ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
به قول لاله؛ دیروز خرس ها حمله کرده بودند، خیابان میرزای شیرازی را به تمامی در نوردیده و فاتحان بی تنازع شهر شده بودند. همچون مراسم دیرین و چندهزار سالانه که ماحصلش میشود شلوغی و ترافیک و دست فروش هایی که فرصت را غنیمت می شمرند و بساط میکنند، دیروز و دیشب شهر آکنده بود از وانت هایی که کنار خیابان بساط کرده بودندو خرس های عروسکی و کوچک و بزرگ می فروختند ، میزهای کوچکی که هر جا که میشد پهن شده بود و گل و شمع و شکلات های قلبی و سرخ و هرچیز که بشود ربطش داد به ولنتاین در این بازار مکاره ای که مشتری ها ی زیادی هم داشت به فروش می رسید.
این ها را ننوشتم که نتیجه بگیرم چقدر ما حالمان بد است ، یا چقدر بی هویت، یا چقدر . . . نه . میخواستم این را بگویم که ما چقدر نیازمند عاشقیت هستیم. این دل دادن و دل باختن انگار رسمی مجزا باشد از هر فرهنگ و جمعیت و کشوری که همگی در ان به اجماع رسیده ایم.
ما مردم عجیبی هستیم، راهپیمایی بیست و دو بهمن میرویم پیاده روی خیابان انقلاب و بعد سلفی می گیریم و تو اینستا می گزاریم و بعد از اعتراضات امثال دختر خیابان انقلاب هم حمایت میکنیم و بعد منتقدیم به اغتشاشات بازار ارز و دلار و . . . اما گویا همه در این زمینه که عاشقیت باشد مشترک المنافع و هم نظر هستیم و آن طور گرم و صمیمی این روز را تکریم می کنیم که اصلا خیالی نیست که از کجا و کدام فرهنگ رسیده است. مثل فرزند ناخوانده و از خیابان جسته ای که آن چونان تکریم و تعظیمش می کنیم که با فرزندی که از خون و رگ و جانت است هیچ تفاوتی ندارد که در بعضی موارد خاص حتا عزیز ترش هم می پنداری . . .
انگار که همه سفید ها تا ابد سفید می مانند و سیاه ها تاریک و سرخ ها هوس آلود و سیب در تمنای وسوسه
انگار که دیوار ها فاصله می مانند و کلمه ها حرف فروخورده و کتاب ها دنیای کشف نشده
آدم ها رهگذرانی پیاده و سواره که با رعایت فاصله از کنار یکدیگر می گذرند و چشم ها در نهان خانه ی شک و تردید و تزویر و امید دو دو می زنند
زمین همچنان استوار است و می شود هر روز صبح پرده را کنار کشید و گلدان گندمی را ورانداز کرد
انگار همه معادلات و محاسبات هر روزه با همان درصد از کسر و اعشار و سینوس و کتانژانت و دهم درصد در جریان است
تا وقتی که مهربانی همچون رودی در رگ های خشکیده ی آدم جاری شود
انگار که باران رحمتی باشد بر همه بیهودگی ها و تاریکی ها . . .
معجزه جاری میشود و شعله ای در میان سینه ات روشن می شود
سفیدها می درخشند و سیب ها را می شود به دندان کشید و دیوار ها را پیمود و کتاب را را خواند و پنجره را زیست
انگار جزر و منها و ضرب می رود در سایه
پ.ن:
1- مریم از تو مسیح می بارد . . . مریمی . . .
2- هر چیزی که خودتو خوشحال می کنه هدیه بده!