پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم
پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم

عوض شدم ینی؟


دیروز خیلی ناکهانی از اینجا سردر آوردم: +

آخرین پستی که آنجا هوا کرده بودم از یازده سال پیش بود، بعدش رفته بودم آن یکی وبلاگ را ساخته بودم و بعدش که بلاگفا آن یکی را خورد و فیلتر شد و فولان و بهمان این یکی را از سال 92 ساخته ام و  . . .

چندیت تایی از پست هایش را خواندم، چقدر داغدار بودم و چند سال طول کشیده تا این داغ رنگ ببازد و دیگر نمیخواهم داغدار باقی بمانم

بعد در نهایت بعد از خواندن پست های بیشتر به این نتیجه رسیدم که همین شکلی که الان هستم بودم فقط چس ناله هایم بیشتر بوده انگار!

احتمالا بزرگ شدن  ارتباط مستقیم داردبا کوچک شدن چس ناله!

نظرات 6 + ارسال نظر
nj سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1398 ساعت 10:36 http://njs.blogsky.com

بعضی وقتا خودت متوجه تغییر نمیشی
و تغییر جزئی از بزرگ شدن و گذر زمانه

yessssss

تیلوتیلو سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1398 ساعت 11:28 http://meslehichkass.blogsky.com


یعنی هرچی حرف ادبی و هنری اومده بود تو ذهنم با جمله آخر شسته شد و رفت

الهام سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1398 ساعت 14:05 https://im-safe-in-your-arms.blogsky.com

سلام پروانه عزیز. من از پاییز 92 نوشته های شما رو میخونم(خیلی دقیق یادمه اون روزها رو چون حال خوشی نداشتم و با خوندن آروم میشدم). شما همون خانم هنرمند خوش قلبی که بودید هستید. فقط قلمتون و فکری که پشتش هست مدام پخته تر و بهتر تر میشه.
خوب باشید

موچکررررررررررم

یک عدد مامان سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1398 ساعت 21:42 http://kidcanser.blogsky

افکارتون پخته تر شده و روند رو به رشدتون محسوس هست

سارا پنج‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1398 ساعت 05:24

سلام پروانه جان. سالها پیش یادمه که شما رو هر روز میخوندم،وقتی که مارگزیده بودی وقتی که یادداشت های پا برهنه شدی... سرعت زندگی از یه جایی نگذاشت دنبالت کنم. حالا چند روز بود از این سر دنیا تو فکرت بودم، خوشحالم که پیدات کردم و خوشحالم که خوبی. شاید لازم داشتم ببینم که تو خوبی تا باورم بشه میتونم از این روزا بگذرم و خوب بشم...
مانا باشی

سلامت باشی سارای نازنین

نگار پنج‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1398 ساعت 13:18

بعد از سال ها برگشتم و فیدخوانم رو راه انداختم و دوباره اومدم سراغت. یکی یکی همه وبلاگایی که میخوندمو چک کردم فقط تو موندی دیگه هیچ کدوم نمینویسن. چقدر خوشحال شدم که هستی و سرحالی . از انوموقع که کل کل ها تو با مار مینوشتی و از اون روزی که باهات زار زار اشک ریختم تا الان خیلی گذشته واقعا از اینکه دوباره دیدمت خوشحالم


سرت سلامت خانم نگار

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد