بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

جیب های یک مادر


تو همه سوراخ سمبه های کیفش پول پیدا میشد

وقتی که فکر میکردی پول نداری قد خریدت پول تا کرده زیر عکس و تو جیب و لای درز پیدا میکرد

زیر فرش ها فطریه و صدقه و فدیه بود

تو کاسه ی بزرگ سفالی همیشه  قد خرید چند تا نون پول بود

و روی یخچال سکه های پول خورد  

در جیب لباس ها زیاد میشد که پول باشد

مادرها برکت دارند

مثل گندم

یک دانه که بکاری هزار تا خاطره گندمزار در گوش هایت زنگ میزند . . .



آلبالو


تو شیرین ترین آلبالویی هستی که در کامم مزه کرده  . . .

برای تو و دانه ی ریز معلق در شکمت من به اندازه ی یک دنیا شاد شدم و هر لحظه شادتر میشوم از تکرار خاطره ی بودنش

و به اندازه تمام وجودم

و حتا همه کنج های خاک گرفته ی قلبم برایتان ارزوی سعادت میکنم


غار آشنا سراغ ندارین؟


به یه جایی از زمستون رسیدم که کاملا حس خرسایی که سه ماه سرما رو تنهایی تو غار  میخوابن برام قابل درک و ملموسه....

به رنگ افق


اگر جزو اهل هنر هستید و گه گداری خریدن ادوات رنگ و نقاشی سرگرمی تان است افق را از دست ندهید

یک فروشگاه بسیار وسیع با بینهایت تنوع و گوناگونی

کعهنو شهروند باشد با این تفاوت که همه غرفه ها و قفسه ها ابزارآلات هنری می فروشند

دیروز که لای قفسه ها می چرخیدم فهمیدم که حاضرم کل ماه را کار کنم تا همه حقوقش را اینجا خرج کنم

آدرسش هم میدان انقلاب است، روبروی سینما بهمن، طبقه زیرین

پنج کشته و چند زخمی


و ده نمکی همچنان حادثه ساز است . . .

 

ترور در سوپر مارکت


با بچه های گرافیست شرکت شرط بستنی  گذاشتیم و من باختم

صبح که رفته ام از سوپری بغل شرکت بستنی بگیرم، آقای فروشنده با کلی حرارت مشغول تماشای تلویزون است و با اشتیاق می پرسد فلانی را که می شناسی

میگویم نــــــــــــــــــه!

ناامید نمیشود و ادامه می دهد که آوای باران دیگه

مثل بز نگاهش میکنم، سریـــــــــــاله؟

کم مانده بود بستنی ها را پس بگیرد،یک طوری که انگار از پشت تیر خورده باشد


D:



پ.ن:

گویا چند تا از بازیگرهای سریال مربوطه مهمان برنامه ای بودند که سوپری محترم داشت تماشا می کرد

جن های ماست خور خونه مـــــــــــا


نکه عادت نکرده باشم ها ، تو دهنم نمیچرخد ضمیر وحده به کار ببرم برای خانه! 

میگویم خونه، ماست و  . . . نداریـــــــــــــــــــــــم!!! باید برم بخرم

میگه تو و جن های خونتون دیگه؟ 

میگم اره یه چندتایی هستن!

میگه همه هم شون ماست خورن؟

من: :/

گوانتانامو

یه قانونی هست که میگه به ما که رسید وارسید! حالا بعد از گذشت دو سه ماه از آمدن من به دفتر جدید شاهد سیل تغییرات و تحولات گوناگون و ناخوشایند هستم که هرروز فشار و خفقان بیشتری را تولید میکند!

تلفن قطع است، نه می توانی زنگ بزنی و نه هم کسی می تواند زنگ بزند

ایمیل و جیمیل و سایر سایت های این چنینی فیلتر شده

یو اس پی های سیستم بسته شده 

تازه خبر رسیده قرار است شنبه اینترنت کمپلت قطع شود(خدا کند شایعه باشد)

آن وقت میگه خوب ادرس دقیق شرکتتونو بده اتفاقی افتاد بیام جنازه رو تحویل بگیرم!

من: 

:0


فاصله


هر روز فاصله ی سریال هایی که تلویزون پخش میکند با سلیقه مردم بیشتر میشود، سریال های جدید که همگی کعنهو معجون مورد نیاز برای شهروند مورد نیاز است

شاهگوش و شوخی کردم باید وارد شبکه پخش خانگی بشوند . . .

آن وقت سریال هایی پخش میشود که دیدن یک قسمتش صبر ایوب می خواهد . . .

 یادتونه اون قدیما از روی کارای همین آدما ژانر می ساختن واسه مکاملات روزانه؟

فاصله ای که گویای خیلی چیزهاست . . . 

معلم ادبیات


دیروز معلم ادبیان دبستان راهنمایی مونو تو اتوبوس دیدم

خانم اکبری

من سراغ معلما رو میگرفتم و اون سراغ همکلاسی هامو

من هی میگفتم اره اونم ازدواج کرده ...

اونم هی مگفت اره اون بنده خدا هم فوت کرد  ...


بزک نمیر بهار میاد


یه چیزی توی جون ادما هست که مثل مغز استخون تو ته ته جونشونه و باعث میشه بدنشون گرم باشه و انرژی داشته باشن و جون تو همه ی بدنشون وول بزنه

حالا من حس میکنم تو این زمستون بی انتها اون قسمتی که بهش اشاره کردم داره تموم میشه

داره میرسه به تهش

وقتی ساعت هفت و نیم صبح هنوز هوا هنوز تاریک است

وقتی پنج غروب هوا رو به تاریکی می رود

وقتی تاپ زرد و تیشترت مشکی و پلیور قهوه ای و پلیور گپ توسی را با جوراب شلواری پشمی و جوراب و بوت بلند میپوشم و رویش یک پالتوی قهوه ای که دکمه هایش از زور لباس های زیرینش به زور بسته می شوند و کمربندش را هم محکم گره میزنم و کلاه بافتی ام را تا روی ابرو میکشم پایین و شال گردنم را دو دور میپیچم و دست کش هایم را هم دست کرده ام و اما باز هم سردم است ظن میبرم به همان ماده ی گرمازایی که ته ته دل هر کسی مثل زغال سنگ و گازوییل نور و گرما تولید میکند که نکند تمام شده که . . .

گاهی ناامیدانه میپرسم

یعنی این زمستون تموم میشه؟ 

یعنی بهار میاد؟


من برق میشم میرم تو چشمات . . .

پیش درآمد



مشکلم بخت بد و تلخی ایام نیست!

مشکلم پوشوندن پینه دستام نیست! 

مشکلم نون نیست, آب نیست, برق نیست  

مشکلم شکستن طلسم تنهاییست 

عاشقونه است, یک روزی هم حل میشه

یا که از بارش زانوی من خم میشه!..


زنهااااار.. زنهار..


که من باد میشم میرم توو موهات..

حرف میشم میرم توو گوشات... 

فکر میشم میرم توو کلت...

من بنز میشم میرم زیر پات...

فقر میشم میرم توو جیبات!...

گرگ میشم میرم توو گلت...


هعــــیــــ ...


صدتا طرفدار داری

همه تو رو دوس دارنو

ذهن گرفتار داری

دمتم گرم! دمتم گرم! دمتم گرم! دمتم گـــــــــــرم!  

نزدیک میشم, دور میشم

بلکه مقبول در این راه ِ پر از استرسو وصله ناجور بشم

اینه قصه ام! اینه قصه ام! اینه قصــــــــــــه ام!


من برق میشم میرم تو چشمات...

اشک میشم میرم رو گونه ات...

زلف میشم میام رو شونت...

من باد میشم میرم توو موهات...

سیــــگار میشم میرم رو لبهات...

دود میشم میرم توو ریه ات...



ای بخت سراغ من بیا که رخت خواب من با این خیال خامم گرم نمیشه...

ای بخت سراغ من بیا که رخت خواب من با این خیال خامم گرم نمیشه...

ای بخت سراغ من بیا که رخت خواب من با این خیال خامم گرم نمیشه...



بی حساب اسرارمو هی داد زدم! هی داد زدم...

بی دلیــــل, احساسمو فریاد زدم! فریاد زدم! 

حیـــف از این روزا که من به f.u.c.k  زدم! به f.u.c.k  زدم! 

حیـــف از این روزا که من به فالش زدم! به f.u.c.k  زدم!


نزدیک میشم, دور میشم

بلکه مقبول در این راه ِ پر از استرسو وصله ناجور بشم

اینه قصه ام! اینه قصه ام! اینه قصــــــــــــه ام!

 



کاری از علی عطیمی

محشره، از دستش ندید من تا امروز شونصد بار گوش کردمش

البته یه ویدیو کلیپ خوب هم داره که اونم پیدا کنم میزارم


اینجاmp3 +

اینم لینک کلیپ که سپیدار و پاییزی عزیزم برام گذاشتن
اینجا clip +

شرم


غربت یعنی یک همچین کسانی مدح تو را بگویند . . . 

 1+

و 2 +

ده سال پیش در چنین روزی


ده سال پیش ، یعنی در چهاردهم دی ماه 1382 وقتی که پروانه دانشجوی ترم اول گرافیک از دانشگاه هنر و معماری بود، وقتی یک پوشه ی بزرگ از کارهای آنالیز طراحی اش را زیر بغل زده و داشت میرفت که سر کلاس زبان پیش شرکت کند دل از جوان یکلا قبایی برد که بعدتر ها به واسطه ی اعتقاداتش با همین فقره ی بی وجود سر سفره ی عقد هم نشست

اعتقاداتی مبنی بر اینکه عشق اول باید همان عشق آخر زندگی باشد و تا قبل از آن با هیچ موجود ذکور دیگری حتا یک قرار ملاقات هم نگذاشته بود،این طوری شد که در قرار اول دل داد و قرار دوم هم شد شروع فصل شاعری

نگاه میکنم و میبینم چقدر همه چیز کودکانه بود آن وقت ها، همه چیز شدنی بود و دنیا هنوز آن روی سگش را نشانم نداده بود که باور کنم جواب خوبی را همیشه با خوبی نمی دهند!

که حال خوشت هر چقدر هم خوب باشد کفاف نمی دهد در برابر قوم عجوج و مجوجی که به همه چیز ایراد وارد میکنند

حرصم میگرد که چقدر نابینا بوده ام و خودم را به ندیدن زده ام


 ماه های فراوانی را به نام چهارده دی و سالگرد آشنایی جشن گرفتند و هدیه دادند 

اگر دو سیر شعور داشت همان سال اول که هدیه ی سالگرد آشنایی من کیف پول آن چونانی خریدم و یک جای خالی جای هدیه دریافت کردم میفهمیدم یک پای این معامله می لنگد  

یا هزار و یک نشانه ی دیگر که فریاد می زد که چشم هایت را باز کن!

اما خوب همیشه ادم ها دلایل زیادی برای دروغ گفتن به خودشان پیدا میکنند و وقتی یک دروغ را خودت باور کنی شک نکن دیگران هم باورش میکنند

من هم مثل خیلی از دخترهای خنگول روزگار به دو کلام عاشقانه های عنصر نامبرده دل خوش نموده بودم و در هر شرایطی و در هر پرت گاهی که عنقریب پایان رابطه را به انتظار نشسته بود کمی از آن دریای بی وسعت دروغ ها خرج میکردم و جابه جا ثابت میکردم که اگر الان در این شرایط این اتفاق افتاده قبلا فولان اتفاق افتاده و کسی که همچین کاری کرده همچون کاری را نمیکند و  . . . 

خلاصه 

کعنهو مخمل! بود پشت گوش هایم 

عشق های تلویزونی هم باورم از زندگی بود و حالا گاهی دلم می خواهد برم ستاره های کم سو و بی جانی که این باور را از زندگی و عشق و زن به من نوعی داده بودند برای همیشه خاموش کنم  

خودم هم خنده ام میگرد 

البته زیاد هم خنده دار نیست. دخترکی نوزده ساله با بینهایات احساسات لطیف و بینهایت اعتماد و اطمینان به دنیا که همه چیز شدنی است  . . . اما دنیا به من هم مثل خیلی های دیگر ثابت کرد که همه چیز شدنی نیست 

جواب خوبی خوبی نیست

بعد ترسم میگیرد

نکند فردایی هم باشد که امروز همین قدر کودکانه و خام به نظر بیاید

آن وقت هم همین قدر محکم حرف می زده ام لابد

اما نه

یک جای امیدی هست

همین که الان برای هیچ کاری تنهایی تصمیم نمی گیرم و رای مخالف صاحبان نظر را لحاظ میکنم خودش خیلی است

گمانم عاقل تر شده باشم



پ.ن:

1- این پست دیروز نوشته شده، امروز رفته هوا!

2- عاشق اون هدر شدم، چه طوری باید بزارمش؟

3- کلی هم واسه این ذوق دارم

وقتی فرندز تمام میشود


یک مصیبتی وجود دارد به اسم تمام شدن فرندز

یعنی یک مصیبتی مثل مصیبت گرسنه ماندن و ریختن سقف و پنچر شدن چهار چرخ در فقدان زاپاس

وقتی که از سرکار خسته می آیی خانه و ماگ بزرگ قلب قلب ات را پر از چای گرم و نبات و عرق نعنا میکنی و روی کاناپه ی بزرگ بنفش روی کوسن های گنده ولو میشوی تا به قسمت جذاب روز برسی اما دیگر هیچ چیز جدیدی برای دیدن نیست

و همه قسمت ها را خوب یادت مانده و با دیدن پنج ثانیه از هر قست می توانی کل اتفاقاتش را رندوم جدس بزنی میفهمی مصیبت تمام شدن فرندز یعنی چه

 وقتی یک بشقاب ماکارونی هوسانه دستت باشد و ندانی کجا باید غذایت را بخوری

وقتی که خسته ای و می خواهی یکمی لم بدهی و سریال تماشا کنی اما دیگر فرندز تمام شده

من این روزها به این مصیبت مبتلا شده ام 

از آن سرماخوردگی ملعون که باعث شد سه روز فقط بخوابم و عینش را فرندز تماشا کنم و سریال بیچاره هم تمام شد . . .

حالا من مانده ام بی سریال

و کاملا بی رغبت برای شروع کردن هر سریال دیگری 



پ.ن:

یه مثلی میگه همونی که درد میده درمون هم میده.حالا خواهشمندیم اونی که دردو داده!!! بی زحمت درمون ما رو برسونه!آیدااااااااا