بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

نمی دونم چی به بچه م بگم . . .

داشتم با خمیر کاغذ و مجسمه هایی که نصفه کاره مانده بودند سر و کله می زدم و چیزکی به یکی شان اضافه و از آن یکی کم می کردم. تلفن خانه زنگ خورد. اصولا  وقتی تلفن خانه صدا کند به دو معناست. یا از طبقه پایین و حاج خانوم است (جدیدا فهمیده ام بنده خدا هیچ خوشش نمی آید این طوری صدایش کنم و خانوم " ز"  بیشتر خوشحالش میکند  و قشنگ ترم هست) یا هم امیر (آقای دوست پسر ) و بقیه کسانی که ممکن است در طول روز با هم حرف بزنیم قطعا  به موبایلم زنگ می زنند.

تلفن را برداشتم و حجم مطالبه گری و صداقت پشت گوشی شوکه ام کرد.آن ور خط پیرزن مستاصل و صاف و ساده ای بود که صادقانه می پرسید حالا من باید چه کار کنم؟ پسرم از من پرسیده که چه کار کنم و من نمی دانستم چی جوابش را بدهم

اصلا نگفت که شما کی هستی و یا من کی هستم و چی  و کی و برای چی زنگ زده ام. فقط بدون لحظه ای فوت وقت مساله ای را که مضطربش کرده بود تعریف کرد و گفت من نمیدانم باید چه کار کنم و من زبانم نچرخید بگویم خانوم کی را گرفته ای؟ و اشتباه است . . . فقط سعی کردم با او همدلی کنم و بهترین راه حلی که به ذهنم می رسد را برایش شرح و توضیح بدم.

بعد از حدود نیم ساعتی که حرف زدیم و تقریبا آرام شد بدون هیچ کلمه ی اضافه ی دیگری خداحافظی و قطع کرد و رفت پی کارش.

تقریبا مثل تو فیلم ها بود و در تمام مدتی که داشتیم حرف می زدیم به خودم می گفتم باید بگویم خانم اشتباهی این شماره را گرفته ای اما نگفتم و جایش با هم حرف زدیم و تا توانستم التیامش دادم و سعی کردم برای رویارویی بهتر با مساله ای که نگرانش کرده بود تشویقش کنم

وقتی تلفن را قطع کرد بسیار زیاد شوکه و مبهوت بودم و نمی دانستم چطور همچین اتفاقی افتاده!

بعد با خودم فکر کردم کاش سیستمی وجود داشت که همین طور به یک شماره ای زنگ می زدی و بدون اینکه هیچ کدام از طرفین آن دیگری را بشناسد و یا بخواهد که بشناسد حرف بزنند و خود را سبک کنند.

حال خیلی هایمان بد است

بقیه هایی که خیال می کنند خوب هستند هم یک روزی شاید بالاخره متوجه بشونو که چطور شست و شوی مغری همه چیزشان را قراردادی  منوط به اتفاقاتی که در آن دخیل نیستند می کند. پس بیاین هم دیگه رو التیام بدیم

مثل سگا که هم رو می لیسن تا حال اون یکی خوب شه. بیاین همدگه رو گوش بدیم . . .



تا آنجا که می توانید زندگی کنید!

1- دیدین بعضی ها شبیه هیچ کس نیستن؟

نه بالا، نه پاین نه کج نه راست. نه دامن نه پاشه بلند نه رژ نه چادر مشکی نه  . . . آسته می رن و آسته میان تا گربه شاخ شون نزنه. اینا بزرگ شدن برای اینکه هیچ کس باشن. مثل هیچ کس بودن کار ساده ایه. کافیه هیچ ویژگی منحصر به فرد و متمایز کننده ای نداشته باشی و رو هیچ چیز خاصی پافشاری نکنی و هر اتفاق و ماجرایی برات قابل گذشت باشه.

کافیه هیچی نگی اگه اذیت شدی

اگه خوشحال شدی

اگه خوشت اومد یا اگه ناراحتت کرد

تو جمع هم غالبا اینا یه طوری لباس می پوشن که دیده نشن!

این حاصل یه تربیته. یه روش که توش هیچی بودن رو بهتر از بد احتمالی و خوب غیر قابل دسترس می بینن.

این تازگی ها می بینم زنا و دخترا لباسای برق برقکی و شلوغ پلوغی که خیلی به سختی می شه اونا رو ندید می پوشن و بسیار زیاد خوشم می یاد و خوشحال می شم، چون این دقیقا همون چیزیه که فراموش شده بود

فردیت! تمایز! دیده شدن! مثل همه نبودن!( حتا اگه یه کله ی پوک اون کارو بکنه هم برام قابل احترامه چون از گله جدا شدن جسارت می خواد!)

یه وقتی که مد بود و مه می رفتن کلاس یونگ، منم  رفتم. بعد یه جمله ای ازش تو ذهنم حک شده که خیلی سرنوشت سازه و تو خیلی دو راهی های زندگیم کمکم می کنه. حالا می گردم عین شو پیدا می کنم می زارم اما کانسپتش اینه که می گه تنها با زندگی کردنه که آدم وسیع میشه. وقتی از ترس اشتباه کردن هیچ کاری نمی کنی در واقع داری قسمتی ازخودت و وجودت رو سر می بری و دور می ندازی!

اون جمله هه این بود:

"تا آنجا که ممکن است زندگی کنید

حتا اکر خطا و اشتباه باشد

زیرا آدمی از خلال حطا به حقیقت و معنا دست می یابد

رویای خود را زندگی کنید و البته خطا هم خواهد شد

اما اگر همه عمر بکوشید از خطا کردن بپرهیزید، زندگی نکرده اید"

دقیقا نمی دانم ارتباطش چیه  اما این پست رو بعد از خوندن آخر لاله نوشتم.

2-خوب این روزا تلخ و تاریکه و شهر شده حکومت نظامی و همه جا پر شده از یگان ویژه و آدم روش نمیشه شاد باشه. انگار که کشته شد ن این همه آدم باعث شده فراموش کردن سخت بشه (غیرممکن اصلا). نمی دونم چی مییشه اما هر چی که هست تصمیم گرفتم مثل خودم زندگی کنم. مثل نسخه ی واقعی خودم. همین ک هستم. همین ادمی که این طوری فکر می کنه.(بارها و بارها اتفاق افتاده که  تو موقعیتی کاری انجام شده و من مجبور شدم سکوت کنم و تحمل کنم و اعتراض نکنم و یا حتا خودم هم مجبور بشم کاری کنم که هیچ نمی پسندیدم) می خوام همین که هستم باشم. نه اینکه یه جور فکر کنم و به پای عمل که میرسه فقط سکوت کنم!

پریروز ها با دوست پسرم دعوای مفصلی کردم سر اینکه در یکی از این مراکز استراحت گاه  بزرگراهی یک آقایی همراه خانواده گفته بودند در راه مانده اند و بنزین ندارند و ایشان  هم بهشان پول داده بود. بعد در جواب من که مگر نمی دانستی که این راه جدید گدایی است میگوید که نیت آدم مهم است.

کم مانده بود بنده خدا را جِــــر بدهم (صدای خنده) و هیچ رقمه کوتاه نمی آمدم و استدلالم این بود که این آدم زن و بچه اش را سوار ماشین کرده (یک پرشیای سفید) و دوره راه افتاده و با حقارت دادن آنها ، مردم را تلکه می کند و بعدش هم دارد به بچه اش یاد می دهد که پسفردا تو هم با دروغ و کلک مردم را سرکیسه کن و  . . . . بعد پول دادن به این آدم یعنی چی؟ یعنی آقای محترم که داری دزدی میکنی و دزد هم پرورش می دهی من به تو اجازه ادامه این راه را می دهم ؟

اینکه نیت تو خیر و کمک کردن باشد کافی نیست، تو باید بدانی کمک و پول تو چه نتیجه ای به بار می آورد و چه چیزی را حاصل میکند. 

من به بچه های کار پول نمی دهم چن این روند باید با شکست روبرو بشود و بچه برود در خانه و دست از کار بردارد، هر بار پول دادن به یک بچه اگرچه حجمی از عذاب وجدان آدم رامی کاهد اما نتیجه اش چه خواهد شد؟

قضیه وقتی خیلی خنده دار می شود که صاحب پرشیا که پول را گرفت، دنده عقب گرفت و رفت سراغ یک بنده خدای دیگر!

3-یک ماه و خورده ای است که دیگر کارم ثابت نیست. یعنی به صورتی که هر روز بروم سر کار و ساعت پر کنم و انگشت بزنم. پروژه م یگیرم و نقاشی می کنم و مجمسه می سازم و خوشحالم . از این جا اعلام میکنم الی یا ایهالناس!  خودتان را دریابید و بگذارید او هم نفس بکشد و ایمان داشته باشید که او هم تنهایتان نمی گذارد و به دادتان که می رسد و نه تنها جایتان نمی گذارد که اصلا رو سفیدتان هم می کند.

اها

راستی من این روزها بیشتر تو اینستاگرام می پلکم . . . 

اینجا

چرا این قدر همه چیز را ول کرده ایم؟

 یه عاقاهه س تو اینستاگرام اسمش آنتی بلاگره. خیلی زیرپوستی و برداشت شخصی بلاگرهایی اینستاگرامی رو که خیلی خنده دارن یا عجیبت غریب یا  . . . نقد و بررسی و بعضا مسخره هم می کنه. خوب این شده guilty pleasure  برام که به واسطه ش خیلی رفتارهای عجیب غریب رو هم میبینم که می زاره که در موردشون حرف می زنه!

خیلی از فیلم هایی که می زاره آدم رو متعجب می کنه، در حدی که هر بار من با دهن باز و فک چسبیده به زمین در حالی که دارم می گم مگه میشه . . .  مگه داریم محتواهاشو می بینم.

قدیما یادتونه وبلاگ ها بازار داغی داشتند و  بینهایت پست هوا می شد که در باب روزمرگی بچه م و شوهرم و خونه م و اینا ؟ ا این فضا شیفت پیدا کرده تو اینستاگرام و مخاطبانی که به بلاگرها حس سلبریتی بودن می دن هم همون قدر در صحنه هستن.در واقع کار آسون تر شده و اون موقع طرف باید دست به قلمی می داشت یا طرفدار های زیادی به پا کنه اما حالا دیگه اونم نیازی نیست و کافیه یه اسمارت فون داشته باشی!

یادمه اون خیلی قدیما اینجا هم همین طوری بود و کسایی بودن که برای اینکه عکس غذا یا روسری ای که تازه خردیده بودی و حرفش رو زده بودی(در پست هی وبلاگ) بیست و هشت تا کامنت می زاشتن و پیگیری هم می کردن تا به مقصود برسن. خوب این اتفاق همچنان ادامه داره اما خوراک از متن قابل خوندن به تصویر قابل رویت تقلیل پیدا کرده و همه چی آسون تر و سطحی ترم شده

غالب اوقات اول عکس و فیلم تماشا می کردیم و بعدش سلیقه مون ارتقا پیدا می کرد  می رفتیم سراغ چیز عمیق تری برای خوندن اما خوب اینجا برعکس شده.

نمیخوام بگم که خوبه یا بده . . . نه به هر حال این اتفاق ها داره اطراف ما می افته و هیچ تصمیم خوبی نیست که بهش گارد بگیریم، قشنگ ترین اتفاقی که می تونه بیفتهه اینه که آگاهی داشته باشیم

و آگاهی ایجاد کنیم!

نسبت به اتفاق هایی که داره می افته و علتش و کیفیتش و  . . .

من خودم هم مثل شما،چند تا اینفولوئنسر و اکانت رو تو اینستا فالو می کنم که حرف برای گفتن دارن  که در زمینه کار یا چیزی صاحب نظر و سبک هستن و دنبال کردن شون چیزی رو که به واسطه ی جهان ارتباطات و دهکده جهانی به سهولت در دسترس من قرار می ده رو استفاده می کنم و انگار دوستی اون سوی دنیا داشته باشم از مطالب و پیشنهادات و حضورشون لذت می برم و دنبال شون می کنم و به محض اینکه ببینم برای تبلیغ و پول در آوردن دارن اطلاعات می دن و صحت و سقم داده ها زیر سوال می ره باهاشون خداحافظی می کنم

پیج های فان و جوک فرق داره، یه سری پیج هست که فیلم می سازن و دلقک بازی در میارن و با پول تبلیغ دارن امرار معاش می کنن و رسالت شون خنده و سرگرمیه

اما این وسط یه فازی هم هست که هیچ باهاشون حال نمی کنم، اینا که مثلا خوشکلن و یا به لطف عمل ها و روش های امروزی بر و رویی به هم زدن و تند تند در پوزیشن های آن چونانی با لوازم آرایشی و لباس هایی که پیج ها براشون می فرستن عکس می زارن و  چقدر هم حق خودشون می دونن که این فضا رو زندگی کنن به واسطه شکوه و فر ایزدی ای که دارن.

این قشر به گمون من موج سوارن و سوار موجی شدن که به زودی به زمین سرد می رسه .

جالب تر از اینا البته این دوستایی هستن که خوراک می دن برای فضولی و سرک کشیدن تو زندگی و فضای شخصی شون، خوب این که تو خوراک و مطلبی رو نشر بدی که مخاطب اولین بازخوردش اینه که یارو عجب اسکولیه . . .  خوب این به نظر من زیاد قشنگ نیست!

حالا حیرت از نشر دهندگان مطالب فوق بگذریم می رسیم به کامنت گذراران و بازخورد دهندگانی که خود حیرت آمیز تر از عمق کل ماجر هستند.

چند وقت پیش یک ویدیو دیدم که یک خانمی که ادعای هنری بودن و ... داشت می خواست خبر گیاه خواری اش را به مخاطبان بدهد

جدا از موج جوین شوندگان به موج لایو که هوار تا بودند و قربون صدقه ای بود  که می رفتند  . . . . رفتار عجیب و اتفاق حیرت آور این بود که دختره داشت می گفت من همین امشب یهو تصمیم گرفتم و خودم هم هنوز اصلا باورم نمی شه که گیاه خوار شدم . . . .

آخه ینی چی خواهر من؟ شما داری راجع به گیاه خوار بودن یا نبودن حرف می زنی وا ینکه تصمیم بگیری چی میخوای بخوری و گوشت رو حذف کنی و کلا یک مدلی باشی که خیلی هم راحت نیست اون در یک لحظه این تصمیم رو گرفتی و حالا باورت هم نمیشه حتا؟ یعنی من چه طوری این مساله رو هضم کنم؟

یکی از دوستانم گیاه خوار است و بارها و بارها در بزنگاه رویارویی با کباب تابه ای و لازانیا دیده ام که هچ وقفه ای در تصمیم ش برای نخوردن گوشت ایجاد نمیشود و خیلی مصمم می داند چرا میخواهد از همچین چیز لذیذی بگذرد  و جایش نان  و خیار سق بزند، با خودم میگویم چقدر باید این تصمیم عمیق باشد و چقدرباید زیرش احساسات شخصی و آگاهی  و اطلاعات موجود باشد که بشود فقط در برابر یک بوی لازانیا (بوی هر غذای متعارف گوشتی ای مثلا)  مقاومت کرد . . . آن وقت چه طور می شود در یک لحظه تصمیم گرفت و طرف خودش هم باورش نشود حتا!

بعد به خودم میگویم خودت هم خوب می دانی خیلی از این اتفاقات شوآف است و برای جذب و نگه داشتن فالوئرهای پیج است اما باز ته دلم می گویم خوب مگر این جماعت مخاطب فالو کننده فکر نمی کنند؟

چرا ما اینقدر دنبال شوهای خوشبختی و خوش رنگ لوآبی هستیم که درز دروغ و چرندیاتش از ده گیلومتری تو ذوق می زند؟

چرا دلمان می خواهد باور کنیم؟

چرا حالمان اینقدر بد است و موج سوارانی که سوار این موج شده اند را بالاترو به  اوج می بریم و از آنها سلبریتی و از خود ملت خنگ و انبوه جمعیت می سازیم؟

پ.ن:

(دوستان ناز و خوشکلم- اگه فالوئر های کسی زیاد بود به معنی کیفیت مطالب و پست هاش نیست. اگه لایک های پست هاش زیاد بود به معنی خفن بودن نیست.

به راحتی می شه فالوئر فیک خرید مثلا با پونصد هزار تومن شما بیشتر از 50 هزار نفر (50 K) فالوئر خواهید داشت و با صد هزار تومان هر تعداد لایک که بخواهید روی پست هایتان می خورد. اپلیکیشن های فارسی زیادی هست که از طریق فروش لایک و کامنت و فالوئر دارن درآمدهای اون چونانی کسب می کنن پس به واسطه اینکه یه نفر دویست هزار فالوئر داره فالوش نکنید.به واسطه این که یه عالمه لایک داره و یا کامنت های تکرای داره، اگه یکم دقت کنید و فالوئر های طرف رو ببینید متوجه می شد که فیک هست.)

آژیر ها برای که به صدا در می آیند؟

در نهایت شگفتی در مدت یک ماه چهار کیلوگرم افزایش وزن داشته ام. غیر از نگرانی هایی که دارم که چرا همچین اتفاقی برایم افتاده بیشتر نگرانم که اگر ادامه پیدا کند چه بر سرم می آید؟

در این مدت قطع اینترنت محل کارم را ترک کردم و دیگر درآمد ثابت ندارم و دارم تلاش می کنم بتوانم از طریق بازنشستگی پدرم دفترچه بیمه بگیرم.

از  وقتی که در خانه ام ایده ها و فکرهای بسیار زیادی تو سرم می آید و می رود و به خیلی کار ها فکر می کنم  اما هنوز ذهنیت دقیقی که از تو سرم در بیاید و بنشیند رو کاغذ را با تمام جزییات ندارم.

نداشتن نظم کافی و متعهد نبودن به چهارچوب های ذهنی ای که خودت باید بسازی برایم دردسر بزرگی شده انگار... و این اشراف داشتن که می دانم و رعایت نمیکنم هم اوضاع را بدتر تر هم کرده

دیشب مهمان داشتم و هرچه تلاش کردم چیزی پیدا کنم که اندازه ام باشد و از تنم بالا برود و کپلی هایم را قایم کند پیدا نکردم. بعدش در نهایت استیصال از چیزهایی در همین سف اخیر خریده بودم شلوار گشادی پیدا کردم که می توانستم تویش قایم بشوم و حجم انباشته ی پهلوهایم راکه  متورم و کوپولو شده اند را در چین و شکن پارچه قایم کنم.

 این ها دغدغه های زنی است که می ترسد چاق بشود و چاق شده و می ترسد چاقالوتر بشود  چون خودش را که در آیینه میبیند هیچ آژیری در گوش هایش به صدا در نمی آید. . . . تا ددیشب که سایز لباس ها آژیر را به صدا در آوردند

مخالف ها را سرنگون نکنیم!

نقد ها و یادداشت های زیادی پیرامون حوادث اخیر می خوانم که هر کدام به دلیلی به دلم نمی چسبد. نمی دانم چرا همه در بیان کنه مطلب الکن و ناتوان شده اند و یا حفظ منافع و مصالح شخصی سبب چنین برداشت های مقرضانه ای است.

مثلا وقتی گزارش های مسیح علی نژاد را می بینم که  بد و بیراه می گویدحس می کنم از حیز انتفاع ساقط شده و دیگر کرسی خود برای ژورنالیست بودن  از دست  می دهد و یا وقتی گزارش های بی بی سی را می بینم که نشست تشکیل داده در مورد بحثی با عنوان آیا دین من،  برحق است . . . بعد یکی از کسانی که از موضع بیطرف سخن میگوید از برداشت هایش از قرآن سند می آورد و دست آخر وقتی فیلم جنازه ی این پسرک پویا را که تیر زده اند تو سرش و کسی که دارد فیلم می گیرد به جمهوری اسلامی بد و بیرا می گوید . . . همه ی این ها خود را خلع صلاح میکنند وقتی از این الفاظ استفاده  می کنند و مخالف وو دشمنی خود را با یک طرفی اعلام می کنند.

کی بالاخره یکی می آید حکومت در پیت مان را نقد کند و دمبش به یک جای دیگر وصل نباشد . . . اصلا چرا در این اوضاع نا به سامان قحط الرجال آمده و رجل سیاسی سر در جیب مراقبه فرو برده اند و منتظرند یک طوری بشود؟

آخر میخواهد چه طوری بشود رفقا؟

میخواهیم انقلاب کنیم؟

نه والا یکی اش چهل سال پیش هنوز رو گرده مان است و دارد پدرمان را در می آورد و دست کم صد سال عقب افتاده ایم از خودمان!

اصلاح طلب ها بیایند مملکت را بگیرند تو دستشان؟ زرشک! چرا خوت را گول می زنی برادر  . . .

پ ه ل و ی بیاید دوباره شاه بشود؟ آخر این بشر اگر جنم داشت که الان تقی به توقی میخورد اسمش و صدایش به گوشمان می رسید نه اینکه تو بحران ها انگار که مادر و زنش از تو رختخواب درش بیاورند بیاید یک دالی ای چیز بکند و برود به آن به اصلاح خانواده سلطنتی اش برسد!

یه آپشن خیلی شدنی تری هم هست آن هم آپشن اح م د ی نژاد است که مثل سوپر من بیاید و از یک جایی مثلا دور بعدی انتخابات جمع مان کند و با خودش ببرد به قهقرا


من نمی دانم که پشت دیوار فردا چه چیزی انتظار مان را می کشد اما یکی چیز را خوب می دانم و می دانم که باید آن را به روشنی و وضوح بیاموزیم تا بتوانیم دموکراسی و جمهوریت و حکومت مردمی را بیاموزیم و با مردم و زندگی صلح کنیم وآن این است که باید بتوانیم تحمل نظر مخالف را داشته باشیم.

باید کسانی که برعکس ما که عاشق رنگ سبز هستیم را تحمل کرده و آن ها را محترم بشماریم

باید دوستی را که در مذهب و مسلک ما دست آویز ندارد را محترم بشماریم

باید تحمل مخالفت را داشته باشیم و برای همه ی آیین ها و مذهب ها و حتا بی آیینی و لامذهب ها جا داشته باشیم

همهه باید محترم شمرده شوند

همه ی کسانی که در این خاک زاده شده اند صاحبان آن هستند و نه عده ی محدودی از اعتقادی خاص

کسی برای نان شب و رنگ لباس زیر و تعداد زن و فرزند کسی صلاح مصلحت نکند! هنجار های اجتاعی تا دم خانه آدم  ها تمام بشوند!

و زن بودن جرم نباشد . . .


حالا زدی یه دستی، دل منو شکستی ...

مصداق اون ترانه از خانم هایده که می گه : تا اومدم بجنبم دل به غریبه بستی... الانه منه!

 تا اومدم از شرکت و پونزده سال سرکار رفتن بیام بیرون و یه تکون به خودم بدم و بجنبم ببینم چه کار باید بکنم، همچین طوفانی   شروع شد که نگو و البته بدترین قسمت ش اینه که همیشه تو بحران اولین چیزی که فراموش میشه و میره تو سایه کار هنریه! 


تاریخ یادش می ماند

اون اولا، وقتی تلگرام فیلتر شد ه بود‌ و با هزار ترفند و فیلتر شکن و پروگسی کانکت می شدی، می دیدی نوه ی عمه ت برات جوک فرستاده ... حس مرگ می کردی

حالام با این اوضاع عجیب غریب و وخیم البته، من هرچی بنویسم همون قدر بی محل ‌ چرنده!

دیروز تو خیابون اعلامیه پیدا کردم، دست نویس و خیلی هم انقلابی!

یکی بود می گفت ما اگه بچه هامون کار بدی کنن و بخوایم تنبیه شون کنیم این طوری نمی کنیم باهاشون... حالا  به همین راحتی یک هفته ست که با تغییر نرخ بنزین ‌ و اعتراض و قطع اینترنت ، زندگی مون به حالت استند بای درآمده....


عایا من می توانم؟


به شدت احساس تنهایی می کنم 

اما تنها نیستم!

میخواهم بپرم و بروم 

اما در بند نیستم

میخواهم چیزی بسازم

اما دقیقا نمی دانم چه چیزی را

فقط می دانم اینجا ناراضی و کدر و مشوشم و باید بروم . . . کوله بارم را بردارم و بروم یک وری و یک کاری را شروع کنم که نمی دانم چرخش می چرخد یا نمی چرخد و بسیار زیاد ترس دارد شروع کردنش و بسیار زیاد اندوه دارد که چرا چند سال پیش شروعش نکرده ام و بیشتر اندوه دارد که خودم به روشنی می دانم که شروعش کرده بودم و خوب هم بود اما رهایش کردم و حالا  میدانم که باید این کار را دوباره شروع کنم.

 مثل استخر میماند که باید شیرجه بزنی و بعد وقتی تو آب بودی ببینی مختصات جدید چیست و کدام وری باید بروی

کاش آن وقت یکی بود نمی گذاشت برند کوچولوی نانازی ام را ول کنم، لابد حالا بعد از گذشت سالیان چیزکی از آن ساخته بودم . . . فکر می کردم شال  و روسری نقاشی کردن مسخره و بی نمک  و بی مزه است اما سخت در اشتباه بودم. در این گرانش چند درجه ای خیلی احتمال داشت بتوانم کار و کاسبی خودم و بساط خودم و عاقای خودم و نوکر خودم بشوم...

اما مثل ابله ها ولش کردم و آمدم تو فولان شرکت و بهمان شرکت دنده ی صد تا یه غاز عوض کرده و برای دیگرانی کار کرده ام که اکثریت غریب به اتفاق ماجرا را نفهمیده اند!

نفهمیده اند و نمیتوانند هم بفهمند که ویژگی بارز یک چیزی که تو خلق کرده ای چی هست و چی نیست.نمی توانند بفهمند که شعر می شود گفت در تصویر . . . می توان کلمه ها را با رنگ ها گره زد و پای پروازشان را پر داد تو آسمان چشم های آدم ها . . .

می می دانم که می شود . . .  اما می ترسم که نشود

می ترسم که جنگ ها و بازی ها و ناملایمت هایش از پا درم  بیاورد!

یا بازی را یاد نگیرم

یا در نیاید چیزی و از گرسنگی بمیرم

آخ  خدایا چقدر کار سختی است بریدن از جایی که جریان روزمزه و یومیه اش به راه است و ساختن جریان جدید که مال خودت باشد و جریان ساز باشد . . .

خیلی سخت است اما خیلی کیف می دهد . . .

یعنی می شود؟

عایا . . .


پ.ن:

دوستانی که از این کوچه رد می شوید بی زحمت لطف کرده و برایم بنویسید عایا از استارتاپ های کوچک اطرافتان خبر دارد و عایا از برند کوچکی که می خواهد کارهای هنری تولید کند خرید می کنید و اصلا چه چیز هایی می خرید و چند و چگونه و . . . .

عوض شدم ینی؟


دیروز خیلی ناکهانی از اینجا سردر آوردم: +

آخرین پستی که آنجا هوا کرده بودم از یازده سال پیش بود، بعدش رفته بودم آن یکی وبلاگ را ساخته بودم و بعدش که بلاگفا آن یکی را خورد و فیلتر شد و فولان و بهمان این یکی را از سال 92 ساخته ام و  . . .

چندیت تایی از پست هایش را خواندم، چقدر داغدار بودم و چند سال طول کشیده تا این داغ رنگ ببازد و دیگر نمیخواهم داغدار باقی بمانم

بعد در نهایت بعد از خواندن پست های بیشتر به این نتیجه رسیدم که همین شکلی که الان هستم بودم فقط چس ناله هایم بیشتر بوده انگار!

احتمالا بزرگ شدن  ارتباط مستقیم داردبا کوچک شدن چس ناله!

پرنده گولو


الان بیست و چند روزه که تو بیمارستان بستریه  . . .  و هنوز معلوم نیست کی مرخص میشه.

لطفا برای سلامتی و تند تند خوب شدنش دعا کنید دوستای جونی . . . راه پیوند شما و من و کسی مثل گولو کلمه است، واژه ها . . . با کلمه های خودتون و از صمیم قلب  برای همدیگه و برای دختر ما، خانم گولو سلامتی  و تن درستی بخواین . . . 

  


پ.ن:

خوب شکر خدا بهبودی حاصل شد و بهتر شده بچه . . . بوس به مهربونی تون

از اینستا


https://www.instagram.com/p/B4Zv0T0HZk2/?utm_source=ig_web_copy_link

سفرنامه آنکارا


آنکارا شهر بزرگ و خوشگلی است و می شود اوقات خوشی را در آن ساخت. کمتر از استامبول ایرانی دارد و بیشتر از خیلی جاهای دیگر ممکن است فارسی بشنوی، من با آقای دوست پسر و خواهر نازنینش رفته بودیم خانه ی خاله شان! اولا که خیلی عمیق فهمیدم وقتی میگن مگه خونه خاله است یعنی چه؟ و چقدر کیف می دهد خاله آدم کتاب خون باشد و تا ولش می کنی برود کتاب جدیدش را ورق بزند. بعدش هم پاره ای نکات را که به چشمم آمد را می نویسم تا شاید یک وقتی به در کسی بخورد!


1 - اتوبوس و مترو فرشته های نجات شماست!

برای تردد در شهر و دیدن بینهایت جای دیدنی و جذاب شهر می توانید تاکسی صدا کنید و به راحتی با دادن اسم مکان مورد نظر یا خیابان مربوطه به مقصد برسید اما باید بدانید که کرایه تاکسی رقم قابل توجهی می شود و برای تردد و رفتن به مسیر های طولانی تر رسما رقم بالایی باید پرداخت کنید اما راه حل کاربردی و قابل اسفاده ای که می توان به کار گرفت استفاده از راهنمای سیستم حمل و نقل عمومی در گوکل مپ است.

این طوری برای رسیدن به مقصد شماره اتوبوس و یا نام ایستگاه مترویی که باید رسیدن به مقصد بروید را می دانید و کافیست منتظر آمدن فولان شماره ی اتوبوس باشید و در همان ایستگاه مورد نطر که پیاده شوید با مبلغی نزدیک هفت هزار تومن برای هر نفر به مقصود دست یافته اید!

برای مسیرهای کوتاه در تاکسی باید دست کم چهل هزار تومان پرداخت کنید که غالب اوقات پول خورد را هم انعام حساب می کنند که خدا برکت تان بدهد! (در حد سه چهار هزار تومن )

2 - اگر سیم کارت ایرانسل د ارید در ترکیه و آنکارا شما یکسره در دسترس و آن کال خواهید بود و با شارژ مبلغی نزدیک بیست هزار تومان از دیتا و تماس تلفنی بهره جسته و لازم نیست سیم کارت های ترکی بخرید که دست کم 200 هزار تومان هستند و بعد از سه ماه هم از کار می افتند!  البته همراه اول هم تماس و دیتا را ساپورت می کند اما قیمت دیتا مثلا برای چک کردن یک اینستاگرام خیلی بالا می شود.

3- سیمیت دو آتشه با آب پرتقال تازه بخورید!

یک میان وعده سالم و خوش مزه که همه جای شهر در نان فروشی ها و دست فروش ها به فروش میرسد یک نان گرد حلقه ای است که کنجد اندود شده و همه جایش خوب برشته است و قیمتش هر کدام یک لیر مطابق تقریبا دو هزار تومن است. آب پرتقال هایی که تازه می گیرند را بردارید چون خیلی احتمال دارد آب پرتقال تلخ نصیب تان بشود! یک بطری آب پرتقال هم می شود 6 هزار تومان.

4- برای خرید یک کیسه همراهتان داشته باشید. 

طبق قانون برای جلوگیری از مصرف بی رویه پلاستیک استفاده از شاپینگ بگ و تایلکس پولی شده است و شما برای هر شاپینگ بگ یا یه به کلام آنها پوشِت باید مبلغی نزدیک 500 تومن پرداخت کنید و اگر کیسه پارچه ای سبکی در کیف تان داشته باشید هم مجهز و هم دوستدار زمین و هم مقرون به صرفه تر خرید خواهید کرد.

5- در آنکارا آنتی کبیر را ببینید.

 مقبره آتا ترک بسیار بزرگ و دیدنی است و جالب آنجا بود که بر خلاف تاریخی که در مدرسه خوانده بودیم آتا ترک مردی خونخوار و مستکبر و . . . . مردم چون جان شیرین دوستش دارند و در خیلی فروشگاه ها هنوز تیشرت ها و سربندهایی با تصویرش به فروش می رود و هنوز مقبره اش برای مردم عادی به عنوان قهرمانی ملی که این مردمان را نجات داده و سطح زندگی شان را ارتقا داده مورد ستایش است. 

6 - ملت هیز نیستند!

در آنکارا هم مثل بقیه ی شهر های ترکیه آزادی در انتخاب پوشش وجود دارد و انواع و اقسام پوشش را در بین زنان و مردان می شود دید، چادر و برقع و پوشیه و هیپی و لختی و  . . . اما نکته ی جالب چشم های مردم بود. مردم تو چشم ها و از سر تا پایت را ورانداز نمی کردند و با نگاهی گذرا از کنارت می گذشتند  . . . مردها مخصوصا

خنده دار ترین نکته اش هم این بود که بسیاری از محجبه های پاکدامن آنکار اگر گذرشان به میدان ونک بیفتد بی برو برگرد باید سوار ون گشت ارشاد بشوند و جواب پس بدهند که چرا شلوار جین تنگ با کت کوتاه تن کرده اند؟ یا چرا دامنی که پوشیده اند یک وجب بالای مچ پایشان لخت است و  . . . .  (یکبار با پوشش کاملا اسلامی در حال تردد در تهران بودم که زن مامور گشت ارشاد مچ دستم را گرفت که باید با ما بیایی و در جواب سوالم که چرا گفت پوشیدن دامن جرم است، حال آنکه دامنی که پوشیده بودم پایین زانو و زیرش هم جوراب شلواری ضخیم تنم بود، البته که من دستم را از دست زن بیرون کشیده و آن قدر دویدم تا از ون گشت دور شدم و  . . .)

اما خوب خیلی غم انگیر بود که وقتی روسری ام از  سرم افتاد هم هنوز ترسی در درونم می گفت الآن است که مامورهای گشت بیایند!

7- Outlet - Indrim

اون لت های هر برند قسمت های جذاب و مهیج هر برند است که در سایر طبقات به آن دسترسی خواهید داشت و لباس هایی است که تک سایز مانده یا کل رنگ هایش موجود نیست و البته تخفیف خوبی هم دارد. 

این دریم هم معنی اش همتان تخفیف است! که روی رگال هایی می خورد که متمایز است!

8 - با خرید خودتان را خفه نکنید!

 من به عنوان یک عشق خرید باید بگویم که بیخودی حول نزنید و تنها چیز هایی را در ایران پیدا نمیکنید را بخرید چون بقیه ی چیز ها در ایران با همان کیفیت و با قیمت مناسب تر پیدا میشود! در بین برند ها که قیمت هایش با عرش نشینان هم نشینی میکند و خرید کردن از آنها جا به جا کردن مرزهای سنگینی از در آمد است می شود در هر وضعیتی سراغ ال سی رفت. ال سی وای کی کی در ترکیه قیمت های بسیار مناسب تری از ایران دارد البته و بقیه برند ها را در اوت لت یا حراج های فصل بررسی کنید. از برند های نحیف و قابل دسترس دیکر به h&m و کوتون  و دفکتور هست. اما با بقیه ی برند ها فقط در حراجهایشان  معاشرت کنید!

9- بادی لنگوییج کارتان را راه می اندازد! 

10 - چای دیشلمه، باقلوا، زیتون سیاه و گلابی های تپلو را امتحان کنید!

11- توالت های سطح شهر فرنگی هستند و مجهز به بیده هستند، بیده همان سیستم فشار آب است که آب را با فشار برای شسشو هدایت می کند اگر با آن راحت نیستید یک بسته دستمال مربوط همراه داشته باشید تا رستگار شوید.

12- در فرودگاه آنکارا می توانید دو ساعت اینترنت مجانی هدیه  بگیرید! سلوآر تان را خاموش کنید با وای فای فرودگاه وارد اینترنت شوید.

13- اگه رفتید آنکارا می تونید از اون کارا هم بکنید و نایت کلاب و بار  رو هم امتحان کنید فقط حواستان باشد برای رفتن به نایت کلاب ورودی های گرون تومنی بپردازید (ورودی بعضی نایت کلاب ها مجانی هستند و شروعش از 35 لیر وردی تا   . . . ) پیشنهاد می دم آب جو  و ش ر اب رو تو رستوران نخورید چون خیلی گرون تر سرو میشه( از وقتی خودتون از مارکت های مختلف بخرید).

14 -فیری شاپ های فرودگاه ارزون نیست! قیمت ها به یورو است! (برخلاف بعضی جاهای دیگه)


در ستایش فردیت


در میان حجم مطالب تولیدی که هر روز در شبکه های مجازی آپلود می شود، مطالب بسیار زیادی پیدا می شود که کسی حرف دل و قصد و نیت خود را در قالب جمله ای ادبی به گوش مخاطب خاص خود رسانده است.

در این قالب، فرد پابلیش کننده خود را بی توجه به مطلبی خاص و از طرفی بسیار علاقمند به شعر و ادبیات و فرهنگ نشان می دهد، از طرفی هم نویسنده را می اندازد جلو که فولانی این را نوشته و من هیچ نیت خاصی نداشتم و فقط از نوشته ی مذکور خوشم آمد.

یک جور ضایه بازی زیرجلدی غلیظی در حین ارتکاب به این ماجرا وجود دارد که آدم حالش بد میشود. 

خنده دار ترین قسمت ماجرا این جاست که سال به سال کتاب و شعر و رمان دست نشر دهنده ی محترم ندیده ای و فوق فوقش خیلی بخواهد کار فرهنگی کند، سریال های فارسی وان و جم را تماشا می کند و اگر سریال های پخش خانگی را هم از یکجایی دانلود نموده و تماشا کند دیگر به مراتب عظمای ولایت رسیده است.

سوال بزرگ دیگری که در ذهنم وجود دارد این است که چطور برای یک همچین دلخوری هایی مطالب مورد نیاز که گویایی کافی داشته باشند، یافته میشود.

خیلی با خودم فکر کردم.به این نتیجه رسیدم که با کلید واژه های مورد نظر گوگل را می تکانند! در این اثنا به چند کلید واژه ی مربوط فکر کردم که چطور باید باشد:

شعر - محبت - بیا بگو غلط کردم - من هنوز منتظرتم - حافظ

نثر - عشق - اگه نیای میرم سراغ یکی دیگه - تا آخر هفته وقت داری

شعر - رابطه - اگر نمی خوای بیای بگو من برم سراغ اون یکی

جمله قصار - اون یکی خیلی هم پولداره اما من ته دلم تور و دوست دارم - زود بیا - عشقول

فلسفه - من که می دونم آخرش میای اما خیلی بیشعوری که اینقد منو دق می دی - وفا  - فلسفه مدرن

شعر - اصلا می خوام سر به تنت نباشه - نه - غلط کردم - گه خوردم فقط بیا

نثر - من نمی رم با هیچکی  - آخرهفته م هم خالیه - منتظرم - برنامه کنیم ها - عشق -اندیشه

جمله قصار - چشمتو بگیره این همه محبتی که به تو کردم - بی چشم و رو - نمک به حروم  - خاک تو سرت

تکه ای از کتاب  -  با من نباشی برو بمیر - من برات زحمت کشیدم بزرگت کردم حالا بری سراغ کی - آقت می کنم - حرومت باشه 


شاید خنده دار باشه اما من بین این سیصد چهارصد تا آدمی که تو شبکه های مجازی می شناسم و دارمشان روزی چند تا از این پست ها و استوری ها می یبنم و میخواستم اینجا بگویم به خدا ما می فهمیم. می فهمیم که امروز قهر و بعدظهر منت کشی و فردا آشتی و پسفردا دوباره دعوایتان شده است.در واقع  این جور که شما روی بلاهت انبوه مخاطبین حساب می کنید نیست، بلکه شما خود را ملعبه و مایه ی سرگرمی و پوزخند جماعتی می کنید چون برعکس تصور شما این جماعت مشنگ نیستند و مشنگ خودتان هستید که یاد نگرفته اید روک و راست حرفتان را بزنید و با ایما و اشاره و در و دیوار و قطعه ادبی و گرافیتی ودیوار نوشت و شاعر مدرن و غیره خواسته و نیازتان را به غیر متعارف ترین حالت ممکن به گوش مخاطب خاص تان برسانید.

حالا که تا اینجای قصه را گفتم خوب است یک مثال هم بزنم  که کنه مطلب را برسانم. در حالی که با ناباوری کامل مطالب خاص و با مخاطب خاص خانوم فولان  پابلیش می شد ، دوست پسر جفا پیشه هم با استفاده از همین رویه به پست ها با گذاشتن شعری آن چونانی جواب لازم و کافی داد!

حالا سوال من این است، یعنی این دو تا که کنار هم قرار می گیرند فقط سوت می زنند؟ یعنی تو چشم هم نگاه می کنند اما دل هایشان این قدر دور است؟ کنار هم نمی توانند حرف بزنند؟ شاید باید در آن فاصله ی نزدیک هم سرچ کنند و دلخوری هایشان را در قالب شعر و فال و قصده و جمله قصار به سمع و نظر هم برسانند

مثلا وقتی تو بغل همدیگر آرمیده اند باید از این کلید واژه ها استفاده کنند:

شعر - چه طوری بگم دوست دارم - چه طوری بگم غلط کردم - نرو - تو رو خدا نرو

جمله قصار - ببین من دوستت دارم و با عنتر بازیات می سازم اما پا رو دمبم نزار - دمبم یک متر و نیمه و مختصاتش تا فولان نقطه است -  

فلسفه - وقتی از قهر و کدورت حرف میزنیم از چی حرف میزنیم؟

جمله بزرگان - دوست پسری که رفت باید برود اصلا به درک  - با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن  - آداب

حرف زدن کیمیا است.

شفافیت کیمیا است!

دوستی، رفاقت ، پارتنرشیپ، همسریت، فرزند والدینی، خاله خواهرزادگی . . . تو رو خدا وارد این بازی های سخت نشید و خیلی شفاف و مشتاق از دلتان حرف بزنید. آدم باید دلش و خودش را خوب بشناسد و بداند چی تَـــه دلش می خواهد. این طوری می فهمید که دلتان الصلا چیز بدی نمی گوید و خواسته اش هم ناروا نیست و فقط باید پیامش را به مخاطب خاص یا خیل مخاطب های غیر خاص برسانید و آن وقت منتظر فیدبک مناسب بنشینید.

آخر اگه با شعری از حکیم عمر خیام یا پابلو نرودا شاعر شیلیایی یا  . . . دل دارت برایت جان بدهد چه سود؟

 پس داستان تو را کی می سراید؟ 


در راستای پیوند های تازه

بعد از هزار سال آمدم لینک های چولوسیده که مال صد سال پیش بود را پاک کردم و دانه دانه وبلاگ های جدید که هنوز می نویسند را لینکاندم . . . و خوشحالم که این جا هنوز سو سوی چراغی دارد 

وبلاگ های خوشکل تون رو که تازه یافتید یا یواشکی واس خودتون نگه داشتین و می خونین به  منم معرفی کنین

آخ جون میشم این جوری

29 مهر ماه 1395


آخر مهر ماه امسال می شود سه سال که از درگذشت پدرم می گذرد . . . 

زمان چیز عجیبی است، بسیار عجیب. مثل محلول غلیظی از شکلات است که هم، سیال هست و هم نیست. هر آن می توانی چرخی بزنی و در یک جایش باشی، شب  موقع خواب،  در چهارده سالگی و در خانه ی درکه غرق در خوشبختی ها و حماقت ها و دم صبح پرستار روزهای بیماری  و کدورت پدر در    ست.

چشم هایم را می بندم و روز آخر و ساعت آخر و لحظه آخر و نگاه آخرش را تصور میکنم. 

حقیقت این  است که به خیال من، بابا زنده است. شب ها در خواب کاملا زنده است و مرگ برایش مثل شوخی است، در خیال های گاه و بی گاه من که یادش می افتم و عکس ها و فیلم هایش را تماشا میکنم، به تمام قد زنده است. حتا وقتی به مرگش فکر میکنم هم زنده است.وقتی به لحظه های آخر فکر می کنم هم حتا!

انگار مرگ هم جزیی از زندگی مان است، مرگ هم عینا،  زنده بودن است اما حالت دیگری است که شاید زیاد ملموس و قابل درک نیست. 

دلم می خواهد امسال برای سال روز رفتنش کاری کنم . . . زیرا که به یقین بابا بزرگترین آدم زندگی من بوده و هست. حتا می توانم ادعا کنم که اعتبار و قدر و توانش بیشتر از این ها و  خداوندگار بی همتای زندگی ام بوده است ( بعد از خواندن کتاب جز از کل کمی جرأت پیدا کرده ام  که در این باب حرف بزنم.)

هزاران بار خواب مرگ و بیماری بابا را دیده ام، صد ها بار در خواب گریسته ام و شیون کرده ام و از نگرانی و ترس و اضطراب حاصل  از این خواب، از جا  پریده ام و حالا هنوز بعد از چند سال که از نبودنش سپری می شود هنوز هم گه گداری این خواب ها را می بینم. 

پدرم برایم مرکز جهان بود و در کودکی ایمان داشتم که قهرمان بزرگی است و اگر روزی بمیرد در تلوزیون و شهر و همه جای دنیا خبرش می پیچد و همه برایش عزاداری می کنند و در فقدان این ابر مرد، این اسطوره جهان خون خواهد گریست.

بابا همه راه های دنیای من را عوض کرد اگر او نبود شاید همه چیز طور دیگری رقم می خورد و من آدم دیگری می شدم.

حالا هم تحت سیطره و نفوذش جرأت نمی کنم که حتا فکر کنم که اگر تاثیر بابا نبود من چگونه آدمی می شدم؟ 

حساب کتاب هایش را برای داشتن خانواده اش کرده بود. دو تا دختر می خواست و دو تا پسر. دو تا دخترش پشت هم آمدند و یکی از پسرها هم آمد و  . . .  و من! من  آن خائن عوضی ای بودم که همه محسباتش را با خاک یکسان کردم و نشدم مرتضی . . . مرتضی که بر وزن اسم برادرم خوب می چرخید و همه اسم های بچه هایش یک نظم "میم" داری داشتند اما من چی؟ چرا  همه چیز آن طور که قرار بود پیش برود، نرفت؟  این طوری شد که فرزند آخر پدرم دختری بود، که نام نداشت، در واقع کسی برایش نامی آماده نکرده بود!

خواهر بزرگترم آمد و خودش را مثل گربه ی ملوسی  به پر و پاچه های پدرمالاند که بیا اسمش را بگزاریم پروانه  و پدر هم قبول کرد ( بعد ها برایم تعریف کرد به خیال اینکه بزرگ  شوم و  پرواز کنم و  سوارم بشود این اسم را انتخاب کرده)

و این طوری شد که من با حجمی از انرژی برای ثابت کردن خود و ادعای برابری دختر و پسر  بعدش زن و مرد و بعدش خواهر و برادر  زاده شدم چون از همان روز اول میخواستم به پدرم ثابت کنم دختر و پسر فرقی ندارد و من اگر چه دختر شده ام و خانواده را از ریخت انداخته ام و همه چیز آن شکلی که خواستی نشده، اما ثابت می کنم که داری اشتباه میکنی و دختری می شوم که از پسرت بهتر باشم و  . . . 

ای امان . . . کسی باورش می شود که من وقتی می دیدم که برادرم درس نمی خواند و برای مشق نوشتن نک و نال دارد، من که  تازه وارد مدرسه و کلاس اول شده بودم چند صفحه چند صفحه اضافه بر سازمان مشق می نوشتم؟

و تمام سال های مدرسه رفتن را شاگرد اول یا دوم و یا سوم بودم؟  بعدتر دیوارهای رقابت از خانواده ی خودم به خانواده ی عمویم نیز تعمیم پیدا کرد و وقتی می دیدم پسرعمو یم را که ریاضی خوانده را چه جوری حلوا حلوا می کنند بی معطلی برای  دبیرستان رشته ریاضی را انتخاب کردم و هیچ محل ندادم که خودم چه چیزی را بیشتر دوست دارم و رویای نقاش شدن را به تمامی کنار گذاشتم و به تمام قد خیانت کردم، به خودم!

فیزیک یک را بیست شدم! بیست گرفتن از یک همچین درسی اصلا مهم نیست، مهم منی بودم که فکر و استعداد و توان و اشتیاق و دغدغه ام جای دیگری بوده که چقدر می توانستم گم شده باشم و چقدر می توانستم تلاش کرده باشم که بابا . . . من رو ببین! من خوبم! من ریاضی خوندم! من بیست گرفتم ! من فولان کردم! بهمان کردم! اما نه  . . . جواب نمی داد.او نمی دید! راضی نمیشد که ممکن است هیچ دختری مثل پسرش باشد! چه برسد به بهتر!

من یک تنه ، یک الف بچه بودم و یک لا قبا و ناتوان و نحیف برای تغییر باورهای کهن الگویی ذهن بابا که پسر نامم را زنده نگه خواهد داشت و دختر مال مردم است و  من اگر نام نصف مردم شهر را هم عوض می کردم باز باور های هزاران ساله اش تغییری نمی کرد!

بابای من هم مثل خیلی باباهای دیگر بود و تارگی ها فهمیده ام که با گذشت این سی و پنج سال هنوز هم تفکر غالبی که بابا را با مجاب می کرد این جوری فکر کند همچنان جریان دارد و هنوز هم خیلی ها برای بچه دار شدن فقط پسر می خواهند و هنوز هم پسرها از اول یک طوری مورد مدح و ستایش و قربان صدقه بوده اند که انگار تخم دو زرده کرده اند!

دو دول طلایی آن ها مایه مباهات فامیل است و می شود تهش را نخ انداخت و مثل گردن بندی برای فخر فروختن آویزان گردنت کنی و آن را تو چشم ملت فرو کنی، 

حالا گزارش مردم آلت پرست هندو و معابد عجیب غریبشان را که پخش کنی خیلی ها حیرت می کنند که واحیرتا و عجب ملتی که در جهل و نادانی مرکب به سر می برند و برایشان لابد دلسوزی هم می کنند اما زهی خیال باطل! همین جا و در همین مرز و بوم هنوز باورهای این چنین دیرینه سنگی حاکم است و دارد دهن جماعتی را سرویس می کند و دختر مردم می رود خودش را در آتش می سوزاند که بابا!!! مرا ببین! ( #دخترآبی)

نمی خواستم بحث به بیراهه بکشد اما این قصه سر دراز دارد و آن قدر به همه جای زندگی ام وصل است که ریشه ی بسیاری از جریانات حاکم زندگی هر روزه ام را میسازد.

بابا، من نمی دانم که دوستت دارم یا ازت متنفرم. نمی دانم که عاشقت هستم یا نه! نمی دانم که اسمش را محبت بگذارم یا آزار و اذیت . . . اما تو آن تک ستاره ی پر سو و درخشان زندگی ام هستی که همه چیز و همه جا و همه کار را برای نگاه تو انجام داده ام. اگر درس خوانده ام، اگر ازدواج کردم اگر خانه خریدم اگر پس انداز کرده ام، سیگاری نشدم، آن جور و این جور و آن مدل و این مدلی نشده ام و شده ام همه و همه اش برای همین نگاه بود.

حالا میخواهم طلسمت را زمین بگذارم بابا

می خواهم خودم باشم!

خود، خود، خودم. میخواهم بدون این اضافه کاری که سی و چند سال به دوش کشیده ام تو را ببینم و دوستت بدارم. می خواهم برای همه ندیده شدن ها و تایید ندادن هایت تو  را ببخشم. تو مرد خوب و مهربانی بودی که باورهای سنتی جامعه و پدر مادر و خانواده ات را داشتی! تو با من پدرکشتگی نداشتی بابا، تو فقط یک آدم معمولی بودی که می خواست به برادر ها و خواهرش بگوید جنسم جور است و نامش پس از او توسط چندین و چند نوه ی پسری که از طریق پسر هایی که نام فامیل ما را یدک میکشیدند پخش شود و تو مثل گیاه اشک اژدها که همیشه برای معرفی اش می گویم بینهایت برون گراست و میل به بقا دارد ، پخش شوی و گونه ای باشی که ژن هایش باقی می ماند. . .

بابا

زندگی جور دیگری است، یا شاید باید بگویم من آن را شکل دیگری می بینم. زندگی را به معنای وسیع شدن و گسترده گی می بینم که از طریق بچه پس انداختن اتفاق نمی افتد. به تمامیت رسیدن و بی نیاز شدن را در حال خوش و تجربه و دیگر خواهی و مهربانی و عشق دادن بدون چشم داشت میبینم و حس می کنم این تنها راهی است که دنیا جای بهتری برای آدم ها باشد.

هیچ مهم نیست که از آدم های نسل های بعد، از من یا تو ژن و اسپرم و نام و فامیلی ای، باشد یا نباشد! آدم ها همه شان به هم متصل هستند  . . .

مثل زمین گذاشتن بار سنگینی که سالیان زیادی است روی دوشم بوده است، مثل سپری که بعد از پایان جنگ کناری می گذاری، مثل بند پوتینی که بعد از جنگ باز می کنی و پاهای چروکیده ات را زمین می گذاری . . .

این جوری دوستت دارم بابا

فقط لطفا دیگر در خواب هایم نمیر . . .