گفت می تونم کاراتونو ببینم
دست پاچه شده بودم و در حالی که داشتم دنبال تبلت تو کیفم می گشتم متوجه صدای بقیه بودم که م یگفت کاش تبلت می آوردین که کارها بزرگ دیده بشهُ بعد صدای امیر اومد که میگفت نه یادش بوده . . . فکر همه چیزو کرده. همون وقت دستم رسید بهش و کشیدمش بیرون و یکم طول کشید تا تمرکز کردم که کجا می تونم یه مجموعه از کارا رو پیدا کنم و آخرشم تو واتزآپ بازشون کردم که همه شون دانلود نشده بود و طول داشت تا دو. نه دونه باز بشه
عکسا و نقاشی ها و مجسمه ها رو تماشا میکرد
هر آن منتظر بودم یه چیزی یا حرکتی کنه و بی میلی شو ابراز کنه اما اون همه چیزو تماشا کرد. منتظر بودم حداقل بگه این کارات که زن کار کردی رو نمیشه و بدن مشخصه و یه نه بشنوم اما همه چیز خیلی زیبا پیش رفت.
وقتی تو تقویمش گشت و یه روز که برام مناسب بود رو پیدا کرد و بهم داد فقط خیلی آروم گفت: فقط زن نزار . . .
احساس میکردم مورد پذیرش بودم و مقبول افتادم و قلبم پر از شعله و اتیش بود و خوشحالی تو چشمام لبریز بود
لیوان چای رو برداشتم و اومدیم بیرون و دم در قلوپ قلوپ چای رو سرکشیدم و حسی میان خوشحالی و ترس رو مزمزه کردم
خانم ثمری از گالری هفت ثمر برای اولین نمایشگاه انفرادی برای من اوایل آبان رو گذاشت

تمام چالش های ذهن من از تفاوت بین آن چیزی است که آن را یاد گرفته ام و چیزی که با آن بزرگ شده و پرورش یافته ام. اینکه زمان دیگری فرا رسیده است و دیگر گفتمان ذهنی من جاری نیست و قوانین سابق در این کارزار صدق نمی کند.
بدین ترتیب در آشوبی از عدم انطباق قرار می گیرم که در آن پاسخ های قبلی با تقاضاهای جدید زاویه دار شده اند و همجواری شان پاسخ گو و شفا دهنده نیست و حتا ایجاد آزرده گی نیز می نماید.
در رویایی با خیلی ها متوجه میشوم که همچنان از همان راه ها و تربیت های سابق خود برای حل مسایل جدید بهره می گیرند و اگر چه به نظر خودشان کافی است اما از منظر بیننده ی خارجی دم خروسی که بیرون زده به وضوح و روشنی قایل رویت است
برای توضیح آنچه از آن حرف می زنم باید مفهومی را توضیح بدهم با عنوان اصالت. شاید برای روشن شدن مفهوم اصالت باید کفه ی روبرویش را روشن کنم که چیزی است با این عناوین: fake - قلابی - بی اصالت - ناخالص . . .
فیک بودن به معنی واقعی نبودن است و شما زمانی واقعی هستید که خودتان باشید. خود واقعی تان و اگر تلاش کنید قسمتی از خود را پنهان کنید یا قسمتی را که از آن خود نمی دانید را به نمایش بگذارید هم همانا به ورطه ی قلابی بودن می افتید.
لذا این اصل بودن چه چیزی دارد که برای کسب آن خود را به مشقت بیندازیم؟
جانم برایتان بگوید که اصل بودن مثل کتانی ای است که فولان کارخانه ی فولان جا که همه کارهایش دست دوز است و از راحتی و مقاوت با هیچ کالایی به قیاس نمی رود و در دنیا تک است و دارنده ی آن به همه پوز می دهد شما را به عنوان محصول تولید کرده باشد! نه اینکه شما محصول باشید و نه اینکه سری هستید و نه اینکه اعتبارتان را از کارخانه ای می گیرید . . . نه! در قیاس با ارزشمند ترین کفش کتانی جهان با کتانی های متفرقه ی دیگر!
حالا اگر آن حد از اصالت و توجه و ارزش و اهمیت را در درون خود ببینید آیا خود را بینهایت ارزشمند نمی دانید؟
آیا خود را با این مشخصات عاشقانه دوست نمی دارید؟
خوب این از لزوم اصالت و اصل بودن و تعهد به فردیت و مشخصات فردی هر کس که آن را متمایز و گران قیمت میکند
حالا تصور کنید که برادر دوقلویی دارید که هر طوری رفتار میکند همه تحسینش میکنند. نقاشی می کشد و همه می گویند خیلی خوب کشیدی و وقتی با کارد و چنگال غذایش را خورد می کند و وقتی درس می خواند و فوتبال می کند و . . . . در همه ی آن موقعیت ها مورد تحسین قرار میکیرد.
شما اما در خود یواشکی حس میکنید به اندازه کافی خوب نیستید و یک باری هم که نقاشی کشیده اید عمه تان گفته از آن برادرت یاد بگیر این اصلا چی هست که کشیده ای؟
لذا خیلی زیرپوستی و ناآگاهانه به سمتی سوق پیدا میکنید که آن برادر بزرگ تر هست. هنر و معاشرت و ورزش را از او کپی میکنید و هرقدر بیشتر عین او باشید بقیه بیشتر خوششان می آید.اما خوب پس خودتان چی؟
خودتان می شوید یوسف گمگشته و در ته چاه بی توجهی از فراموشی هر روز می میرد و بد ترش این است که وقتی یوسف ته چاه دارد می میرد حال شما را خراب میکند و تو دلتان غم و غصه و کدورت شکل می گیرد و یا اگر هیچ غمی هم ساخته نشود دست کم شادی و شوق و ذوق و حرارتی هم ساخته نمیشود!
این جور میشود که کم و کم پلاسیده میشوید و کج می شوید و غم می شوید و ناله می شوید و برگ خزان تان زیاد می شود . . .
این است معنی قلابی بودن! قلابی ها به هیچ کس آسیبی نمی زنند به جز خودشان! کسی که در این بازی متضرر شده است خود خودشان است که هیچ کس در جهان را یاری نجات دادن آن خود نیست غیر از همان!
ممکن است من بیننده از بیرون ببینم که فولان آدمی که اطرافم میبینم چقدر با اصالت خودش فاصله دارد و چقدر در تلاش است که خود واقعی اش را پنهان کند اما خوب مگر میشود این را منعکس کرد و گفت؟ حتا اگر آنقدر ریسک پذیر باشی که همچین خطر بزرگی را بپذیری به یقین با گارد آن آدم روبرو می شوی!
البته به همین دلیل هم هست که رشد و توسعه ی فردی از پس سالیان عمر و تجربه حاصل می شود و به هیچ نوجوان و جوانی حرجی نیست که با اصالت وجود خود در تضاد است! (چون فعلا در حال تجربه است)
خوب
حالا گمانم بتوانم بهتر توضیح بدهم که وقتی عصبانی و ناراحتم و یا وقتی یک آدمی و اصلا هر آدمی می آید می گوید تو مادر فولانی و من مثل هر آدم دیگه ای که عاشقانه مادرش را دوست دارد حس میکند الان باید برگردد و آن گوینده را منحدم کند و از طرفی یاد گرفته که به چرندیاتی که از هر طرف می شنود اهمیتی ندهد چون تنها حاصلش درگیری ذهنی و اتلاف زمانی است که سرمایه ی زندگی هر کسی ست . . . غرضم از بیان فحش بیان مثال واضح بوده است البته!
بلی
فی الواقع ما دفترچه ی راهنما نداریم!
چیزی به نام دین هست که برای خیل ها پاسخ نمیدهد! فلسفه هست و کنارش هم روان شناسی هست و در اوج آن اگزیستانسیالیست!
به جد و جهد آرزو دارم روزی یک دفترچه ی راهنما تولید شود برای پرورش و ساخت موجودی که اسمش انسان است!

نقاشی کار جدیدی ست که در همین دوره انجام دادم
تمام تلاشم رو میکنم تا آدم حسابی ها و آرتیست ها و مطالبی که گمون م کنم برام جالبه رو تو اینستا پیدا کنم و فالو کنم اما نمی دونم چرا باز هوم م پره از عکس های عشوه گرانه و نمک ریختن های بی مزه ی دختری در ینگه دنیا . . .
آره سرد
خسته و ملول می باشم.
شاکی
مشوش
درک نشده
معترض
ناکافی
دریافت تیر و نیزه از جهان اطراف
یه حسی مثل توش خودتو کشته بیرونش بقیه رو
دست و پا زدن برای تولید روال جدید و شاد کننده
خواستم کارمند نباشم اما بعد همه چی تهی شد
همه فکر میکنن الان اوضاع خیلی هم خوبه
حرفه ای یعنی کسی که از یه کاری پول در بیاره
گالری ها و گالری دار ها دندان هایشان را در گلوی آدم فرو می کنند و بسیار نامهربان هستند
هیچ کدام از آثار شما قابلیت انتشار ندارند چون در گالری های دولتی تنها سبک کاملا realist واقع گرایانه قابلیت انتشار دارد و کارهای شما آبستره و فیگوراتیو هستند و بعضا منشوری!
احساس تنهایی و درک نشدگی
احساس هیچ غلطی نکردن
احساس بد
نبودن پول به اندازه کافی و یا شاید قدری بیشتر
حس ترس و استیصال
احساس در امان نماندن از زخم زبان های آدم های فضول
آدم های فضول خیلی زیاد هستند و از طرفی خیلی هم هولناک سوزن هایشان را که روی تو و زندگی و هویت و جزییات زندگی ات گیر کرده را فرو می کنند تو هرچی دم دستشان باشد
این را یاد گرفتم که فضولی کردن در زندگی بقیه از زشت ترین کارهاست
یک سری ادم های از هر قشری نشسته اند دست به سینه و چاقو و قیچی دست گرفته اند و هر چیز و هرکس که اندکی با باورهای آن ها متفاوت باشند را سلاخی میکنند و سیخ می زنند که تو مقبول نیستی و تو فولان و بهمانی و مثل گزینش سازمان های دولتی که از محتوای تو در توی مغزت سوال می کنند تا بدانند چه اندازه در اندود ها و مخمصه های تاریک ذهنت به چه باورهای چنگ می زنی
پرسیدن و تجسس در چنین باورهایی به گمانم مثل پرسیدن از رنگ لباس زیر است که هیچ دخلی به هیچ کسی در دنیا ندارد چون مال من است
این که دنبال هم فکران و هم مسلک هایی که در این حد متعهد به چیزی باشند به گمانم نشان از لنگیدن امر دیگری دارد
امروز انگار خاموش شده ام
جودی وقتی خیلی خول میشه انگاری یه چیزی تو خونش هیت مثل آدرنالین که می بردش بالا و دیونه ش می کنه و وقتی این شکلی میشه بی دلیل یهو یه حجمی از فعالیت رو داره که قابل کنترل نیست
منم این شکلی میشم گاهی
یهو یه وقتایی خیلی بی دلیل خیلی بالام و پر از انرژی ام و حس می کنم می تونم هر کاری کنم اما خوب ناگریز میام پایین
خیلی وقتا یاداشت هام هم در نهایت یکی از این دو قطبیه . یا در اوج ادرنالین یا در هزیز خالی ای که هیچ خیالی از تموم شدنش ندارم . . .
موفقیت های خنده دار کوچکی است اما فعلا لیست خوشحالی هایم شده این که عمو پورنگ فولان طرح را در صفحه اش استفاده کرده یا نقاشی ای که از گوگوش کشیده ام را خودش لایک کرده . . .
نمی توانم خوشحالی نکنم اما خوب باید مثلا عصبانی باشم که چرا فولان طرح که وایرال شده را بدون نام منبع استفاده کرده اند و هیچ جای این هزار و چند جایی که تصویر نقاشی شده استفاده شد نامی از طراح آن نبود
من حتا در نهایت شوخی طوری از اینکه دوستانم فیلم و عکس هایی می فرستند که کارم در فولان شبکه ی تلویزیونی دارد پخش می شود ذوق می کنم
بعد همه میگویند پیگیری کن و فولان و . . . اما من تلاش می کنم که متقاعد شوند که این طرح دزدی ها عادی است و نمی شود کاریش کرد
بعد قسمتی که به آنها نمی گویم اما آمده ام یواشکی اینجا بنویسم این است که حس میکنم یک چیزی شبیه پیله را می شکافم و به دنیای بیرون که هوا و نور در جریان است راه پیدا می کنم و هورا هورا
یک چیزی شبیه انتظار برای تولد یا یک اتفاق خوب تو دلم هست که گمان می کنم اسمش ایمان باشد! و همان چیزی ست که حالم را خوش می کند. حالم را خوش می کمد در شرایطی که بعد از هشت ماه که چشم روی کارمندی بسته ام و تا حالا اندازه ی حتا یک حقوق ثابت یک ماه هم درآمد نداشته ام و با یه قرون و دو زار و جهاد اقتصادی همچنان نا امید نیستم و می خواهم ادامه بدهم و می دانم که اتفاقی در جریان است
چرخ دنده ها درست کار میکنند و می چرخند پس لاجرم خروجی ای حاصل خواهد شد . . .
دیشب نزدیک نیمه شب، برگی از تاریخ ورق خورد که هیچ بعید نیست سرنوشت و آینده ما و کل انسان ها رو تغییر بده
این آقا: Elon Musk
رییس و بنیان گذار چندتا شرکت خفن دیگه هست و حالا داره رویای کودکیش برای سفر به فضا برای همه رو تحقیق می بخشه
راستش منهای اینکه جواب بده یا نه، ایلون قهرمان منه!
قهرمانی که برای رسیدن به رویاهای اگر چه بلند پروازانه ش از هیچی کوتاهی نکرده
SpaceX دیشب پرید!
با دو سرنشین رفت تا جاهای جدیدی برای سکونت و زندگی آدما و بلکم سفرهای ارزون برای همه به فضا رو محقق کنه!
عاقا توروخدا یه چیزی رو یاد اطفالتون ندین: که هرچیزی یه فایده ای داره
هرکاری می کنی باید یه چیزی ازش دربیاد و یه نتیجه ای بده و اگه هیچ دلیلی نداری اصلا انجامش نده
هرچی فکر میکنم می بینم این بزرگ ترین آسیبی بوده که تو زندگی م خوردم
یه عالمه گچ داشتم که رو پشت بوم نقاشی کنم، اما چون فکر می کردم باید یه چیزی از این نقاشی در بیاد فقط یه صورتک کشیدم که هلیکوپتری که مدام از بالای خونهمون زد میشد اونو ببینه!
بعد هرچی سعی کردم نقاشی های دیگه بکشم ، نشد!
راستش من یاد نگرفته بودم که باید از مسیر لذت ببرم
یاد نگرفته بودم که باید تنها از کاری که میکنم لذت ببرم و نتیجه ای که حاصل میشود هیچ مهم نیست ، یا کمتر مهم است یا چیزی در حد پشم باید باشد! که برای من نبود! برای من لذت بردن از نقاشی پشم بود
طراحی میکردم و دفترهایم را نشان استاد های دانشگاه میدادم و از بس این جمله ی تکراری که آینده برای تو خیلی روشن است و فیلان، خسته شده بودم! آری ! خسته شده بودم چون فکر میکردم باید یه کاری با این طرح ها کنم حتما! نمایشگاهی چیزی اگه نشود به چه کار آید؟
و در کمال ناباوری وقتی فهمیدم اساتید یکپارچه می گویند نه فعلا نمایشگاه را بیخال فقط کار کن، بیخال شدم!
حالا بعد از گذشت پونزده و هوار سال می گویم ای بخشکی شانس
یه آدم تو این زندگی من نبود که باگ منو بگیره؟
این چه بدی ای بود که با خودم کرده بودم؟
خلاصه با هزار و یک مثال دیگر می توانم به شما ثابت کنم که مسیر است که تحول ایجاد می کند و نه نتیجه! لذا به توله های خود بیاموزید مادر اکه این کارو دوست داری و ازش لذت می بری انجامش بده
بی بهونه و دلیل
چون همین کافی است
و پس ذهنتان هم داشته باشید که واقعا اگر مسیر لذت بخش باشد، نتیجه و هدف و گول!!! اجتناب ناپذیر است!
سرتان سلامت

جلوی تخت و بین فضای باریک بین دیوار و پاتختی نشته ام روی زمین و دانه های درشت اشک از صورتم پایین می چکد و شوری و تلخی اش در دهانم مزه ی گُه می دهد و همین جور انگار که شیر آبی چکه کند یا جوب آبی روان باشد مایعات شور و بدمزه از چشم هایم جاری هستند و ترس و استیصال و واماندگی دوره ام کرده است.
همیشه برای رفتن به موقعیت جدید چشم هایم را می بندم و قدر یک نفس عمیق هوا ذخیره می کنم و شیرجه می زنم وسط ماجرا و همیشه هم همین راه و روش جواب داده و کارگشا بوده و مدل زندگی ام بود و حتا اگر می ترسیدم هم نجاتم می داد اما این بار این تغییر انگار زیادی بزرگ است.
تا قبل از این زن قوی و مستقلی بودم که از پس همه چیز زندگی به تنهایی بر آمده بودم و بر هم می آمدم و با اندکی تند و کند کردن فرمان می توانستم قلل رفیعی که پیش رویم رخ می نمود را در نوردم اما اینک چه بودم؟
زنی در خانه ی یک مرد دیگر!
این پرسنای جدید به تنم نمی نشیند و راستش را بخواهید هیچ هم دلم نمی خواهد که بنشیند.
من همانی بودم که داشتم زندگی ام را می کردم. همان قدر وحشی و همان قدر قوی و همان قدر توانا . . . حالا زیر پرچم یکی بودن برایم دوشواری دارد.
رابطه ام را دوست دارم و خیلی هم دوست دارم و تا می توانم سعی میکنم این هیجانات و احساسات غریب و تازه ام را تو زندگی مان تزریق نکنم و شاید برای همین است که آمده ام یک گوشه نشسته ام و دارم تند تند از موج هیجانات و احساسات عجیبی می نویسم که نمی دانستم قرار است بیایند و من را از خودشان سرشار کنند.
نه اینکه سبک سرانه انتظار داشته باشم همه چیز شادکامی و خوشحالی خواهد بود! نه واقعا همه ی این احساسات را پیش بینی کرده بودم اما فکر نمی کردم بتوانند این طور تسخیرم کنند و مرا با خود ببرند تا ظهر آن روز که نشسته بودم بین فاصله ی باریک تخت و دیوار و پاتختی و دانه های اشک تند و تند و بی اختیار از گونه هایم می دویدند و روی صورتم می ریختند و پشت سر هم تکرار می کردم (بدبخت شدم) حس می کردم زندگی و استقلالم را ول کرده ام و آمده ام طفیلی یک آدم دیگری شده ام!
از طرفی خانه هم اهلی ام نمیشد و شاخ می زد و هیچ احساس تعلق با هیچ چیز نمی کردم.
اگر چه همه ی گلدان ها دور تا دور ناهار خوری و در پاسیوی مسقف خانه چیده شده بودند و اگر چه که همه لباس هایم در رگال کمد آویزان بود و کفش هایم در جعبه و گوشواره هایم در زنجیری روی دیوار بودند و مبل و صندلی و ظرف و . . . در خانه بوند اما باز نخ تعلق که نمی دانم کجا باید گره بخورد ول و رها است و اتصال ایجاد نمی شود و نشده است.
در این یک هفته ده روزی که آمده این خانه ی جدید یکسره دارم میچینم و مرتب می کنم و تعاریف جدید برای جاهای قبلی می سازم
خوب وقتی وسایل جدید می آیند باید یک قانون جدید وضع بشود و همان قانون قبلی با تبصره جواب نمی دهد و این مساله ی بسیار مهمی است!
مثلا در کابینت شیشه ایه که قبلا ظرفه های پایه دار سفید بود نمیشود کاسه های جدید اضافه کرد.
چرا؟
چون اصولا من با ظرف های پایه دار سفید هیچ رابطه ی دوستانه و خوبی ندارم لذا باید آنها بروند تو کمد و همان ظرف های سفالی و چوبی مورد علاقه ی من بیایند آنجا!
اوفففف
چه هذیاناتی شد این یادداشت
میخواستم بگویم آن روز ظهر که روز زمین و جلوی تخت سخت آبغوره می گرفتم و تو سر خودم می زدم که بدخت و سیاه بخت شده ام و حالا هیچی ندارم و در یکی دیگر حل شده ام و فیلان و بهمان . . . آن وقت خیلی عادی و معمولی بوده که همچین اتفاقی رخ بدهد و چه بهتر که رخ داد و اگر چه هزار تا پروژه ی نصفه نیمه دورم را گرفته . .. میخواستم بگویم با همه این ها زندگی را دوست دارم. زندگی مان را دوست دارم و دوست دارم در همین عوالم بلولم و کارهایم را پیش ببرم و برایش پیر بشوم
یک جوری تضاد واقعی است
این جور که در حالی که داری نعره می زنی و جیغ می زنی و فحش می دهی آدمی آن سر رابطه را سخت در آغوشت فشار می دهی و همین طور بی رقفه اما!! جیغ می زنی
نیاین بگین عه!!! شوهر کردی! نمی دونم چرا به نظرم خیلی جمله ی خصمانه است. . .
مراقبت کنید از خودتون
با کابینت ها می جنگم. آنها در تسخیر نیرویی شیطانی هستند و با اصرار حاضر به تابعیت از من نمی شوند و یکسره از پی سرکشی و نافرمانی برمیآیند!
کابینت ها به کنار حتا سایر اعضا و جراح خانه نیز برایم شاخ بازی در می آورند و شاخ و شونه می کشند و ریز و زیر پوستی چنگال هایشان را نشانم می دهند که اون وقتا ما چنان بودیم و بهمان بودیم!
اول که آمده بودم اینجا، خانه پر بود از جنازه های تلمبار شده ی سوسک های حمام، در حالی که به خودم دلداری می دادم که مثل آن یاداشت از وبلاگ ترانه علیدستی که با سوسک ها دوستی کرده بودند و دیگر حضورشان وحشتناک نبود به برقراری همچین رابطه ای امید بسته بودم اما هر چه بیشتر در توالت شاشیدیم و رفتیم حمام حضور آنها کم رنگ تر و کم تر شد و این خوش بیاری شاید تنها ولکامینگ خانه بود.
دو تا از گلدان های پتوس که آمده بودند به این خانه و قد و بالای بسیار رعنایی داشتند خشکیدند، فکر کن در خانه ی قبلی قد کشیده و همه دیوار را پر کرده بود و تا آمدند اینجا پلاسیده شدند که من اینجا را دوست ندارم و یه لنگه پا اعتصاب آب و غذا کرد تا آخرش این جور شد. البته قبل از اینکه کامل جان از تنش در برود با قیچی آشپرخانه که مرغ و نان را خوب می برد تکه تکه قد هر واحد بیست تا سی سانتی متر بریدم و گذاشتم در ظرف آب و همه شان هم زنده و شاداب هستند!
هر جور و به هر راهی که پیش می روم باز خانه شاخ می زند و اهلی نمی شود.
هی خودش را می گیرد و من نمی توانم بگویم خانه ی من ! تو دهنم نمی چرخد و جا به جا می گویم خانه ی امیر! یا خانه ی نفت! یا اون یکی خونه.
رابطه ی تناتنگ لجوجانه ای بین ما پیش میرود و همین طور که من او را راه نمیدهم و منتظرم او کرنش کند، او هم همین جور درشتی می کند و رکاب نمی دهد.
دیروز عصر زمانی که در حال جا دادن چمدان ها و بقچه ها در کمد بالای اتاق خواب بودیم خانه یک لگد جانانه پراند.
یکهو از آن بالا لباس عروس و تور سفید که در کاور پیچیده شده بود پیدا شد، حالا هرچقدر من توضیح بدهم که می توانم درک کنم که آدم ها زندگی های از سر گذرانده دارند و اینک و زیستن در این لحظه است که ناب و ارزشمند است اما باز هم برق و بورق ساتن لباس عروس با مروارید دوزی و فولان و بهمان آدم را ریش ریش میکند!
چالش ساده ای به نظر می آید اما حقیقت این است که بزرگ است
خانه باید بوی تورا بدهد همه جایش مختصات تو باشد
اما الان نیست!
حسین پناهی میگوید: درک زیبایی درکی زیباست.
آندره ژید فقید هم در مائده های زمینی میگوید: بگذار عظمت (زیبایی) در نگاه تو باشد ، نه در آنچه به آن می نگری!
زیبایی از شوق سرچشمه می گیرد و شوق از زندگی و زندگی در همه ما هست به شرطی که آن را ببینیم و زندگی اش کنیم.
درک زیبایی یک مهارت است که باید آن را بسازیم ، نه اینکه آنچه همه می گویند خوب است را بپسندیم
و این مهارت با چشم ها حاصل می شود
از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم. مجموعه درس گفتارهای بابک احمدی در باب حقیقت و زیبایی را یافته و حس میکنم قرار است با هم پرواز کنیم. هوراااا.
چون آدم تک خوری نیستم تو کانال می زارمش. کپی رایت هم نداره! هورا زنده باد بابک احمدی!
همین آدم های دور و برمان که جانمان به جانشان بسته است، هستند که مایه ی شکوفایی و یا سقوط مان را فراهم می کنند.
مثل شمشیر دو لبه ، اگر حمایت گر باشند، همچون ناظری که از بیرون زندگی ات را رصد می کند می تواند به موقع مناسب با ارایه ی راهکار همچون نفسی مسیحایی نجات بخش باشد ولی اگر درگیر سنت و باید و نباید هایی که شاید بزرگترهای آنها هم با هاون در مغزشان کوبیده اند دست به چکش و آماده ایستاده اند تا به زور و بلا این بلاهای نسل به نسل پیش آمده را در حلقت فرو کنند و جلاد های نوین خواهند بود.
حقیت این است که راه رستگاری ما هر کدام راهی جدا و متفاوت از آن دیگری است
هر کدام از ما ویژگی ها و تمایزات رفتاری ای داریم که رستگاری همانا پیشرفت در آن زمینه هاست
پختن بهتری زرشک پلوی دنیا برای من که چاه آن را در وجود خود حس نمی کنم نه تنها هیچ مایه ی شادی نیست بلکه وقت حرام کردن می نماید! و برای دیگری ترکیب رنگ های روی قلم به نحوی که تبدیل به رنگ مرده نشود یک مهارت احمقانه است چون چاه مزبور را حس نشده!
ما همه مان چاه های ویلی در وجودمان داریم که یگانه رسالت راستین مان در زندگی ابتدا یافتن و سپس رسیدگی و پر کردن آنهاست.
اگر شما همراه خوبی هستید باید کمک کنید آن دیگری چاه خودش را پیدا کند و به دادش برسد. اینکه چاه خودتان را و یا چاه مادرتان و یا چاه مورد علاقه ی اجتماع را فرو کنید در کسی نه تنها دردی از وی دوا نکرده اید که درد مضاعفی تولید کرده اید.
مهربانی یعنی همین
یعنی من به تو اجازه بدهم خودت باشی و خود را رشد بدهی. همان طوری که هستی به سمت بهتر شدن خودت پیش بروی!
اینکه مجبورت کنم که کاری کنی که آن را نمی فهمی و علاقمند نیستی یک تجاوز است.
مراقب همدیگر باشیم یعنی مراقب باشیم تیغ های کاکتوس کنده نشود،به نحوی که گزندی هم ایجاد نکند نه این که تیغ هایش را بشکنیم تا کسی زخمی نشود.
این عنوان کتابی بود که سال قبل رکورد های فراوانی را برای فروش شکست و تو مملکت ما هم بسیار زیاد دست به دست شد و رکورد زد و حتا من هم برای یکی از دوستانم خریدم.
خلاصه که با بوق و کرنا و سر و صدای حسابی وارد بازار شد و خیلی هم موفقیت کسب کرد.
ماجرای کتاب را اسپویل نمی کنم اما کلیت ماجرا تعارضات و مشکلاتی بزرگی بود که میشل اوباما همسر باراک برای اینکه بانوی اول باشد با آن ها دست به گریبان بود و شرح رویارویی و بلکم موفقیت شخص اول با مشکلات را شرح و بسط می دهد و از قضا بسیار هم الهام بخش و رهایی دهنده بوده که خیل مخاطبان جذب آن شده اند.
خوب راستش یک نگاهی به زندگی خودم و یا آدم های اطرافم که می کنم می بینم چقدر این مشکلات فیزیکی تر هستند.(خودخوانه است اگر بگویم واقعی تر اما خوب است اولش این طوری فکر میکردم اما بعد دیدم نه بیشتر یک طور سلسه مراتب طوراست)
برای توضیح آنچه از آن حرف می زنم باید بگویم شما تصور کنید زنی که میخواهد ازدواج کند و لباس مناسبی ندارد و البته هیچ کیس متعارف و مناسبی هم موجود نیست و با سنت های خانواده اش نمی تواند دوست پسر بگیرد و اگر برادرش در خیابان ببیند با مردی که به هم حتا! سلام کرده اند در حد چاقو کشی دعوا راه می اندازد و چند بار هم خواسته رسما برای همیشه بمیرد را مقایسه کنید با زنی که در آستانه ی ازدواج است و لباسش به جای دو تا یک دانه ژپون دارد و بعدش هم رویش نمی شود که چه طور با انبوه جمعیت روبرو بشود و خودش را مشنگ و بی ارزش می پندارد! (مثال ها فقط برای روشن شدن فیزیکی و شمیایی است و هیچ ربطب به هیچ چیز ندارد)
مشکلات ما و جامعه مان خیلی گل درشت و فیزیکی استُ و کتابی که از آن حرف می زنم از این مرحله به مشکلات شیمیایی رسیده اند!
دنیا دارد به آن سمت و سو می رود و دیگر برخورداری از حد استانداردی از همه چیز شاید برای خیلی ها قابل درک است که می توانند وارد درک مسایل اون چنینی بشوند.
اما حقیقت همچنان برای ما این طوری نیست!
وقتی تلویزون کوفتی ما در بسیار از شهر های کوچک هنوز حرف اول را در رسانه ها می زند معنی اش این است که هنوز بینهایت آدم در اینجا با مشکلاتی روبرو هستند که نان و آزادی های اولیه و رهایی از سنت های کورکورانه دست هایشان بسته است.
هنوز بچه های آسمان و خواهر و برادری که یک کفش دارند اینجا جزو واقعیت های روزمره است. بی دلیل از کتاب بدم می آید و اشکم می گیرد و خیال میکنم پس کی این سرزمین به جایی که الان صفر محسوب میشود خواهر رسید؟
کی می توانم بنشینم از این گلایه کنم که چرا وقتی میخواستم عین بقیه نباشم با سرکوب واقعی روبرو شدم؟
گی می توانم گلایه کنم که کلاس اول دبستان خانم معلم به دختری که در کلاس شاشید فحش می داد؟
کی می توانم زار بزنم که وقتی فحش شنیدم رفتم و دنبال معنی آن گشتم؟
از وقتی ناظم سر صف مراحل پریود شدن را توضیح داد و حالم از هر چه زنانگی بود به هم خورد
کی می توانم از شیطنت و سر خوشی ای حرف بزنم که به شرارت تعبیر شد؟
کی می توانم از آدم های اطرافم بگویم که تا هنوز حاضر نیستند حرف بزنند و مشکلات شان را با قهر و چشم و ابرو آمدن حل می کنند
از آدمی که می ترسد وارد مرحله ی بعدی زندگی اش بشود اما هیچ کس برایش کاری نمی کند
از ترس های فروخورده و دم برنیاورده
خنده ام می گیرد! یا باید خواندن و بودن همچین کتاب ها و فضاهایی را از دنیای آدم هایی مثل ما حذف کنند یا باید یک روز را برای غصه خورد ن برای همه درد هایی که خودمان به روشنی آن ها را درک کرده ایم و دم بر نیاورده ایم داشته باشیم تا شاید با خودمان حداقل ... بی حساب شویم!
صفر - صفر
آن وقت به خودت اجازه بدهی برای درک شدن و برای همدلی و برای نترسیدن نیاز به زمان و همراهی داری و شاید آن وقت میشل اوبا شدن قصه ی خوبی باشد برای یکبار دیگر خواندن!
به گمونم اولین چیزی که باعث میشه دست به آفریدن چیزی بزنی ؛ اینه که حرفی برای گفتن داری!
یه چیزایی که هیچ جور نمیشه به زبون بیاری و نمیشه هم سکوت کرد و نادیده گرفتش...
و مهم تر اون هم اینه که بدونی چه طوری باید بگی
این طوری انگار که زاییده باشی می تونی حرف بزنی
هنوز گیجم
انگار من تنها نقاش و مجسمه ساز کل زمین باشم و باید تنها راه کش شده ی جهان را پیدا کنم
انگار منم و دنیا و تجربه های مختلفی که باید بروم تا تهش تا بفهمم می خوام چه کنم
چه طوری حرف بزنم
چی بگم
میدونم که راهش گره خوره انکار
یا تاب برداشته
پشت این گره یه عالمه حرف گوریده و من نگرانشونم که به موقع زمان مناسب نریزن بیرون