خواننده های خاموش ها مثل ناظرهای همیشه حاضر می مانند، می بینند، می خوانند و می دانند . . .
از مزایای وبلاگی نویسی یکی داشتن همین ناظرهاست
ناظرهای خاموشی که گه گاه لب به سخن می گشایند
چند سال پیش، وقتی داشتم جدا میشدم و اولین اندیشه هایم را برای طلاق جمع بندی میکردم ، با اولین کسی که حرف زدم یکی از همین خاموش ها بود
کسی که از ابتدا مرا می خواند و همیشه بیمناک بود از ادامه ی زندگی ای که خیلی از لحظه هایش را می نوشتم
گفت می دانستم که به اینجا میرسد
و من متحیر پرسیدم که از کجا! وقتی خودم هم باورم نیمشد
گفت همیشه یک چیزی کم بود، همیشه یک حسی لنگ بود، یک جای قصه بودنتان کمیتش می لنگید و من همیشه بیم داشتم از این زاویه
خیلی وقت هاشده که من هم بشوم ناظر
میخوانم و میترسم
گاهی هم برعکس
می خوانم و شاد میشوم
پشت حرف ها و کلمه ها معانی فراوانی پنهان شده اند که ناخودآگاه ذهن من همان طور که ناخوآگاه ذهن تو آن ها را ننوشته اما لای کلماتش مستتر کرده ، ناخوآگاه میخواند
مثل کلماتی که با قلم نامریی نوشته شود و تو هم یکی از آن قلم ها که نور بنفش دارد و وقتی روی صفحه می اندازی کلمه های قابل رویت میشنود را داری
بزرگترین لذت وبلاگ نویسی به نظرم همراه داشتن این جماعت ناظر است
سوم شخص
ادم هایی که دوستت دارند و حواسشان بهت هست و خیلی وقت ها یادت می اندازند، خیلی وقت ها به واسطه ی فاصله شان خیلی چیز ها را می بینند، مثل ادم های بیرون گود . . .
بعد از عروج گوگل ریدر ما هم لینکستان نداشتیم، به خیالمان که یک آپشن جایگزین مشابهی جایش ارایه میشود و منتظر بودیم باز هم آپ ها بلد شود بیاید بالا و قطار صد و هفتاد هشتاد واگنه ی لینکستان به حرکتش ادامه دهد
خیلی گذشت و هیچ خبری نشد
تا بالاخره امروز صبح آمدم دانه دانه لینک ها را از اولد ریدر که نه در سرعت انتقال و نه کاربری به گرد پای ریدر میرسد وارد کرده ام تو لیست پیوند ها . . .
مثل خانه ای که سال ها از گردگیریش گذشته رفتم و لیست بلاگ های موجود را چک کردم تا ببینم کدام ها را وارد کنم که کلی وبلاگ متروکه و خاک گرفته پیدا کردم.آنهایی که وقتی تازه شروع کردم به نوشتن ،یعنی دست کم هفت ،هشت سال پیش همراهم بودند و مثل همکلاسی های یک دوره بودیم
دانه دانه پیدایشان میکنم
بسته
رفته خارج
قسم خورده دیگر ننویسد
مسدود می باشد
فیلتر شده
صفحه ای با این ادرس پیدا نشد
دود شده رفته هوا
...
توکای مقدس مهاجرت که کرد هی کمتر نوشت
موسیو گلابی در فیس بوک هم نمی نویسد
آنی دالتون رفته فیس بوک
صحرا قسم خورده ننویسد
دستفروش دلش تنگ است
مهندس خسته طلاق گرفته و بعد بی خبرم
شیخ صنعان دیگر نمی نویسد
بی پدر خودشیفته ازدواج کرد
عاقد رفته فیس بوک
زن بیقرار زنانگی هاش هایش را سالی یک بار می نویسد
دخر حاجی نیست
مارکوپولو
مادررجب و درد رجب
طلبه
شوفر و مینیمال هاش
اون پست های داغ نقطه
شبگیر
و یه چند تایی که حتا اسمشونم یادم رفته
احساس مردود شدن کردم
اینا کسایی بودن که من باهاشون نوشتم
حالا همهه شون خاطره شدن
یه مقدار پول هست گذاشتم رو کانتر آشپزخونه که یادم باشه بدم به خواهرم.خیلی وقت بوده قرض گرفته بودم
حالا از اون وقت تا حالا بیست بار بیشتر شده چشمم یهو به پوله خورده، گفتم:
اِ پـــــــــــــــــــــــول!
بعد یادم میاد مال من نیست
دوباره همه ذوقم پرپر میشه
چند وقتی هست که درگیر ماجرای عشق ناکام زهره خانوم و علی آقا شده ام،بی آنکه هیچ کدام را بشناسم یا تصوری ازشان داشته باشم، درواقع خودشان ناگهان سرو کله شان پیدا شد!
ماجرا از آنجا شروع شد که یک شب یک شماره ناشناس برایم پیامک زد و معذرت خواهی کرد. من که دیدم اشتباهی گرفته بعد از چند تا پیامک اول برایش زدم که شماره را اشتباهی گرفته اما گویا باور نکرده بود و یا شاید نمی خواست باور کند و این شماره آخرین امیدش بود و نمی خواست به همین راحتی ها بی خیالش بشود
هر روز صبح که بیدار میشوم پنج شش تایی پیامک محزون از مجنون قصه رسیده که دارد مراتب شرمساری و پشیمانی و اهدای انواع و اقسام امتیازات را خدمت لیلی خانوم ارائه میکند روبرو میشوم. . . .
اما خوب این وسط من گردن شکسته چه کاره ام که اس ام اس های عشقولانه مجنون جای اینکه دل لیلی را بلرزاند و نرمش کند تا دوباره برگردد و به یاد پارک صادقیه و میدان ولیعصر و خیابان . . . نیمه شب، چشم های خواب آلود همچون منی را خواب زده میکند و تازه غصه ی نداشته ها و نبوده هایمان را به رخمان میکشد! والا!!
اولا میگفت علی بد نبود زهره!بدی دید که بدی کرد
بعدش بی خیال بدی و اینا شد و فقط میگفت ببخشید و تکرار نمیشه
بعدترک پشیمان شد، بنده خدا بی مادر هم هست، هی خاک مادرش قسم می دهد که برگرد، که دیگر تا دنیا دنیاست به خاطر تو جواب هیچ شماره ی ناشناسی را نمی دهد
هی میگوید همه ی پشت فرمان بودن هایش حواسش پرت تو است و بارها شده تا مرز تصادف برود
هی التماس می کند که فقط یک بار دیگر صدایت را بشنود
میگوید ارزویش این است که کنارش بودی تا نازت را میکشید
تازه برای تولدت یک پلاک طلا خریده زهره خانوم!
این پیامک ها به دست شما نمیرسد ولی همچنان ادامه دارد
گفتم اینجا بنویسم شاید صاحبش پیدا شد . . .
دنیا و زندگی یک سری قانون دارد که باید برای ورود به آن و متعاقبا زندگی این بایدها و نباید را بپیذیری، مثل رانندگی می ماند، اگر قواعدش را نپذیری نمیشود، نباید به راندن ادامه بدهی، اصلا افسر می آید گوشت را میگیرد و می پیچاند و جریمه میکند تا حالت جا بیاید
زندگی هم همین است، به قولی ، زندگی بلدی می خواهد، بازی است و وقتی داخلش میشوی باید قانون و قاعده اش را یاد بگیری و در اکشن هایش ری اکشن تحویل بدهی! وقتی پاس میدهد شوت کنی و وقتی حواسش نییست گل بزنی
خیلی وقت ها نباید جدی اش بگیری چون لیگ حذفی نیست و خیلی وقت ها باید همه تلاشت را کنی از بس نیمه نهایی قهرمانی است
واقعا هم که زندگی بلدی می خواهد!
و بهترین بازیکنان موفق ترین ادم ها هستند
آن ها که می دانند وقتش کجاست و کی
میدانی . . .
خیال میکنم میشود برای یکی از این مصیبت هایی که رندوم در زندگی هر ادمی سرش می آید، میشود مرد و برای همیشه جان سپرد، وقتی که در آن متوقف شوی و همانجا روی همان نقطه نقطه یخ بزنی . . .
میشود درتکیه ی زیرگذر، از خیل سینه زنان و ظهر عاشورا در میان اندوه و اشک مرد
میشود از حجم اندوه پیرزن بغلی که یکدانه پسرش در تصادف مرده، جان داد
میشود در قطعه ی دویست و سی ، روی سنگ قبر برزیلی، بالای سر مهربان ترینم، آنقدر گریه کرد و هق هق کرد که دیگر هیچ وقت نفست بالا نیاید!
میشود از اندوه مردی که برای نپذیرفتن مسئولیت یک زندگی با بازی هایش مجبورم کرد تا روی همه عشقم خط بطلان بکشم و برای همیشه تنهایی را برگزینم، مرد
میشود در نگاه تکیده ی مردی که دلم نمی خواهد پدرم باشد، مرد
میشود از اندوه خانه ای که روزی خانه ام بود و اینک هیچ چیزش مال من نیست مرد
میشود از نبودن تکیه گاه هایی که برای ماندن نیازمندشان بود ولی هیچ وقت نبودند مرد
میشود برای اندوه رفتن پدر لاله و دوماه و بیست و هفت روز بعدش که مادرش رفت مرد
میشود سر هر سفره ی هفت سین که برای آن جاهای خالی مرد
میشود برای تنهایی مونا مرد وقتی بعد از رفتن مادرش همه نوک پیکان قاتل را به سمت آنها گرفتند
میشود برای بغض کودک همیسایه و کفش های دهان باز کرده اش مرد
میشود برای بی کسی، زن شوهر مرده ای که با یک چرخ خیاطی شیرنشان فکسنی دو طفلش را از آب و گل درآورد،مرد
میشود برای حسرت کبرا، زنی که چهارده سال است بچه می خواهد و شوهرش پول کاشتنش را ندارد مرد
میشود برای دخترهای بزرگ حاجی که برای در امان ماندن از انگ ترشیدگی ربه ر دعای کمیل میگرفتند و دست آخر شوهر کردند، مرد
میشود برای سمانه، دختر کیهان که همسنم بود و وقتی من قایم باشک بازی میکردم از سرطان جان سپرد، مرد
میشود از غم سرانگشتان ترک زده کودکانی که فرستاده میشوند تا برای پول بیشتر گوشه خیابان مشق بنویسند، مرد
برای پیرمردی که دست زنش را میگیرد و هر روز زار و نزار یک گوشه ی میدان ونک سرپا می ایستد مرد
میشود از اندوه تابلوی اعلانات که برای پوشش و حجاب خانم ها هشدار داده، مرد
میشود از بینهایت ظلم و جور و ستمگری مرد
از ستمگری راننده و بقال و چقال تا سفیر کبیر و فرماندار و آخرین مکالمات مجلس شورا
بینهایت درد و بی نهایت نادیده انگاشته شدن
میشود حتا از درک قانون ناجوانمردانه زندگی مرد که حق با آنی است که زورش بییشتر است
که آنی که بهتر است، همیشه کمتر دیده میشود و آن که بیشتر سر و صدا میکند پسندیده تر است
میشود برای درک زندگی مرد، زندگی ای که وقتی ادم ها همدیگر را دوست ندارند، برای هم جهنم می سازند وقتی که به همان راحتی میشد زندگی را برای همدیگر بهشت کنند
خلاصه!
برای خیلی از این ها و خیلی های دیگر میشود مرد، اگر در همان نقطه متوقف شوی و یخ بزنی . . .
اما ما نمی میریم و رد میشویم و همه چیز میگذرد
بازی یعنی همین
ادم از مهلکه هایی جان سالم به در میبرد که بعدا ها خودش هم باورش نمیشود، که چطور همچین مصیبتی را هضم کرده و هسته اش را هم تف کرده
باید رد بشی
از کنار بچه های کار رد بشی
از کنار پیرمرد و زنش رد بشی
از کنار ون های گشت ارشاد ارام و بی سر و صدا رد بشی
و از خیلی جاهای دیگه هم رد بشی
گوش هایت در باشد و دروازه
از این یکی بشنوی و از آن یکی برود رد کارش
زندگی خیلی بازی ها دارد
خیلی ها مثل من، مثل ما، بازیش را بلند نیستند. قاعده اش را نمی تابند، در قالبش نمی گنجند، آن گام ها که باید بر می داشتند را برنداشتند و بر نمی دارند و مانده اند و هر روز می میرند . . .
ادم هایی که دیر یاد میگیرند
دیر همراه میشوند
دیر
شاید خیلی دیر
پ.ن:
پروانه به زودی یه پست خوشحال مینویسه . . .
عطف به این و این ، بالاخره تصمیمو گرفتم
می خوام پروانه باشم
من که پایین همه کارام امضا میکنم و نقش یه پروانه میکشم !
وقتی برای صدا کردن هر اسم دیگه ای کلی تعلل میکنم
یک برند اهلی به اسم پروانه! :)
خعیلی خعلی مچکرم واسه همه کامنتا و اسما و نظرا!
اونایی که اصرار اکید داشتن اسمشو بزارم پروانه!!
موفق شدین ها

پ.ن:
قالب وبلاگمو دوباره عوض کردم، گویا تو قسمت نظر گذاشتن بحران ساخته بود قبلی! نتونستم اصلاحش کنم، تغییرش دادم
سالهاست که بازنشسته شده و خانه نشین، از صبح تا شب مینشیند جلو پنجره و سیگار روی سیگار روشن میکند
روزی دو بسته، بیشتر حتا
شصت و هشت را پر نکرده هشتاد ساله می زند، مادرم که بود نمیگذاشت که این همه سیگار دود کند
سیگار روی سیگار
سیگار روی سیگار
به ضرب دعوا و جنجال هم که بود روزی چند نخ بیشتر نمیشد
حالا اما . . .
معذوریتی ندارد، هیچ گونه منعی هم نیست
حرف از ترک سیگار که میزنیم حاج خانوم میگوید سن که بالا باشد این کارها خطرناک است
برای سرگرم شدن و دل دادنش به زندگی برایشان گل و گلدان بردیم آب ندادند خشک شد
بازی های سرگرم کننده گرفتم گذاشتند در کمد
ادرس خانه بچه ها و آژانس را گذاشتم دم دستش که سر بزند محل نداد
هروقت عکس هایش را میبینم انگار کسی ته قلبم خراش میکشد
چنگ انداخته و میکند
و بی نهایت درد از رد ناخن هایش به جانم میریزد، از بس که زهوارش در رفته و نابود شده این سال های آخر
متاسفانه پدر من از آن دست آدم هاست که هر کاری را با اجبار میکند و اگر منعی نباشد به هیچ محدودیتی رضایت نمیدهد و همسر محترمه اش هم هیچ دنبال سلامتی اش نیست که بخواهد منعی در مصرف سیگار و غذاهای چرب و پرکالری ایجاد کند
لبنیات سنتی و پرچرب
ماست وی آی پی چکیده
خورشت چرب
شام خوردن های دیروقت
امتناع از مصرف هرگونه کاهو و سبزیجات در وعده های غذایی
پرخوری های بیموقع
و این فداکاری نخ نمای لامصب!!! که نمیگذارد پدر گرامی از در خانه در بیاید و به جایش میرود حتا شده پاکت سیگار لعنتی را هم می خرد!
آه
آن پدری که زمانی حس می کردم بزرگترین و نیرومندترین مرد دنیاست، زمانی گمان میکردم از همه دنیا قوی تر است و تا وقتی که باشد مثل کوه پشتمان است
همان پدر نازنین
دیدن این روزها سخت است
خیلی سخت
پدری که پیشنهادم را برای اینکه با هم زندگی کنیم قبول نکرد و دلیل آورد که حاج خانوم نمی تواند و . . .
که دیگر جز برای درست کردن پریز و اسپید دیالینگ گوشی همراهش شماره ام را نمی گیرد!
حالا شده همسر زنی که هیچ با ما مهربان نیست
همیشه گارد دارد و لحظه ای سپر فولادینش را زمین نمی گذارد
البته که خوشحالم که همدیگر را دارند و کنار هم خوشند اما . . . اما
آخرین تمهدیدی که برای سرگرمی اش اندیشیدم تا کمی سرگرم شود و حتا شده سیگارش را آنی خاموش کند، تهیه یک جفت مرغ عشق بود که می دانستم از همیشه دوست داشت داشته باشد
زنگ میزنم که بگویم،گوشی را حاج خانوم برمیدارد
میگویم برای بابا پرنده گرفته ام که سرگرم شود اما حاج خانوم بر عکس من که خیلی تلاش میکنم ملایم باشم بی پرده میگوید که نه نه نه! برای ما از این چیز ها نیاری ها! این چیزا به درد ما نمیخورد
من من میکنم و تنفر شدیدی در قلبم زبانه می کشد
حاج آقا همیشه پرنده دوست داشته و دارد اما خوب میدانم مخالفت همسرش یعنی نع! حق نداری که داشته باشی
گوشی را میگیرد و میگویم بابا برایت یک جفت مرغ عشق گرفته ام
میگوید . . . حالا یه روز بیارشون ببینم میشه نگهشون دارم؟
بعد قلبم آتش میگیرد
میدانم که آنجا، آن ور خط یک نگاه ملتمسانه ی حقیر تحویل زنش داده و خوب میدانم از همین الان که پرونده ی مرغ عشق های طفلکی مختومه است
وقتی پتوس زیبای گلدانی در یک ماه خشکید پرنده که پرنده است . . .
در خیالم هم بابا پسر تازه بالغی است که مدرسه اش تمام شده و حالا تعطیلات تابستانی اش را سپری میکند اما گیر یک مادر سخت گیر است که نمی گذارد هیچ جایی برود و هیچ حیوانی نگه دارد و . . . عوضش پشت سرهم برایش غذاهای چرب و چیلی میپزد، و پسرک قصه ی من هر روز پربار تر و بی انگیزه تر میشود
برای اینکه از در خانه بیرون برود
برای اینکه قبول کند هنوز می تواند
و تماشای این روند منحوس که ببینی هر سال که از ولایت می آید چند برابر سال قبل تکیده شده عجیب دردناک است
فکر کن بری با کلی درد سر واسه هوسونه ات باران که مبارد خواجه امیری رو دانلود کنی، با کابل همکارت بریزی تو گوشیت . . .
بعد ببینی هدفنتو تو کیف لب تابی که دیروز بردی مجله جا گذاشتی!
دردد داره ها
اصلا یه وضعی
همه عمر بره بودم ام، بره ای که شاخ نمی زند و ناخن هایش چنگ ندارد، دنبال کارهای بد نمی رود، نان حرام نمی خورد، زحمت می کشد . . .
و همه عمر با گرگ هایی روبرو بوده ام که تا پوست نمیکندند مجال گذر ندادند . . .
خدایا کجای قصه اشتباه است
وقتی نمی توانم که گرگ باشم
نمیتوانم!
نمیتوانم . . . و بره بودن یعنی اینکه پوستت را بکنند، هرروز و هر روز و هر روز
یاد حسن کچل می افتم. آنجا که حسن کچل ار دیو قصه می پرسد :
حسن کچل: چی شد که تو دیو شدی؟
دیو :من اولش گرگ بودم.
حسن کچل : چی شد که تو گرگ شدی؟
دیو:من اولش میش بودم.
حسن کچل:پس چرا میش نموندی؟
دیو: گرگ، میشا رو با شاخش ،سوراخ سوراخشون میکرد، لقمه خامشون میکرد ،پوستین گرگ مرده رو پوشیدم روپوست میشا.
حسن کچل:که گرگا شاخت نزنن؟
دیو: که گرگا شاخم نزنن.
حسن کچل: بعد چی چی شد؟
دیو: شاخ میزدم به میشا.
حسن کچل: چرا چرا؟
دیو: من نبودم دستم بود ،تقصیر آستینم بود.
حسن کچل: چرا آستینو نکندی؟
دیو: آستین دیگه دستم شد.
حسن کچل: چرا دستتو نکندی؟
دیو: دستم دیگه تنم شد.
حسن کچل: چرا تنتو نکندی؟
دیو:تنم مال سرم شد.
حسن کچل:چرا سر تو نکندی؟
دیو: چرا سرمو نکندم؟ سرچی چیه، کله کدو، کله تو ،تویی دیگه ، کله من، منم دیگه، من نمیذاشت، سرنمیذاشت ،من نمیذاشت ،من نبودم دستم بود،تقصیرآستینم بود...»
تمام حس امنیت و ارامش خاطری که در این خانه داشتم به خاطر همسایه هایم بودند که تا الان و احتمال زیاد پس از این هم گمان میکردم که آدم های خوبی هستند و مهربانند و . . .
اما دیشب . . . ساعت ها در تختخواب وول زده ام و با هر صدایی یک متر پریده ام بالا
ماجرا از این قرار بود که چند ماه پیش لامپ داخل راهرو ، همان که بالای در خانه بود سوخت. از آنجا که در صورت خاموش بودن لامپ احتمال پیدا کردن مسیر راه پله ها در تاریکی هم غیر ممکن است چه برسد به کلید انداختن و باز کردن در که به مدیر ساختمان که همین طبقه بالایی ها باشند اطلاع دادم چون اصولا باید چراغ راه پله با هزینه شارژ تعوویض شود که پس از یادآوری اینجانب هم نتیجه ای حاصل نشد!
این شد که من برای حل مشکل یکی از چراغ های خانه را باز کردم و بعد از یک ساعت آویزان بودن در راه پله و کلنجار رفتن با پیچ و مهره چراغ سقفی سرانجام فاتحانه موفق شدم روشنایی را به پاگرد متروک خانه بازگردانم!
گذشت تا پریشب ها که با خواهن خانوم و همسر محترمه و دینا چیله آمدیم خانه، دیدم باز پله ها تاریک است و با چراغ قوه گوشی در را باز کردم.
در نهایت تعجب متوجه شدم که لامپی که با هزار بدبختی نصب کرده بودم از سرپیچ در آورده شده و فی الواقع جا تر است و خبری از بچه نیست و البته فردای آن روز همان لامپ در سر در پارکینگ برایم بای بای میکرد!
شوهر خواهر محترم هم که در جریان بود رفت و یکی از چراغ های موتور خانه را باز کرد و جای لامپ خالی بالای در نصب کرد و من مجددا روشن شدم
دیشب باز از پشت در خانه ام صدای پچ پچ می آمد که وقتی چک کردم دیدم بازم هم لامپ بالای در را از سرپیچ در آورده اند . . .
یکهو بند دلم ریخت
این کارها چه معنی ای می توانست داشته باشد، در ذهنم هی تصویر آدمی که با پوتین لگد میزند به در و چهار چوب زپرتی در که به فوتی بند است از جا کنده میشود و . . .
این تصویر تا وقتی که خوابم ببرد بیش از صد بار از ذهنم گذشت و متعاقبا اینکه کجا قایم بشم
با چی از خودم دفاع کنم
چاقو دست بگیرم
چوب هم که ندارم
و هی تیریک تیریک لرزیده ام و اشک بی اختیار گونه هایم را سوزانده
همان وقت به خانوم همسایه زنگ میزنم که چرا هی لامپ بالای در خانه ام را باز میکنید؟ اظهار بی اطلاعی میکند و میگوید به پسرش می گوید که یک لامپ جدید در سرپیچ نصب خواهند کرد
لامپ و نور و سرپیچ و . . . به درک
آخه من یا این همه حس عدم امنیت چه کنم؟
در کلیه ی افعال اجباری یک فقره منزل که چرخش هم بچرخد، چند تا دانه کار، بیشتر نبود که اصرار اکید داشتم انجامشان ندهم!یکی خرد کردن گوشت و مرغ، یکی خالی کردن سطل توالت،یکی هم خرید کردن تنهایی از تره بار
مدت هاست هر سه تاشان پیه شان را به تنم سابانده اند یعنی هم تنهایی تره بار میروم هم...
حالا خانه که هیچی
کلهم یکسری کار بود که کهیر میزدیم انجام بدهیم
کعنهو زاییدن است تو خیال کن
سر خطشان همین است که غریبه ای داخل خانه را ببیند و پا ب خانه بگذارد
امروز یک خانواده سه نفره و مرد بنگاهی در حالی که سه تایی کله کشیده اند و داخل اتاق خواب را نگاه میکردند درباره متراژ حیاط میپرسیدند! و من انگار آمپول بی حسی زده باشم
میدانم،ولی هیچ حسی ندارم
فعل دیگر بنگاه رفتن بود، و چانه زدن با جماعت دلال و واسطه ای که هرچقدر داشته باشی باز میگویند گیر نمی آید
جایتان خالی
چند تا بنگاه هم سرزدم امروز
سعی کردم فکر کنم دارم میرم کافی شاپ
خلاصه که هر چی قرار بود نبینیم که دیدیم که!!!
آهای خدا
با توام ها
خیلی وقت است که دلم می خواد شبانه روز بشود بیست و پنج ساعت و من در آن یک ساعت اضافه مال خودم باشم،خیلی وقت است که آن قدری مهلت ندارم که پای وبلاگم بشینم و سر فرصت پست هوا کنم،پست هایی که مثل حرف های نگفته غبار گرفته اند و تلمبار شده اند، پست های نصفه ی وبلاگ را که با ثبت موقت، چرکنویس ثبت کردم تا شاید یک زمانی یک روزی بالاخره بهشان برسم و بپرورمشان و بنویسمشان را در این پست میگذارم، پس از این نیز یحتمل مجالی برای نوشتنشان دست نمی دهد و مانند جنین های ناررس و ناخواسته هیچ وقتــــ هیچ وقت به دنیا نخواهند آمد!
میگذارمشان تا با ننوشتنشان بی حساب شوم . . .
خانه به دوش
: 4 آذر 1392 @ 09:37بعد از کفری شدن دختر ارشد صاحب خانه محترم از فروش نرفتن خانه و اندیشیدین چاره ای مبنی بر گرفتن کلید خانه از اینجانب تا هر ساعتی از شبانه روز بدون محدودیت حضور یا عدم حضور این بنده کمترین بروند به متقاضی ملک را نشان بدهند . . . .
خجالت می کشم بگم . . .
: 30 آبان 1392 @ 11:45خجالت میشکم بگم گاهی
دلم می خواد کسی بود که دل ناگرانی پیدا کردن خانه ی جدید را با اون نصف میکردم
که وقتی جای شامپو و صابون و پودر ماشین لباسشویی خالی شده، یک روز بی دلیل پر باشد بی حرف پیش
خجالت میکشم که دلم می خواهد اندوه امدن های غریبه ها در خانه ام را با کسی شریک شوم
و بگویم و تعریف کنم و بنالم و زر بزنم . . . .
بعضی عکسا هست آدم تو گوشیم باید هیدن کنه
بعد بغضیا همینا رو . . .
حق دارم
: 21 آبان 1392 @ 19:21ب دل نمی نشیند . . .!
به صورت حرفه ای بادمجان دور قاب میچیند و پشت سر هم می بافد
متاسفانه نمیتوانم به عنوان یک دروغگوی مستقل و بی ازار و گاهی مهربان بپذیرمش
همین الان اگر پای آدم جدیدی وسط بیاید، اوست ک مشغول ساختن نزدیک ترین فاصله هاست
این رابطه البته صرفا در همان حال است
فاصله زمانی و مکانی بیشتر از دو دقیقه و دو کیلومتر باشد . . .
دسته بندی
: 20 آبان 1392 @ 16:46من تا حالا مطلبی در این باره نخوانده ام و اگر خوانده ام هیچ یادم نیست اما می دانم که قاعدتا دسته بندی مشخص این چنینی وجود دارد به وضوح
این برداشت کاملا شخصی و مبتدی است و هیچ ادعا و انتصابی هم ندارد
به نظرم ادم ها چند دسته اند
یک دسته شان حسی اند
یک دسته حرفی
یک دسته چشمی
. . .
ادم های حرفی می توانند تعریف کنند، مثلا بعد از هر ماجرا شرح ماوقع را با مسائل برجسته و اوج و فرودش تعریف میکنند، این ادم ها درگیر شرح روزمرگی هایشان میشوند
اما ادم های حسی با دریافت یک حس ویژه یا دریافت و القای عاطفی خاص مورد تحریک قرار میگیرند و انگیخته می شوند
ادم های چشمی هم وقتی . . . .
اندازه
: 19 آبان 1392 @ 23:08
زیبایی در نگاه آدم هاست
زیبایی در تشخیص آدم هاست
ملاک ها را خودمان تعریف میکنیم و هر کس . . . .
ساده
: 15 آبان 1392 @ 23:31یکی از به روزترین و کارآمد ترین نرم افزارهای طراحی گرافیک این روزها این دیزاین است ک من و دوستم سال آخر دانشگاه جزو اولین گروه های تحت آموزش در موسسه های مختلف نرم افزار مربوطه را استاد نموده و زان پس کل کارهایمان را از آن طریق خروجی میگرفتیم
خلاصه
این ها تعریف کردم که بگویم پریروزها یکی از گرافیست های شرکت آمده میگوید میشود این دیزاین یادم بدهی؟!
بلافاصله قبول میکنم و آموزش را شروع کنم
سعی میکنم ب ساده ترین و سهل الهضم ترین روش ممکن منظور محیط نرم افزار را توضیح بدهم
از هر منویی کلیت ماجرا را توضیح می دهم
حرف هایم که تمام میشود یک حالتی دارد حاکی همین؟!!! می گوید یعنی فقط همیناست؟
میگم اره کلیتش همینه ولی جزییات خیلی زیاد داره
میگه خوب باشه و دیگر هیچ وقت سراغش نمیرود
خیلی از آدم ها عادت داردند سراغ چیزهایی که خیال میکنند ساده باشد و از پسش بر می آیند نمی روند . . . خدایی هم که خدا باشد
میخوام کجا باشم؟
: 14 آبان 1392 @ 09:36
این روزا و خیلی روزا به این فکر میکنم
می خوام کجا باشم؟
جای خانوم خندان طبقه بالا که صدای قهقه اش میاد
بین شوهرش و پسرش و مهمونی ها فامیلی . . .
چاه
: 28 مهر 1392 @ 10:30
من یه چاه دارم
گاهی تا گردن توش فرو میرم و جیک نمیتونم بزنم
گاهی فرو میرم توش
گاهی وقت دراومدن گیر میکنم و هیچ رقمه نمیتونم ازش دربیام . . . .
استند بای
: 10 مهر 1392 @ 11:41
آمدن . . . .
تبشیر و انذار
: 6 مهر 1392 @ 15:10
دیشب دوباره صاحب خانه آمد
با دو سه تایی مشتری هماهنگ کرده بود تا خانه را نشانشان بدهد
می پسندند نمی پسندند می فروشد یا نه! بلند میشوم یا صاحب خانه ی بعدی خانه اش را اجاره می دهد یا نمی دهد
هر چی پس انداز داشتم را سکه خریدم که به خیال خودم اقتصادی فکر کرده باشم و پول در بازاری که هیچ چیز حالت ثبات ندارد راکد نماند و خواب نداشته باشد خیر سرم که زد و سکه ی یک ملیون و چهارصد هزار تومنی که من خریدم شده نهصد تومن و اگر حساب چهار فقره سکه ای که کل دارایی های اینجانب را شامل میشود محاسبه کنید میکند به حساب تومنی دو زار ضرر که جمع کرده بودیم مثلا پوب پیش خانه را که زیاد کرده بودند بپردازیم به صاب خونه
بعد مانده ام بفروشم نفروشم گزان می شود نمی شود و یا روند نزولی کاهش تا کجا می خواهد پیش برود!
صاحب خانه هم مانده
میگویند بازار خانه و خرید و فروش راکد است و مشتری خوب گیر نمی آید و به فصل سرما که بخورد کلا باید بیخیال شد
بعد صبح خبر می شود که فولانی و فولانی با هم تلفنی حرف زده اند
میشود نمیشود ها دوباره راه میافتند
بعد فکر میکنم همه ما متظریم
تا معلوم شود
قیمت سکه
ارز
دلار
یورو
خانه
تا بعد تصمیم بگیریم که چه باید بکنیم یا نکینم . . . .
خوب اگر چه باید تفنگ دست می گرفتی قسمت اول اسمش پینت بود که می تونست خیلی کا ماجرا رو تلطیف کنه . . . اما وقتی کل تیرها یه رنگ نارنجی چرک بوده باشه و اونقدر کم باشه که فقط بفهمی تیر خوردی . . . به خودت لعنت می فرستی وقت گذاشتی بری پینت بال و یاراتو با تفنگ نشونه بگیری و شلیک کنی
من فکر می کردم الان کلی رنگ و وارنگ میشیم . . . .
اون کنج یواشکی
: 1 مهر 1392 @ 15:30
حس میکنم پتوی بنفشی که روی تخت پهن میکنم سرد شده، انگار قدرت گرم کنندگی شو از دست داده باشه . . .
سرد شده که هیچی، هر چی بیشتر بغلش میکنم و فشارش میدم بیشتر خالی میشه. انگار هیچی میشه و جای همه ی فضای بودنش خلاء باقی می مونه و تهی
اصلا یه طوری که پشیمون میشی از بغل کردنش
غر غر
: 23 شهریور 1392 @ 13:15
ترس یعنی وقتی دوخط غر غر بنویسی بترسی که متهمت کن به . . .
فرندز
: 23 شهریور 1392 @ 13:24
سپاس خدای را عزوجل که . . .
صبحا
: 23 شهریور 1392 @ 10:25
همه صبح بیدار میشن صداشون میگیره
من صبح که بیدار میشم دلم میگیره . . . .
گرافیست
: 5 شهریور 1392 @ 13:41
رنگ بده دیگه
رنگ بده دیگه . . . .
گیرم
: 14 مرداد 1392 @ 14:25
گیر دونیم پر شده
پر پر پر و یک سحرا فقان و . . . .
ساعت 11
: 12 مرداد 1392 @ 12:19خیلی از اطرافیانم را میشناسم ک سر ساعت 11 عادت کرده اند زنگ بزنند و ترجیحا با مامانشون حرف بزنن، از اون گپ ها که بیشترش حرفه و کمترش جواب
ولی هی هر روز تعداد ادم های مادر مرده ی دورم بیشتر می شوند و هوس ساعت یازده . . .
یادبگیری
: 5 مرداد 1392 @ 21:05با گوش ک یاد بگیری نمیشه با زبون بگی
اما
با چشم ک ببینی با چشم هم میخونی . . . .
. . . .
مابقیش هم بماند پیشکش!
من همه این ده تا رو دوس دارم!!!
1- نقش پریا- نقش پری
2- پری نگار - پری نگاره
3- پری رنگ
4- پروانگار
5-قاصدک
6-پرنگ یا پرشنگ
7- ختن khotan
8- پرنیکا
9- شمسه - شمسی
10 - پرنگار- پرگار
نتیجه نوشت:
از همه دوستای گلی که برام نوشتن و کمکم کردن خیلی خیلی مچکرم! به زودی مینویسم تصمیم نهایی رو :)
به نظرتون چه اسمی به من میاد؟به منی که اسمم پروانه است
میخوام یه اسم انتخاب کنم،یه برند، برای کارام، نقاشی هام و مشتقاتم و گاهی خودم حتا
برای ادمی که هر جایی نقاشی میکنه
یه طور دیگه میبینه
تو رنگا دفن میشه
وقتی دستاش رنگیه حالش خوبه
قلم مو دستشه و روی شال نقاشی میکنه وقتی داره با دوستش حرف میزنه
روی شلوارش لکه ی رنگ داره پرواز میکنه
روی ساعت دیواری خونه نقش نیلوفر کشیده
هیچ کدوم از کاراش عینه اون یکی نیس
تا جایی می دونه با کسی که قراره شالو سر کنه یکی میشه و جنس خطاش و طرحا حال و هوای اونو میگیره
گاهی طرحا مهربون می شن و ی خوان بیان ادمو بغل کنن، گاهی شیرینن و گاهی شیگ و چشم گیرن، گاهی باصفان، گاهی عاشق میشن و گاهی قدرشناس
نقاشی که میکنه هم رد پاشو انطباق میده و میره تو قالب همون چند تا خطی که می دونه
و ادامه می دهد، آنقدر ادامه میده تا اون اتفاقی که باید بیفته جاری بشه ، اون وقته که قلم موی گرد سه صفر خود به خود میره کنار
برای همه ادما و کارا قصه می بافه و قلم میزنه
قصه ی ادم هایی که خواهرند، مادرند، عاشقند، مرد خانه اند، دوست هستند برای دختری که تازه عروش شده، خواننده هستند برای بلاگری که ناز می نویسد، رخت عزا میکنند، کادوی تولد می فرستند، سورپرایز میکنند، عشقشان را فریاد می زنند . . .
آنقدر این قصه ها برایم شیرین است که نگو
همین است که میگویم همه اش نقاشی نیست که ، من عاشق این جزییاتشم!
دنیای شیرینی ساخته
دنیایی که مشتقاتش تا گیلان و کرمان و تبریز و ارومیه و ایالت متحده و استرالیا و کانادا و . . . . کش می آید و گسترش می یابد
انگار منم که پخش شده ام، تکه های ریز و کوچکی از من که پرگرفته اند و خانه کرده اند
همه ی این قصه هاست که عاشق ترم میکند
هر چی که هست دلم یک اسم می خواهد
حالا به نظر شما من چه اسمی بهم میاد؟
پ.ن:
نظرتون راجع به نقش پریا یا پری نگار چیه؟
نقش پریا منو یاد سریال آب پریای مرضیه برومند می اندازه . . . خیلی دوسش داشتم
یک اقای مغرور و مدعی ای را در نظر بگیرید که خیلی سخت میشود که کسی را تحویل بگیرد و دو کلامی حرف بزند! با یک زاویه چهل و پنج درجه پشت میز و چشم های خیره به مونیتور در تمامی ساعات کاری که بعدا میفهمی آخرین ورژن بازی های شرکت را هم ساپورت میکند.
طراح صنعتی است با آخرین ورژن نرم افزار طراحی قطعات هواپیما (کاتیا) قوطی طراحی میکند!
ارتفاع بلند ترین نقطه اش از کف زمین یک مترو پنجاه سانتیمتر است، وقتی راه می رود صدای پاشنه هایش مثل کفش های تق تقو بلند است و قر مختصری هم در قدم هایش مشاهده میشود
چشم هایش سبز است و پشت سرش به اندازه ی یک دایره ی متوسط کچلی دارد، در عوض جلوی موهایش را بلند کرده و دسته دسته موهای بلندش تاب خورده و یکی از تاب ها همچین فر دار شده است و دو پیچ پی در پی دارد که دقیقا بر قله ی رفیع سر مبارک واقع شده است
شلوارهای نخی می پوشد اما قضا و قدر طوری رقم خورده که باسن نازنین همچین قولومبه بشود بیاید بالا و از ریزترین جزییات حتا خط شرت هم بشود به صورت پابلیک حض بصر برد!
برای فصل سرما یک جلیقه ی کلاه دارد بافت، بالای پیراهن می پوشد که انحنای یقه و متعاقبا لوندی کلاه به گونه ای است که هر بار از زاویه دیدم عبور میکند، ناخوداگاه مغزم فرمان می دهد دنبال پرنسس بگرد! تازه سر شانه ها هم کمی بلند است و چون لباس زیادی روی چوب لباسی مانده حالا باز هم بی واسطه از روی شانه ها رو به بالا می ایستد!
خیلی احساس خجالت زدگی و شرم میکنم که این ها را پشت سر همکار محترمم می نویسم
اما چاره ندارم چون اگر نمی نوشتم یحتمل یکی از همین دفعه ها که دنبال پرنسس می گشتم پقی میزدم زیر خنده و آن وقت . . .
پ.ن:لابد او هم یک دختر دماغوی مزخرف که با بقیه نمیجوشد و اصرار دارد صبح ها قهوه بخورد و مثل غربتی کفش هایش را در می آورد و روی صندلی اش چمباتمه می زند و . . . را زیاد می بیند!
D: