ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
تابستانهای کودکی من در روستایی به نام شمس کلایه گذشت روستایی از از توابع الموت شرقی که در حاشیه استان قزوین است. وقتی آخرین امتحان خرداد ماه را میدادیم یکسره ساک هایمان را میبستیم و روانه ی دیار اجدادی می شدیم.
یادآوری خاطرات شیرین کودکی در روزگاری چنین تلخ شاید راهی برای التیام روان ناآرام و مخدوش این روزهایمان باشد.
واقعا یاد باد آن روزگاران، یاد باد!
خوش به حال همه ما که اگر چه ممکنه خوب جوونی نکرده باشیم به غایت بچگی کردیم . ما هم بعد امتحان میرفتیم شمال دنیا وایساده بود که ما خوشی کنیم انگار. یادش به خیر
والا در کودکی هم درگیر جنگ زدگی و قحطی بوودیم
اما خوب با توجه به اونا هم
دل مون شاد بود
سلام
چشم رو هم بزاری میبینی عمرت گذشته و فقط خاطرات شیرینی که برات باقی می مونه.
ممنون از نوشته های خوبتون
بازم میام وبتون
کودکی برای اغلب نسل ها خاطرات شیرین دارد. حتی نسل های امروز. اما با این همه ما فکر می کنیم برای ما چیز دیگری بود. که من البته فکر می کنم بود. اتفاقا برام جالبه که منم در یادداشت آخرم درباره خاطره ای در یک روز تابستانی کودکی نوشته بودم.
بله


خیلی هم زیبا بود
من قصه های مجید رو دوست نداشتم زیاد