ساعت یازده و نیم شب بود.
من و آتنا که آن وقت طفل خردی بود در خانه تنها بودیم و بقیه رفته بودند بیمارستان طالقانی
قرار بود خواهر بزرگم شب همراه بیمار بماند.
هرچقدر به تلفن همراهشان تماس می گرفتم کسی جواب نمیداد.
آخر سر خواهرم گوشی را برداشت
گفت دعا کن پروانه
فقط دعا کن!
گفت بردنش تو یه اتاق و من نمی دونم چی میشه.
بعدها یه صفحه ی کاغذ از وسایلش پیدا کردم که پر از ستاره های کوچک و مرتب پشت سر هم بود، لحظه های آخر رو هیچ وقت برام تعریف نکرد اما گفت این ستاره ها رو اون وقت که پشت در اتاق احیا بوده و صلوات می فرستاده ، می کشیده. (اون کاغذ رو هنوز دارم)
وقتی تلفن رو قطع کردم تا نفس تو سینه م بود جیغ زدم.
بلند شدم قرآن جلد قرمز رو برداشتم و با زاری بقره رو شروع کردم
بعد شروع کردم التماس کردن و به هرچیزی که می تونستم و بلد بودم قسمش دادم
به اون اسکناسی که داده بودم به فقیر و به کسی نگفته بودم
به همه نماز صبح ها، به اشک هایی که برای امام حسین و علی اصغر و زینت تو تکیه ی درکه ریخته بودم.
به همه حرمت ها و قدر هایی که تا اون وقت فکر میکردم ممکنه قدر و قیمتی برای خدا داشته باشه
انگار می خواستم باهاش معامله کنم
اشک های هیات و چادر سیاه و التماس و لابه را گذاشته بودم وسط و جان مادرم را باز پس می خواستم .
از اون طرف هم نگران بودم جیغ و گریه هام همسایه ها را خبر نکند(نمیدانم چرا من همیشه نگران همه چیز بودم)
بقره را
و یاسین را
و چهار قل را
اما خدا با من معامله نکرد!
او برد و من باختم
البته به روشنی می دانم که او خودش رفته است...
سیزده سال از آن روز که برای همیشه رفتی می گذرد و همه فروردین ها طعم رفتن تو را میدهد.
و فقط من و تو می دانیم که برای هم چقدر قیمت داشتیم
راستش آن جمله ی آخری که به بابا گفته بودی یک جوری تو دلم را داغ می کند
گفته بودی: «برو خونه (پدر را به اسم صدا کرده بودی) پروانه تنهاست . . .»
سیزده سال خیلی زمان درازی است برای نبودن اما راستش من تو را در چشم های زن های دیگر می بینم
انگار آنجا هنوز تکرار می شوی
تو را در خودم می بینم
من امتداد تو هستم انگار مادر . . .
تا هستم تو هم زنده ای .
.
.

یکی بود یکی نبود
فریدا دختر باهوش و خوش ذوق از پدری آلمانی و مادری دورگه (اسپانیایی و مکزیکی) به سال ۱۹۰۷ در مکزیکوسیتی به دنیا اومد.
سه تا خواهر د اشت و تنها کریستین ازش گوچگ تر بود.
پدرش هنرمند بود و نقاشی و عکاسی میکرد!
و مادرش خانه دار!
زندگی فریدا همواره با درد و رنج همراه بود. از هفت سالگی که فلج اطفال گرفت و یکی از پاهاش کوچک تر از پای دیگه بود بگیر تا . . .
فریدا پر از زندگی و هیجان بود و شانس این رو داشت که به واسطه ی آدم های زندگی ش اعتماد به نفس این رو کسب کنه که همیشه خودش باشه.
بی سانسور و بی سرکوب و پراحساس!
هجده ساله و دانشجوی پزشکی بود که در یک تصادف اتوبوس به شدت آسیب دید. شدت این آسیب به قدری بود که سراسر زندگی فردا رو تحت تاثیر قرار داد.
خودش راجع به تصادف میگه: «دسته صندلی، چون شمشیری که به گاو میزنند در من فرورفت.»
در این حادثه ی وحشتناک شانه، سینه، کمر، لگن و پا دچار شکستگیهای متعدد شد.
بعد از چندین هفته در بیمارستان به هوش اومد و با زندگی جدیدی که هیچ خواستنی نبود روبرو شد اما فریدا کم نمی آورد و راه خودش رو پیدا کرد و پیش رفت.
دوس پسرش هم تو همین روزا ترکش کرد و رفت.
خلاصه یه دختر در هم شکسته که بدن و روحش خورد و خاکشیر شده رو تصور کنید که در تخت داره با درد و نامیدی و یاس مبارزه می کنه و این مبارزه تا 47 سالگی بی وقفه ادامه یافت.
روی این تخت و با استفاده از آیینه و تجهیزاتی که پدر براش فراهم کرد، شروع کرد به نقاشی کردن و چون خودش رو بیشتر از همه تو آیینه می دید سوژه ی اصلی کارهاش هم خودش بود و نصف بیشتر کاراش سلف پرتره هست.
بزرگترین نقاش مکزیک اون وقت دیه گو ریورا بود. این شد که وقتی حالش بهتر شد کارای نقاشی شو زد زیر بغل و رفت سراغ آقا که بهش نظر کارشناسی بده که آیا از این کارا چیزی در میاد یا نه؟
اما ناگهان صورت مساله تغییر کرد و دیه گو و فریدا عاشق هم شدن.
خودش میگه:
«عاقبت روزی رسید که تابلوهایم را به نقاش بزرگ مکزیک نشان دادم. دیهگو هنرم را تحسین کرد. در یک لحظه حس کردم زیبایی وجود مرا درک کرده و حالا من عاشق دیهگو بودم و دیهگو ریورا عاشق من!روزها که میگذشت، من دیهگو را هم در کنارم کشیدم و دیهگو نیز مرا در نقاشیهایش گنجاند. من سوسیالیست شدم و دیهگو عاشق. آقای ریورا، نقاش بزرگ مکزیک همسر من است. من خوشبختم. حالا فقط دلم میخواهد از دیهگو فرزندی داشته باشم. »
فریدا به خاطر اون تصادف وحشتناک هیچ وقت نتونست بچه دار بشه و یکبار هم که باردار شد اما بچه سقط شد و این حوادث دردناک آثار نقاش فریدا رو می ساخت.
دیه گو به شکوفایی فریدا کمک کرد و هنرش رو تحسین کرد!
مشوق اصلی برای پوشیدن لباس های سنتی مکزیکی که بسیار زیاد به شکل گیری استایل شخصی ش
کمک کرد او بود.
البته که این زوج بسیار نامتعارف بودن!
دیه گو با زنان زیادی وارد رابطه ی تنانه میشد و همیشه مرکز توجه خیلی از زنان بود فریدا از این روابط خبر داشت و پدیرفته بود که همسر وفاداری نداره (برای هیچ زنی آسون نیست)!
تا یه روز که تصادفی خواهر کوچیکش کریستین رو در با دیه گو همبستر دید.
خیلی وحشتناک بود و این طوری بود که جدا شد!
و تجارب جدید کسب کرد و بیشتر خودش شد. خودش میگه:
دیگر دیهگو هم با من نیست، رهایش کردم. حالا خودم هستم. نقاشی میکنم. این بار خودم را میکشم. دست در دست خودم، با خودم ازدواج کردهام. راستی، آیا من برای خود کافیام؟
از نامتعارفی های فریدا هم باید بگم که ایشون بای سکشوال بود (یعنی هم دوست دختر میگرفت و هم دوست پسر) زن سابق چارلی چاپلین و تروتسکی (فیلسوف و اندیشمند) و . . . از معروف ترین پارتنرهاش بودن.
دوباره دیه گو ازش تقاضای ازدواج کرد و این بار یکم کم خطر تر کنار هم بودن.
اونا در دو خونه و روبروی هم که با یک پل کوچک به هم متصل بود (قبلا اینو جای دیگه هم خونده بودم گمونم سیمون دوبوار بود که میگفت یه زوج خوبه تو دو تا خونه روبروی هم زندگی کنن(پرانتز تو پرانتز عرض کنم که حفظ و نگهداری از تنهایی طرف مقابل باید اولین وظیفه هر کدوم از شرکای رابطه باشه حالا نه دو تا خونه اما به مقدسات که هر آدمی باید فضاهای تنهایی خودش رو داشته باشه والا تو اون یکی حل میشه و کلا یه روز خودشو می بینه که هیچی ازش نمونده و اولین کاری که میکنه ترک رابطه است)) زندگی میکردن و هر کدوم البته پارتنر های خودشو داشت و زندگی خودشو می کرد اما خوب پیوند اصلی شون پابرجا بود.
سال آخر زندگی ش سخت تر بود ، یکی از پاها با قانقاریا قطع شد و نیمی از تن همواره در گچ و یکسره روی ویلچر.
درد شدید رهاش نمی کرد و پشت سر هم مورفین.
در چهل و هفت سالگی در خانه ی پدری که الان موزه ی فریداست جسمش رو ترک کرد و برای همیشه بین نقاشی ها و طرفدارانش جاودانه شد.
آنچه فریدا کالو را بی نظیر کرده چی بود؟
به گمان من فریدا هیچ وقت خود را درگیر سبک و روش ها و ایسم ها نکرد (سورالیسم و رئالیسم و . . .) نکرد!
بی وقفه خودش بود و آنچه می کشید خودش بود و دغدغه های خودش و دنیای خودش و بدن خودش و . . . .
اون از اعماق قلبش نقاشی میکرد!
از دیدگاهی که من به زندگی می نگرم، شادکامی و سعادت از گذر رشد حاصل می شود و رشد از گستردگی روانی و گستردگی روانی از تجربه و تجربه در زیستن شرایط متفاوت به دست می آید.
و بدین سان است که شهروند قرنطینه شده، غنی تر از کسی که مثل هرسال زندگی کرده، است !
چون تجاربی منحصر به فرد و بی تکرار را زیسته که به یقین دیگر بار تکرار نمی شود.
.
این است که پیشنهاد میکنم قرنطینه را به رسمیت شمرده و از انواع تجارب در آن اعم از نان پختن و ارایشگری و نوشتن و خواندن و کشیدن و ساختن و ... عمیقا توشه برداید! (این عمیق بودن خیلی مهم هست ها، کیفیت را بالا میبرد)
این تجربه ها شما را ارزشمند تر می کند
بدون شک
شخصی از خداوند درخواست کرد به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه و نا امید و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند، عذاب آنها وحشتناک بود.
آنگاه خداوند به او گفت اینک بهشت را به تو نشان میدهم، او به اتاق دیگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم و همان قاشق های دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه شرایط با اتاق بغلی یکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت:
خیلی ساده است، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کسی با قاشقش غذا دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد اگر دیگری را سیر کند خود نیز سیر و کامروا می شود.
.
دوست و همسایه تان را سیر و خوشحال کنید و بدانید که دل شما هم شاد خواهد شد . . .
بعد از تموم کردن همسایه های احمد محمود با اون فضای متضاد همسایه ها و بعدش زندون. برادران کارامازوف از داستایوفکسی رو دست گرفتم اما اون جور که پیچیده و سنگینه برام عجیبه. هیچ نمیشه باهاش صمیمی شد.
خیلی حرف جدی بزنه اصلا آدم یه طوریش میشه که باهاش کنار بیاد . . .
خیلی هم گرون تومنیه اخه
شاه کلید طلایی برای رستگاری چیست؟
کامنت برگزیده
این خیلی درد داره:
امروز ویدیوی جدید پخش شد که نشان میداد چند ده نفر پشت درهای حرم حضرت معصومه در قم تجمع کرده اند و با شعار یا حیدر و یا زینب درهای حرم را می شکنند و به زور وارد میشوند.
چند بار ویدیو را با ناباوری تماشا کردم و عمیقا سعی کردم حس این آدم ها را درک کنم که آنها را چه میشود که در بساطی که تا کنون صدها نفر جان باخته اند در تجمع شرکت می کنند و خواهان باز شدن درهای حرم باشند و اصلا نه تنها تجمع کرده اند که دست پاچه هم شده اند و حالشان بد است و چقدر به هم ریخته اند.
آخر این ها رو دیوار همین حرم یادگاری نوشته اند که در این شرایط و در هر شرایطی نمی توانند شاهد فقدان و نبودن آن باشند. اصلا بدون آن هیچ می شوند!
وقتی دیکر قرار است خودت تنهایی تصمیم بگیری و انتخاب کنی استرس می گیری.
آزادی که از خیلی ها از آن دم می زنند بسیار ترسناک است . چون در یک لحظه بار همه چیز به گردن تو می افتد. تا دیروز مطیع بودی و حرف شنو اما وقتی حرم بسته می شود باید خودت تنهایی تصمیم بگیری.
این آدم ها دارند زار می زنند چون باید و نباید و بکن و نکن را دیکته کنید و بعدش هم راست و دروغ و غلط و درستش پای شما . ما تسلیم بودیم و اطاعت کردیم.
این آدم ها دارند زار می زنند که تو را به هرچیزی که برایتان مقدس است ما را به خودمان وانگذارد
ما بلد نیستیم مسئول خودمان باشیم . . .
این است که وقتی برای شیوع بیماری واگیرداری حرم بسته می شود دست و پایشان می لرزد و حالشان خراب می شود و به هم می ریزند
بعد با خودم فکر میکنم که مگر زندگی یگانه نیست؟
مگر فرصت مغتنم و تکرار ناپذیر نیست؟
پس چرا این فرصت را خودمان زندگی نمی کنیم و آن را واگذار میکنیم؟

از زیبایی های زندگی که یکی این است که قابل پیش بینی نیست و هیچ نمی دانی ته هر کوچه به کجا میرود و از کجاها سر در می آوری! و این غیرقابل پیش بودن در هر شرایطی دلیل خوبی برای ادامه زندگی ست.
هر کدام از ما برنامه ریزی های مفصلی برای روزهای اخیر اسفند ماه داشتیم. یکی داشت عروسی می گرفت، یکی تولد ، جراحی قلب، پایان نامه و نمایشگاه و ایونت و هزار تا چیز دیگر که همه با هم ناگهان در یک لحظه فریز شدند و حاشیه ی ماجرایی شدند که خبر اول همه جا شد.
ویروس کرونا از چیزی که فکر می کنیم وحشی تر است و هر آن ممکن است شما هم آلوده شوید.
اولین برخورد با کرونا چیزی غیر از ترس نمی تواند باشد چون علارغم تحریف گسترده اخبار دقیق شیوع آن در سطح کشور باز هم نگران کننده است اما ترس باید در دل آدم ته نشین بشود تا بار بدهد، باید در یک استحاله بدل به آگاهی شود و آگاهی یک سلاح است و نتیجه اش رویین تنی ماست.
باید از ترس گذر کنیم و آگاهانه آن را کنترل کنیم و به آگاهی برسیم !
به گمان من درس این مرحله از زندگی روحیه ی جمعی است. متاسفانه آنقدر جناح بندی و پاره پاره ایم که دوباره بدل شدن به پیکری واحد کار سختی به نظر می رسد.
کرونا ویروس آمده تا ما اتحاد و دست به دست هم دادن را زندگی کنیم و روح جمعی مان را بازیابیم تا غول این مرحله را شکست بدهیم و پیروز این میدان شویم.
به قول نیچه که می گوید هر چیز که ما را نکشد قوی ترمان می کند. ما هم این بزنگاه بزرگ را پشت سر خواهیم گذاشت و با گذر از آن آدم های آگاه تری خواهیم بود.
شاید گذر از این بزنگاه است که شاید باعث شود دیگر زنی که می گفت دلش شکسته تا در این شرایط در حرم نماز جماعت برگزار نشود یا کسانی که با چهارقول دنبال رفع و رجوع این بساط بودند را پشت سر بگذاریم و وارد عصر نوزایی (رنسانی) شویم . . . شاید این گذر ما را زا قرون وسطی کوچاند!
نمیدانم؟!
اما می دانم که باید مجهز به آگاهی باشیم و متحد شویم . . .

خواستم بگم بیاین مثل یه تجربه ی جدید بهش نگاه کنیم.این یکی دو هفته تو خونه موندن رو می گم.
نه شب رستوران برین نه نمایشگاه نقاشی نه خرید و نه دید و بازدید و دورهمی و ... و تو خونه موندن کار سختی نیست اگه یه عالمه پروژه ی در دست احداث داشته باشین. .
اومدم بگم یکی از این پروژه ها میتونه این باشه
.
هیچ ابزار خاصی هم لازم نداره و با لاک ناخن که تو خونه دارین می تونین روی لوازم خونگی تون رو به خاص ترین لوازم خانگی دنیا تبدیل کنیدکه لنگه ش هیچ جای دنیا نیست!
.
فقط چند رنگ لاک ناخن نیاز هسن!
خلاصه که اول با یه مداد معمولی اتود تون رو روی لباس شویی بکشید و بعد با لاک تکه تکه رنگش کنید.
.
فوت کوزه گری شم اینه که باید رنگ رو تکه تکه و با ضربه ی قلم موی لاک، روش بزارین تا هم کیفیت رنگ خوب بشه هم لاک کش نیاد و بافت خوبی ایجاد بشه.
.
مراقب خودتون باشید و از تجربه ی تو خونه موندن برام بنویسید.
.
دست به جمعی کرونا رو شکست می دیم!

ناکارآمدی و استیصال از در و دیوار سیستم می بارد.
تنها راهی که رسوایی عقب بیفتد این است که اخبار دست کاری شود.
اما این بار این ویروس کوفتی شوخی ندارد.
همه گفتند هست اما سیستم روی یک پا ایستاد که نه! کرونا وارد ایران نشده! به جای آگاهی دادن و قرنطینه ی اشخاصی که احتمال داشت آلوده باشند به هزار دلیل از سادگی اش گفتند و وجودش را منکر شدند!
.
مراقب خودمان باشیم و نیروی مردمی و آگاهی عمومی را گسترش دهیم چون غیر از خودمان کسی به فکر ما نیست.
.
این بیماری کنترل می شود اگر آن را جدی بگیریم وکنترل کنیم
.
برای جلوگیری از انتقال ویروس دست هایتان را مرتب با آب و صابون بشوییم
.
تا می توانیم در مجامع عمومی شرکت نکنیم!
.
ترشحات بینی و حلقمان را هنگام صرفه حتا شده با آستین جمع کنیم
گرمی بخوریم ، ورزش کنیم و سیستم ایمنی بدنمان را تقویت کنیم
مهم تر از همه اینکه آن را جدی بگیریم!
یادتان باشد که در همین شرایطی که ما داریم , دولت چین ماسک رو اجباری و قرنطینه ی هزاران نفر رو انجام داده
ما اینجا هیچ کاری که نمیکنیم یک طرف! آمار ابتلا را هم تحریف میکنیم و به مردم هم می گوییم چیزی نیست! نترسید
کی قرار است رفتار بالغانه را ببینیم؟ همراهی و همدلی را؟
فولان بازیگر محصول تبلیغ میکند و آن یکی هزاران ماسک را احتکار میکند تا گران تر بفروشد. انگار خانواده خودشان در این مملکت نیستند.
.
کرونا جدی است اما قابل کنترل! واکنش مناسب برای کنترل آن همکاری است. اگر مبتلا هستید ماسک بیماری شما را برای انتقال به سایرین کنترل می کند پس حتما ماسک بزنید!
اگر تب دارید و سیستم تنفسی تان تحریک و تضعیف شده احتما ابتلایتان بالاست و باید دوره بیماری را سپری کنید و مراقب انتقال آن به سایرین باشید !
این ویروس با همراهی همه قابل کنترل است پس آگاه باشید .
.
پ.ن: یک جایی در کتاب #انسان_خردمند نویسنده می گوید که مذاهب و تمدن ها تنها برای باقی ماندن و احیای خود نسل های زیادی را به کشتن داده اند تا خود زنده بمانند حالا سیستم حاکم ما هم همین است. مهم نیست چند نفر و چگونه بمیرند. مهم این است که این سیستم اقتدارش را حفظ کند و زنده بماند! حتا اگر از کشته پشته ساخته شود!لذا در این اوضاع و احوال کلاه خود را سفت بگیرید که باد نبرد چون شما و جان بی ارزشتان هیچ محلی از اعراب ندارد
یاداشت های قدیمی ام را باز میکنم
و اولین چیزی که می بینم یک یاداشت نصفه است:
.
سالیان سال فاصله افتاده است بین من با دلم.
با خودم و با آنچه می خواهم.
امروز همراه با قهوه ی صبحگاهی که با شور و حرارت از مخزن آب میجوشید و قوری شیشه ای را پر می کرد آواز خواندم.
از گل و ترانه و عشق خواندم و وقتی لیوان را سرکشیدم و چراغ ها را خاموش و آماده ی رفتن ب شرکت شدم، وقتی داشتم بندهای پوتین سیاه را می بستم هم آواز خواندم.
و آرزوهایم را که دراز بودند را بلند بلند خواندم تا همه جای خانه پخش بشود
.
.
.
حالا تحقق اولین آرزو این است:
کارمند نیستم!
هنوز چیز واضح دیگری هم نیستم البته
فریلنسر و نقاش و مجسمه سازی که تقریبا همه کاره و هیچ کاره است➰
اما خوب حداقل کارمند نیست!
.
کیف دستی قدیمی به مدد نقاش شاداب و خفن به نظر می رسه و من عاشق این کارام!

تو چشمای جودی که نگاه میکنم یه هویت رو میبینم. هویتی که آدم نیست اما کاملا سر و شکل داره. خیلی ویژگی های فردی و متمایز داره. مثلا شکموعه ُ مهربونه ُ وفاداره ُ دله است و کی ها بازی دوست داره و البته همیشه فوضوله. بعد اینا فقط مربوط به خودشه و هم جنساش که هیچی حتا هم نژاد هاشم رفتارشون عین اون دیگری نیست و روانی دارن که برساخته تفاوت های سبک زندگی و نژاد و . . . ایناست. (قبلا شنده بودم یه سری کتاب در مورد روان شناسی سگ هست)
همه این ها رو که کنار هم می زارم یه حسی می ده شیبه حسی که به بچه ی کمتر از یک سال داری! همون قدر غریضی و عریان و دلنشین زندگی میکنه. (بدون چمدون هم سفر میکنه)
شاید اصلی ترین عاملی که داشتن یک حیوان خانگی رو همه توصیه می کنم اینه که کنار یه حیوون تفاوت ها رو به روشنی حس میکنی! و وقتی بتونی تفاوت ها رو حس کنی می تونی بپذیری و پذیرش بزرگترین سکو برای صلح است!
یه سگ یا یه گربه اگر چه حیونن اما خیلی از حس های مارو می فهمن
با وجود یه حیون خدا به آدم نزدیک تره انگار. خدایی که دنیای گنده ای ساخته و آدما توش همه چیز نیستن! دنیایی که توش شعور جریان داره . . .
یه استوری ای تو صفحه م تو اینستا گذاشته بودم که چرا کامنت گذاران و مشارکت کنندگان اینقدر کم رنگ و محو شدن. چرا تو اینستا نمیشه دوست پیدا کرد و همه با سرعت رد می شن و می رن و فوقش یه لایک بهت بدن
نظر شما چیه
اینجا متن محوره و عکس و فیلم نمی شه گذاشت
اونجا خیلی هویت ها واقعی تره و محدودیتی نداره و مشارکت آسون تره اما کسی که مثل وبلاگ جدی بیاد بخونه و نظر بده خیلیییی کم پیدا میشه
من هنوز وبلاگم با ده تا خواننده ثابت که مثل دوستانم هستن رو بیشتر دوست دارم از صفحه اینستا با ۱۵ کا فالووری که مثل باد از بیخ گوشت رد میشن
من معاشرت های عمیق تری دوست دارم
اصلا از اینکه بی توجه و سر دستی با یه موضوع (با هر موضوعی نه البته) روبرو شدن رو آسیب می بینم
خلاصه که دچار یه حالی هستم . . .
الان دیگه سه ماه شده از شرکتی که کار می کردم اومدم بیرون و یه عالمه تجربه های جدید کردم. لباس دوختم و طراحی کردم و گلدوزی کردم نقاشی هامو و . . . مجسمه بیشتر ساختم و نقاشی بیشتر کشیدم و . . . و هنوز نمی دونم می خوام چه کار کنم
میخوام و یه زمینه ی خاص کارمو اختصاصی کنم و ازش پول در بیارم
هم می دونم می خوام چه کار کنم
و هم نمی دونم . . . .
خوب هیچ باورم نمیشه که خیاطی کرده باشم و یه چیزی هم دوخته باشم و پوشیده باشم شو و خوشگلم از آب در اومده باشه . . .


مثل معتادها میگردم و پادکست جدید که مال باشه پیدا می کنم.رادیو مرز و پادکست روزن دو تا از جدیداشونه که تو کمتر از یه هفته کل اپیزودهاشو گوش دادم.
و حتا برای دوباره شنیدن هم ممانعتی ندارم.
خوب می دونم شعاری زندگی کردن فیک ترین حالت زندگیه اما باور دارم همین ادما با همین کارهای نه چندان کوچیک علم و آگاهی رو تو مردم نشر می دن و وقتی آدمای آگاه یک جامعه زیاد باشه احتمال نجاتش خیلی بالاست . . .
می تونم گزیده ای از جذاب ترین قسمت هایی که گوش دادم رو تعریف کنم اما گمونم خودتون برین شروعش کنین خیلی شیرین تره!
محتواهای حاضر آماده ای که از تلوزیون و شبکه های اجتماعی به دست تون می رسه رو بریزین تو آشغالی چون وقتی خودت انتخاب میکنی چی ببینی و یا چی بشنوی تازه شروع میکنی به رشد کردن . . .