ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
یکی بود یکی نبود
فریدا دختر باهوش و خوش ذوق از پدری آلمانی و مادری دورگه (اسپانیایی و مکزیکی) به سال ۱۹۰۷ در مکزیکوسیتی به دنیا اومد.
سه تا خواهر د اشت و تنها کریستین ازش گوچگ تر بود.
پدرش هنرمند بود و نقاشی و عکاسی میکرد!
و مادرش خانه دار!
زندگی فریدا همواره با درد و رنج همراه بود. از هفت سالگی که فلج اطفال گرفت و یکی از پاهاش کوچک تر از پای دیگه بود بگیر تا . . .
فریدا پر از زندگی و هیجان بود و شانس این رو داشت که به واسطه ی آدم های زندگی ش اعتماد به نفس این رو کسب کنه که همیشه خودش باشه.
بی سانسور و بی سرکوب و پراحساس!
هجده ساله و دانشجوی پزشکی بود که در یک تصادف اتوبوس به شدت آسیب دید. شدت این آسیب به قدری بود که سراسر زندگی فردا رو تحت تاثیر قرار داد.
خودش راجع به تصادف میگه: «دسته صندلی، چون شمشیری که به گاو میزنند در من فرورفت.»
در این حادثه ی وحشتناک شانه، سینه، کمر، لگن و پا دچار شکستگیهای متعدد شد.
بعد از چندین هفته در بیمارستان به هوش اومد و با زندگی جدیدی که هیچ خواستنی نبود روبرو شد اما فریدا کم نمی آورد و راه خودش رو پیدا کرد و پیش رفت.
دوس پسرش هم تو همین روزا ترکش کرد و رفت.
خلاصه یه دختر در هم شکسته که بدن و روحش خورد و خاکشیر شده رو تصور کنید که در تخت داره با درد و نامیدی و یاس مبارزه می کنه و این مبارزه تا 47 سالگی بی وقفه ادامه یافت.
روی این تخت و با استفاده از آیینه و تجهیزاتی که پدر براش فراهم کرد، شروع کرد به نقاشی کردن و چون خودش رو بیشتر از همه تو آیینه می دید سوژه ی اصلی کارهاش هم خودش بود و نصف بیشتر کاراش سلف پرتره هست.
بزرگترین نقاش مکزیک اون وقت دیه گو ریورا بود. این شد که وقتی حالش بهتر شد کارای نقاشی شو زد زیر بغل و رفت سراغ آقا که بهش نظر کارشناسی بده که آیا از این کارا چیزی در میاد یا نه؟
اما ناگهان صورت مساله تغییر کرد و دیه گو و فریدا عاشق هم شدن.
خودش میگه:
«عاقبت روزی رسید که تابلوهایم را به نقاش بزرگ مکزیک نشان دادم. دیهگو هنرم را تحسین کرد. در یک لحظه حس کردم زیبایی وجود مرا درک کرده و حالا من عاشق دیهگو بودم و دیهگو ریورا عاشق من!روزها که میگذشت، من دیهگو را هم در کنارم کشیدم و دیهگو نیز مرا در نقاشیهایش گنجاند. من سوسیالیست شدم و دیهگو عاشق. آقای ریورا، نقاش بزرگ مکزیک همسر من است. من خوشبختم. حالا فقط دلم میخواهد از دیهگو فرزندی داشته باشم. »
فریدا به خاطر اون تصادف وحشتناک هیچ وقت نتونست بچه دار بشه و یکبار هم که باردار شد اما بچه سقط شد و این حوادث دردناک آثار نقاش فریدا رو می ساخت.
دیه گو به شکوفایی فریدا کمک کرد و هنرش رو تحسین کرد!
مشوق اصلی برای پوشیدن لباس های سنتی مکزیکی که بسیار زیاد به شکل گیری استایل شخصی ش
کمک کرد او بود.
البته که این زوج بسیار نامتعارف بودن!
دیه گو با زنان زیادی وارد رابطه ی تنانه میشد و همیشه مرکز توجه خیلی از زنان بود فریدا از این روابط خبر داشت و پدیرفته بود که همسر وفاداری نداره (برای هیچ زنی آسون نیست)!
تا یه روز که تصادفی خواهر کوچیکش کریستین رو در با دیه گو همبستر دید.
خیلی وحشتناک بود و این طوری بود که جدا شد!
و تجارب جدید کسب کرد و بیشتر خودش شد. خودش میگه:
دیگر دیهگو هم با من نیست، رهایش کردم. حالا خودم هستم. نقاشی میکنم. این بار خودم را میکشم. دست در دست خودم، با خودم ازدواج کردهام. راستی، آیا من برای خود کافیام؟
از نامتعارفی های فریدا هم باید بگم که ایشون بای سکشوال بود (یعنی هم دوست دختر میگرفت و هم دوست پسر) زن سابق چارلی چاپلین و تروتسکی (فیلسوف و اندیشمند) و . . . از معروف ترین پارتنرهاش بودن.
دوباره دیه گو ازش تقاضای ازدواج کرد و این بار یکم کم خطر تر کنار هم بودن.
اونا در دو خونه و روبروی هم که با یک پل کوچک به هم متصل بود (قبلا اینو جای دیگه هم خونده بودم گمونم سیمون دوبوار بود که میگفت یه زوج خوبه تو دو تا خونه روبروی هم زندگی کنن(پرانتز تو پرانتز عرض کنم که حفظ و نگهداری از تنهایی طرف مقابل باید اولین وظیفه هر کدوم از شرکای رابطه باشه حالا نه دو تا خونه اما به مقدسات که هر آدمی باید فضاهای تنهایی خودش رو داشته باشه والا تو اون یکی حل میشه و کلا یه روز خودشو می بینه که هیچی ازش نمونده و اولین کاری که میکنه ترک رابطه است)) زندگی میکردن و هر کدوم البته پارتنر های خودشو داشت و زندگی خودشو می کرد اما خوب پیوند اصلی شون پابرجا بود.
سال آخر زندگی ش سخت تر بود ، یکی از پاها با قانقاریا قطع شد و نیمی از تن همواره در گچ و یکسره روی ویلچر.
درد شدید رهاش نمی کرد و پشت سر هم مورفین.
در چهل و هفت سالگی در خانه ی پدری که الان موزه ی فریداست جسمش رو ترک کرد و برای همیشه بین نقاشی ها و طرفدارانش جاودانه شد.
آنچه فریدا کالو را بی نظیر کرده چی بود؟
به گمان من فریدا هیچ وقت خود را درگیر سبک و روش ها و ایسم ها نکرد (سورالیسم و رئالیسم و . . .) نکرد!
بی وقفه خودش بود و آنچه می کشید خودش بود و دغدغه های خودش و دنیای خودش و بدن خودش و . . . .
اون از اعماق قلبش نقاشی میکرد!