دیروز با خانم گیس طلا نشسته بودم و درددل میکردم
یاد ده سال گذشته و بحران های عجیب و بزرگی که از انها گذر کرده بودم و جایی شبیه ساحل امنی که به آن رسیده بودم. اما گمان کنم همه واقعیت را نشانش نداده ام.
شبیه یک زن سرخوش و شنگول که از زندگی لذت میبرد بودم اما واقعیت این نبود. واقعیت درگیری من شرایط جدیدی است که همچنان، خیلی سخت است!
سختی هایش از جنس قبل نیست. انگار سختی هایش نازک و نرم اما به همان مشقت سابق شده اند!
چون در این شرایط جدید با انگشت های زمخت و گنده ی فیلی نمیشود هیچ دکمه ی مرحله بعدی را زد.عصای جادویی هیچ معجزه ای را نمی شودبه دست های بزرگ یک فیل داد
مساله این است که در آن جنگل وحشی، برای بقا، یاد گرفتم که وحشی و قوی باشم
حالا برگ های کتاب زندگی ورق خورده است و جنگل تمام شده و جایی شبیه انبار علوفه یا تویله یا لانه ی مرغی عظیم الجسته شروع شده، و در این موقعیت تازه دیگه وحشی بازی هیچ جواب نمیده!
گویا انگشتای فیلی رو باید تراشید و اصلاح کرد
و این درد دارد
من تحمل نکردن را یاد گرفته بودم، یاد گرفته بودم بازی تلخ را به هم بریزم و میز را برگردانم حالا اما گویا بلید ساخت و ساز را زندگی کنم
در این لخظه که یک گوشه نشسته و مینویسم، حجم از هیجان دارد ازارم میدهد
وقتی که ماه کامل شد را دیدم، همه جای همه جایم مغشوش شده است و فقط با خودم میگویم، چطور وقتی فیلم تمام شد بیننده ها نعره نزده اند؟چطور در پایان سانس توانستند بلند شوند و بروند به زندگی شان برسند
اخ
من خیلی مقاومت کردم که این فیلم را نبینم و سعی کرده بودم یواشکی داستانش را بدانم تا اینجور نشود اما فیلم خیلی تلخ بود
خیلی
زهرمار
حس میکنم کارگردان به لحاظ روانی به بیننده تجاوز کرده.... هیچ استدلالی هم ندارم
اما انگار یکی تکه های جنازه ای را در کارتنی دم خانه ام فرستاده
و نمیدانم چرا باید این کار را کرد؟
من دلم سخت گرفته ست ازین مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
.
امروز با صدای بلند برای مردن همه مان گریه کردم، برای احترام زندگی و پاسداشت تلاش هایمان
برای جستجویی هزار ساله که هر روز هنوز هم به ناکجا آباد می رسد
اگه برای پیش بینی صد سال پیش، باید برق و اینترنت و موبایل رو پیش بینی می کردی, من برای صد سال دیگه، واقعیت عیان رو میخوام
ما آدما برای خوشحالی و دلخوشی به هزاران چیز مختلف دستاویز میشیم
به شغل و پول و جایگاه اجتماعی و بعدش میشیم بنده ی همون ها
میشیم برده ای در راه پیشبرد شغلی که مایه ازاره، گسترش پول و سرمایه ای که فقط به عنوان یه عدد در حساب بانکی شادمان مون میکنه و همه این ها رو سپری میکنیم تا یه ساعت و یه روز آسوده باشیم
درست عصر همون روز هم به یادمون میاد این بود زندگی؟
همین؟
.
من برای صد سال آینده آدم های شاد و راضی ای رو پیش بینی میکنم که لای درختا با میمونا سرخوشانه فریاد میکشن و می رقصن
و خونه هاشون کلبه هایی قدر یه اتاقه
و درآمدی که همیشه هست اما قدر همین سرخوشی تا آخر هفته باشه
.
برای صد سال آینده، دلم میخواد واقعیت نظام سرمایه داری و مصرف گرایی صرف و سیاست هایی که جز استثمار طبقه ی متوسط و پیشبرد سیاست های منحوث خودش کاری نمیکنه دستش رو بشه و دیگه کسی گول این بازی قدرت زو نخوره!
.
دلم میخواد واقعیت عریان جاری بشه تا هرکس جوری که دلش می خواد ابن زندگی یگانه رو سپری کنه
نه با ترس
و نه جوری که همه سپری کردن
اون وقته که گمونم قدر و قیمت زندگی رو دونستیم و مفت و پوچ از دست مون درش نیاوردن
خوب ماجرا از آنجا شروع میشد که من بچه ی آخر بودم. بچه آخر در خانواده ای با چهار فرزند یعنی صف نانوایی! نه آنقدر بزرگ بودم که همبازی خواهرهایم بشوم و نه آنقدر کوچک که غصه نخورم چرا آنها با من بازی نمی کنند؟
عصر های فراوانی را به یاد می آورم که در حرم تابستان روی درخت توت عظیمی بالا و پایین می پریدند و من پایین درخت آنها را تماشا می کردم، وقتی به اندازه کافی بزرگ شدم تا از درخت بالا بروم هم ، همزمان با بزرگ تر شدن و خانم شدن خواهر ها بازی کردن و از درخت بالا رفتن تبدیل به امری شنیع و و ممنوع شد.
و من آن بچه ی دماغوی حسرت به دلی که زیر درخت توت بالا را نگاه می کند را هنوز به یاد دارم
سرزمین مه آلوده ای پر از درخت های تنومند هزاران ساله که چونان به سقف آسمان تاخته اند که میان ابر ها گم شده اند. در فاصله ی چند متری هر آدمی که می ایستی او را حاله ای می بینی، گوشه های تند و تیز و شکننده و بران ادم ها پیدا نیست و تنها حجمی از تیرگی با طنین صدایشان حضور آنها را یادآوری میکند.
در فاصله چند متری از محل اقامت مان در جنگل صبح زود، همزمان با طلوع خورشید درختی که هزاران سال عمر داشت از پا درآمد و فرو افتاد چون تراژیک ترین لحظات سینمایی که قهرمان مکان امنی را برای جان سپردن انتخاب می کند، با صدایی در پس زمینه که می خواند شنیدم که
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنـده زاد و فـریبــا بمیــرد
مشکل از آنجا شروع می شود که من خوشحال نیستم. البته گاهی هم می شود که خوشحال باشم اما مقدار این گاهی به نسبت قبل کمتر شده و بیشتر اوقات به نگرانی و اضطراب سپری مشود.
یک معادله ی بسیار ساده است به این ترتیب که من حالم خوش نیست پس هیچ کاری که از سرخوشی ام نشات گرفته شود نمیکنم و بعد خودم می بینم که زمان درازی سپری شده و من هیچ کاری نکرده ام و دو بامبی می زنم تو سر خودم که خاک تو سر بی فایده و بی عملت کنند و بعدمحاکمه شروع می شود و ادامه دارد تا انتها
و سوالم از دوستانی که زندگی شان همچون سابق ادامه دارد این است که چطور توانسته انداین جور دامن شان از چرک و کدورت ماوقع در امان و پاک بدارند.
من حس میکنم زندگی یک جور خیلی مزخرفی درگیر شرایط بحرانی شده و هیچ هم عادی نیست.
اما بعد نگاه میکنم به اطرافم و متوجه میشوم که این پنداشت من است و سایرین به روال عادی و یومیه ی خود ادامه داده اند.
کار می کنند
باشگاه می روند
خرید و فروش میکنند
و همه چیز به صورت نسبی در جریان است
حالا خیال نکنید که من از اول قرنطینه بوده ام نه ! من هم مثل بقیه رعایت میکنم اما این جور هم نبوده که کلا در خانه بنشینم.
راستی شما برای خوب شدن حالتان چه کار کردین؟
سعی میکنم به خودم کمک کنم تا خوشحال باشم. خوشحال تر
زندگی کنم، بیشتر لحظه را حس کنم
لحظه بو و مزه داشته باشند. صبح بوی توت فرنگی بدهد و ظهر مزه ی نعنا و شب مزه ی خیارشور بدهد
از پنجره ماشین سرم را درآورم تا بوی بهار باران خورده را بکشم در ریه هایم و تا انتها حس ش کنم.
هیچ مهم نیست که تحلیل مناسبی در مورد اتفاق های اخیر داشته باشم یا نه، تحلیلی در مورد عدم قدردانی فولان کس برای فولان و انتظارهای عجیب بهمان
همین که بوی نم خاک باشد خوشحال کننده است
این تصویر یکی از تصویرسازی های موضوعی با قوطی کوکا کولاست اما به نحو غریبی هم ذاتم شده . . . انگار که خود منم!
آیا وقتی صبح بیدار میشوی و هیچ چیز را و هیچ کس را و هیچ کجا را دوست نداری به این معنی نیست که از آنجا کوچ کرده ای و خانه ی تنت مثل پوست جیرجیرک خالی است؟
من خالی ام
از هر گونه مهرورزی و عشق
در این ثانیه اینجا پشت پا زدن به همه چیز دلم را راضی تر میکند تا مثل زن کولی خانه بدوشی دل نبندم به هیچ جا و هیچ کس
دور ریختن همه بند های سست و بی رمق رابطه در این لحظه بزرگترین کاری ست که میتوانم برای خودم کنم
مثل داس تیز و برانی که در یک لحظه گردن کسی را یا رسن بافته ی گیسوان مواج زنی را یا هر چیز دیگری را . . . در یک ثانیه می برد و اندوه و پشیمانی از همان صدم ثانیه که هنوز نگذشته است آغاز میشود و بادهای سیاه وزیدن می گیرد.
ناراضی و ناراضی و ناراضی هستم
خشمگین و سرخورده و عصبانی هستم
و هیچ کس و هیچ چیز را نمی توانم برای مقصر بودن خطاکار بدانم
و خود بیچاره ام هم رفته یک گوشه ای قایم شده است از شر این مفسده که همچون کوره ی آتش فشانی تنوره کشان فغان میکند و آرام نمی گیرد
رفته در خواب های نیمه شب و در رویای ناخودآهی، کودکی زاییده و آرام و یواش شیرش می دهد و حتا میترسد بگوید که نوزادم دختر است و هیچ هم خبر ندارد که من دستش را خوانده ام. دستش را خوانده ام و آمار زندگی سایه گونه اش را دارم و میدانم خودش هم وقتی بیاید بنشیند روبروی من و در چشم هایم نگاه کند همه چیز را نفی خواهد کرد.منکر همه چیز خواهد شد و ملتمسانه در من دنبال راهی میگردد که می دانم که تو میدانی اما بیا و بگذر و بگذار حرف های نگفته و کارهایی که هر دو خبر داریم آن دیگری در خفا میکند ناکفته و ناشنیده باقی بماند.
شاید دارد تهدیدم میکند که یک چیزهایی از من می داند. یک چیز هایی که خودم نمی دانم و او مثل آس تک خال بکوبد روی میز و بگوید زرشک! اینها که چیزی نیست من اطلاعات مبسوط و تکان دهنده ای دارم که اگر لب باز کنم به یقین در کسری از ثانیه تا مغر استخوانت ترک خواهد خورد
انگار راستی راستی چیزی می داند.
میداند که کجاها را قلم گرفته ام و کجاها را زیرش خط کشیده ام تا شده این که الان جلو چشمم باقی مانده است.
راست میگوید
این طفلکی هم راستش را دارد می گوید
حقیقت را می داند. من زاده ی عصیان و آتشم انگار. شفا در دستانم بوده اما آن را نمیخواهم، نمیتوانم که بخواهم انگار به سبب آنچه که ذاتا هستم
و حا آنکه حتا خود نیز نمی توانم این دیو تنوره کش و غران را دوست بدارم که در هفت توی چاه سرزمی های دور پنهان کرده ام.
همیشه یه عکس مرتب و با شخصیت و تر و تمیز هم بین عکس هاتون بگیرین
آگهی ترحیم هم عکس لازم داره
آنها مرگ را نمی شناختند.
وقتی مادربزرک ش با کرونا بستری شد، گفتم زبانم لال، مامان کوشا چیزش نشود، عصبانی شد که چرا نفوس بد می زنی اما نمیدانست که مرگ همین قدر بی حیاست. همین قدر بی پرده و ناگهانی و نامهربان که ناگهان بیاید و مادربزرگ شیرین و دوست داشتنی اش را بدزد و ببرد، آنها نمی دانستند که مرگ هیچ نسبتی با سوده لوحی ندارد.
نمی دانستند که وقتی داری دعا میکنی و آرزو میکنی و التماس میکنی... مرگ چه مهیب و نامهربان جان مادربزرگ را دزدیده و رفته گورش را گم کرده است و هیچ برایش مهم نیست که چه خاکی به سرت خواهی ریخت
آنها نمی دانستند که یک روز از اول فروردین سال ۱۳۸۶ مادرم را بردیم بیمارستان و با پای خودش رفت و راه می رفت و حرف می زد و لبخند می زد و نفس میکشید و زنده بود اما یک شب بعد، تنها یک شب بعدش مرد. دقیقا ۱۴ سال پیش، ۱۷ فروردین ماه، نیمه شب او رفت.
حالا چطور وقتی مادر بزرگ مهربان تو را برده اند بخش مراقبت های ویژه من خیال کنم که حالش خوب میشود؟
چطور امید ببندم و خیال بپروانم و نترسم
می دانستم مرگ کمین کرده پشت دیوار و ناغافل تو را می رباید
می دانستم
اما مرصیه ی رفتن بهترین مادربزرگ دنیا را چه کسی خواهد نوشت؟
یادمه خیلی سال پیش، شاید ده سال پیش، شب جمعه ها یه پست می زاشتم اسمش بود دور همی شب جمعه، بعد تا صبح بچه ها می اومدن و کامنت می نوشتیم و حرف می زدیم
کرکره خنده بود فازش، حالا این روزا که اپلیکیشن club house رو می بینم همه ش میگم چقدر اون وقت ها جای این برنامه خالی بود
چقدر دوستی ها و دورهمی های باحالی می شد بسازیم باهاش
من تقریبا هیچ کدوم از اون آدما رو نمی شناختم و همه هویت مجازی داشتن
دلم میخواد زمان بره عقب
همون شبا باشه
بعد یه روم بسازم و بشینیم دور هم حرف بزنیم
چه بدونم
هعی
آه سرد
در هر صورت این برنامه رو خیلی دوست دارم و یه ویژگی جذاب تو شبکه های اجتماعی هست که جای خالی ش حس میشد
اولا که سال نو مبارک
دوما که یه گلایه داشتم که اومدم اینجا بنویسم. یه عکس از هفت سین و تصویر خودمون در آیینه تو پیج اینستاگرام گذاشته بودم
خانمی از فضای وبلاگ آمده کامنت گذاشته که سر شوهر اول رو که خوردی، خدا به داد این دومی برسه
من آدم مثبت اندیش ی هستم
هیچ وقت چیزی رو پنهان نکردم
اما اینبار حس کردم که آدم هایی دورم هستن که آشنایی شون سبب دشمنی بیشتر میشه
به سانسور اعتقادی ندارم چون امثال موجودات بیماری مثل همین خانم که بارها اتفاقات مشابهی برام افتاده به منظورشون می رسند
دلم خیلی گرفته است، راستش من هم مثل شما! دلم میخواهد دنیا جای بهتری باشد برای زندگی، برای بچه ها، برای بلند خندیدن امن باشد.
این روزها اما چیزی که به چشمم می آید چیز خوبی نیست، نامهربانی و بی مهری و کم لطفی است که انگار زندگی جای دیگری برقرار است و ما تند تند به ریش هم کند می زنیم و می رویم که به آن بهشت آرام که زندگی درش برقرار است برسیم
لیکن سخت در اشتباهیم
همین چاق سلامتی با همسایه اسمش زندگی است
همین که وقتی کودکی بی دلیل ناسازگاری میکند، با ساز تا کوکش بسازی و بمانی
که وقتی عصبی و پرخاشگر و ناراضی هستی هم بتوانی ادبیاتی برای ارتباط گرفتن بسازی
دلم گرفته است چون می بینم خیلی هایمان حرف نمی زنیم
حرف زدن جوهر دنیاست
اصلا همه چیز دنیا همین است که بنشینی یک گوشه ای و با یک استکان چای شروع کنی به گفتگو
با گفتگو در ها باز میشود و گلدان های شب بو شکوفه می دهد و بهتر از راه می رسد و آدم عاشق میشود
به خدا
به همین راحتی
جای قهر کردن حرف بزنید
جای خط و نشان کشیدن
جای تهدید
جای دوری گزیدن
جای حسودی
جای دلتنگی
جای غصه خوردن حرف بزنید
جای همهی این ها، حرف بزنید و ادبیات خاص را ابطه ی خودتان را بسازید و شاهد شکوفایی و رشد مضاعف مرز های رابطه باشید
با هرکسی هم
با خواهر
شوهر
زن دایی
و همسایه
حرف بزنید اما حرف های دلتان را بزنید
بگذارید قلب تان راه را باز کند و پیش بیاید و گفتگو کند و از کم و کاستی ها و دل خوشی هایش بگوید، بگذارید حرف های واقعی مثل چشمه بجوشد و چرک و کدورت را بشورد ببرد
حرف بزنید
با خودتان
با همسرتان
با فرزندتان
با گیاهان
فقط دشمن است که گوش نمیدهد و شانسی در برابرش ندارید
کاش تو مدرسه یک واحدی بود با عنوان حرف زدن!
آن وقت خیلی چیز های نگفتنی مثل بمب اتم شکافته می شد
صلح از راه گفتگو جاری خواهد شد
دلم برای تنهایی تنگ شده
یه وقتا بعدظهر میشد می نشستم روی تختی که رو به کوچه ی تقریبا پرهیایویی بود که ازش می شد پارک رو هم دید که خانواده ی شنگول فراوونی رو می شد دید که قابلمه ی قرمه سبزی رو زده بودن زیر بغل و اومده بودن تا تو پارک دور همی و دست به جمعی شام و نهار بخورن.
من اما یه حس بسیار غریبی داشتم با این جماعت اصلا حتا برام قابل درک هم نبود که آدم چرا باید همچین سختی ای رو به خودش هموار کنه که نهار روز تعطیل متفاوت بگذره، چون هرکی لابد اینا رو از خونه و خانواده ش یاد می گیره و بابای من اونی بود که حتا تا روی پشت بوم هم نمی اوند که دسته جمعی باشیم و چه بدونم سیزده به در کنیم و اینا! مخالف بود
منم هیچ وقت نفهمیدم که چه حالی میده
بعد سالها بعد که خانواده ای نداشتم و تنها زندگی می کردم و دلم بعضی روزا عصر می گرفت و حالم خوش نبود همه ش آرزو میکردم کاش یه عده آدم سرخوش بودن که می رفتم وسط شون باهاشون معاشرت می کردم و وقت می گذروندم باهاشون اما بعد ها که ورق برگشت و زندگی همین شرایط رو بهم داد فهمیدم همون قدری که معاشرت و شلوغی و حضور آدم ها جذاب و جالبه همون قدرهم تنهایی و تو خودم بودن کیف میده
بعد حالا امرور نشسته ام دارم آرزو می کنم یه مقداری هم تنهایی و فضای شخصی و اینا لطفا!
وقتی پدرم مرد، من کنارش بودم.
حوالی نه شب، در بیمارستان طالقانی ولنجک، بخش مردان جان داد. صبح حالش خوب بود اما تا قبل از نیمه شب تمام کرد. رفته بودم مدارکش را برای رادیولوژی بیمارستان ببرم ، چند دقیقه ای بیشتر تنها نبود اما وقتی برگشتم، او رفته بود.
همان وقتی که خواهر و برادرم هم رفته بودند خانه و به گمانم او هم وقتی دید همه رفته اند، راحت تر رفت.
وقتی برگشتم و به نزدیکی تختش رسیدم، دیدم چند پرستار و پزشک مشغول احیا کردن هستند، شوک می دادند، ادرنالین تزریق میکردند و... همان لحظه چیزی در قلبم متوقف شد.
دقایقی طول کشید تا از احیا ناامید بشوند و او را رها کنند. پدر تکیده و پیر و بیمارم را که بینهایت مظلوم و چروکیده و رقت انگیز به نظر میرسید را رها کردند و رفتند و بلافاصله کمک بهیار ها آمدند تا او را ببرند.
حالا دیگر او بیمار نبود، جنازه بود... انگشت های پاهایش را به هم گره زدند و چسب های نوار قلب را از روی سینه اش کندیدند و انژیو و سرم را در سطل زباله انداختند و یک ملحفه سفید روی صورتش انداختند و خیلی سریع او را بردند. انگار اجرای موازین این فرمول، بی کام و کاست کار راحت و ساده ای بود که به سرعت انجام میشد.
او را از بخش به سردخانه منتقل کردند و در یک یخچال که نتوانستم ببینم قرار دادند و رفتند و من دنبالشان مثل شبح سرگردانی می رفتم.
تن پدر را در این فاصله دزدانه در آغوش کشیدم و دست و پاهایش را بوسیدم و نرمی موی نقره فامش را نوازش کردم و همه وجودش را در قلبم جا دادم.
پدرم مرد شیرین و شوخ و بذله گو و نکته سنجی بود که خیلی قشنگ میخندید و و این اواخر رندانه با غم دنیا سر میکرد.
وقتی که مرد، انگار کسی سیلی محکمی در همان ثانیه در گوشم نواخت، از لرزش صدای سیلی در گوشم ماتم برد و زنگ صدا همه وجودم را لرزاند،لحظات اول میخکوب مانده بودم، چون ده سال پیش از آن تاریخ، مادرم را از دست داده بودم و کیفیت عزاداری را خوب میشناختم سراسر مراسم تشییع را بی شرم و حیا و ترس ابروداری و سکوت یکسره جیغ کشیدم و فغان کردم و زار زدم بلکم سبک شود این درد جانکاه، لیکن توفیر آنچنانی حاصل نشد.
وقتی والدین آدم، می میرند، چنین سیری آغاز می شود.
به این صورت که نقطه ای را در مرکز اتفاق یا همان لحظه ی سیلی تصور کنید با عنوان لحظه ی صفر، هرچقدر که از این نقطه دور شوید و زمان بگذرد، پاره ای از وجودتان از شما دور میشود و گم شده، گمشده تر و دلتنگ، دلتنگ تر میشود، در تمام روزها و شب ها و خوشی ها و ناخوشی ها، جای خالی آن کس در زندگی تان به رخ کشیده میشود و گاهی جای خالی اش انقدر درد می گیرد که هیچ چیز را یارای مقاومت با این تهی گاه عذاب آور نیست.
وقتی پدر میشوید، بدل به خدایی اساطیری و افسانه ای در زندگی فرزند تان میشوید که دارای خواص و قدرت های جادویی است و هر امری در ید قدرتش قابل اجراست و هرچیزی در برابر معجزاتش شدنی است.
وقتی پدر پیر و چروک و طفلکی ام که شبیه یک بچه گربه ای ملوس و با مزه بود به آغوش مرگ رفت، خدای خدایان، بزرگترین خدای جهان بود که از دنیا رخت می بست و می رفت.
پدر ها و مادرها، شبیه پر پرواز فرزندان خود هسنند و پروانه ای که بال هایش را کنده باشند، تصور کنید که چطور زندگی خواهد کرد؟ چطور دوباره خواهد پرید؟ چطوره دگربار خواهد توانست تا بی حضور خدایان بزرگ و توانای جهان، زندگی را باور کند و آن را خود به تنهایی اراده کند؟
وقتی پدرم مرد، خیال میکردم که میتوانم این فقدان را تحمل کنم اما هرچه گذشت بیشتر متوجه شدم که چه چیزی از کفم رفته است
چیزی شبیه فـــــر پادشاهی که تا وقتی باشد، از گزند دژخیم در امانی! و وقتیکه رفت، چیزی از تو رفته که هیچ وقت عوض و بدیلش را نخواهی یافت.
نه درجمع صمیمانه و با دوستی ناب و نه در رابطه و نه هیچ کجای دیگر
این جور وقت هاست که باید دل داد به اشعار حک شده بر سنگ مزار داد و لب ورچید و سکوت کرد و ارام اشک ریخت، انقدر که سبک شود این حجم سنگین و سوربی و سیاه که در قلبم ذوق ذوق میکند.
زندگی قوانین و قواعدی دارد که گمانم اولین آنهاهمین باشد
مرگ!
مرگ عزیزان، که چنین است که رسم زندگی!
+
https://www.instagram.com/tv/B3ZXgmxn6zb/?igshid=kqcrmkn9xths