یک روز می بینی مثل گوره خر های دشت مغان شده ای
یک گونه ی رو به انقراض
مثل پلنگ مازندارن و روباه راه راه و شیر دشتستان
که همه همسانانش ور افتاده اند یا کلا تغییر ماهیت داده اند و راه راهشان را پاک کرده اند و اینک در طویله ها کاه و یونجه سق می زنند و شده اند الاق مشتی مندلی!
چیزی نمانده تا نسلت ور بیفتد و تمام بشوید
همگی با هم
تا کی که روزی نو برسد
تا کی

این دخترک در خانه ام می چرخد و یه هر جه دلش بخواهد هم دست میزند
شیشه های رنگ و قلم موهای نازک را وارسی میکند، شمع های تزیینی را روشن میکند و برای خودش تولد می گیرد، شمعدان های بلوری را بر میدارد. روی آستری کتاب های نفیس نقاشی میکشد، مداد رنگی های پلی کرم و حرفه ای ام را که به جانم بندند بر میدارد و نقاشی میکشد. حتا روان نویس های نک نمدی هم از تیرس نگاهش در امان نیست و عاشق این است که مادرش برایش با انها باب اسفنجی شلوار مکعبی را بکشد و او رنگش کند
و هیچ نیرویی در من یارای مقاومت و ممانعت در برابرش نیست وقتی که می گوید خاله جووووون اجازه میدی؟
ببینید: کفش های دینا
بعضیا هستن الان یک روزه نیستن
اما انگار یه ساله که ندیدی شون
بعضیا هشتن یه ساله ندیدیشون
اما انگار ک همین دیروز بود
مثل گربه ای که میره یه جا پی پی میکنه بعد روشو خاک میرییزه تا معلوم نشه
وقتی یه پست نازک می نویسی (دقیقا اصطلاح مورد استفاده اش نازکه) روش چندتا پست دیگه می زارن تا معلوم نشه نازکیش . . .
یادم میاد آخرای تابستون که میشد مردم الو خشکه ها و برگه های زردآلو و البالو خشکه رو میدادن
جاش برنج می گرفتن
به چیله میگم میای پیش خاله؟ خاله تنها نباشـــــــم!
رو به مامانش میکنه میگه:
مامان! باید برم سوپر مارکت یه دونه شوهر برای خاله بخرم!
من: :/
آب دماغم را می کشم بالا و قورت میدهم
بغض های فرو خورده را حبس میکنم و قورت می دهم
حرف های مگو را قورت میدهم
همه ی روزهای پی ام اسی را قورت می دهم
همه دل خواسته هایم را قورت می دهم
غذای بدمزه ی شرکت را قورت می دهم
گاهی هم گرسنگی را قورت می دهم
اعتراض هایم را قورت میدهم
وقتی در ترافیک برفی میدان ونک سوار اتوبوس میشوم و کرایه را دوبرابر پرداخت میکنم اعتراضم را قورت میدهم
وقتی شیش و هشتی و خالتور فضا را پر میکند و من دلم شجریان و علیزاده میخواهد گوش هایم را قورت می دهم
وقتی زن های گشت ارشاد قد و بالایم را ورانداز میکنند همه ی حجم بودنم را قورت میدهم و قدم تند می کنم به رفتن
وقتی دلم تنگ می شود خواستن دست های مهربانت را قورت می دهم
بوی قرمه سبزی و الو اسفناج که می آید خاطره هایت را هم یکی یکی قورت می دهم
من قورباقه ام را هم هر روز قورت می دهم
من امروز صبح چند قطره اشک را هم قورت دادم
ابرهای دلم را هم قورت دادم
نبودن ها هم
گاهی بودن را هم
هنوز کسی خبر نداره که علت موج شدید برف و سرمای این چند روزه
اون کلاه و شال گردن خوشگله است که من هنوز از پوشیدنشون سیر نشده بودم!
از دیروز که بالاخره ترجمه ی کتابی که قراره بشه پایان نامه ی خواهر مهربان رو که رویای نازنین زحمتش رو کشیده و فرستاده رو دریافت کردم و میخواستم بگم ایمیل دوستشو بده تا براش فوروارد کنم و همه ی این تصمیمات و حرف ها رو دوره کردم و دستم رو از جیبم در آوردم تا گوشی رو زیپ بغلی کیفم وردارم تا بهش زنگ بزم و بگم که رویا ترجمه رو فرستاده و من سیوش کردم، حالا میتونی ادرس رو مسیج کنی تا برای دوستت هم فوروارد کنم رو یادمه . . . لحظه به لحظه
اما بعدش رو که زنگ زدم یا نزدم رو یادم نیست
وقتی همه کامنت های خصوصی و عمومی رو جواب میدم
وقتی همه کامنت هاییی که قراره نمایش داده نشه رو حذف می کنم
وقتی صندوق نظرات خالیه
و نظرات خصوصی قرمز نیست
حس میکنم خونه رو تمیر کردم و گرد گیری کردم و همه چی برق میزنه
الانم همون حسو دارم
:))