-
بعضی حرف های در گوشی . . .
دوشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1393 16:21
تو بی آر تی های میدان ولیعصر نشته ام و جمعیت زیادی هم در اتوبوس در حال لولیدن هستند و میانگین فاصله ی جماعت از هم به وجب هم نمی رسد. بالای سرم دخترکی بلند بالا و و باریک ایستاده که مدتی است که با گوشی تلفنش حرف میزند و از قضا با دوست پسرش هم حرف میزند . از وجنات امر پیداست که دخترک تازگی ها با پسر آشنا شده و حالا در...
-
نقاشی روی مانتو
دوشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1393 10:27
مریلین مونرو: هالیوود جاییست که هزاران دلار به دختری میدهند تا طبق انتظارها نمایش داده شود. هزاران دلار برای یک بوسه و پنجاه سنت برای روح آن دختر. من هزاران دلار گرفتهام اما هنوز از پنجاه سنت خبری نیست منم دیروزها نقاشی شو کشیدم رو مانتو
-
آخ از عطر شکوفه های سنجد . . .
یکشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1393 11:12
الان جاده های پر پیچ و خم الموت یکپارچه زرد و نارنجی و بنفش است، همه بوته ها به گل نشسته اند و بهشتی ترین جاده ی دنیا را ساخته اند . . . گله گله کندود داران و زنبورها چادر زده اند چند روزی است که بدجوری هوس ولایت دلم را برده . . . چشمه های آب شیرین و پیچک های دور و برش، دسته های جاروهای محلی که مثل ابریشم در باد تاب...
-
در تابستان های ولایت!
یکشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1393 10:51
اعتراف میکنم یکبار با همدستی خواهر و برادرم یک قوطی یک لیتری را از ملخ پر کردیم و وقتی خوب پر شد چون انگیزه ای برای ادامه بازی نداشتیم و انداختیمش تو حیاط و رفتیم دنبال کارمان دو سه روز بعد وقتی قوطی را دوباره پیدا کردیم و درش را باز کردیم با مقادر متنابهی پر و پاچه و البته سه چهارتا ملخ درسته روبرو شدیم
-
عاشق این دیالوگم
یکشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1393 09:12
مادره بچه شو بغل میکنه میگه: وقتی تو نبودی چکار میکردم من؟!
-
تیکه پاره های شنبه
شنبه 13 اردیبهشتماه سال 1393 08:31
1- امروز شنبه است و من خیلی شنبه ها برای تو نامه می نویسم. امروز امدم برایت بنویسم که حالم خوب است، نه انقدر ها خوب اما نسبت به روزهای قبل خیلی بهترم. شاپره ای را که دیروز توی اتاق خواب پر می زد را دیدم و نمی دانم ناگهان کجا رفت که ردش را گم کردم، گلدان های شمعدانی را گذاشته ام زیر آفتاب و دلم قرص است از بودنت و همین...
-
مجبوری که معقول باشی . . .
چهارشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1393 12:23
منشی دفترمان دختری است سی ساله و از مشخصات بارزش یکی این است که زمان پریود شدن این خانوم را حتا تا معاون مدیر عامل شرکت هم مطلع می شوند و در شرکتی که گرفتن یک ساعت مرخصی جزو سخت ترین کارهای دنیاست این خانوم هر ماه یک روز را بی استثنا مرخصی می گیرد و قالب اوقات البته این مرخصی به مدت دو روز هم به طول انجامیده. دیروز ها...
-
بدانید و آگاه باشید که آن کافه کارت خوان ندارد!
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1393 09:12
خیال کنید با چندتا از دوست هایتان می خواهید بروید تئاتر شهر و دن کامیلو را ببینید، بعد به هر دلیلی چند نفرشان نمی آیند و در نهایت چند تا بلیط خالی دارید که از قبل پیش خرید شده و حالا به جای صندلی های غریبه ی بغلی ترجیح می دهید صندلی های دوست کنارتان بنشینند و به این ترتیب یکی از دوست های نه چندان نزدیکتان را دعوت...
-
با یک روز تاخیر
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1393 10:46
-
شنبه ای که مثل خواب بود . . .
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1393 14:22
چقدر خشگل شدی چه آبی بهت میاد پروانه چقدر دستات قشنگن آدم با مادرش که بیرون میره حساب نمی کنه! اما لاغر شدی قدر خودتو بدون دختر ارزش کار تو بیشتر از این حرفاست تو به خودم رفتی کاش من همسایه ات بودم میدونستم از اینا دوست داری پاهای تو هم اندازه پاهای خودمه چون آبی بهت میاد برات آبی گرفتم این گوشواره به رنگ شالت هم میاد...
-
عدس برشته
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1393 13:25
جیب های کودکی من یا از نخودچی و کشکش پر بود یا عدس برشته عدس های نمکی و بوداده که در یک بشقاب روحی تا به حد ذوب می رسیدند و چلق چولوق صدا می کردند و خیلی خوشمره و لذیذ می شدند حالا بعد از مدت ها هوس عدس برشته کرده ام تو اینترنت سرچ کردم دقیق ترش را کسی می داند؟
-
فقط برای تو که عزیزترینی
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1393 09:57
هم اس ام اس داده هم زنگ زدم لابد خوابی والا جواب ندادن را بلد نیستی قربانت بروم من فقط دلم میخواهد که صدای تو را بشنوم تو عزیزترینی هیچ می دانستی؟ معصومیت نگاه تو کودکانه است شادی ات برایم روح افزا است من مثه سگ پشیمانم که دیشب غر غر کردم سرت و گیر دادم که چرا خانه تان را عوض نمی کنید و اصلا اهمیت ندادم چقدر خسته ای و...
-
حتا شکل تعارف نیست....
شنبه 6 اردیبهشتماه سال 1393 15:04
دیدن و شناخت بعضی آدم ها عین خوشبختی است...
-
موش کوچولوی من
چهارشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1393 21:51
چیله ساعت مادرشو تو اسباب بازی هاش گم کرده حالا هرچی مامانش میگه ساعت منو چه کار کردی میگه: گذاشتم کنار، بزرگ شدی بهت بدم
-
مثل وقتی نخ تسبیح پاره می شود
چهارشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1393 15:33
گاهی کلمات سخت می شوند کیبورد ترسناک است هیبت کلمات نمی گذارد بنویسی شان و سفیدی بی انتها همچون باتلاقی از کوری که بیمش می رود که هر آن فرو ببردت نمیدانم از کجا به کجا می رسد اما میشود که دلت نخواهد بنویسی می نویسی پاک می کنی نمی شود همانی که می خواهی نمی شود احساس میکنی دوری کلمه انگشت لاک سیاه روز باران باران باران...
-
چرا یادم نمانده
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1393 08:30
بیدار شدم پاسی از نیمه شب گذشته فقط همین قدر یادم مانده که تو را دیده ام
-
اون روی سگ من
شنبه 30 فروردینماه سال 1393 13:25
یه زمانی یه وبلاگ یواشکی ای داشتم با عنوان " اون روی سگمو بالا نیار" توش از اون روی سگم مینوشتم و وقتی دیدم واسه خودش مخاطب پیدا کرده و آدمایی هستند که میخوننش و پیگیرش هستن احساس امنیت میکردم لاله چند بار ازش باهام حرف زد و راجع به چندتا پستش با هم بحث کردیم که ایا صادقانه نوشته شده یا نه و من چون اون زمان...
-
منتظر رنگین کمان بعدش هستم
شنبه 30 فروردینماه سال 1393 08:55
مثل هوای بارانی که شرجی است و دم کرده و مرطوب، چشم هایم بادکرده و نمناک است و کافی است تا سه بشمرم و زار زار اشک بریزم دیشب خانم همسایه آمده بود تا پشت پیشخوان با هم چای بخوریم و من هر چه فکر کردم نتوانستم دروغ مناسبی برای گرفتگی احوالاتم سر هم کنم و آخرش بافتم که این روزها که روز مادر است و محیا میخواهد برای مادرش...
-
فقط 100 ثانیه
دوشنبه 25 فروردینماه سال 1393 09:02
پدر +
-
من دلم آتش گرفته . . .
شنبه 23 فروردینماه سال 1393 08:51
+
-
از توانایی های من
پنجشنبه 21 فروردینماه سال 1393 09:27
می توانم عاشقانه کسی را که تحمل بودن در کنارش را ندارم دوست داشته باشم میتوانم هر بار دلتنگ شوم و عکس های فیس بوکش را تماشا کنم و آنقدر اشک بریزم که کیبورد خیس بشود می توانم هر بار که دلتنگ شدم همه ی دلتنگی ام را بریزم بیرون و بگویم و ینویسم می توانم همان وقت نتیجه گیری کنم که خیلی هم بیخود کرده ام دلتنگ بوده ام بعد...
-
انگار حک میشه تو مغرت
چهارشنبه 20 فروردینماه سال 1393 09:08
چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست ندیدی جانم از غم ناشکیباست چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم خیالت گر چه عمری یار من بود امیدت گر چه در پندار من بود بیا امشب شرابی دیگرم ده ز مینای حقیقت ساقرم ده چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم به سر سودای آغوش تو دارم اینجا...
-
همین است که میگن به عشق های بهار اعتباری نیست
سهشنبه 19 فروردینماه سال 1393 14:56
همه چیز بهتر از آنچه هست به نظر می رسد . . .
-
گاهی وقتا محشره!
سهشنبه 19 فروردینماه سال 1393 14:12
از تفریحاتم اینه که تو بیکاری میشینم پروفایل کنتکت لیستای وایبرمو تماشا می کنم!
-
هفت که هیچ هفت صد سال هم بگذرد تازه است
دوشنبه 18 فروردینماه سال 1393 14:41
امروز هجدهم فروردین ماه است وقتی که گل های اقاقیا به تمام قد به گل نشسته اند و شمشاد ها از همیشه سبزترند و بهار از هر گوشه ای خودنمایی میکند این روزها بود که تو دامن کشان آخرین روزهایت را سپری کردی هفت سال پیش . . . هجدهم شنبه بود اما من دانشگاه نرفتم هیچ کسی هم سرکار نرفت همه آمدیم تا تو بروی . . . امروز هم هجدهم...
-
آن یار دیرینم . . .
یکشنبه 17 فروردینماه سال 1393 14:16
رفیق گرمابه و گلستانم بود و یک حس همذات پنداری عجیبی در استقامت از مجله تمبر فانوس بهارستان را با هم بستیم فرآیند نو و تازه های انرژی را با هم لی اوت کردیم تا ششمین دوره ی کنفرانس های محیط زیست پا به پایم آمد نیمه شب ها تا دیرقت با هم فرندز تماشا کردیم و خندیدیم عکس هایم را آرشیو میکرد غیر از کتابی که از گزارش شش دوره...
-
بهترین شوع برای یک سال!
شنبه 16 فروردینماه سال 1393 15:19
ای خرمن گیسو ای بهترین شروع یاد تو نفسم را بند می آورد از خوشی جایی از این دنیا تویی و قند و نباتی که از خنده هایت لبریز می شوند جایی دور که در میان سینه ی من به روشنی و وضوح است به همسایگی دلم شیرینم شیرین ترینم تولدت بر ما مبارک چ خوب کردی آمدی چه خوب کردی چراغ های دنیا را روشن کردی که زنگوله های آسمان را به صدا در...
-
عکس هفت سینو هر وقت بزاری تازه است!
شنبه 16 فروردینماه سال 1393 14:09
-
سال نو مبارک
چهارشنبه 28 اسفندماه سال 1392 12:27
سال که تحویل می رود مامان بلند می شود دانه دانه مان را می بوسد و بغل میکند بابا دست می کند در جیبش پول نو و تا نشده در می آورد و عیدی می دهد بوی پرتقال می آید بوی اتاق مهمان خانه که درش باید بسته باشد بوی جلد چرمی قرمز قرآن روی سفره بوی شب بو، بویی که فقط بوی سال جدید بود اگر چه حالا همه اینها جز خاطره ای نیستند و...
-
آن روز که بیایی دنبالم با هم بریم سینما . . .
سهشنبه 27 اسفندماه سال 1392 14:14
آن روز که به دنیا آمدی و رفتی خانه مامان جون اینا برایت یک خرس گنده آوردم که آن موقه ها از خودت گنده تر بود و به روش سزارین مثل خودت از کادو آمد بیرون و اسمش را گذاشتیم سروش آن گونه های سرخ و آن پوست سفید را خوب یادم هست و مادرجون که از دست مادر و خاله ات حرص میخورد که چی یاد این بچه می دهید و منتظر بود تا بزرگ شوی و...