها رو سپری میکنیم تا یه ساعت و یه روز آسوده باشیم
درست عصر همون روز هم به یادمون میاد این بود زندگی؟
همین؟
.
من برای صد سال آینده آدم های شاد و راضی ای رو پیش بینی میکنم که لای درختا با میمونا سرخوشانه فریاد میکشن و می رقصن
و خونه هاشون کلبه هایی قدر یه اتاقه
و درآمدی که همیشه هست اما قدر همین سرخوشی تا آخر هفته باشه
.
برای صد سال آینده، دلم میخواد واقعیت نظام سرمایه داری و مصرف گرایی صرف و سیاست هایی که جز استثمار طبقه ی متوسط و پیشبرد سیاست های منحوث خودش کاری نمیکنه دستش رو بشه و دیگه کسی گول این بازی قدرت زو نخوره!
.
دلم میخواد واقعیت عریان جاری بشه تا هرکس جوری که دلش می خواد ابن زندگی یگانه رو سپری کنه
نه با ترس
و نه جوری که همه سپری کردن
اون وقته که گمونم قدر و قیمت زندگی رو دونستیم و مفت و پوچ از دست مون درش نیاوردن
خوب ماجرا از آنجا شروع میشد که من بچه ی آخر بودم. بچه آخر در خانواده ای با چهار فرزند یعنی صف نانوایی! نه آنقدر بزرگ بودم که همبازی خواهرهایم بشوم و نه آنقدر کوچک که غصه نخورم چرا آنها با من بازی نمی کنند؟
عصر های فراوانی را به یاد می آورم که در حرم تابستان روی درخت توت عظیمی بالا و پایین می پریدند و من پایین درخت آنها را تماشا می کردم، وقتی به اندازه کافی بزرگ شدم تا از درخت بالا بروم هم ، همزمان با بزرگ تر شدن و خانم شدن خواهر ها بازی کردن و از درخت بالا رفتن تبدیل به امری شنیع و و ممنوع شد.
و من آن بچه ی دماغوی حسرت به دلی که زیر درخت توت بالا را نگاه می کند را هنوز به یاد دارم
سرزمین مه آلوده ای پر از درخت های تنومند هزاران ساله که چونان به سقف آسمان تاخته اند که میان ابر ها گم شده اند. در فاصله ی چند متری هر آدمی که می ایستی او را حاله ای می بینی، گوشه های تند و تیز و شکننده و بران ادم ها پیدا نیست و تنها حجمی از تیرگی با طنین صدایشان حضور آنها را یادآوری میکند.
در فاصله چند متری از محل اقامت مان در جنگل صبح زود، همزمان با طلوع خورشید درختی که هزاران سال عمر داشت از پا درآمد و فرو افتاد چون تراژیک ترین لحظات سینمایی که قهرمان مکان امنی را برای جان سپردن انتخاب می کند، با صدایی در پس زمینه که می خواند شنیدم که
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنـده زاد و فـریبــا بمیــرد
مشکل از آنجا شروع می شود که من خوشحال نیستم. البته گاهی هم می شود که خوشحال باشم اما مقدار این گاهی به نسبت قبل کمتر شده و بیشتر اوقات به نگرانی و اضطراب سپری مشود.
یک معادله ی بسیار ساده است به این ترتیب که من حالم خوش نیست پس هیچ کاری که از سرخوشی ام نشات گرفته شود نمیکنم و بعد خودم می بینم که زمان درازی سپری شده و من هیچ کاری نکرده ام و دو بامبی می زنم تو سر خودم که خاک تو سر بی فایده و بی عملت کنند و بعدمحاکمه شروع می شود و ادامه دارد تا انتها
و سوالم از دوستانی که زندگی شان همچون سابق ادامه دارد این است که چطور توانسته انداین جور دامن شان از چرک و کدورت ماوقع در امان و پاک بدارند.
من حس میکنم زندگی یک جور خیلی مزخرفی درگیر شرایط بحرانی شده و هیچ هم عادی نیست.
اما بعد نگاه میکنم به اطرافم و متوجه میشوم که این پنداشت من است و سایرین به روال عادی و یومیه ی خود ادامه داده اند.
کار می کنند
باشگاه می روند
خرید و فروش میکنند
و همه چیز به صورت نسبی در جریان است
حالا خیال نکنید که من از اول قرنطینه بوده ام نه ! من هم مثل بقیه رعایت میکنم اما این جور هم نبوده که کلا در خانه بنشینم.
راستی شما برای خوب شدن حالتان چه کار کردین؟
سعی میکنم به خودم کمک کنم تا خوشحال باشم. خوشحال تر
زندگی کنم، بیشتر لحظه را حس کنم
لحظه بو و مزه داشته باشند. صبح بوی توت فرنگی بدهد و ظهر مزه ی نعنا و شب مزه ی خیارشور بدهد
از پنجره ماشین سرم را درآورم تا بوی بهار باران خورده را بکشم در ریه هایم و تا انتها حس ش کنم.
هیچ مهم نیست که تحلیل مناسبی در مورد اتفاق های اخیر داشته باشم یا نه، تحلیلی در مورد عدم قدردانی فولان کس برای فولان و انتظارهای عجیب بهمان
همین که بوی نم خاک باشد خوشحال کننده است

این تصویر یکی از تصویرسازی های موضوعی با قوطی کوکا کولاست اما به نحو غریبی هم ذاتم شده . . . انگار که خود منم!
آیا وقتی صبح بیدار میشوی و هیچ چیز را و هیچ کس را و هیچ کجا را دوست نداری به این معنی نیست که از آنجا کوچ کرده ای و خانه ی تنت مثل پوست جیرجیرک خالی است؟
من خالی ام
از هر گونه مهرورزی و عشق
در این ثانیه اینجا پشت پا زدن به همه چیز دلم را راضی تر میکند تا مثل زن کولی خانه بدوشی دل نبندم به هیچ جا و هیچ کس
دور ریختن همه بند های سست و بی رمق رابطه در این لحظه بزرگترین کاری ست که میتوانم برای خودم کنم
مثل داس تیز و برانی که در یک لحظه گردن کسی را یا رسن بافته ی گیسوان مواج زنی را یا هر چیز دیگری را . . . در یک ثانیه می برد و اندوه و پشیمانی از همان صدم ثانیه که هنوز نگذشته است آغاز میشود و بادهای سیاه وزیدن می گیرد.
ناراضی و ناراضی و ناراضی هستم
خشمگین و سرخورده و عصبانی هستم
و هیچ کس و هیچ چیز را نمی توانم برای مقصر بودن خطاکار بدانم
و خود بیچاره ام هم رفته یک گوشه ای قایم شده است از شر این مفسده که همچون کوره ی آتش فشانی تنوره کشان فغان میکند و آرام نمی گیرد
رفته در خواب های نیمه شب و در رویای ناخودآهی، کودکی زاییده و آرام و یواش شیرش می دهد و حتا میترسد بگوید که نوزادم دختر است و هیچ هم خبر ندارد که من دستش را خوانده ام. دستش را خوانده ام و آمار زندگی سایه گونه اش را دارم و میدانم خودش هم وقتی بیاید بنشیند روبروی من و در چشم هایم نگاه کند همه چیز را نفی خواهد کرد.منکر همه چیز خواهد شد و ملتمسانه در من دنبال راهی میگردد که می دانم که تو میدانی اما بیا و بگذر و بگذار حرف های نگفته و کارهایی که هر دو خبر داریم آن دیگری در خفا میکند ناکفته و ناشنیده باقی بماند.
شاید دارد تهدیدم میکند که یک چیزهایی از من می داند. یک چیز هایی که خودم نمی دانم و او مثل آس تک خال بکوبد روی میز و بگوید زرشک! اینها که چیزی نیست من اطلاعات مبسوط و تکان دهنده ای دارم که اگر لب باز کنم به یقین در کسری از ثانیه تا مغر استخوانت ترک خواهد خورد
انگار راستی راستی چیزی می داند.
میداند که کجاها را قلم گرفته ام و کجاها را زیرش خط کشیده ام تا شده این که الان جلو چشمم باقی مانده است.
راست میگوید
این طفلکی هم راستش را دارد می گوید
حقیقت را می داند. من زاده ی عصیان و آتشم انگار. شفا در دستانم بوده اما آن را نمیخواهم، نمیتوانم که بخواهم انگار به سبب آنچه که ذاتا هستم
و حا آنکه حتا خود نیز نمی توانم این دیو تنوره کش و غران را دوست بدارم که در هفت توی چاه سرزمی های دور پنهان کرده ام.
همیشه یه عکس مرتب و با شخصیت و تر و تمیز هم بین عکس هاتون بگیرین
آگهی ترحیم هم عکس لازم داره
آنها مرگ را نمی شناختند.
وقتی مادربزرک ش با کرونا بستری شد، گفتم زبانم لال، مامان کوشا چیزش نشود، عصبانی شد که چرا نفوس بد می زنی اما نمیدانست که مرگ همین قدر بی حیاست. همین قدر بی پرده و ناگهانی و نامهربان که ناگهان بیاید و مادربزرگ شیرین و دوست داشتنی اش را بدزد و ببرد، آنها نمی دانستند که مرگ هیچ نسبتی با سوده لوحی ندارد.
نمی دانستند که وقتی داری دعا میکنی و آرزو میکنی و التماس میکنی... مرگ چه مهیب و نامهربان جان مادربزرگ را دزدیده و رفته گورش را گم کرده است و هیچ برایش مهم نیست که چه خاکی به سرت خواهی ریخت
آنها نمی دانستند که یک روز از اول فروردین سال ۱۳۸۶ مادرم را بردیم بیمارستان و با پای خودش رفت و راه می رفت و حرف می زد و لبخند می زد و نفس میکشید و زنده بود اما یک شب بعد، تنها یک شب بعدش مرد. دقیقا ۱۴ سال پیش، ۱۷ فروردین ماه، نیمه شب او رفت.
حالا چطور وقتی مادر بزرگ مهربان تو را برده اند بخش مراقبت های ویژه من خیال کنم که حالش خوب میشود؟
چطور امید ببندم و خیال بپروانم و نترسم
می دانستم مرگ کمین کرده پشت دیوار و ناغافل تو را می رباید
می دانستم
اما مرصیه ی رفتن بهترین مادربزرگ دنیا را چه کسی خواهد نوشت؟