خیلی کارهایی که ما انجام می دیم و یا دیگران برامون انجام می دن به سبب جماعتیه که بارکلای آخرش رو می گن.
وقتی آدم تنها باشه یکی از فقدان هایی که در زندگی حس میکنه هم همینه
وقتی که همسر یا پارتنرت برات ماشین می خره اما کسی بهش نمی گه که وای شما عجب آدم خوبی هستین ها!
بعدشم طرف ذوق کنه و از کاری که انجام داده راضی هم باشه
من هیچ از این بارکلاهای آخر و البته اونا که جون میدن برای شنیدنش هم خوشم نمیاد اما می تونم کسانی که به شدت بهش نیاز دارند و بدون وجود اون قدم از قدم بردارند رو درک کنم.
اساس شکل گرفتن این طور رفتار ها هم چیزی از جنس بنیان جامعه است که سلسله مراتب ها آن را توجیه میکند و فعلا موضوع بحث من نیست که آن را باز کنم.
خلاصه که رفتاری دو گانه شکل می گیرد که در بعضی اوقات یک سویه پر تلاش و با گذشت و مهربان و فولان و فولان باش و در سویه دیگر ظاهری بی تفاوت و ساکن و خنثی که کمترین فیدبک ممکن را می دهد.
خیلی هم عادی است تا زمانی که مخاطب آن خودت باشی و بر تو واقع شود
ممکن است آدم خودش را مستحق شرایط و یا دریافت مهربانی ای بداند اما آن را دریافت نکند چون کسی نیست که تماشا کند و به به و چه چه کند و فولان و فولان
راستش تبعیض به گمانم دردناک ترین اتفاقی است که ممکن است برای کسی بیفتد و حس مورد تبعیض قرار گرفتن چیز بسیار کوفتی است که بدجوری حال آدم را می گیرد.
و از طرفی به روشنی میدانم که انتظار رفتار مطابق با دلخواه من یا نه فقط دور از آن چیزی که دوگانگی می ناممش هم غیرمنطقی است چون ما آدمیم
آدم ها ممکن است هزار درد و بلا و نگرانی داشته باشند که از قضا به شما اصابت کند! لیکن عادی است
اما همه این ها باعث نمی شود که من غر نزنم
یک تهوع عمیقی دارم به همه چیز.
به همه بازیچه ها و دستاویز های کوچک و بزرگی که زمانی سرگرمم می کرد و قلبم که انگار یک تکه یخ شده است
راستش ساده لوحاه در دلم امید می پروردم که بشود همه چیز بهتر شود، همه چیز این دنیای گنده را که نخواسته بودم که عوض کنم. نه! در حد همین قاب کوچک زندگی خودم هم که می توانستم موثر باشم باز دلخوش بودم.
اما انگار نمی شود.
همچنان در نزدیک ترین فواصل با احقانه ترین و گل درشت ترین زخم های ممکن رویا رو می شوم.
نمی شمارم اما شمارش می شوم و روا می دارم اما رواداری نمی بینم. می خندم اما لبخند ها کافی نیست.
دروغ چرا
که همه این بحران پس از احتساب یکی دو سه چهار نفر آدم های قشنگ زندگی ام هستند
آدم های قشنگی هم در زندگی ام هستند اما انگار کافی نیست. یک جایی خواندم وقتی آدم ضربه ای می خورد باید چندین برابر آن آسیب جایگزین شود و این طوری است که روند نزولی جان می گیرد و خودش را قوی تر میکند
دستم به یاداشت کردن نمی رود و حس میکنم که دست نوشته هایم بی سر و ته و مخصمه طور شده اند.
بدنم هم همکاری نمیکنه و هر روز دارم چاق میشم و سوخت و ساز بدنم اونقدر پایین اومده که داره رو به خاموشی می ره
جرقه می زنم انگار الکی
انگار که سمباده ی دانه درشت را بیشتر از قدری که باید روی نازک جایی ممکن کشیده اند
چطور می توانم خود را التیام بدهم؟
یادم می آید یکبار در دوره دبستان، یک نمایشگاه هنری بود. به احتمال قوی مناسبت مربوطش هم بیست و دو بهمن بود که تنها مراسم مجاز برای خوشحالی دانش آموزان
نمی دانم چرا هیچ ساختاری برای شرکت کردن در نمایشگاه یا اصلا آموزشی هنر وجود نداشت.
حس می کنم در یگ برهوت کامل به سر می بریدم. معلم عربی ما شده بود معلم هنر و به من که خط کل کلاس را نوشته بودم نمره نداد و بقیه بیست شدند. هیچ شوق و درکی از هنر وجود نداشت و یک فضای پوچ واقعی جریان داشت.
نمایشگاه هنر در یکچنین فضایی دایر شد و بیشتر شرکت کننده ها با گل چینی و گل کاغذی و یا سبد و لوستر های بافته از مکرومه در نمایشگاه حاضر شدند. آن هم متعلق به دخترانی از خانواده هایی با خانواده های متمول تر بود که در آن وانفسا که برای روغن و گوشت و نفت و هر چیز دیگری مردم مجبور بودند در صف بایستند می توانستند به فکر مکرومه بافی و فولان باشند.
من اما ناگریز بودم در این نمایشگاه شرکت کنم، چون همان کسی بودم که از هر آشغال و تکه چوب و پارچه ای چیزی می ساختم و تنها مشکلم برای ارایه آن در مدرسه شعنیت آن بود و در عقل هشت نه سالگی گمان میکردم چنین آشغال هایی را نباید به مدرسه برد.
البته که رفتار فراش مدرسه هم در این عمل دخیل بود چون روزی که برای معلم مدرسه از گل های صحرایی یک دسته گل چیده و با تزیین فویل به مدرسه آورده بودم، دم در مدرسه دنبالم کرد و دسته گل را از دستم گرفت و پرت کرد تو رودخانه ی خروشان کنار مدرسه ی آن روزها که امروز خشک شده است.
لذا باید چیزی ارایه میکردم که به لحاظ تصویری ذات بی ارزش خود را نشان ندهد چون آن روز ها این نشانه ی خوبی نبود.
خلاصه تنها چیزی که به ذهنم رسید استفاده از خمیر نان بربری بود.
آن وقت ها خمیر بازی و گل رس بسته بندی ای در کار نبود و یا اگر بود حتا اسمش هم به گوش من نرسیده بود و یا اگر هم چیزی شبیه ش بود مال بچه پول دارهای کلاس بود که فقط پزش را به ما می دادند.
با تکه های خمیر نان بربری که از پخت ناکامل در قسمت های بالایی و پایینی اش فراوان یافت میشد استفاده کردم و با آن لاک پشت کوچکی ساختم که وقتی خشک شد هم با مداد رنگی که تنها ابزار موجود برای نقاشی بود رنگش کردم و با ماژیک سبز که باقی مانده ی ماژیک ها مانده بود شش ضلعی های منتطم که قبلا با چاقو گود کرده بودم رنگ کردم و آن را به مدرسه بردم.
دیگر کسی آن را دور نینداخت اما من انگار یاد گرفتم که چگونه با هیچ چیز شگفتی بسازم.
هنوز هم یادآوری شگفتی همکلاسی هایم که با تعجب می پرسیدند چگونه چنین چیزی ساخته ام برایم شیرین ترین حس هاست
با تراپیستم از گذشته حرف می زدم، از گذشته های خیلی دور و تقریبا از سی سال پیش. زمانی که شش هفت سال بیش نداشتم و چالش های بسیار بزرگی گه با آن روبرو بودم. برایم غصه ناک بود که مساله ام، مسایل بزرگی بودند. همه شان بزرگ بودند
حتا امروز هم هر کدامشان می توانند مطرح شوند و محلی از اعراب برای تخصیص زمان و جلسه و نقد و بررسی شوند، لیکن در روز های کودکی آنها را تنهایی به دوش کشیده ام.
بعد از این گفتگو حجم سنگین و تاریکی بزرگی از وجودم خالی شد، می توانم خود را آنگونه هستم بیشتر دوست بدارم و بیشتر حتا بشناسم
البته که طرح مساله ی تراپی صرفا برای ذکر این مساله بود که چقدر متحیر و متعجبم که در میان گلایه ها و برون ریزی هایی که تصور می کردم بر آن مختار هستم چیزهایی هم می گفتم که هیچ به خاطر نداشتمشان و بعد از اینکه در آن شرایط خاص ذکر کردم ناگهان متحیرانه به خود نگریستم که اینها دارد از کجا می آید؟
چه کسی دارد این ها را می گوید وقتی من هیچ در خاطرم نیست.
واقعیت این است که زندگی ما و هویت و جزییات مان جذاب تر از آنچیزی ست که به نظر می رسد اگر که از سوی دیگری آن را ببینیم
سه شنبه ای از اوایل آبان ماه 1400 است
صبح در حالی بیدار شدم که نمی دانستم دلم می خواهد بیشتر بخوابم یا نه، اما کلید پتوی برقی را خاموش کردم و بلند شدم.
در حالی که خانه به شدت نامرتب بود تلاش کردم قسمتی از به هم ریختگی ها را مدیریت کنم ومقداری ظرف شستم و مقداری این ور آن ور اما باز هم ماجرا ادامه دارد.
بعد از برگشتن از سفر حداقل یک هفته طول می کشد تا همه چیز به سر جای خودش بازگردد.
کلاس نقاشی را مادر هنرآموزم کنسل کرد، گمانم زیادی شیطنت میکرد و حذف کلاس می توانست تنبیه خوبی باشد.
بعضی روز ها مثل امروز که هیچ برنامه ی خاص و ویژه ای در آن ندارم، ناراضی تر هستم. کل روتین امروز باشگاه بعدازظهر است که باید بروم.
دیشب هم مههان داشتم و داشتن مهمانی که به آدم حس تنهایی می دهد خیلی حس بدی است.
در قسمت آخر فصل دو از پادکست طنزپردازی که به زندگی رابین ویلیلمز می پردازد، جمله ای را به نقل قول شنیدم که عمیقا در من موثر آمد که گفت تنهایی بهتر از بودن با کسانی است که به تو احساس تنها بودن می دهند.
محور بسیاری از جلسات تراپی و حرف هایم با نزدیکانم سیر همین موضوع میگذرد که چرا باید در چنین فضاهای مسمومی حضور پیدا کرد و یا اصلا ملت چه دردی دارند که چنین احساسات مسمومی را به دیگری منتقل می کنند.
چرا به همدیگر حس نخواستنی بودن و بد بودن بدهیم تا خودمان باحال تر و خواستنی تر به نظر بیاییم؟
البته که پاسخ این سوال در خود طح مساله مستتر است و نیازی نیست که توضیحی بر آن بدهم اما راستش را بخواهید از این رنج درونی خود که در این رهگذر ایجاد می شود ملول می شوم، یک دوستی داشتم که وقتی از ماجرایی بی دردسر و بی کدورت و ناراحتی خارج میشد می گفت: به من که خطی ننداخت!
حالا راستش رو بخواین از این خطی که این جماعت اوزگل به دلم می اندازند گلایه مندم.
می دانم و می بینم که جماعتی که از زخمشان می نالم چقدر واهی و پوچ هستند
میدانم ها
اما نمی دانم چرا باز هم سخت است
برادر/آقا /همشهری
من هم انسانم، می دانی؟ من یک آدمم ،درست مثل تو، مثل تو راه می روم و غذا می خورم و حرف میزنم و گرمم می شود و مثل تو گاهی در خیابان تنها راه می روم
روی سخنم با تو است که وقتی یک زن روبرویت راه می رود نگاهت خیره میشود میان ران هایش
آنجا دنبال چه می گردی؟
نگاهت لیز می خورد روی برجستگی های بدنش
خواستم بدانی این تهوع آور ترین حسی است که یک انسان می تواند از خود بروز دهد!
یک صفحه ی آ چهار که مطالبی روی آن نوشته شده را تصور کنیدِ حالا پرانتزی را تصور کنید که محتوای مشخصی ، در چند دو خط را تفکیک کرده است. حالا تصور کنید پنداشت ما این است که هر چیز داخل پرانتز صحیح و هز چیز که خارج آن باشد را اشتباه فرض میکنیم.
فرض کنید نوشته های روی کاغذ یک داستان کوتاه است که داستان زندگی یک آدم معمولی از ابتدا تا انتها باشد و آنچه داخل پرانتز تفکیک شده تنها بخش کوچکی از زندگی سوژه ی داستان در زمان اتفاق خاصی مثلا نوجوانی او است که بسیار تحت تاثیر هومرمون های رشد قرار داشته است.
دنیا شبیه آن تکه کاغد و همه نوشته های آن است و دین همان پرانتزی است که سایر بخش ها و جزییات دیگر را ابتر و بی ارزش می پندارد و نمی خواهد که دیده یا خوانده بشود
امنیت و آرامشی مقطعی می سازد که همه واقعیت را در برنمی گیرد. احکام و قوانینی می سازد که تنها در هما بازه ی محدود جوابگوست.
دین ساخته ی دست بشر است و در هزاران سال ساخته شده است و در نهایت آرامش و امیتی به همراه می آورد که ناشی از فکر نکردن و عدم استفاده از نیروی تعقل آدمی است چون برای هر شرایطی جوابی دارد و نمی گذارد که شما با مشکل روبرو شوید
انسانیت نام آن صفحه ی کاغذ است که کافی است همه ی آن را ببینیم تا بدانیم تنها انسانیت است که پاسخوگی تمام نیازهای انسانی است!
کافیست دنیا را از ابتدا تا جایی که پیش رفته ببینیم تا بدانیم که چقدر آن پرانتز تنگ و غیر واقعی است
برای همین بود که کتاب ارزشمند انسان خردمند از کتاب فروشی ها جمع و ممنوع الچاپ شد!
برنامه ریزی کرده بودیم با ماشین برویم سفر شهر های خیلی دور! اما ناگهان بعد از صرف زمان و هزینه طولانی برای کاپوتاژ و گواهی رانندگی بین المللی و . . . کاشف به عمل آمد که مرز مزبور برای اتوموبیل های سواری مسدود بوده و امکان تردد برای ما حاصل نمی شود. لذا با دماغ سوخته (مشخصه خواستم مودب باشم؟) رفتیم و بلیط چارتر طیاره به همان مقصد را خریداری کردیم و انگار کسی که خودش را برای کنکور آماده کرده بود اما با یک امتحان کلاسی روبرو شده باشد حس میکنم که سهم اعظم ماجرا جویی و به خصوص جذابیت سفر دود شد رفت هوا!
راستش سفر به قصد و منظوری است و داریم برنامه ریزی می کنیم که از این خاک ریشه مان را درآورده و در مسافتی آن طرف تر در خاکی که فاصله ی آنچنانی با اینجا ندارد و خودمان را بکاریم تا بلکم برگ جدید در آوریم در این بی آبی و عطش و گرما و باغبان بی مهری که نه باب گفتگو را می گشاید و نه بند که رسن کرده دور حلوق مان را شول تر کند تا حداقل نفسی تازه کنیم. . .
من همیشه از همه ماجراهای جدید و ماجرا جویی های تازه، استقبال کرده ام و تجربه و رویارویی با شرایط جدید برایم مثل قند و نبات شیرین است اگر چه که می دانم دشواری های فراوانی دارد اما باز هم رفتن و کندن و دیدن و تجربه ی جاهای جدید برایم جذاب تر است
شوق و ترس هر دو به صورت موازی همراه و یکنواخت دلم را همراهی می کنند و لحظه ای تنهایم نمی گذارند
ترس از روبرو شدن و همچنین شوقی در رویارویی با دنیای تازه
خود را دلداری می دهم و گاهی خودم را آرام میکنم که بالا و پایین نپرم
حس میکنم زندگی های تازه و روز های تازه ای پشت این پیچ نهان شده و انتظارم را می کشند . . .
دو سه چند باری هست که در باب مسایل زندگی مان با خانم روان درمانگر به گفتگو می نشینیم . سه باز از آنها را دو تایی و بقیه ها را من تکی حرف زده ام.
الان که اینجا می نویسم در آستانه ی سردرد شدیدی هستم که این جور وقت ها می گیرم. وقت هایی که حس می کنم نمی توانم! با هیچ کس نمی توانم حرف بزنم با هیچ کس نمی توانم رابطه ی موثر و دو سویه و دوستانه ای ایجاد کنم. این جور وقت ها حس میکنم همه راه های ارتباطی بسته است و از وقتی خودم را شناخته ام خودم را می بینم که این جور وقت ها رنجیده خاطر و ناتوان در خود فرو می روم و ایمان دارم که هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع از دستم بر نمی آید.
دیروز که با خواهرم حرف می زدم خودم و او را می دیدم که چقدر در الگو های کودکی مان زندگی میکنیم. خودم را هنوز بچه ی اخر خانه است و لوس و ننر است و زود قهر می کند و یک من تنها نمی توانم بزرگ با خودش همراه دارد.همچنین یک هیچکی منو دوست نداره .
و خودم را که ناتوانم از رابطه برقرار کردن و حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با ادم هایی که خیال می کردم دوستانم هستند.
و این رابطه ی بسیار مغشوش و مشوش که هیچ رقمه اسمش را نمی شود دوستی گذاشت!
انرژی هایی که بین مان رد و بدل می شود چیزی از جنس حسادت و سرکوفت و آدم فروشی است.. حالا شاید دارم ماجرا را حماسی جلوه می دهم اما واقعا حالم از فضای دوستی هایم خوب نیست
بعدش هم بلافاصله نتیجه می گیرم لابد من یک دردی دارم که آدم های اطراف که نزدیکم می شوند حس دوستی و صمییمیت می میرد و چیزی از جنس بی توجهی و بی مهری باقی میماند
آخرش هم نتیجه می گیرم که من یک موجود حساس این مدلی ای هستم که دوستانم نمی توانند درک کنند که چقدر ممکن است کارشان آزارم بدهد
چیزی که بیشتر اذیتم میکند این حس مزخرف کوفتی است.
حسی که دلم میخواهد که رابطه ی صمیمانه و نزدیکی داشته باشم. دلم رابطه ی دوستانه می خواهد و دلم درک شدن می خواهد.
آره
من فقط دلم درک شدن می خواهد و همه این غمبادی که از صبح گرفته ام و حالا آمده نشسته تو بغض گلویم هم از این است که من دلم درک شدن می خواهد.
وبلاگ می نویسم و عمیق ترین دغدغه هایم را در آن به امید اینکه کسی از جنس من آن را بخواند و درک کند می نویسم
اما جز اندک همراهانی در حد کمتر از تعداد انگشت های یک دست، اغلب برایشان جالب است که من شوهر کرده ام یا نه؟!
که شوهرم خوب و پولدار است؟
که عقد کرده ام یا نامزدم؟ که کی بچه دار میشوم
همین ماجرا در زندگی ام هم تعمیم پیدا می کند
هر روز که می آیم آتلیه، می روم سراغ گل ها و دانه دانه احوالشان را می پرسم. می بینم که حال و روشان چطور است و چقدر کم آب یا سر حال هستند
میان همین حال و احوال ها بیماری و آفت خیلی هایشان معلومم شده است. لذا با آدم ها باید معاشرت کرد
کنارشان ایستاد و نگاهشان کرد و حال دلشان را فهمید
سعی میکنم با آدم های زندگی ام این طوری باشم اما خیلی راه مانده تا آنجایی که دیگران هم دلشان بخواهد این شکلی باشند تا یک باری یکی شان بگوید هی فولانی تو انگار دلت می خواهد درک بشوی؟ بیا اینجا بنال تا من سعی کنم درک ت کنم
دیروز که رفته بودم پیاده روی وقتی میان درخت ها راه می رفتم و یک لحظه دست های تو را رها کردم ترسیدم، من کودکی بودم و تو پیراهن نوازش به تن کرده بودی اما در یک لحظخ ی نامرغوب گم شدم.
واقعا گم شده بودم و خیال می کردم شاید قرار است دنیا این شکلی تمام بشود، میان تازیانه ی باد و رعد و نم باران و گلبرگ های گلی که باد پیراهنش را وحشیانه دریده بود.
گمان میکردم سقف آسمان از همیشه بلند تر و ابر های خاکستری، عجیب و غریب تر از همیشه، موهوم ترین و دلهره آور ترین تصاویر دنیا را ساخته اند
یک لحظه ترسیدم
دنبال دست های تو گشتم
دنبال گل های سرخ روی چادرت
گم شده بودم انگار واقعا و هیچ وقت پیدا نشدم
من در تو گمشده مانده ام
اگهی های مژدگانی برای پیدا کردن آن کودک سبزه روی بی دندان، که قشنگ می خندید، هنوز روی دیوار های کوچه مان دیده میشود اما هیچ کس مرا پیدا نکرد، من به سرزمین دیگری پا گذاسته بودم
از میان لاله های واژگون دشت چادرت، دویده بودم تا انتها و میان حجم شگفتی ماندم تا ابد
تا همیشه، هیچ وقت پا روی زمین نگذاشتم
این بود سرنوشت کودکی که همیشه سر به هوا بود
بین شماها . . . آیا کسی تا حالا زمینی سفر کرده به آنتالیا؟
و آیا تجربه ی اقامت کوتاه مدت با بلند مدت در این منطقه رو دارین؟
من درد دارم!
دیروز ها یک شخص محترمی که خواننده وبلاگ در سال های دور بود تماس گرفت برای خرید اثر هنری اعم از نقاشی و مجسمه!
بعد از مدتی رایزنی در باب چیستی و چگونگی کار رسیدیم به مبحث شیرین پول. لذا خیلی دست به عصا و با قیمت مناسب برای چهار کار نقاشی نسبتا بزرگ قیمتی را پیشنهاد دادم و بعد از مدتی سوتفاهم برایم روشن شد که مبلغی که این دوست عزیز برای کارها در نظر گرفته بود مبلغی حدود یک سوم چیزی بود که در نظر داشتم.
بعد که امر مشتبه شد و روشن شد که میزان زاویه و تصور ما خیلی زیاد است اعلام کردم که کاری با این هزینه از دستم بر نمی آید.
بعدش هم به چانه زنی سپری شد و بعدش هم این دوست عزیز تماس واتزآپ بنده را یوراخ کردند اما من هیچ پاسخی ندادم.
.
چه پاسخی می توانم بدهم اصلا؟
ماجرا خیلی خنده دار است. چون من نمی توانم برای دوستانی که قصد خرید یک کار نقاشی را دارند توضیح بدهم که جایگاه هنر کجاست؟ چرا هنر متعالی و ارزشمند است و چرا نباید مثل پرتقال فروش با یک هنرمند برخور کرد؟
قهر کرده ام؟
شاید تو خواننده ی عزیز الان در دلت بگویی قهر کردن کار بالغانه ای نیست!
اما من هم از خیلی چیز ها گذشته ام تا به جایی برسم که کاری کنم که خودم تاییدش می کنم حالا دوباره از اول بیایم وارد بازی ای بشوم که سخت تهوع آور است؟\
من دلم میخواهد کار کنم و ادامه بدهم و نقاشی بکشم و خلق کنم و این راه بسیار حذاب و شیرین است اما اینکه دوباره کسی وارد بازی بشود که بکوید من این حقوق را نمی دهم . . . ترجیحم این است که هیچ پولی در نیاورم!
این سخت گذشتن و پول در نیاوردن برایم شریف تر است
.
نمی دانم چه مرگم شده اما دلم می گیرد از این زندگی
من همه تلاشم را می کنم که درست زندگی کنم اما انگار دکمه بازگشت این کنش خاموش شده باشد