وقتی میام خونه کلید میندازم وارد خونه که میشم و بوی امنیت میاد و درو پشت سرم میبندمو دوست دارم
وقتی نقاشی رو ی شال تموم میشه و یه طوری تاش میکنم ک کسی ک بازش میکنه اول چشمش ب نقاشی بیفته رو دوست دارم
وقتی میشینم پای فرندز اما تو شدت خستگی هم خوابم نمیبره دوست دارم
وقتی مسیج تکراری روز جهانی دوست رو تقریبا هر روز تو وی چت میگیرم دوست دارم
وقتی قلم مو رو میشورم و پاک میکنم رو دوست دارم
وقتی عینکمو از تو کیفم در میارم تا پای لب تاب یا پای میز یه کاری رو شروع کنم دوست دارم
وقتی ب سنگای جلو گلدونا آب اسپری میکنم و حس میکنم دیگهه پژمرده نیستن رو دوست دارم
از اینکه تلوزیون پشت مبلی ک رو ب خونه است و در واقع در تبعید و عزلت ب سر میبره رو دوست دارم
از اینکه وقتی کار میکنم یه چیزی رو گاز بپزه و بوش بیاد رو دوست دارم
از اینکه سر قندون میشه در لیوان چای سبزی ک سرکار باهاش چای دم میکنم دوست دارم
از اینکه تو قوری لب پریده ی نقش گل منگولی لب طلایی پتوس گذاشتم دوست دارم
از اینکه دوست داشته باشم بدون توقع دوست دارم
از اینکه سکوت میکنم اما میدونم دوست دارم
لب سوخته کیک هایت را دوست دارم
کیف پول چرک شده را دوست دارم
مخمل مبل
مانتوی فرم
موی فر
چشم های روشن
دست های استخوانی
آمده نوشته ماشاالله به این همه سلیقه و تعریف و تمجید اینا
رفته ام عکس های کار آخری رو تو گوشی نگاه میکنم:
نه.... راست میگه
خدایی
;-)
اعتراف میکنم وقتی کامنت کسیو می خونم که از کارم تعریف کرده صفحه وبلاگو باز میکنم و دوباره ادسر کارا رو تماشا میکنم.... یک دل سیر
خواستم بدونید با یه همچین مشنگی روبرو هستید!
:-)))
به خواهر دومی می گم خواهَن، یعنی کلا صداش می کنم خواهنمممم!
امروز رفته ام پیشش
زیر دست هایم را نگاه میکند، ابرو بالا می اندازد و یک طوری مذبوحانه و مهربان میگوید:
: اینا همون رنگاست؟! همانا که بهشون افتخار هم میکنی دیگه . . .
فقط می خندم
خواهنم خیلی تر و تمیز است و اصلا سر صف کسانی که میگویند شلوارک طوسی را به گند کشیدی خود خودش است
حالا میخواستم از اینجا استفاده کنم بگویم که:
ای الهی من قربونت برم خواهنمممممم
پ.ن:
چند وقتی هست که اینجا را می خواند خواهرم
هیچ کس غیر از بچه های واحد طراحی و توسعه ی طبقه اول نمی دانند سنگر گرفتن یعنی چی؟
به وقت کشیدن سیفون
:)
به تازه وارد ها هم توصیه میکنیم...
یادت باشه خواستی سیفونو بکشی سنگر بگیر!
یه همچین توالتی، یه همچین سیفونی
همیشه دلم میخواست میز کارم زنده و پویا باشد، از میزی که به خواب رفته باشد متنفرم، دلم می خواست رنگ تازه خشک شده و قلم موی کثیف آغشته به رنگ در ظرف آب از دیشب جا مانده باشد و چراغ بالای سرم چسبیده باشد به میز.
تعداد رنگ ها همین طور زیاد و زیاد تر بشن و کته گوری ها همین طور رو به افزایش ... رنگ های اکرلیک، رنگ های پارچه ... مدیوم ها و رنگ های زمینه . . .
از اینکه دست هایم رنگی باشد حس خوبی پیدا میکنم و در برابر نگاه پرسشگر و گاهی مذمت گونه ی دیگرانی که می گویند چرا؟ میگویم خوب رنگیه دیگه!
از اینکه شلوارک طوسی یک لکه ی آبی رنگی را مال خودش کرده و من سعی نکردم لکه را بساوانم، چون به نظرم خیلی هم جذاب تر شده و دیگر نمی تواند شلوار هیچ کس دیگری باشد غیر از من باشد خوشحالم، خوشحال ترم نسبت به وقتی که لکه با اسکاچ به هلاکت میرسید
خوشحال ترم که می دانم می شنوم چرا اینو داغونش کردی؟!
تازه وقتی چراغ مطالعه و میز هم رنگی شدند نگرانی ام درباره اینکه دیگر تر و تمیز نیستند به زودی مرتفع شد و حس کردم حالا دیگر همه یک مجموعه ی واحد شده اند با من، کنار من!
حالا میز کار نو باشد یا کهنه . . . همه شان میگویند که من هنوز باب دلم زندگی میکنم
هفته پیش که با خواهر نازنینم رفته بودیم بهشت زهرا، یکباره سینی پلاستیکی بزرگی را دیدم که افتاده بود توی سطل زباله ای که درونش گل های پلاسیده و تاج های ورآمده را می انداختند، خم شدم و از سطل زباله سینی مربوطه را در کسری از ثانیه قاپیدم و زیر فشار آب تکه های کوچک پسته ای که لابد تتمه ی تر حلوای یک خدا بیامرزی بود را پاک کردم و گذاشتم تو صندوق ماشین
بعد جلوی نگاه متحیر شوهر خواهر نازنین و خواهر زاده ی کپل خیلی عادی سعی کردم با قلم گرفتن قسمت سطل زباله توضیح بدهم که برای پالت رنگ هایی که موقع کار کردن می سازم خیلی چیز خوبی است مخصوصا که بعد از چند بار استفاده باید دور ریخته شود و . . .
آن روز هم کیف کردم، کیف کردم که دارم همان غلطی را میکنم که خودم دلم می خواهد ، همان راهی را میروم که خودم دوست دارم و بقیه یا میپذیرند یا منع میکنند که دفعه بعد از زباله دانی قبرستان سینی پلاستیکی بدزدم!
کیف کردم که وقتی زندگی آسیاب شده، آرد نشده ام . . .
شب عید، شب اول عید
حالا کی همه رو جمع میکنه تا با هم باشید
تا حس کنی هنوز کسایی هستن
هنوز . . .
حالا دیگه کدوم سبزی پلو ماهی سفید
کدوم فسنجون
گیرم ترش
گیرم شیرین
. . .
روحش شاد
بلایی آسمانی که سر یک آهنگ می آید به گونه ای ک سر و تهش معلوم نیست، ترتیب شعر و ترانه اش از هم میپاشد، ب جای اغلب نت ها صدای دیس دیس جایگزین شده و گله گله ی گوشه هایش اسم فولان کسک که شاهکآر زده به گوش میرسد
گاهی ریمیکس بعضی آهنگ ها را که میشنوم خیال میکنم آهنگ بیچاره به دست و پا افتاده و دارد جان میدهد لای آن همه چیز اضافی
تنها مزیت رمیکس طولانی شدن ترک است
تازه اگه درااااااز شدن یک ترک مزیتی باشد
بعد از یک دل سیر شکواییه بافتن آمدم دل خوش کنم به کش آمدن قبل خواب...لیز خوردم از تخت که افتادم هیچ!
پشت دستم چونان از کنتکس دیوار خراش برداشت ک حالا از سوزشش خوابم هم نمی برد...
روز آخریه که تو این شرکت هستم.
در واقع اومدم استعفا بدم و کارای تسویه حسابمو انجام بدم
از فردا میرم یه جای جدید برای کار
یه جا با ادمای تازه و کارای تازه و حرفای تازه
اینجا هم مثه همه جاهای دیگه ادمای خوب و بد زیاد داشت، البته فقط یکی از بچه های شرکت می دونست که من وبلاگ دارم و می نویسم و گاهی با اسم ناشناس برام کامنت میزاشت!
مرسی ناشناس که چیزایی که اینجا می خوندی رو هوار هوار نکردی تو شرکت!!!!
:)
پیش ب سوی روزهای جدید
اگرچه توالت هاش بی دستمال کاغدی باشه
دنیا هنوز جای خوبیه
وقتی یه نفر میاد بهم سفارش شال میده که:
ک بهترین جنس باشه
با بهترین کیفیت
قیمتشم اصلا برام مهم نیست
چون برای عروسم میخوام!
...
از صبح هی درخواستشو میخونم کیف میکنم
بری با رییست درباره افزایش حقوق حرف بزنی
من من کنه بگه:
تو مگه اضافه حقوق نمی خوای بیا خونمون برای من کلاس فتوشاپ خصوصی بزار!
خودم را می اندازم زمین، لج میکنم و پا می کوبم
کنج دیوار را میگریم و فریاد میزنم که صبر کن، صبر کن . . . وایسا! ناخن میکشم روی هر جایی که دستم می رسد،صبر کن، صبر کن . . . مهلت بده
آخر من هنوز اماده ی رسیدن فردا نیستم
من هنوز برنامه هایی که برای امروز داشتم را تمام نکرده ام
من امروز و دیروز و پریروز را مطابق برنامه ی خودم پیش نرفته ام، مطابق آن کارهایی که برنامه ریخته بودم انجام داده باشم که وقتی امروز سپری شده باشد من هم آن ها را به پابان رسانده باشم . . . امروز و دیورز و پریروز و پس پریروز به کارهایی یهویی ام گذشته
پس پریروز تر ها هم
هفته هاست که بر همین منوال میگذرد و من دویده ام دنبال اتینا
هی گذاشته ام بگذرد
هی رد کرده ام
حالا یکهویی از پشت پنجره پاییز را دیدم که هجوم اورده بود
یکهو دیدم نصف سال گذشته
پاییز شده
دیر شده، خیلی دیر و من ناتوانم، از دستم بر نمی آید ک متوقفش کنم، مثل گوی معلق در چرخونه ی شانس
پس چرا این طوری شد؟
چرا هر روز انقدر اتینا از آسمان می بارد که مهلت نکنم بپرسم امروز چقدر روز من بود . . . چقدر سهم من بود