پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم
پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم

امداد


آیا در بین شما و یا آشناها و دوست هاتون کسی هست مطالعه زنان داشته باشه و فمینیسم باشه و اطلاعات خوبی داشته باشه و بخواد که در یک کار هنر و فرهنگی به من کمک کنه؟

آیا کسی هست که بدون خشنودی جنسی و بدون رضایت مورد تعرض قرار گرفته باشه؟ 

آیا کسی هست که نه گفته اما نه ش شنیده نشده باشه؟

آیا کسی هست که فکر می کرده مخالفت کرده برای روابط جنسی اما نه ش زیادی محکم نبوده؟

آیا شعر فارسی و ناز معشوق  برای کسی خاطره ای رو تدایی نمی کنه؟


برای نوشتن پروپوزالی  هرچند مفصل تر و هرچند همراه با کیس استادی نیاز به همراهی شما دارم. اگه تو هر کدوم از اینا چیزی برای گفتن دارین لطفا برام بنویسیدش 


تعویق

نمایشگاه را انداختم آذر ماه.


در ستایش رسمیت!

البته که نمره هیچ اهمتی ندارد که با هجده یا پونزده دفاع کرده باشی. 

آن چه آنقدر اهمیت داشته که دارم می نویسم علتی است که به ان سبب از نمره ی دفاعم بیست و پنج صدم کم کردند وقتی درناک تر می شود که فهمیدم علت آن رسمی صحبت نکردن بوده. 

خوب خیلی اصرار داشتم که خودم حرف بزنم و از روی فایل پاور و ارایه روخوانی نکنم و مسلط باشم به بحث و طوری ارایه را انجام بدهم که مخاطب کنه مطلب را درک کند اما دقیقا همین نکته باعث شد که نمره کامل را نگیرم.

فقط میشود خندید اما به هر حال خوشحالم که طوری که خودم دلم خواسته بود دفاع کردم 

این چند روز میخواهم تحقیقات ارشد را بدل به مقاله ای کنم که برود برای چاپ. فقط گیر این هستم که چه طوری باشد که دوستش داشته بشم؟!

ذکر مصیبت


یادمه یه باری یه آقایی رو معرفی کرده بودن که با هم آشنا بشیم که ایشون علاقمند به رضا یزدانی بود و تو کل کنسرت هاش شرکت کرده بود و سینه چاک طوری از فن های حضرت شان بود و برای دیت اول دو تا بلیط برای کنسرت جدید اسطوره ی مورد علاقه ش خرید که با هم بریم.

قبلا هم از من پرسیده بود که دوست داری و من هم بعد از دیدن فیلم تهران تهران فکر میکردم که عاره و دوست دارم نگو که همین یه ترک متفاوت ترین اثر ایشون هست.

خلاصه که ما با هم رفتیم و اوشون در پوست خود نمی گنجید و من هم سعی میکردم همراهی کنم اما وقتی خبری از موزیک آشنا نبود و من هیچی از آهنگا سر در نمی آوردم و کم کم خوابم برد فهمیدم که نه من هیچ علاقه ای نداشتم که بیام!

فاجعه هم وقتی اتفاق افتاد که من داشتم چرت می زدم و آقای فن منو دقیقا در حالی که چشمام رو روی هم گذاشته بود دید و  پرسید خوابی؟ منم که خواب از سرم پریده بود گفتم ها؟ نه! نه! 

خیلی تلاش کردم به اونجا نرسه ها . . . اما خوب رسیده بود

لذا بعدش دیگه همو ندیدم و هیچ خبری هم از هم نگرفتیم و ناگفته پیدا بود که کیس مورد نظر رو از زندگی ناامید کرده بودم!

گمونم زمستون سال ۹۵ بود

خانه دوست کجاست؟

این چند را می نویسم تا یادم بماند که یک ساعت و خورده ای نوشتم و پرید و بعد که آمدم دوباره بنویستم اصولا منصرف شدم که بنویسم که بگویم و خودم را شرح بدهم و بگویم که میترسم غمباد بگیرم و دلم میخواهد با یکی که شبیه تر باشد به خودم حرف بزنم و دوستی کنم و همین  . . . 

هفته بعد همین موقع دارم پایان نامه ام را دفاع میکنم

 

توصیف شخصی


ساخت - تولید - زایش - شکل گیری  . . . یک اثر هنری با خلسه ای از آگاهی و عدم آگاهی شکل میگیرد.

آگاهی همچون شالوده ای بنیاد و اساس و دغدغه مندی امر هنری را شکل می دهد و نا آگاهی ن.عی تجربه ی منحصر به فرد و بی دلیل است که تماسی کاملا متمایز و متفاوت از دیگران را می سازد.

در هر لایه تضاد وجود دارد. تضادی بین دانستن و ندانستن!

وقتی وارد اتاق فیل می شوی باید اتاق تاریک باشد و تو از ذن خود برداشت متمایز خود را بسازی . اگر آگاهی ای که شو ر و دغدغه مندی را می سازد راه های فردیت و تمایز را می بندد و تجربیات یکسره مشابه خواهند شد.

لذا هنر خلسه ای است بین دانستن و ندانستن

دانستن از سر شورمندی

و ندانستن برای ساختن راه شخصی

روح خزنده تو را می رباید

داشتم نق می زدم

همین جور پشت هم و یکبند! 

باید چهارملیون به حساب دانشگاه بزنم که بتوانم دفاع کنم. از وقتی سر کار نمی روم هم کلا آدم بی پولی شده ام. 

یعنی آن قسم بریز و بپاش های سابق برایم خیلی سخت و دیر و دور شده است و این سختی دارد و هی به خودم می گویم عیب ندارد عوضش داری اشتیاقت را تعقیب می کنی!

علی ایحال داشتم غر میزدم و پول را به کارت دانشگاه میزدم و ناراضی هم بودم قاعدتا! بعد وسط کارت به کارت کردن و غر یهو پول را زدم به کارت یکی دیگر و البته که شانس آوردم که زدم برایم خواهرم و طفلک گفت الساعه برمی گردانم اما نتیحه ی اخلاقی ماجرا این است که فرو رفتن در فاز نارضایتی و غر غر دست خودم نیست اما گویا خروج از آن باید آگاهانه و اختیاری باشد.

مثل میوه ی گندیده زهر مار می شوم. اصلا با یک من عسل هم نمی شودکاریش کرد 

اسم این حالت را گذاشته ام روح خزنده

روحی که آرام و یواش به سمتت می آید و تورا می رباید و  می خورد و بعدش قورت میدهد و تو هم خزنده خواهی شد و همان جور خواهی ماند تا یکهو بپری بیرون!


زمانی برای زاییدن

تازه یم خواستم استرس های نمایشگاه را مدیریت کنم که خبر آمد که لاخر شهریور مهلت دفاع از پایان نامه ی ارشد است و من که مدت مدیدی آن را به کل رها کرده بودم متوجه شدم چالش هیجان انگیزی در پیش دارم که قرار است شهریور ارشدم را دفاع کنم و در آبان هم نمایشگاه دارم.

لذا در این میان انگیزه کافی برای هی آمدن و اینجا یاداشت گذاشتن را هم پیدا نموده ام

زندگی را این طوری با دور تند و پر از هیجان و برنامه دوست تر دارم

نطرتان را در مورد این اسن بنویسید بی زحمت

این اسم می خواهد بشود هویت من:

پروا_نَه

اولین نمایشگاه انفرادی - هفت ثمر

گفت می تونم کاراتونو ببینم 

دست پاچه شده بودم و در حالی که داشتم دنبال تبلت تو کیفم می گشتم متوجه صدای بقیه بودم که م یگفت کاش تبلت می آوردین که کارها بزرگ دیده بشهُ بعد  صدای امیر اومد که میگفت نه یادش بوده  . . . فکر همه چیزو کرده. همون وقت دستم رسید بهش و کشیدمش بیرون و یکم طول کشید تا تمرکز کردم که کجا می تونم یه مجموعه از کارا رو پیدا کنم و آخرشم تو واتزآپ بازشون کردم که همه شون دانلود نشده بود و طول داشت تا دو. نه دونه باز بشه

عکسا و نقاشی ها و مجسمه ها رو تماشا میکرد

هر آن منتظر بودم یه چیزی یا حرکتی کنه و بی میلی شو ابراز کنه اما اون همه چیزو تماشا کرد. منتظر بودم حداقل بگه این کارات که زن کار کردی رو نمیشه و بدن مشخصه و یه نه بشنوم اما همه چیز خیلی زیبا پیش رفت.

وقتی تو تقویمش گشت و یه روز که برام مناسب بود رو پیدا کرد و بهم داد فقط خیلی آروم گفت: فقط زن نزار . . .

احساس میکردم مورد پذیرش بودم و مقبول افتادم و قلبم پر از شعله و اتیش بود و خوشحالی تو چشمام لبریز بود

لیوان چای رو برداشتم و اومدیم بیرون و دم در قلوپ قلوپ چای رو سرکشیدم و حسی میان خوشحالی و ترس رو مزمزه کردم

خانم ثمری از گالری هفت ثمر برای اولین نمایشگاه انفرادی برای من اوایل آبان رو گذاشت

دفترچه راهنما

تمام چالش های ذهن من از تفاوت بین آن چیزی است که آن را یاد گرفته ام و چیزی که با آن بزرگ شده و پرورش یافته ام. اینکه زمان دیگری فرا رسیده است و دیگر گفتمان ذهنی من جاری نیست و قوانین سابق در این کارزار صدق نمی کند.

بدین ترتیب در آشوبی از عدم انطباق قرار می گیرم که در آن پاسخ های قبلی با تقاضاهای جدید زاویه دار شده اند و همجواری شان پاسخ گو و شفا دهنده نیست و حتا ایجاد آزرده گی نیز می نماید.

در رویایی با خیلی ها متوجه میشوم که همچنان از همان راه ها و تربیت های سابق خود برای حل مسایل جدید بهره می گیرند و اگر چه به نظر خودشان کافی است اما از منظر بیننده ی خارجی دم خروسی که بیرون زده به وضوح و روشنی قایل رویت است

برای توضیح آنچه از آن حرف می زنم باید مفهومی را توضیح بدهم با عنوان اصالت. شاید برای روشن شدن مفهوم اصالت باید کفه ی روبرویش را روشن کنم که چیزی است با این عناوین: fake -  قلابی  - بی اصالت - ناخالص   . . .

فیک بودن به معنی واقعی نبودن است و شما زمانی واقعی هستید که خودتان باشید. خود واقعی تان و اگر تلاش کنید قسمتی از خود را پنهان کنید یا قسمتی را که از آن خود نمی دانید را به نمایش بگذارید هم همانا به ورطه ی قلابی بودن می افتید.

لذا این اصل بودن چه چیزی دارد که برای کسب آن خود را به مشقت بیندازیم؟

جانم برایتان بگوید که اصل بودن مثل کتانی ای است که فولان کارخانه ی فولان جا که همه کارهایش دست دوز است و از راحتی و مقاوت با هیچ کالایی به قیاس نمی رود و در دنیا تک است و دارنده ی آن به همه پوز می دهد شما را به عنوان محصول تولید کرده باشد! نه اینکه شما محصول باشید و نه اینکه سری هستید و نه اینکه اعتبارتان را از کارخانه ای می گیرید . . . نه! در قیاس با ارزشمند ترین کفش کتانی جهان با کتانی های متفرقه ی دیگر!

حالا اگر آن حد از اصالت و توجه و ارزش و اهمیت را در درون خود ببینید آیا خود را بینهایت ارزشمند نمی دانید؟

آیا خود را با این مشخصات عاشقانه دوست نمی دارید؟

خوب این از لزوم اصالت و اصل بودن و تعهد به فردیت و مشخصات فردی هر کس که آن را متمایز و گران قیمت میکند

حالا تصور کنید که برادر دوقلویی دارید که هر طوری رفتار میکند همه تحسینش میکنند. نقاشی می کشد و همه می گویند خیلی خوب کشیدی و وقتی با کارد و چنگال غذایش را خورد می کند و وقتی درس می خواند و فوتبال می کند و . . . . در همه ی آن موقعیت ها مورد تحسین  قرار میکیرد.

شما اما در خود یواشکی حس میکنید به اندازه کافی خوب نیستید و یک باری هم که نقاشی کشیده اید عمه تان گفته از آن برادرت یاد بگیر این اصلا چی هست که کشیده ای؟

لذا خیلی زیرپوستی و ناآگاهانه به سمتی سوق پیدا میکنید که  آن برادر بزرگ تر هست. هنر و معاشرت و ورزش را از او کپی میکنید و هرقدر بیشتر عین او باشید بقیه بیشتر خوششان می آید.اما خوب پس خودتان چی؟

خودتان می شوید یوسف گمگشته و در ته چاه بی توجهی از فراموشی هر روز می میرد و بد ترش این است که وقتی یوسف ته چاه دارد می میرد حال شما را خراب میکند و تو دلتان غم و غصه و کدورت شکل می گیرد و یا اگر هیچ غمی هم ساخته نشود دست کم شادی و شوق و ذوق و حرارتی هم ساخته نمیشود!

این جور میشود که کم و کم پلاسیده میشوید و کج می شوید و غم می شوید و ناله می شوید و برگ خزان تان زیاد می شود . . .

این است معنی قلابی بودن! قلابی ها به هیچ کس آسیبی نمی زنند به جز خودشان! کسی که در این بازی متضرر شده است خود خودشان است که هیچ کس در جهان را یاری نجات دادن آن خود نیست غیر از همان!

ممکن است من بیننده از بیرون ببینم که فولان آدمی که اطرافم میبینم چقدر با اصالت خودش فاصله دارد و چقدر در تلاش است که خود واقعی اش را پنهان کند اما خوب مگر میشود این را منعکس کرد و گفت؟ حتا اگر آنقدر ریسک پذیر باشی که همچین خطر بزرگی را بپذیری به یقین با گارد آن آدم روبرو می شوی!

البته به همین دلیل هم هست که رشد و توسعه ی فردی از پس سالیان عمر و تجربه حاصل می شود و به هیچ نوجوان و جوانی حرجی نیست که با اصالت وجود خود در تضاد است! (چون فعلا در حال تجربه است)

خوب

حالا گمانم بتوانم بهتر توضیح بدهم که وقتی عصبانی و ناراحتم و یا وقتی یک آدمی و اصلا هر آدمی می آید می گوید تو مادر فولانی و من مثل هر آدم دیگه ای که عاشقانه مادرش را دوست دارد حس میکند الان باید برگردد و آن گوینده را منحدم کند  و از طرفی یاد گرفته که به چرندیاتی که از هر طرف می شنود  اهمیتی ندهد چون تنها حاصلش درگیری ذهنی و اتلاف زمانی است که سرمایه ی زندگی هر کسی ست . . . غرضم از بیان فحش بیان مثال واضح بوده است البته!

بلی

فی الواقع ما دفترچه ی راهنما نداریم!

چیزی به نام دین هست که برای خیل ها پاسخ نمیدهد! فلسفه هست و کنارش هم  روان شناسی هست و در اوج آن  اگزیستانسیالیست!

به جد و جهد آرزو دارم روزی یک دفترچه ی راهنما تولید شود برای پرورش و ساخت موجودی که اسمش انسان است!

در باب آگاهی


نمی دانم اسمش باور است یا باز آموزی یا کشف؟!

اما تازگی ها شصتم خبر دار شده است که هیچ اتفاقی در کار نیست. همه چیز دسته بندی شده و برنامه ریزی شده و بر اساس قانون و قاعده و با روند مدیریت شده پیش می رود.

ماجرا از آن قرار بود که در غور و تفحص در مجموعه رفتار های هنر معاصر که عنوان کلاسی است که در آن شرکت می کنم کاملا واضح و روشن به این گفتگوی مشترک به عنوان قاعده رسیده ایم که در هر اثر باید مجموعه ای شکل بگیرد که از آن برای ساختن کاری استفاده شده است.

این با باور خیلی ها تضاد دارد که باید اثر هنری بجوشد و غریضی باشد و فولان!
یعنی شما مثل یک طراحی اول بارش فکری انجام می دهی و بعد هم مثل یک دیزاینر از مجموعه ای عکس و تصویر برای استفاده و الهام بهره می گیری و در نتیجه حرف خودت را به نحوی که تنها حرف خودت و نه وابسته به هیچ کدام از عواملی که تو را یاری کرده اند باشد می زنی!

کاش این را زود تر یاد گرفته بودم

اینکه باید مهندسی شده کار کنی!

خوب حقیقت این است که من طرفدار این نگاه بودم که باید یک اتفاق بیفتد در کارت و آن اتفاق هم بعضا دست خودت نیست و ارتباط ناخودآگاه با اثر محسوب میشود . . .

لذا در این یاداشت و در این هنگام تمام قد اعتراف میکنم که اگر قرار است آن اتفاق ازلی هم بیفتد باید آگاهانه بیفتد !
پوف


نقاشی کار جدیدی ست که در همین دوره انجام دادم


تمام تلاشم رو میکنم تا آدم حسابی ها و آرتیست ها و مطالبی که گمون م کنم برام جالبه رو تو اینستا پیدا کنم و فالو کنم  اما نمی دونم چرا باز هوم م پره از عکس های عشوه گرانه و نمک ریختن های بی مزه ی دختری در ینگه دنیا . . .

آره سرد

جریان سیال کلماتی که شفا دهنده هستند . . .

خسته و ملول می باشم.

شاکی

مشوش

درک نشده

معترض

ناکافی

دریافت تیر و نیزه از جهان اطراف

یه حسی مثل توش خودتو کشته بیرونش بقیه رو

دست و پا زدن برای تولید روال جدید و شاد کننده

خواستم کارمند نباشم اما بعد همه چی تهی شد

همه فکر میکنن الان اوضاع خیلی هم خوبه

حرفه ای یعنی کسی که از یه کاری پول در بیاره

گالری ها و گالری دار ها دندان هایشان را در گلوی آدم فرو می کنند و بسیار نامهربان هستند

هیچ کدام از آثار شما قابلیت انتشار ندارند چون در گالری های دولتی تنها سبک کاملا realist واقع گرایانه قابلیت انتشار دارد  و کارهای شما آبستره و فیگوراتیو هستند و بعضا منشوری!

احساس تنهایی و درک نشدگی

احساس هیچ غلطی نکردن

احساس بد

نبودن پول به اندازه کافی و یا شاید قدری بیشتر

حس ترس و استیصال

احساس در امان نماندن از زخم زبان های آدم های فضول

آدم های فضول خیلی زیاد هستند و از طرفی خیلی هم هولناک سوزن هایشان را که روی تو و زندگی و هویت و جزییات زندگی ات گیر کرده را فرو می کنند تو هرچی دم دستشان باشد

این را یاد گرفتم که فضولی کردن در زندگی بقیه از زشت ترین کارهاست

یک سری ادم های از هر قشری نشسته اند دست به سینه و چاقو و قیچی دست گرفته اند و هر چیز و هرکس که اندکی با باورهای آن ها متفاوت باشند را سلاخی میکنند و سیخ می زنند که تو مقبول نیستی و تو فولان و بهمانی و مثل گزینش سازمان های دولتی که از محتوای تو در توی مغزت سوال می کنند تا بدانند چه اندازه در اندود ها و مخمصه های تاریک ذهنت به چه باورهای چنگ می زنی     

پرسیدن و تجسس در چنین باورهایی به گمانم مثل پرسیدن از رنگ لباس زیر است که هیچ دخلی به هیچ کسی در دنیا ندارد چون مال من است

این که دنبال هم فکران و هم مسلک هایی که در این حد متعهد به چیزی باشند به گمانم نشان از لنگیدن امر دیگری دارد

 


در ستایش آدرنالین

امروز انگار خاموش شده ام

جودی وقتی خیلی خول میشه انگاری یه چیزی تو خونش هیت مثل آدرنالین که می بردش بالا و دیونه ش می کنه و وقتی این شکلی میشه بی دلیل یهو یه حجمی از فعالیت رو داره که قابل کنترل نیست

منم این شکلی میشم گاهی

یهو یه وقتایی خیلی بی دلیل خیلی بالام و پر از انرژی ام و حس می کنم می تونم هر کاری کنم اما خوب ناگریز میام پایین

خیلی وقتا یاداشت هام هم در نهایت یکی از این دو قطبیه . یا در اوج ادرنالین یا در هزیز خالی ای که هیچ خیالی از تموم شدنش ندارم . . .

مثل شکافتن پیله . . .

موفقیت های خنده دار کوچکی است اما فعلا لیست خوشحالی هایم شده این که عمو پورنگ فولان طرح را در صفحه اش استفاده کرده یا نقاشی ای که از گوگوش کشیده ام را خودش لایک کرده  . . .

نمی توانم خوشحالی نکنم اما خوب باید مثلا عصبانی باشم که چرا فولان طرح که وایرال شده را بدون نام منبع استفاده کرده اند و هیچ جای این هزار و چند جایی که تصویر نقاشی شده استفاده شد نامی از طراح آن نبود

من حتا در نهایت شوخی طوری از اینکه دوستانم فیلم و عکس هایی می فرستند که کارم در فولان شبکه ی تلویزیونی دارد پخش می شود ذوق می کنم

بعد همه میگویند پیگیری کن و فولان و  . . . اما من تلاش می کنم که متقاعد شوند که این طرح دزدی ها عادی است و نمی شود کاریش کرد 

بعد قسمتی که به آنها نمی گویم اما آمده ام یواشکی اینجا بنویسم این است که حس میکنم یک چیزی شبیه پیله را می شکافم و به دنیای بیرون که هوا و نور در جریان است راه پیدا می کنم و هورا هورا

یک چیزی شبیه انتظار برای تولد یا یک اتفاق خوب تو دلم هست که گمان می کنم اسمش ایمان باشد! و همان چیزی ست که حالم را خوش می کند. حالم را خوش می کمد در شرایطی که بعد از هشت ماه که چشم روی کارمندی بسته ام و تا حالا اندازه ی حتا یک حقوق ثابت یک ماه هم درآمد نداشته ام و با یه قرون و دو زار و  جهاد اقتصادی همچنان نا امید نیستم و می خواهم ادامه بدهم و می دانم که اتفاقی در جریان است

چرخ دنده ها درست کار میکنند و می چرخند پس لاجرم خروجی ای حاصل خواهد شد . . .