-
حماقت ریشه دار
شنبه 30 شهریورماه سال 1398 16:29
طبق آمار و استدلال دقیق، ما ایرانی ها، هیچ وقت جزو کشورهای باهوش دنیا نبوده و نیستیم. ( با همان سند و مدرک ایران پنجاه و هفتمین کشورو با هوش تقریبا متوسط دنیاست و داشتن هوش بالا از اسطوره هایی است که به آن باور داریم و در عالم واقعیت البته زرشک) ما هنر را نمی شناسیم و "هنر نزد ایرانیان است و بس" یک اسطوره ی...
-
فقط عنوان اثر
چهارشنبه 27 شهریورماه سال 1398 12:22
عنوان اثر: اداره دولتی اثر: جرج توکر سال تولید: 1956 محل نگهداری: موزه هنری متروپولیتن- نیویورک
-
دختر من شبیه کی میشه؟
سهشنبه 26 شهریورماه سال 1398 17:06
استاد کلاس یوگا کفت من دختر ندارم اگه داشتم حتمی شبیه تو بود . . . دورم میچرخه و میگه: سبز دوست داری؟ آخه شالم سبز سبزه . . . میگه : ای دم بریده رو مچتم تتو داری؟ . . . میگه: موهات خیلی بلنده با کش ببند تو کلاس . . . و تمام این لحظه ها من عمیقا دلم میره و شاد میشم و تو دلم یه پرنده ای انگار که بخواد پرواز کنه بال بال...
-
سریال مانکن را نبینید!
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1398 14:36
کلا که یک طوری است که شبیه فاز بدبینی دختر های بی اعتماد به نفس است که خیال می کنند مردی که با وی در رابطه است را دختر شاه پریان هم میخواهد و می پسندد و اصلا حاضر است برای بودنش هفت ملیارد نقد پرداخت کند که همین طور هم می شود حتا! بعد دوست خانم پری شاه پریان هم میخواهد مخ عاقا را بزند و در یک دیالوگ خیلی خنده دار برای...
-
آگاهی یعنی بدونی روح هر لحظه چیه . . .
شنبه 16 شهریورماه سال 1398 09:55
استاد کلاس یوگا گفت: تو رو خیلی خوب می شناسم، قدر تو بودم از روی درخت خرمالو نمی تونستن پایین بیارنم. حواست باشه اگه همین طوری پیش بری یه پیر کج و کوله میشی! گفتم چه کار کنم؟ فقط عجله نکن، برای هیچی! می دونم می خوای زود انجام بدی. . . عجله خرابش می کنه. نمی زاره با آگاهی انجامش بدی آگاهی زشتی ها رو می بره، خوش فرم می...
-
زن فقط یک آلت نیست!
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1398 10:53
در ادامه مطلب بخوانید! این چند روز همه جا خبر ازدواج یک دختربچه ی ده یازده ساله با مرد بالغی در یکی از استان های غربی ایران همه جا منتشر شده و موجی از اعتراضات و بیانیه ها و حرف ها و سخن هایی به راه است که نمی دانم چقدر به کنه مطلب اشاره می کند و چقدر آن جایی را که وجدان آدم باید نشانه برود را نشانه رفته است و چقدر...
-
دلم می خواهد بزنم بیرون!
دوشنبه 11 شهریورماه سال 1398 12:01
امروز هم مثل روزهای دیگر آمده ام سر کار و در دفتری که یک اتاق دارم و در اتاقی که سه نفر با شش میز به هم پیوسته نشسته اند و اسمش واخد تبلیغات است پشت میزی که امروز بینهایت دوست نداشتنی است نشته ام و تمام وجودم، تقریبا لب به لب مملو از اعتراض و نارضایتی است و دلم می خواهد بزنم زیر میزی که شبیه میز رستوران ، رومیزی سفید...
-
نوجوانی یک بحران است!
یکشنبه 10 شهریورماه سال 1398 11:50
با خواهر زاده ی 16 ساله ام دست به گریبانم. یعنی یک طوری که کم مانده همدیگر را تکه تکه کنیم. از نظر او ما یک سری آدم بی احساس هستیم که درکش نمی کنیم و از برای عشق و احساس و . . . ارزشی قایل نیستیم و از نظر من او یک دختر ابله و نادان و نفهم و مشنگ است که دارد با سرعت بسیار زیاد کل زندگی اش را به فنای عظمی می دهد. در گیر...
-
تا کجا می توانم ادامه بدهم؟
شنبه 9 شهریورماه سال 1398 11:29
در یک رابطه ی یک سال و اندی ای هستم. آدم آن ور رابطه آدم بدی نیست (گاهی وقت ها آدم خیلی خوبی هم هست حتا) اما گاهی اوقات، خیلی زیاد عصبانی میشود. بعد از اینکه عصبانیتش با داد زدن و عموما قهر کردن به پایان رسید آدم مهربان قبلی می شود، حتا از ورژن معولی و قبلی اش مهربان تر هم می شود. اما خوب عموما در اوج عصبانیت یک چیز...
-
حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت . . .
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1398 11:54
پگاه یه نقاشی خط با این محتوا سفارش داده: گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت همین قطعه را از استاد شجریان سرچ می کنم و در حالی که با صدای بلند می شنومش طراحی را شروع میکنم و دنیا هنوز خوشکلی هاشو داره!
-
نیمه شب نوشت
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1398 01:36
گاهی وقت ها حس می کنم نصفه شب ها حرف های نگفته وجنگ های نرفته خرخره ام را می گیرند و دست ب یقه می شویم و سر همه چیز هایی که نگفته ام به صلابه ام می کشند و امانم را می برند! یکی می گوید آن که وقتی خوشی یادت نمی کند را چرا ؟ یکی می گوید آن که سر یک جمله گذاشت و رفت چرا یکی دیگر می گوید من انتظار دیگری داشتم از کسی که...
-
کشف نه چندان بزرگ
سهشنبه 15 مردادماه سال 1398 11:02
یکی از عادت هایم این است که ساعت ها نقاشی مورد علاقه ام را تماشا می کنم و زندگی نامه خالقان و پدید آورندگانشان را می کاوم و در آن دنبال چیزهای آشنا و جالب می گردم و از قضا بسیار زیاد هم برایم الهام بخش است! گاهی پیش می آید که دلنشینی و چشم نوازی اثری آنقدر در دل و جانم تاثیر می گذارد که بعد از تمجید و دل دادن به کار،...
-
حیفم اومد خصوصی بمونه
دوشنبه 14 مردادماه سال 1398 23:53
سلام پروانه جان خوبی؟ احتمالا من رو یادت نمییاد. سه چهار سال پیش یه مکالمهی کوتاه داشتیم. ریاضی امیرکبیر میخوندم. شاید شمارهام رو داشته باشی هنوز. شمارهات رو داشتم، ولی خودم تلگرام فعال ندارم. این شد که اینجا پیغام دادم. سالهای زیادیه وبلاگت رو میخونم. از کارای هنریت تا خونه و ماشین خریدنت رو دنبال کردم. یکی...
-
کلا دنیا داره تند تند عوض میشه
یکشنبه 13 مردادماه سال 1398 17:55
یادتونه یه مدت هر کی جوین می شد به وایبر میرفتیم بهش سلام می دادیم و بای بای می کردیم و معنی ش این بود که اونم اسمارت فون خریده!
-
بترسی غرق میشی . . .
شنبه 12 مردادماه سال 1398 10:26
یک جایی خواندم که نویسنده ی فرانسوی سیر عشق یک جمله در مورد رابطه دارد که به گمانم بسیار کارآمد است که می گوید؛ رابطه مثل شغل تمام وقت است و وقتی بیدار می شوی اولین کاری که به آن مشغولی هم همین رابطه است و باید برایش کاری کنی و رشدش بدهی و زنده باشد و فراموشش نکنی و . . . زندگی با مقداری چشم پوشی شبیه استخری است که...
-
در آستانه ی چیز خاصی نشدن یا خوشحالی با همان چیز هایی که داریم!
سهشنبه 8 مردادماه سال 1398 17:06
یکهو نگاه کردم دیدم این ادرس کانال در تلگرام را دو سال است که گذاشته ام این بالا و خوب هیچ وقت هم هیچ فیدبک خاصی از آن نگرفته ام و جز اینکه معنی ای جز این داشته باشد که حالا که نمی آیی کنار سفره و بشقاب دستت نمی گیری و عذا نمی کشی که بخوری من برایت سفره را می آورم در دسترس و بعدش هم لقمه می گیرم و . . .و از این رهگذر...
-
پروا_نه
یکشنبه 6 مردادماه سال 1398 10:46
می دانم که آدم خیلی باید خرفت باشد که همه ی وقتش را صرف کار کردن بکند و آخر شب بعد از ایمکه چند ساعت از بیست و چهار ساعت عقب بود و ساعت کم می آورد تا وقتکی را به خالی نمودن خویش بپردازد و بعدش هم دو قران و سه شاهی بیشتر در بیاورد که نه معلوم است آن دو قران به دست آورده کجا خرج شده و نه معلوم باشد آن تلاش های صرف شده...
-
رویای پرواز
چهارشنبه 12 تیرماه سال 1398 09:11
محاسبات پدرم که درست در نیامد و جنسش آن جور که می خواست ، جور نشد و من نه مرتضی شدم و نه مجتبی! بی نام ماندم تا خواهرم گفت میشه اسمش رو بزاریم پروانه؟ +: راستی چرا اسمم را پروانه گذاشتی؟ -: فکر می کردم بزرگ میشی سوارت میشم پرواز می کنم
-
همچین کامنت هایی
چهارشنبه 12 تیرماه سال 1398 08:48
نوشته هات الهام بخشن. اگر یه روزی کتاب چاپ کنم و کتابم معروف شه حتما تورو به عنوان منبع الهامم معرفی میکنم. ممنونم ازت لحظه ای که دندان را می کند، انگار چکش خورده تو صورتت! نویسنده : مریم
-
لحظه ای که دندان را می کند، انگار چکش خورده تو صورتت!
یکشنبه 9 تیرماه سال 1398 16:44
مردن آدم ها برای ما مانند کشیدن دندان است. در ابتدا جای خالی دندان درد و خون ریزی و تورم و التهاب دارد و شرایط به کلی غیر طبیعی است، کم کم با آموکسی سیلین و مسکن درد کاهش یافته و آرام می گیرد و دردی که در ابتدا ذوق ذوق می کرد و در لحظه کشیدن حتا مانند سوت کر کننده ی قطار دم گوشت بود رو به کاهش می گذارد و زمان مانند...
-
اونجا که دلت خوشه
دوشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1398 09:51
قدیم تر ها حس می کردم رفتن به سفرهای هیجان انگیز و آشنایی با آدم های جذاب و شلوغ کاری و تجربه های جدید و جاهای تازه که قبلا تجربه نکرده بودم ، جذاب ترین و خوشکل ترین چیزی است که می تواند نصیب آدم بشود و این همان چیزی است که خوشحالت کند. اما بعد تر فهمیدم چقدر اشتباه می کردم و این طور ها هم نیست. نه سفرهای هیجان انگیز...
-
تهران پروانه دارد
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1398 08:46
شهر پر از پروانه شده حالا امروز که داشتم می اومدم شرکت یهو یه چیزی شبیه قارچ های قرمز بزرگ خال دار تو چمن های پیاده رو دیدم ، بعد که دیدم یه برگ مچاله شده س، خیلی جدی ناراحت شدم انتظارمون از شهر چقدر رفته بالا
-
روضه خوان خوب آشنا ندارید؟
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1398 12:38
تازگی یک چیز بسیار مهمی را کشف کرده ام. زن های چندین و چند سال پیش که چادر دور کمرشان گره می زدند و تو کوچه می نشستند و باقالی پاک می کردند را یادتان هست که؟ خوب تقریبا نسل مادربزرگ ها و شاید بعضی وقت ها هم مادرهایمان. این ها یک سری مراسم داشتند برای برگزاری دعای فولان و دعای بهمان و علی اصغر خوانی و روز دهم بعد از...
-
در مارتن خرید اتوموبیل
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1398 09:05
ایران خودرو و سایپا برای فروش خوردوهای جدیدشان تبصره ی جدیدی راه انداخته اند( قبلا با مراجعه به نمایندگی می شد خرید کرد) که بایدفقط از طریق سایت اینترنتی خرید کنی. خوب تا اینجا که خوب است اما وقتی که بدانی این امکان تنها چند دقیقه موجود است و تنها چند صدم درصد شانس موفقیت دار یو بعد هم هر بار که حتا در همان چند صدم...
-
کارت پستال 2
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1398 09:19
این ادامه پست پیشین است؛ از پشت پنجره ی خاک گرفته ی اتاق بیرون را تماشا می کنم، ساقه های قاصدک ها را که باد دانه هایش را به تاراج برده در باد با بی نظمی می رقصند و سر گردانند ، دورتر را می بینم، چیزی که شبیه یک لاشه بود تقریبا پانصد متری با خانه فاصله دارد، آن را به عقب تر هول می دهم، دور تر و دورتر می رود. کلاغ ها با...
-
کارت پستالی که از راه رسیده
یکشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1398 12:35
چراغی که بر فراز اتاقک نمور آویزان است به آرامی تاب می خورد، لامپ سوخته و چراغ سیاه شده و در مرگ ابدی فرورفته است و اتاق در نور نموری که از پنجره ی کوچک بالای دیوار به درون می تابد کورسو می زند. گوشه ی دیگر اتاق، تخت خوابی که شبیه تخت های سربازی با هر تکان صدای قیژ قیژ میدهد جاخشک کرده و رویش ملحفه های خاکستری رنگی...
-
خشونت خانگی
یکشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1398 17:28
تا حالا با زنی روبرو شدید که صورتش کبوده؟ زیر چشمش مشت خورده و یکم صداش می لرزه و اعتماد به نفسش خدشه دار شده میخواد از سیستم کناریم پرینت بگیره اما انگار پرینتر هم یاری نمیکنه باهاش! روی صورتش رو اندود کرده با کرم پودر و پنکک و امید داره که معلوم نباشه . . .
-
گفتکوهای درونی
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1398 15:01
اغتشاش و درگیری در روابط و گفتگوهای درونی من گاهی، به حدی بالا می گیرد که بدل به گفتگوهای بیرونی میشود. لنگه کفش پرت میکند و جیغ می زند و هوار هوار راه می اندازد و آرام نمی شود و همین طور که دارد از شدت خشم دندان هایش را به هم می فشارد و زیر لب غرو لند میکند و بعضی اشخاص خاصی را می نوازد و از آنجایی که زورش نمی رسد و...
-
می گفت مامان چقدر زشت شده
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1398 14:39
مادره ابرو کاشته صورتش یه مقدار زخم و زیل داره و باید مراقبت کنه این دوره نقاحت رو بابا هه که می خواد براب بچه توضیح بده می گه نگران نباش پسرم. عین همون وقتی که مامان دماغشو عمل کرده بود
-
خدا تماشا می کنه و زندگی پشت هر دیوارش یه غول هست
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1398 18:24
یه دوست کوچولویی دارم بیست و یکی دو سالشه . دختر خوب و قوی ایه، داره درس می خونه و سر کار می ره و . . . پدرش یه مدته که سرطان داره و درگیر شده و هر روز هم اوضاعش بدتر میشه. سرطان متاستاز داده و داره تو بدنش پخش میشه و اینا هم حالشون خراب و داغون. گاه و بیگاه می بینم دعا می کنه و یه طوری همه ش می گه خدا به نخ می رسونه...