بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

استقامت در برابر یک استحاله ی اجباری

دنبال کار می گردین؟

با مدرک لیسانس و فوق لیسانس نتونستین راه خودتونو پیدا کنین و حس می کنین شرایط مساعد نیست؟

میخواین تو آزمون اسفند ماه دکترا شرکت کنید و بعدش بشین یه خانوم دکتر یا آقای دکتر بیکار؟

به خاطر ساده پوشی و ظاهر عادی تون دیده نشدید و ازدواج یا رابطه ی خوبی هم نداشتین؟

درآمد کافی برای اینکه زندگی آروم و عادی ای داشته باشین ندارین؟

مطالعه کردن و ورزش و زبان خوندن برنامه ی روزانه تونه اما جوابی که باید رو نمی گیرین؟

از یکنواختی و رکود روزگار و زندگی تون خسته شدید؟

حی می کنین زمونه ی خوبی نیست؟

حس می کنین روح زمانه شما رو درک نمی کنه؟

حس می کنین خیلی از اطرافیانانتون که سواد و مهارت کافی رو ندارند خیلی راحت جایگاه هایی رو که شما ارزوش شونو دارین رو به راحتی طی کردن و حتا قدر موقعیت شون رو هم نمی دونن؟

حس می کنین فرصت دیگه ای لازم هست که جبران کنید؟

نه، نیست!


همین حالا اقدام کنید

با یک کلینیک زیبایی تماس بگیرید

برای تزریق گونه و فک و چونه و لب و پروتز سینه و باسن وقت بگیرید

اگر مایه دار هستید بی درنگ برای لیپوی شکم و بغل ران و ترنسفر سینه و باسن هم اقدام کنید

تا قبل از فرا رسیدن عید، تلاش های شما به‌ بار نشسته و شما یک پلنگ خوش آب و رنگ هستید!

حالا برای خودتان یک پیچ اینستاگرام بسازید و از ادا اطوارهایی که تو آیینه برای خودتان در می آورید فیلم و عکس گرفته و آن را در فضای مجازی منتشر کنید!

اخ

یادم رفت بگویم که یادتان نرود که موهایتان را بلند طلایی کنید( بعضا کاهی و دودی و قرمز هم پاسخگو هست)

اینک شما یک شاخ ایستا هستید! شما برای خرید کردن و نوار بهداشتی خریدن هم از این شرکت و آن پیج آگهی می گیرید و درآمد هوار تومنی به جیب می زنید و یحتمل با یکی از موجودات نر، طرفدار پلنگ ایرانی نیز رابطه ای خواهید ساخت و هم پیجتان را داغ تر خواهید کرد و هم حاشیه های جدید تری را به خورد ملت پیگیر و علاقمند خواهید داد! در نهایت هم به پول و شهرت می رسید و هم خوشحال و راضی خواهید بود!

کافی ست جوری باشید که طلب روزگار و زمانه از شماست.

اگر چه...



i want a hug


در پی پخش صحنه فولان در فیلم جکی چان از شبکه کیش، علاوه بر اخراج تعدادی از پرسنل و پیگیری امور با عاملان و مسببان ماجرا برخورد جدی شده است.

حالا سوال من این است که گیرم صحنه ی مزبور یک بغلی چیزی بوده باشد(واقعا هم در همین حد بوده) حالا آیا هیچ بچه ی جیک جیکویی موجود هست که همچین صحنه ای را ندیده باشد؟ آیا کارتن هایی که همین جوجه ها تماشا می کنند بوس و بغل ندارد؟ آیا ما ریاکاریم؟ آیا ما می ترسیم؟ آیا بوس بد است؟ آیا بغل شدن باید در خفا و توسط معلم پرورشی و قرآن و مدیر منحرف صورت بگیرد؟ آیا باید سرکوب آنقدری زیاد باشد که از ریشه همه چیز را نفی کنیم؟ آیا . . .

 این بازخورد شدید برای کدام بخش ماجراست؟


آسیاب


ما مردمان هوشیاری نیستیم. ما ایرانی های نژاد پرست و ناسیونالیسم گوگولی که عادت کرده ایم به باختن و جر زدن. ما اونایی هستیم که وقتی شرایط بازی سخت می شود می زنیم زیر میز و بساط را به هم می زنیم و می رویم در زمین دیگری و جای دیگری بازی جدیدی را شروع می کنیم تا وقتی بشود شرایط را تاب آورد و کاری نکرد می مانیم و بعدش اگر حقوق متوسط الحالمان مورد تهدید قرار گرفت آن وقت همچون بنفشه ها وطنمان را برمی داریم و می رویم در خاک دیگری ریشه می کنیم و تا باد کجا ببردمان و تا کی تحمل این زندگی را داشته باشیم 

ما تاریخ را فراموش کرده ایم و آن هم نه تاریخ سالیان دور بلکه تاریخ همین چند دهه پیش، همین چهل و پنجاه سال قبلی که مادر پدر هایمان آن وقت ها برای خودشان در اوج جوانی و قدرت بودند. آن  سال ها و آن روزها دنیا شکل دیگری بود تا وقتی که اندیشه ی تحول روزگار را آن چونان غلطاند که عواقب آن در ذهن آناکه باعث این گردش بودند جا هم نمیشد.

امروز صبح در تاکسی نشسته بودم و مسیر هر روزه ی بین خانه و سرکار را می پیمودم، راننده تاکسی رادیو را روشن کرد و آهنگی ملی مذهبی در حال پخش بود، در تمام طول آهنگ احساسات ملی و وطن پرستانه ی مخاطب قلقلک می شد و بعدش هم اتصالی زیر پوستی با عمیق ترین مسایل مذهبی. ناگهان احساس کردم تو گلویم یک پرستو لانه کرده و  دارد بال بال می زند و می خواهد با فشردن خود به در و دیوار خود را از تنگنای این اسارت برهاند.

پرستوی مهاجر پرید توی سرم و بال زد و پرهایش همه جا را به هم ریخت و آششفتگی و اغتشاش جای سکوت و تاریکی را گرفت.

داشت از خیانت حرف می زد. می گفت این همه این سال این و آن را به خیانت به نظام و فولان دیگر (که من ترس دارم از نگاشتن آن تا همین دو خط وبلاگ را هم مثل قبلی فیلتر نکنند) و انگشت اتهام به سمتشان اشاره کردیم و ملحد و اخراجی و طرد شده از وطن و جاسوس چپ و راست دیدیم.

خیانت به نظام و دین قابل بحث است اما خیانت به مردم قابل توجیه نیست و این چیزی است که دارد اتفاق می افتد. 

در جامعه امروز که صنعتی سازی و مدرن شدن مفهومی جهانی و قابل اجرا در هر جامعه دارد را با وصل کردن به فرهنگ غرب اخته کرده ایم و از ارزش های انقلاب یکی این بوده است که با غرب ستیزه کند. ما خرما  را می خواستیم و خر را نه! ما ادعا می کردیم می توانیم مظاهر مثبت و فایده مند مدرنیته را برداریم بدون اینکه دچار نکات منفی آن بشویم ! در هر کوی و بزرن فریاد واسفا برآوردیم که غرب زدگی بیداد می کند و کلاه فرنگی و فوکل کراوات مد شده است اما اندیشه ای را که به فوکول کراوات ختم می شد را زندکی نکردیم و نکرده ایم و عجیب این است که با این قشر فرهنگی و تحصیل کرده در این مملکت هنوز هم همان شعار زده با این مفاهیم برخورد می شود و هنوز هم اندیشه های تند رویی که با اغراق و زیاده روی می توانند همه چیز را تیره و تار به نمایش بگذراند برنده ی این میدان هستند.

 بگذریم

اصلا نمی خواهم بحث را پیچیده و غیرقابل درک کنم.

پرستویی که در گلویم گیر کرده بود داشت حرف می زد. او بود که می گفت وقتی از خیانت حرف می زنیم از خیانت به مردمان این مرز و بوم حرف می زنیم که با تحمیق و عقب نگه داشتن آنها در زمینه اندیشه آب به آسیاب چه کسانی ریخته ایم. وقتی دور ملت و ممکات یک خط فرضی بکشیم و بگویی آموزش زبان انگلیسی در مدرسه زود است، خیانت است. وقتی اندیشمندان و کسانی را که جریان سیال آگاهی را می ساختند را کوچاندند و تاراندند، خیانت است، وقتی به جای اندیشه ی روز، اندیشه ی کهنه و منسوخ شده را نشر می کنند خیانت است و این خیانت جز برای همان آبی که به آسیاب ایشان می ریزد نیست و جز برای حفظ منافع!

و تنها راه نجات اندیشه است. 

ترویج آگاهی و اندیشه و البته که به قول نیوتن سخت ترین کاربرای انسان اندیشیدن است!

این دو هزاران من و ما . . .


به وضوح و روشنی از وجود یک گروهان آدم در خود خبر دارم. 

کسی که بسیار منطقی است، کسی که بسیار احساساتی است، کسی که بسیار دقیق است، کسی که بسیار سر به هواست، کسی که بسیار  خود نما و برون گراست، کسی که بسیار ساده و ساکت و ساکن در غار تاریک خود است. کسی که بچه ها و شلوغی را دوست د ارد و کسی از سر و صدا در عذاب است، کسی که نقاشی را دوست دارد و دلش می خواهد دنیا را وارونه کند تا غرق رنگ هایش شود و  کسی را قلم مو ها در شیشه ی رنگش خشکید و ماه های متوالی حتا وارد اتاق کارش نشد. کسی که کرم کتاب است و هر ماه برای خودش جایزه از شهر کتاب آنلاین ، کتاب می خرد  و کسی که کتاب خانه اش را خاک گرفته و مدت هاست که دست به آن نزده. کسی که شلخته است و زار و زندگی اش تو هم گوریده و کاسه های خورک لوبیای صبحانه تو سینک روی هم تلممبار شده و بوم های نقاشی کف زمین ریخته و کسی که لباس های را تا می کند و در کشوها جا می دهد.

در من کسی هست که بسیار زیاد اطرافیانش را دوست دارد  و کس دیگری که از همه آدم ها بدش می آد. 

همه ی این ها و خیلی های دیگر که بعضا در شرایط گوناگون خودی نشان می دهند و به تمام قد ظاهر می شوند

از این رهگذر یاد گرفته ام که وقتی عصبانی می شوم ، وقتی تاریک و خشمگین و کدر می شوم، وقتی موج هیجانی ای مرا در می نوردد و یا دچار مود پایین می شوم . . . هیچ کاری نکنم! آن موجود تمامیت گرا و دیکتاتورو کمال گرایی که میخواهد به تمامی ابراز وجود کند را ببینم و با راه دیگری التیالمش بدهم  تا آرام بشود

وقتی هر کدام از اشخاص از سایه بیرون می آیند و نوبت بازی شان می شود، نیازی نیست در هر کدام از آنها به حد اعلا پیش بروم  و همین که لک و لکی در آستانه شان کنم چیزی است که باید باشد و پیش تر رفتن در آن مجاز نیست که هیچ ویرانی به بار می اورد.

و همچنین زمان! 

که گران بها، معجزه گر و مفهوم بخش است و گذر آن همچون دستمالی که گرد و غبار را می زداید و تن عور و برهنه ی واقعیت را برملا می کند که درخشان و شفاف است



پ.ن: نقاشی را دیشب کشیدم . . . چیزیست شبیه همین مفهوم

ورکشاپ شخصیت شناسی

پنج شنبه ای که میاد تو دانشکاه یه ورکشاپ دارم. مربوط به تیپ شناسی و شخصیت شناسیه یونگ هست که مدت زیادیه برام جالب بوده و کلی مطلب و کتاب ازش دارم و از چند وقت پیش دارم براش می خونم و سعی میکنم که این اطلاعاتو  درونی کنم تا بتونم منتقل کنم. 

تا حالا برای هیچ کاری اینقدر استرس نداشتم. حتا برای عروسی کردن !

مساله ی اصلی ای که ازش می ترسم اینه که همیشه برای توضیح دادن یه موضوع اصول کلی اون رو توضیح می دم و جزییاتی رو که به نظرم ساده است رو قابل اقماض و بی ارزش و فاقد اهمیت می بینم. مثلا من تنها کسی هستم که ممکنه بتونه کل فرآیند رابطه از دیدگاه یونگ رو تو کمتر از سه دقیقه براتون بگه! 

حالا دارم سعی کنم از مهارت های خود مهاری استفاده کنم ! دیدن جزییات هم درسی هست که قراره از این ورکشاپ بگیرم

درس دادن یه چیز، بهترین راه درونی کردنش هست 

انگار


 

برای من ای مهربان چراغ بیاور

تاریک بودم و بی انرژی. سیاهی قلبم رو مملو ساخته و راه نفسم بالا نمی اومد. فقط می خواستم یه جا بیفتم و ناله کنم و زار بزنم . کر کره های دنیا رو کشیدم پایین تا برم زار بزنم و دور بشم از همه ی آدما که برای من مرهمی نداشتن. هیچ کدومشون تو دست هاشون شمعی نبود و هیچ کدومشون رو نمی خواستم. فقط می خواستم غرق بشم و بیشتر فرو برم.

دلم میخواست بیشتر لوس بشم و بیشتر قهر کنم و هیچ مهم نبود که هیچ کسی هم نیست که منت کشی مو کنه و لوسی ای که کش اومده بود رو جمع و جور کنه. داشتم می رفتم  که برم تو غارم

اون وسطای خواب و بیداری یکی اومد سراغم. یکی که نه هیچ سودی و نه هیچ مزیت و نه منفعتی بهش نرسونده بودم 

قرار داشت، یه قرار کاری. به همش زد

اومد دنبالم و با تاخیر هم اومد و بهش گله کردم ک چرا دیر اومده

وقتی اومد دونستم که رفته برام یه هدیه خریده

بعدش یه فیلم خنده دار رو رزور کرد و منو برد سینما و برام قاقا لی لی خرید

بعدش هم هی قربونم رفت و گفت چ خوشکلی تو بچه 

میخواستم بگم  هی لعنتی چلچراغ دلت روشن که دلمو روشن کردی . . . 


کلید اسرار 1

نیم ساعت بیشتر است که صدای آژیر مزخرف و گوش خراش دزد گیر ماشینی که جلو دفتر پارک شده همه مان را کلافه کرده است و نمی گذارد با باز کردن پنجره در این هوای دل انگیز پاییزی و تماشای منظره ی شهر باران خورده،  عیشمان کامل شود.

بعد از گذشت این نیم ساعت  همه شاکی شده اند و یکی در میان فحش و بدبیراه نصیب راننده ی بی موالات و شخصی که به هر دلیل باعث شده صدای آژیر در بیاید می شود و یکی که از بقیه عصبانی تر است روی کاغذی به جد و آباء یارو بد و بیراه و لعنت می نویسد و با چسب نواری می برد می زند رو شیشه ی جلوی پراید خسته که کل بلوار میرداماد را عاصی کرده.

وقت نهار است و از قضا پرده کنار زده شده و منظره ی خیابان به روشنی دیده می شود، پیرمردی لنگان لنگان از راه می رسد و می رود سراغ همان جرثومه ی فساد. روی دستش برچسب آنژیو کت هنوز باقی مانده که نشان از تزریق سرم دارد، گیج میزند و حیران است و نمی تواند سریع عکس العمل نشان بدهد

کاغذ را با تردید می کند و تو دستش مچاله می کند و می نشیند پشت فرمان و با سه چهار بار عقب جلو رفتن، بالاخره موفق می شود ماشین را از پارک در بیاورد و برود . . .


در ستایش بیست سالگی


رسیدن به سی و چند سالگی و گذر  چهارمین دهه از زندگی، شیرینی ها و مصائب خاص خودش را دارد. شیرین است چون استقلال و توان کافی برای بودن خودت را پیدا کرده ای، زندگی را بالا و پایین کرده ای و می دانی  کجا و چطور و با چه ادم هایی دلت می خواهد باشی و نباشی. اما کنار همه ی این خوبی ها و محاسن بعضی وقت ها سویه مخرب و تاریکی هم دارد که باید در شرایط خاصی قرار بگیری تا درکش کنی.

از قضا به واسطه کار کردن در دفتر جدیدی که مسبب تجربه کردن فضاهای جدیدی برای من بود به درک چنین  فضایی نزدیک شدم.

ماجرا از این قرار بود که دو تا از همکارانم در این دفتر زیر 25 سال سن دارند  و از قضا با هم دوست هم هستند و از قضا نامزد طوری، رابطه ای را زندگی می کنند که هدفمند و قرار است به ازدواج ختم بشود. خیلی از فضاهایی که زندگی و تجربه می کنند بسیار نزدیک و شبیه آن چیزی است که خیلی از ماها از سر گذرانده ایم ولی آنچه باید از رهگذر به چشم بیاید نه این خاطرات بلکه درک متفاوت آنها از رابطه و دوست داشتن است.

حقیقت این است در سی و چهار پنج سالگی هریک از ما اگر ازدواج موفق و به رو به راهی نکرده باشیم ، روابط زیادی را تجربه کرده ایم و حداقل به تعداد انگشتان هر دو دست آشنایی منجر به شکست و رابطه های بی سود و آزار دهنده و شکست های احساسی را از سر گذرانده ایم و اینک همچون مبارز سلحشوری که از میدان رزم می گذرد بر بستر قلب هایمان زرهی از آهن و سنگ گسترانده ایم  تا به این تا به این سادگی ها آسیب نبینیم و از راه ندادن آدم ها به خلوتمان گرفته تا زندگی کردن روابط سطحی و به عمق نرفتن همه از راه های همین فضا است که قصد دفاع و ایمن نگه داشتن مان را دارد.

اما خوب ، یک جایی باید این بسته ی سخت و ضد ضربه را باز کرد و دوباره اجازه داد تا کودک نوپای دلمان بیاید بیرون و رنگ های اغوا کننده و جذاب اطرافش را ببیند و دست بزند و تجربه کند و دوباره بتواند اعتماد کند.

دوباره یادمان بیاید روابط همه به این شکل که باید از آن در امان بود نیست و میشود جایی، گاهی، وقتی  احساس امنیت کنی و بگذاری مثل بیست ساله های اطرافت با تمام وجود و بی حساب گری و دو دوتا چهارتا کسی را دوست داشت و دوست داشته شد

از قضا در همین راستا پریروز ها که تعطیلات را در جمع تقریبا دوستانه ای سپری می کردم و آدم های رنگ به رنگ و زیادی هم می شد در جمع دید، متوجه زوج با نمک و شیرینی شدم که وقتی به هم نگاه میکردند حباب های قلب و پروانه از چشم هایشان می بارید و علاوه بر تحسین همدیگر،  به روشنی حس می کردم چقدر حال هم را خوب میکنند، ساعت گذشت و دختر مجبور شد برود خانه، خیلی جالب بود، حال پسر را بعد از  رفتن یارش، هم بود و هم نبود!

مدت ها بود در جمع هم سن و سال های خودم زوج ها و روابطی را قرقره می کردم که باید طوری باشد که در آن رفتن یکی از زوجین خدچه ای به طرف مقابل وارد نکند و این  به یک اصل تبدیل شده بود! 

نباید هیچ خدشه و آسیبی بهمان وارد بیاید و این را تعبیر می کنیم که خیلی قوی هستیم و خیلی خوب بلدیم از خودمان دفاع و مراقبت کنیم و هر آن هر لحظه می توانیم خیلی چیز های مهم زندگی مان را برای همیشه از دست بدهیم و هیچ خیالی هم نباشد

دیدن یک چنین وضعیتی که یکی از آدم های دو سر رابطه رفته بود (البته در این مورد خاص برای مدت طولانی نرفته بود) و آن یار دیگر این کمبود و فقدان را مزمزه می کرد و می شد در نگاهش چیز خاصی دید برایم بسیار جذاب و دیدنی بود

مثل لباس خوش رنگ و لوآبی که از گنجه در بیاوری و برخلاف تصورت که فکر می کرده ای چون چاق شده ای اندازه ات نیست، تنت می کنی و می شود فیت اندامت! باید قصه های این چنینی را از سر بگذرانیم و باد بگیریم که چطور از خودمان مراقبت کنیم اما نباید بشود زره ! نباید بشود استایل زندگی مان چون رنگ و بوی بسیار خوشی را از خود دریغ خواهیم کرد

باید باز هم با بیست و یکی دو ساله ها نشست و معاشرت کرد و قصه های دلداگی شان را شنید و کیف کرد

دنبا هنوز جای خوشکلی است  . . .

من دلم سخت گرفته است . . .

اینجا میانه ی پاییز سال 97 در یک سه شنبه ی بسیار میمون که قرار است بعدش سه روز تعطیلی آغاز بشود یک جایی حوالی میدان محسنی در شرکتی که چند ماهی است در آن مشغولم پشت سیستمی که بیشتر وقت ها با ایلاستریتور و این دیزاین مشغول طراحی هستم، دارم از چیزی می نویسم که خودم هم نمی دانم چی هست.

از یک دلتنگی عجیب و غریب که انگار می خواهند همه ی دنیا را زا من بگیرند و امروز شاید روز آخر این زندگی باشد. دلم میخواهد همه ی آدم هایی که دوستشان دارم را در آغوشم بگیرم و فشارشان بدهم. 

در جنبش اکسپرسیونیسم یک نقاش اروپایی ای هست که سوژه ی کارهایش غول هایی است که دارند آدم می خورند و مثل آبنبات چوبی یک آدم را گرفته دستش و دارد گاز می زند و می خورد، جدا از وجه وحشتناک و شوکه کننده و ترس و رعبی که در قربانیان و چشم های دهشتناک دیو است من یک نوع حس عجیبی به این مجموعه آثار دارم مبنی بر این که می شود این طوری آدم هایی را که خیلی دوستشان داری بخوری و با آنها یکی بشوی. مثلا خودم را می بینم که بهار را مثل یک آبنبات چوبی تو دستم گرفته ام و دارم قورتش می دهم .

البته که در نگاه معقول و منطقی هر کس این یک کانسپ خنده دار است اما به روشنی می دانم که وقتی چیزی را بخوری می شود مال خودت و با آن یگانه می شوی و غیر از بهار، چیله و نوک سیاه را هم می خواهم بخورم و  . . .آن وقت مثل آقا گرگه ی شنگول و منگول دست بکشم رو شکمم و بگویم به به! و زیر آفتاب کنار چاه دراز بکشم.

نمی دانم تا حالا چقدر از رابطه اینجا نوشته اما این روزها چیزی که بادکنک بزرگ تو مغزم است همین مقوله ی دوپهلو و گاهی ترسناک و گاهی بسیار جذاب است.

ب زودی آن را استاد خواهم نمود! البته رابطه را نه، فعلا حرف زدن از آن را و بعدا می رسیم ب خودش

بوس ب همه تان

بوس ب همه نزدیک 300 نفری که این تو این کانال جوین مانده اید

و بوس به همه رهگذرهای وبلاگی

برایم از رابطه بنویسید


محیا رستگار

دوست هنرمندی دارم که چیزی برای ارایه و حرفی گفتن داره و تو دلش کلی حرفه که باید به تصویر کشیده بشه . . . اگر به عکاسی و تصویر علاقمندید مطمعنا با کارهاش رابطه برقرار می کنید.

این آدرس سایتش:

+

و این آدرس صفحه اینستاشه:

+

دختر تازه کاری که به گربه ها سوسیس آلمانی می داد

هر روز صبح که از کنار پارک رسالت رد می شوم تا بیایم زیر پل سیدخندان، و سوار تاکسی هایی که به قول دوستی "به مقصد لسان جلس هم تاکسی خطی دارد" بشوم، دقیقا در همان ساعت، بعضی روزها دختر ریز نقش و تقریبا کوتاه جسته ای را همان نزدیکی می بینم که دارد با تبشیر و  انزار به گربه های خیابانی انتهای پارک غذا می دهد

در این پارک بارها صحنه های مشابهی را دیده ام و هر بار دقت می کنم که غذایی که برای گربه ها آورده شده چی هست و چه شکلی ارایه می شود. مثلا یکبار زنی را دیدم که ترکیبی از برنج و مرغ را پخته بود ترکیب خمیری را در کیسه ی پلاستیکی ای ریخته بود و آن را روی صفحه روزنامه  نیازمندی های  همشهری که از وسط تا زده بود روی زمین در فواصل می ریخت و دور هر روزنامه چند حیوان غذا می خورند و بعد از خوردن غذا کاغذ ها را با دستکش پلاستیکی که عموما در دست داشت جمع می کرد و در سطل زباله می ریخت. همیشه وقتی زن را می دیدم، فکر میکردم وقتی دارد مرغ می خرد و یا وقتی دارد پای گاز آشپزی می کند و وقتی دارد آماده می شود که بیاید پارک چه شکلی است و به چه چیزی می اندیشد و نظرات اطرافیانش چقدر می تواند برایش مهم باشد و آیا او هم از اطرافیانش شنیده وقتی کودکی گرسنه است این غذا دادن به حیوانان چقدر بی انصافی است و وقتی دیده نمی تواند صاحبان این دیدگاه را متقاعد کند که هر کسی راهی دارد و اگر من این راه را نروم به این معنی نیست که می روم بچه های گرسنه را سیر می کنم پس حالا دست بردارم از عذا دادن به حیوانات و نخیر اگر این کار را نکنم یحتمل مدتی حالم بد خواهد بود و بعدش هم کلا این فضا را به فراموشی می سپارم و میشود یه سرکوب دیگر در زندکی ام در کنار بینهایت کار نکرده و اشتیاق فروخورده و الخ

امروز هم زن کوتاه قد را می بینم که محتاطانه انگار که بار اولش باشد آمده  و برای گربه ها سوسیس می ریزد. تکه های سوسیس را از کیفش بیرون می  آورد و آنها را حسابی خورد  می کند و بعد پرت می کند به سمت حیوان ها طوری که در دو لقمه می توانند آن را ببلعند.همیشه هم جایش مشخص است و به گربه های ساختمان تقریبا مخروبه ای که کنار موسسه زبان است غذا می دهد ، چند بار آخر دیده بودم که یکی از گربه ها خودش را به پر و پاچه ی دختر می مالاند و سرش را فرو می کرد زیر زانوهای خم شده ی زن که داشت برایشان غذ ا می  ریخت و قبلا جایی خوانده بودم این نشان از این دارد که حیوان به آدم احساس مالکیت می کند و دوستش دارد و آن را مال خودش می بیند.

بعد به دنیای شرم زده ی زن فکر می کنم که خودش را آن گوشه کنارها قایم می کند ، به زنی که به زور قدش به یک متر و سی سانت می رسد و جامعه ای که زن ها را زیبا و قدبلند و بارور می خواهد چطور زن را کنار گذاشته است . . . در این عوالم مستغرقم که چیزی نگرانم می کند، خیال اینکه یکی از طرفداران دو آتشه ی حمایت از حیوانات پرش به این آدم بگیرد!

حقیقت این است که غذاهای ادویه دار و مخصوصا سیر دار برای حیوانات مناسب نیستند و در دراز مدت مایه ی کوتاهی عمرشان می شوند ، این را خوب می دانم اما و هزار امای دیگر در پاسخ به آن دارم که وقتی از حیوانات خیابانی ای که حرف می زنیم که ممکن است خیلی وقت ها گرسنه بمانند ، حرف زدن از ادویه دار بودن غذا و گرسنه ماندن چیزی در حد تفاوت نوزده و هفتاد و پنج صدم تا بیست است با صفر!

کمال گرایی مثل چاله می ماند و خیلی وقت گرما و انرژی و توان مان را ساقط می کند و مثل زنبور بی عسل، اخته و بی حاصلمنان می کند.

نگاهی که در آن ایده آل گرایی و حد اعلا و بالا ترین و غنی ترین سطح یک فعالیت را در نظر می گیریم و بعد هر حرکت کوچک و خردی که در حد آن تصور ابتدایی که درذهنمان است نباشد با سرکوب و مخالفت شدید روبرو می شود، در حالی که در بسیاری از اوقات همین حرکات های کوچک و ریز و خام دستانه با طی مسیری ممکن به جایی و مرحله ای می رسند که بسیار قابل دفاع هستند، مثل جوانه ی تردی که با شرم و ترس فراوان پوسته ی لوبیا را شکافته و آمده بیرون و با اندک سرکوبی برای همیشه نابود می شود. . .



پ.ن:

امروز دومین سالگرد بابا است . . . اما انگار خیلی سخت بوده چون به نظرم شبیه ده سال گذشته 

عباس کیارستمی

عباس کیارستمی یکی از بزرگ ترین و محبوب  ترین شخصیت هایی که مثل ستاره در زندگی ام، می درخشد . از تماشای نقاشی  ها و  عکس ها و فیلم هایش سیر نمی شوم. لذت خواندن این گفتگو بین کیارستمی و آغداشلو را با شما به اشتراک می گذارم

این لینک



سلام آقای ترامپ

سلام آقای ترامپ، رییس جمهور وقت ایالت متحده امریکا که تصور بسیار روشن و موفقی از خود دارید. دیروز در صحت سازمان ملل سخنان جدیدی در باب ایرانیان زدید و حساب ملت و دولت را از هم جدا گذاشتید و خواستید همه دول جهان در حالی که از مردم ایران حمایت می کنند، سردمداران بی کفایت و نالایق ایران زمین را بایکوت کنند تا این تخم فساد و تباهی از دامن این سرزمین ریشه کن بشود... این قصه ها ک شما از آن می گویید در مثل و معادله و فرمول خیلی زیبا و جذاب به نظر می رسد و شاید روزی ایرانیان و تمام ساکنان دنیا از شما تشکر کنند که با چنین راهکار بی رحمانه ای این زخم چرکین را نشکافتید بلکه در صدد براندازی و ریشه کنی اش برآمدید... اما حقیقت این است که ما آدمیم آقا... ما سرباز پلاستیکی و نام روی کاغذ و نفشه ی روی دیوار نیستیم.

این مردمان که از آنها سخن می گویید در آتش این بی لیاقتی ها و بی کیافتی در حال سوختن و شعله وری هستند و بدا به حالمان که مدافعانی داشته باشیم که به واسطه ی براندازی سیستم و نظامی ناکارآمد موجبات نابودی و مرگمان را فراهم کنند... آقای ترامپ من از سیاست و اقتصاد و نفت چیزی نمی دانم! من یک آدم عادی هستم که در  ماهی که گذشت خانه ام مورد سرقت قرار گرفت و اندک پس اندازم هم به تاراج رفت، حقوقم برای یک ماه از صبح تا شب سرکار رفتن به اندازه ی یک کارگر امریکایی برای یک روز در کشور شماست.همه برنامه ها برای سفر به خارج از ایران و تفریح و گشت و گذار دنیا که آرزویم است، به یقین از برنامه زندگی ام حذف شده اند

دیروز برای خرید کوچکی به سوپر مارکت رفتم و یک نوار بهداشتی عادی را که قبلا دو هزار و پانصد تومان بود، را ١٦ هزار تومان خریدم یعنی تقریبا ٦ برابر!

هدف شما بسیار کمال گرایانه و مفید است اما در این رهگذر شما چه فرقی دارید با وزیر بهداشت این نظام که به پیرمردی که از بی پولی شکوه می کند که نمی تواند زنش را برای فیزیو تراپی ببرد می گوید خودت بمال! شما هم دارید اوضاعی را ایجاد می کنید که از فقر و بی دارویی و بی پولی بمیریم

ما مردمان این سرزمین که شما هواداری مان را به تمام کشور های منطقه توصیه می کنید داریم از کمبود ها و قحطی ها می میریم، تا جان داشته باشیم و سالم باشیم در این ماراتن بزرگ برای بقاع شرکت می کنیم و به محض اینکه بیمار شویم وبه اصطلاح به خرج بیفتیم خدا میداند چه بر سرمان خواهد آمد و آن وقت به راحتی از مسابقه کنار گذاشته می شویم و فراموش می شویم و  در تنهایی چاره ای جز مردن نداریم وقتی هزینه دارو درمان و خدمات پزشکی به شدت بالاست و تازه اگرررر که داروی مورد نیاز موجود باشد تا فروش و تاراج همه دارایی ات بتوانی یکی این داروها را تهیه کنی.

من نمی دانم چه راهی را باید انتخاب کنید اما می دانم و میبینم که این راه که انتخاب کرده اید از جسد های ما پشته خواهد ساخت و جز قحطی و جنگ و خون ریزی و مرگ برای ما چیزی نخواهد داشت که در حافظه ی تاریخی مان بسیار تکرار شده است و قحطی و چپاول در خاطره هایان نقش بسته است.

آقای ترامپ، اگر واقعا به آنچه می گویید ایمان دارید و می خواهید اوضاع نابه سامان خاورمیانه ای را که همیشه ی تاریخ به جنگ و کشتار گذشته بهتر کنید، اگر از پی کشور گشایی و تاراج نیستید، اگر بوی این نفت لعنتی که برایمان  جز وابستگی و رفاه کاذب به ارمغان نیاورده به مشامتان نرسیده، اگر  مثل این جماعت که تا دستشان رسید کندند و بردند و رفتند، نیستید... راهی که انتخاب کرده اید را ادامه ندهید

اوضاع ما مثل قابلمه ی روحی داغی است که زیرش آتش فراوان روشن شده و ما چون دانه های ذرت بالا و پایین می پریم و می ترکیم! پیر و بیمار و کودک و ناتوان و ... و واقعیت این است که کمترین فشار روی کسانی که شما پلن کرده اید که بیشترین فشار را متحمل شوند...

آقای ترامپ این دنیای که برای ما ساخته اید جای امنی نیست و اگر زیر بار فشارهای اقتصادی کمر خم نکنیم، از ترس و اضطرای و دلهره ای که چه بر سرمان خواهد آمد، چه بر سر عزیزانمان خواهد آمد ، هر روز نیمه جان می شویم . . .

 


پ.ن: میدانم . . . 

:(

چکی حساب میکرد . . .

 در یکی از همین فروشگاه های بین راهی مقداری خرید کردم و برای حساب کتاب پای صندوق ایستاده ام و متعجبم که چطور آقای مغازه دار بدون استفاده از ماشین حساب و چرتکه و هر گونه وسیله محاسباتی به مردم نرخ می دهد.نوبت من که می شود خرید ها را نگاهی می کند  و میگوید : عه ه ه ه پنجاه تومن

می گویم آقا اشتباه میکنید چار تا بسته چیپس و پفک اینقدر نمی شود! باز با همان لحن نگاهی سر سری به خرید ها می اندازد و با لحنی که چرا وقتم را می گیری می گوید: عه ه ه ه ه چهل تومن!

از بین خرید ها همان یکی را که لازم دارم و قیمتش هم مشخص است را برمی دارم و حساب می کنم و میگویم بقیه را نمی خواهم! می گوید پس باید همه چیز را در قفسه هایش بچینی . . .   نشنیده میگیرم چه میگوید و وقتی از مغازه بیرون می آیم  و تنها پشیمانی ام این است چرا نگفته ام که حقم بوده که قیمت اجناس را بدانم و بعدش هم آنها را درست جمع بزند و احمقی که مردم را فرض کرده خودش است . . .

جبران مافات


برخلاف روزهای اول که به شدت عصبانی بودم، تصمیم دارم اموالی را که به سرقت رفته جایگزین کنم .فعلا از خرید یک هارد اکسترنال، یک سشوار (تازه سشوار قبلیم هدیه بود) و یک اتوی مو شروع کرده ام. چه برندی و از کجا خرید کنم؟