-
در مسیر عادی بودن
دوشنبه 25 تیرماه سال 1397 10:31
هر چی بیشتر می گذره بیشتر مطمعن می شم دنیا اون جایی که بهمون گفته بودن نیست . . .
-
شرطی شدن
شنبه 23 تیرماه سال 1397 14:21
آدم موجود بسیار عجب و پیچیده ای است، مثل پیاز می ماند که لایه لایه است و هر لایه اش را که کنار میزنی لایه ی دیگری خودنمایی می کند که علاوه بر این که از جنس همان لایه ی پیشین است تفاوت ها و تمایزهایی نیز دارد که آن را از لایه پیشین تفکیک می کند و هز چقدر به سمت هسته و مرکز آن پیش بروی علاوه بر تردی و لطافت شاهد تمایز...
-
رستگاری در شائوشنگ
جمعه 8 تیرماه سال 1397 12:02
آخر وقت است، خانم آرایشگر که تماس می گیرد یادم می آید قرار است بروم ناخن هایم را درست کند، به آرایشگاه که می رسم می بینم فضای شلوغ و مملو از زندگی سالن در سکوت و خلوت به انتظار ساعت خاموشی است. من هستم و خانم ف! هر بار که پشت میز خانوم ف می نشینم و حرف می زنیم، حس میکنم چقدر دوست داشتنی و مهربان است و چقدر می شود با...
-
راه رفتنی را باید رفت
یکشنبه 3 تیرماه سال 1397 08:07
یک گوشه از دستت را باید همیشه باز بگذاری برای رفتن کسی که باید برود، میخواهد برود . . . یک گوشه از ذهنت را برای ترک کردن و از دست دادن کار، خانه، دارایی و . . .بعضی وقت ها روی بعضی چیز ها قفلی می زنیم و با عناوینی مثل من باید همه تلاش خودم را کنم و اگر فولان چیز را از دست بدهم چقدر عواقب فولان خواهد داشت و . . .به...
-
شگفت انگیز
جمعه 25 خردادماه سال 1397 10:08
این اواخر، یک هفته کمی بیشتر است که سرکار می روم، البت که هنوز تو دوره آزمایشی است و بعید نیست آخر دوره همدیگر را پاره پاره کنیم از بس که ساعت کاری آنها بالاست و غیبت ها و مرخصی های من زیاد . جو دوست داشتنی و دوستانه ای است که مثل یک خانواده می مانند. آدم هایش مهربان و دوست داشتنی هستند و می شود کنارشان نشست و حرف زد...
-
ناکارآمد
دوشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1397 13:59
جایی از آموزه های transactional analysis یا همان t.a اشاره می کند به والد حمایت گر و والد نکوهش گر! خانواده، نظام حاکم، کمون یا هر کسی و هر چیزی که نقش والد را بر عهده می گیرد میتواند با ایفای هر کدام از این نقش ها تاثیر آن را بر مخاطب که نقش کودک را ایفا می کند ببیند، به این صورت که در بزنگاه های مختلف می تواند با...
-
جایی شبیه تعلیق!
دوشنبه 27 فروردینماه سال 1397 12:46
اینجا، اواخر فرودین ماه 1397 جایی میان آنچه بوده ام و آنچه می خواهم باشم معلقم، انگار زمانی است که به زودی مشخص میشود این جوجه مرغ میشود یا عقاب؟ دارد بال و پر در می آورد و رنگ می گیرد و فرمش معلوم می کند که از این لحظه تا خیلی بعد چه جور خواهد بود! چه خوب است آدم همچین فرصت هایی در زندگی داشته باشد! فرصتی که راه رفته...
-
زندگی با دور کند
دوشنبه 20 فروردینماه سال 1397 14:02
وقتی سالها از انجام یک کار با یک روال می گذرد یکی از خجسته ترین اتفاقات ممکن این است که از آن بیرون بیایید و سر فرصت و حوصله خوتان را تماشا کنید و ببینید ایا مایلید همان جا و با همان مختصات ادامه بدهید؟ حقیقت این است که جریات زندگی مثل سیل می ماند خیلی وقت ها طوری آدم را با خودش می برد که هیچ فرصت نکرده ای که بگویی...
-
تعدیل شدگان
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1396 09:44
دیروز آخرین روز کاری بود و در این آخرین روز کاری اتفاق شوکه کننده ای برایم افتاد. نامه ای به دستم رسید که قرار داد شما تمام شده و برای سال بعد هم به سبب رکود اقتصادی اوضاع بازار کار ، امکان همکاری وجود ندارد، لذا بروید کارگزینی و تسویه کنید و به کل این عملیات از اولش تا اخرش پروژه ی تعدیل گفته می شود. من با خود تعدیل...
-
از جنس دلشوره
چهارشنبه 23 اسفندماه سال 1396 11:32
نمی دانم اسمش چیست؟ اما جنسش را خوب بلدم و کیفیتش را با همه وجود چشیده ام! چیزی شبیه بیماری است مفهومی که مایه آزار و رنج آدم میشود. در توضیحش این طور می توانم بکویم که: هروقت و هر وقت همه چیز خوب و آرام پیش می رود، انتظار خراب شدن موقعیت مزبور را دارم. وقتی که حالم خوب است و خوشحالم و شانس و خوش بیاری از در و دیوار...
-
به مناسبت در گذشت پری سا
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1396 15:22
پریسا صابر مقدم را نمی شناسید، دوستم بود، از آن دوست ها که بشود رفیق صدایشان کرد. روز اول دوره کارشناسی، همدیگر را جستیم و بعد شدیم یار گرمابه و گلستان. چه موزه معاصرها که با هم نرفتیم و کتابخانه های کانون پرورش فکری و موزه ها و گالری ها را که را که در نوردیدیم و چه خیال ها که نبافتیم برای تصویر سازی و نقاشی . . ....
-
چه کسی تاریخ را خواهد نوشت؟
یکشنبه 6 اسفندماه سال 1396 09:16
آیا روزی واقعیت که اینک همچون موجودی ناقص الخلقه، نیم از وجودش را قربانی می کنند تا بشود به نمایشش گذاشت، به تمام قد با تمام زشتی ها و زیبایی هایش دیده خواهد شد؟ آیا روزی فرا خواهد رسید که مورخی از عقب نگاه داشتن مردم در تعقل و تفکر و اندیشه بنویسند؟ روزی فرا خواهد رسید که از خیانت ها و دروغ ها و دزدی های بزرگ بنویسند...
-
حبل المتین سرخ
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1396 10:34
به قول لاله؛ دیروز خرس ها حمله کرده بودند، خیابان میرزای شیرازی را به تمامی در نوردیده و فاتحان بی تنازع شهر شده بودند. همچون مراسم دیرین و چندهزار سالانه که ماحصلش میشود شلوغی و ترافیک و دست فروش هایی که فرصت را غنیمت می شمرند و بساط میکنند، دیروز و دیشب شهر آکنده بود از وانت هایی که کنار خیابان بساط کرده بودندو خرس...
-
خواب
چهارشنبه 25 بهمنماه سال 1396 11:31
چشم هایم را میبندم. تصور می کنم خانه ی گلی که دورش سراسر درخت های تبریزی بلند کاشته شده و در حیاط چوب های کوتاه و بلندی برای پیچیدن لوبیا و کدو و خیار دورش در خاک فرو شده است و کرت های کوچک ریحان بنفش و سبز و شاهین و جعفری از هم تفکیک شده اند. آن جا هویج ها، مثل هویج هایی که ما می کاشتیم ریشه های ریزه میزه ندارد و مثل...
-
شخصیت شماره 2
چهارشنبه 11 بهمنماه سال 1396 12:18
غیر از این منی که الان آمده اینجا دارد می نویسد من دیگری در من هست که اسمش شخصیت شماره 2 است، مثلا امروز شخصیت شماره 2 ، سه تا شیرینی بزرگ با چای خورده و قبلش هم یک تغار عدسی. اگر من که شخصیت شماره یک باشم با مسواک و خمیر دندان اختتامیه ای بر این کشتار پی در پی صادر نمی کردم این ماجرا همچنان ادامه داشت و کشویی که در...
-
این بی تعادلی نگران کننده . . .
شنبه 7 بهمنماه سال 1396 10:46
خیلی وقت است که دیدن عکس های آموزشکده ها و فضاهای دانشگاهی و آموزشی و . . نگرانم می کند. یک جمعیت انبوده از دختران و یکی دوتا پسر که آن پشت و پسله ها جایی یک گوشه خزیده اند.مثل کلاس های ارشد با 19 نفر خانوم و 3 تا آقا برگزار می شود. . . . نگران کننده است که زنان در حال مرتفع شدن و بال گستردن و توانمند شدن هر روز بیشتز...
-
کتابی که نوشته نشده
یکشنبه 17 دیماه سال 1396 10:47
فکر می کردم چقدر خوب بود یک کتاب مختصر مفیدی وجود داشت که در آن نگارنده اصول زندگی را می نوشت، اصول کلی با پرسش هایی که روشنگرانه مثلا اصول چهار پنج شش گانه ای که بشود وقتی تو بزنگاه گیر میکنی به آن مراجعه کنی و راهگشا و نجات بخش باشد. آن قدر به نظرم شدنی بود که آمدم گوگل را سرچاندم اما هیچ نتیجه ای یافت نشد. گویا...
-
عشق خانگی
شنبه 16 دیماه سال 1396 12:51
نمکدان سفید رنگ، عاشق فلفل پاش صورتی بود. دانه های ریز و سفید نمک صدفی با گرد خاکستری و نرم فلفل سیاه در هم می آمیخت و به سر و روی جفتشان را فلفل نمکی می کرد و هی از عشق هم کیفور می شدند و بازو های نه چندان فراخشان را باز تر می کردند و همدیگر را تنگ تر و بی وقفه در آغوش می فشردند و هیچ خیالشان نبود که دورشان چه خبر...
-
دندان آسیای شماره 12
یکشنبه 3 دیماه سال 1396 14:53
قبل از هر حرفی، استغاثه می کنم و اعتراف میکنم که خود را نیز مبرا نمی بینم از فضایی که از آن حرف می زنم خیلی پیش آمده از اطرافیانمان، دوستان و خانواده ، ادم های معمولی ای هستند که به سبب ناکامی های پشت سر هم و یا فتح نکردن قله ی عظیم دستاوردی که بشود تو بوق و کرنایش کرد، آدم های بی سر و صدا و ساکتی هستند که سرشان تو...
-
دل نوشت شماره 921
سهشنبه 28 آذرماه سال 1396 09:44
گاهی خودم را می بینم که دارم حرف می زنم، میخندم، همدلی می کنم یا لقمه های غذا را می بلعم در حالی که از خود می پرسم آیا این منم؟ آیا این دایره کلمات و شوخی ها و دایره ی دوستان و ژاکت بلند سورمه ای و شلوار جین نود سانتی با پوتین ساقدار، آیا این منم؟ انگار دارم غریبه ای را از بیرون نگاه می کنم و صدای خودم را می شنوم وقتی...
-
من اینستامو پاک کردم!
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1396 08:59
امروز شما را دعوت می کنم به چالش پاک کردم اپلیکیشن اینستاگرام از گوشی هایتان! و در ازای پاک کردنش خیالی آسوده تر را به شما نوید می دهم. باور کنید مطلع بودن از همه جزییات لباس و خوراکی های و مراسم و سفر و . . . همه دوستانتان و آشنایان، آرامش و امنیت به پی نمی آورد، استوری های پی در پی و 24 ساعته ی دوستانتان نیز به...
-
به هیچ معنی
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1396 10:47
دل نوشته ام می آید وقتی نیچه گریست را می خوانم و کنارش هم کتاب صوتی اش را گوش می دهم ، وقتی روی کتاب فصل سه و چهار را تمام کردم فایل صورتی را شروع کردم و عجب کیفی دارد. مدت زیادی بود که خواندن کتاب چاپی و دست گرفتنش برایم سخت شده بود، در یک چرخش محسوس کتاب های صوتی جای خالی کتاب های آنها را گرفتند و این البته با یک...
-
از حاشیه
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1396 12:02
گاهی دامانت را برای در امان بودن از گزند خیس شدن و کثیفی تو مشتت می گیری ، از رهگذر آنچه هست، روزمرگی و حرف های عامیانه و تلاش های پوچ و کارهای بیهوده و دور همی های مسخره و خرید هایی که بود و نبودشان هیچ تفاوتی در زندگی مان ایجاد نمی کند. گاهی می خواهی جانت را در حاله از حمایت و خود داری درگیر روزمرگی نکنی اما ناگهان...
-
وقتی خبر، تنها به یک معناست
شنبه 22 مهرماه سال 1396 09:56
بعد از نود و بوقی که از فک و فامیل پدری بی خبرم، دیروز ها ناگهانی دلم بسیار هوای دختر عمویم را کرد. تفاوت سنی مان قدر مادر دختری است البته اما هم را دوست می داریم . . . بعد از قربان صدقه های اولیه می پرسد خوب چه خبر؟ می گویم ارشد قبول شده ام و دارم درسم را ادامه می دهم. انگار نشنیده باشد از دخترش و دو قلوهایش که تازگی...
-
جای خالی بعضی چیزها
سهشنبه 18 مهرماه سال 1396 16:10
گاهی وقت ها دل ادم خالی مشود مثل وقتی زیر پایت را خالی کنند . . .
-
رساله ای در باب زنانگی
یکشنبه 16 مهرماه سال 1396 10:59
صبح داشتم اینستاگرام را بالا و پایین میکردم که چشمم خورد مطلبی که دکتر شین به اشترا ک گذاشته بود. در باب فریب بزرگی که دختران دهه شصت و پنجاه را تهدید می کند و در تفسیری چند خطی از آن نوشته بود که دختران دهه شصت و پنجاه به دنبال دستاورد هایی هستند که از آن ها در نهایت مرد می سازد و در گام بعدی برای ارایه درمان و راه...
-
وام بانک و مافیها
شنبه 4 شهریورماه سال 1396 14:59
سر صبح است که اسم ام اس سررسید اولین موعد بازپرداخت وام رسیده است،می آید. یک ساعت مرخصی ساعتی گرفته ام و جلدی پریده ام تا بانک مسکن سر میدان توحید و با آقای فولان که پیگیری کارهای وامم را کرده سر و کله می زنم که چطور قسط ها را پرداخت کنم که لازم نباشد هر بار تا بانک بیایم و دارد راه و چاه نشانم می دهد و از نصب...
-
33
پنجشنبه 26 مردادماه سال 1396 10:49
رسیدن به 33 سالگی از یک سو آدم را می ترساند! و از سویی حس بلوغ آدم را دلگرم می کند، حسی که امنیت و نظم دارد، حسی که می گوید همه چیز تحت کنترل ماست، هرچه که باشد از پسش برمی آییم . . . تولدم مبارک
-
رساله ای در باب مرگ
دوشنبه 16 مردادماه سال 1396 16:03
امیرحسین، معلم یکشنبه هایمان که یونگ درس می دهد . . . با تاکید تکرار میکند! من خودم گذاشتمش تو خاک، روش خاک ریختم! به دست هایش نگاه میکند و انگار که الان هنوز تن آن رفیق جان داده اش تو دست هایش باشد دوباره میگوید من خودم گذاشتمش تو خاک. و نمی دانم او گفت یا من شنیدم که تکرار می کرد با همین دست ها! با همین دست ها...
-
فشردگی
دوشنبه 16 مردادماه سال 1396 10:30
حقیقت این است که گاهی آدم بد جوری فشرده می شود، انگار که یک وزنه ی هوار کیلویی بیاید بالای سرت و مستقیم از مغز سرت شروع کند به فشار دادن و تو هی مچاله و مچاله تر می شوی و چروک می خوری و درز هایت باز میشود و ناگهان یک جایی که فشار خیلی بیشتر از حدی شده است که تحملش را داری می ترکی! لب باز می کنی و ناسزا می گویی و...