بعد از هزار سال آمدم لینک های چولوسیده که مال صد سال پیش بود را پاک کردم و دانه دانه وبلاگ های جدید که هنوز می نویسند را لینکاندم . . . و خوشحالم که این جا هنوز سو سوی چراغی دارد
وبلاگ های خوشکل تون رو که تازه یافتید یا یواشکی واس خودتون نگه داشتین و می خونین به منم معرفی کنین
آخ جون میشم این جوری


آخر مهر ماه امسال می شود سه سال که از درگذشت پدرم می گذرد . . .
زمان چیز عجیبی است، بسیار عجیب. مثل محلول غلیظی از شکلات است که هم، سیال هست و هم نیست. هر آن می توانی چرخی بزنی و در یک جایش باشی، شب موقع خواب، در چهارده سالگی و در خانه ی درکه غرق در خوشبختی ها و حماقت ها و دم صبح پرستار روزهای بیماری و کدورت پدر در ست.
چشم هایم را می بندم و روز آخر و ساعت آخر و لحظه آخر و نگاه آخرش را تصور میکنم.
حقیقت این است که به خیال من، بابا زنده است. شب ها در خواب کاملا زنده است و مرگ برایش مثل شوخی است، در خیال های گاه و بی گاه من که یادش می افتم و عکس ها و فیلم هایش را تماشا میکنم، به تمام قد زنده است. حتا وقتی به مرگش فکر میکنم هم زنده است.وقتی به لحظه های آخر فکر می کنم هم حتا!
انگار مرگ هم جزیی از زندگی مان است، مرگ هم عینا، زنده بودن است اما حالت دیگری است که شاید زیاد ملموس و قابل درک نیست.
دلم می خواهد امسال برای سال روز رفتنش کاری کنم . . . زیرا که به یقین بابا بزرگترین آدم زندگی من بوده و هست. حتا می توانم ادعا کنم که اعتبار و قدر و توانش بیشتر از این ها و خداوندگار بی همتای زندگی ام بوده است ( بعد از خواندن کتاب جز از کل کمی جرأت پیدا کرده ام که در این باب حرف بزنم.)
هزاران بار خواب مرگ و بیماری بابا را دیده ام، صد ها بار در خواب گریسته ام و شیون کرده ام و از نگرانی و ترس و اضطراب حاصل از این خواب، از جا پریده ام و حالا هنوز بعد از چند سال که از نبودنش سپری می شود هنوز هم گه گداری این خواب ها را می بینم.
پدرم برایم مرکز جهان بود و در کودکی ایمان داشتم که قهرمان بزرگی است و اگر روزی بمیرد در تلوزیون و شهر و همه جای دنیا خبرش می پیچد و همه برایش عزاداری می کنند و در فقدان این ابر مرد، این اسطوره جهان خون خواهد گریست.
بابا همه راه های دنیای من را عوض کرد اگر او نبود شاید همه چیز طور دیگری رقم می خورد و من آدم دیگری می شدم.
حالا هم تحت سیطره و نفوذش جرأت نمی کنم که حتا فکر کنم که اگر تاثیر بابا نبود من چگونه آدمی می شدم؟
حساب کتاب هایش را برای داشتن خانواده اش کرده بود. دو تا دختر می خواست و دو تا پسر. دو تا دخترش پشت هم آمدند و یکی از پسرها هم آمد و . . . و من! من آن خائن عوضی ای بودم که همه محسباتش را با خاک یکسان کردم و نشدم مرتضی . . . مرتضی که بر وزن اسم برادرم خوب می چرخید و همه اسم های بچه هایش یک نظم "میم" داری داشتند اما من چی؟ چرا همه چیز آن طور که قرار بود پیش برود، نرفت؟ این طوری شد که فرزند آخر پدرم دختری بود، که نام نداشت، در واقع کسی برایش نامی آماده نکرده بود!
خواهر بزرگترم آمد و خودش را مثل گربه ی ملوسی به پر و پاچه های پدرمالاند که بیا اسمش را بگزاریم پروانه و پدر هم قبول کرد ( بعد ها برایم تعریف کرد به خیال اینکه بزرگ شوم و پرواز کنم و سوارم بشود این اسم را انتخاب کرده)
و این طوری شد که من با حجمی از انرژی برای ثابت کردن خود و ادعای برابری دختر و پسر بعدش زن و مرد و بعدش خواهر و برادر زاده شدم چون از همان روز اول میخواستم به پدرم ثابت کنم دختر و پسر فرقی ندارد و من اگر چه دختر شده ام و خانواده را از ریخت انداخته ام و همه چیز آن شکلی که خواستی نشده، اما ثابت می کنم که داری اشتباه میکنی و دختری می شوم که از پسرت بهتر باشم و . . .
ای امان . . . کسی باورش می شود که من وقتی می دیدم که برادرم درس نمی خواند و برای مشق نوشتن نک و نال دارد، من که تازه وارد مدرسه و کلاس اول شده بودم چند صفحه چند صفحه اضافه بر سازمان مشق می نوشتم؟
و تمام سال های مدرسه رفتن را شاگرد اول یا دوم و یا سوم بودم؟ بعدتر دیوارهای رقابت از خانواده ی خودم به خانواده ی عمویم نیز تعمیم پیدا کرد و وقتی می دیدم پسرعمو یم را که ریاضی خوانده را چه جوری حلوا حلوا می کنند بی معطلی برای دبیرستان رشته ریاضی را انتخاب کردم و هیچ محل ندادم که خودم چه چیزی را بیشتر دوست دارم و رویای نقاش شدن را به تمامی کنار گذاشتم و به تمام قد خیانت کردم، به خودم!
فیزیک یک را بیست شدم! بیست گرفتن از یک همچین درسی اصلا مهم نیست، مهم منی بودم که فکر و استعداد و توان و اشتیاق و دغدغه ام جای دیگری بوده که چقدر می توانستم گم شده باشم و چقدر می توانستم تلاش کرده باشم که بابا . . . من رو ببین! من خوبم! من ریاضی خوندم! من بیست گرفتم ! من فولان کردم! بهمان کردم! اما نه . . . جواب نمی داد.او نمی دید! راضی نمیشد که ممکن است هیچ دختری مثل پسرش باشد! چه برسد به بهتر!
من یک تنه ، یک الف بچه بودم و یک لا قبا و ناتوان و نحیف برای تغییر باورهای کهن الگویی ذهن بابا که پسر نامم را زنده نگه خواهد داشت و دختر مال مردم است و من اگر نام نصف مردم شهر را هم عوض می کردم باز باور های هزاران ساله اش تغییری نمی کرد!
بابای من هم مثل خیلی باباهای دیگر بود و تارگی ها فهمیده ام که با گذشت این سی و پنج سال هنوز هم تفکر غالبی که بابا را با مجاب می کرد این جوری فکر کند همچنان جریان دارد و هنوز هم خیلی ها برای بچه دار شدن فقط پسر می خواهند و هنوز هم پسرها از اول یک طوری مورد مدح و ستایش و قربان صدقه بوده اند که انگار تخم دو زرده کرده اند!
دو دول طلایی آن ها مایه مباهات فامیل است و می شود تهش را نخ انداخت و مثل گردن بندی برای فخر فروختن آویزان گردنت کنی و آن را تو چشم ملت فرو کنی،
حالا گزارش مردم آلت پرست هندو و معابد عجیب غریبشان را که پخش کنی خیلی ها حیرت می کنند که واحیرتا و عجب ملتی که در جهل و نادانی مرکب به سر می برند و برایشان لابد دلسوزی هم می کنند اما زهی خیال باطل! همین جا و در همین مرز و بوم هنوز باورهای این چنین دیرینه سنگی حاکم است و دارد دهن جماعتی را سرویس می کند و دختر مردم می رود خودش را در آتش می سوزاند که بابا!!! مرا ببین! ( #دخترآبی)
نمی خواستم بحث به بیراهه بکشد اما این قصه سر دراز دارد و آن قدر به همه جای زندگی ام وصل است که ریشه ی بسیاری از جریانات حاکم زندگی هر روزه ام را میسازد.
بابا، من نمی دانم که دوستت دارم یا ازت متنفرم. نمی دانم که عاشقت هستم یا نه! نمی دانم که اسمش را محبت بگذارم یا آزار و اذیت . . . اما تو آن تک ستاره ی پر سو و درخشان زندگی ام هستی که همه چیز و همه جا و همه کار را برای نگاه تو انجام داده ام. اگر درس خوانده ام، اگر ازدواج کردم اگر خانه خریدم اگر پس انداز کرده ام، سیگاری نشدم، آن جور و این جور و آن مدل و این مدلی نشده ام و شده ام همه و همه اش برای همین نگاه بود.
حالا میخواهم طلسمت را زمین بگذارم بابا
می خواهم خودم باشم!
خود، خود، خودم. میخواهم بدون این اضافه کاری که سی و چند سال به دوش کشیده ام تو را ببینم و دوستت بدارم. می خواهم برای همه ندیده شدن ها و تایید ندادن هایت تو را ببخشم. تو مرد خوب و مهربانی بودی که باورهای سنتی جامعه و پدر مادر و خانواده ات را داشتی! تو با من پدرکشتگی نداشتی بابا، تو فقط یک آدم معمولی بودی که می خواست به برادر ها و خواهرش بگوید جنسم جور است و نامش پس از او توسط چندین و چند نوه ی پسری که از طریق پسر هایی که نام فامیل ما را یدک میکشیدند پخش شود و تو مثل گیاه اشک اژدها که همیشه برای معرفی اش می گویم بینهایت برون گراست و میل به بقا دارد ، پخش شوی و گونه ای باشی که ژن هایش باقی می ماند. . .
بابا
زندگی جور دیگری است، یا شاید باید بگویم من آن را شکل دیگری می بینم. زندگی را به معنای وسیع شدن و گسترده گی می بینم که از طریق بچه پس انداختن اتفاق نمی افتد. به تمامیت رسیدن و بی نیاز شدن را در حال خوش و تجربه و دیگر خواهی و مهربانی و عشق دادن بدون چشم داشت میبینم و حس می کنم این تنها راهی است که دنیا جای بهتری برای آدم ها باشد.
هیچ مهم نیست که از آدم های نسل های بعد، از من یا تو ژن و اسپرم و نام و فامیلی ای، باشد یا نباشد! آدم ها همه شان به هم متصل هستند . . .
مثل زمین گذاشتن بار سنگینی که سالیان زیادی است روی دوشم بوده است، مثل سپری که بعد از پایان جنگ کناری می گذاری، مثل بند پوتینی که بعد از جنگ باز می کنی و پاهای چروکیده ات را زمین می گذاری . . .
این جوری دوستت دارم بابا
فقط لطفا دیگر در خواب هایم نمیر . . .

یک تم حکیم طوری ای داشتم قدیم تر ها که این جوری بود وقتی می دانستم کسی دارد اشتباه می کند و یا حتا کارش به تمامی درست نیست یک غر ریزی می زدم و هر جوری شده مراتب نارضایم را اعلام می کردم. خیلی هم مسر بودم و در شرح وظایف انسانی خود می دیدم که در راستای درست زندگی کردن و درست بزرگ شدن و درست رابطه داشتن و درست . . . فولان و بهمان از هرگونه خبط و خطایی به دور باشم تا کمتر بلغظد پایم . خوب این جور فکر کردن و زندگی کردن آدم را یک جوری سفت و سخت می کند
وقتی تلاش میکنی تا همیشه بهترین عملکردت را داشته باشی
همیشه بهترین و منطقی ترین عکس العمل رو داشته باشی
همیشه منطقی ترین تصمیم را بگیری
و همیشه . . .
آسیبی که این نگاه میدهد یکی این است که در سایرینی که با حفظ این چهارچوب های منطقی عکس العمل ندارند با دیده حقارت و تحقیر می نگری و آن دیگری ها را احمق می پنداری و چقدر هم حرص می خوری که چرا فولانی دارد همچین بلاهتی را مرتکب می شود؟ چرا دارد به این وضوح اشتباه می کند؟ چرا گوش نمی دهد که بفهمد؟
خوب حقیقت این است که این طوری و با حفظ این چهارچوب های کوفتی هیچ خوش نمی گذرد!
هیچ چیزی نمک ندارد! هیچ جوری کیف نمی دهد! هیچ اتفاق تازه ای رخ نمی دهد! هیچ راه تازه ای باز نمی شود و . . . .
اصلا به وضوح و روشنی دیوانگی یکی از نیاز های آد م است تا در جامعه ی بشری زندگی شیرینی داشته باشد و برود و بیاید و مهمانی بدهد و معاشرت کند و در میان هم نوعانش دوست داشتنی و خواستنی و خوشحال باشد
زندگی با دیوانگی قشنگ تر است اصلا!
این پست را بعد از خواندن این کتاب نوشتم و توصیه اش می کنم برای خوندن
- : سلام، خوبین؟ من به مشورت شما نیاز دارم.میشه حرف بزنیم؟
+: البته . . . همیشه هستم!

- بهش می گم ده بار بگو دوستت دارم!
+ :دوستت دارمدوستت دارمدوستت دارمدوستت دارم....
- حالا یه طرز خیلی ویژه بگو دوست دارم!
+ : دوست دارم با قارچ و پنیر !
با یک حجم خواب آلودگی (ساعت 3صبح خوابیدم) و اراده ای در هم شکسته (هزار بار تصیم گرفتم نخورم و باز می خروم) و تصمصم هایی پرپر شده غرولند کنان و ناراضی از همه چیز ملولم.
گلدان گلی را که تازه گی ها زیاد دیده ام که با مخمل و چسب اندود م یکنند و به خریدار بنده خدایی که چشم هایی گرد شده که این دیگر چه جور گیاهی است می گویند که خوب این گیاه طبیعی است! و بعد که برای گیاه طبیعی و عجیب غریبش خوب بازار گرمی کرد و فروخت گیاه بیچاره می رود تو دوران نقاحت و بعدش هم جان به جان آفرین تسلیم میکند.
انگار کن در یک سیاهی محض نه نور باشد و نه هوا گیر افتاده باشی و آن تو از استمرار این شرایط می میری . . . امروز دیدم گلدان بیچاره اگر چه سعی کرده بودم مخمل و چسب روی برگ هایش را بکنم اما اوضاعش خوب نیست و همه برگ هایش هم ریخته غصه خوردم . . .
با مشورت معلم یوگا قرار شده یک روز در هفته را خام گیاه خواری کنم و از قضا آن روز همین شنبه است که دیروز در تعطیلات آخر هفته شکم چرانی مفصلی نموده ام. نمی دانم چقدر ممکن است تاثیر داشته باشد اما حال و حس خوبی می دهد .
از طرفی هم که من عاشق سینه چاک میوه ام و میوه و سبزی خوردن در طول روز برایم آزار دهنده نیست و می تواند خوشحالم هم بکند مخصوصا که یک روز است . راستی سفارش کرد بادام و فندق خام هم در طول روز بخورم . . .
میخواستم راجع به سیب بنویسم.
مثل برنج می ماند و بودنش در خانه خیال جمعی می دهد و واجب و الزامی هم به نظر می رسد، اصلا بین میوه ها سیب آنی است که باید باهاش ازدواج کرد، امن و سالم و قابل اطمیمنان و با انعطاف پذیری بالایی که میشود بسیاری چیز های خوش مزه باهاش درست کرد.
خوب وقت نکذاشته ام والا سوره ای در باب سیب هم نازل می کردم از بس که کرامات و معجزه دارد .
صبح شنبه ی سنگینی است و نمی دانم چرا این حجم سنگینی روی دوشم مانده است . . .
صبح بخیر
و سلام خورشید!
![]()
طبق آمار و استدلال دقیق، ما ایرانی ها، هیچ وقت جزو کشورهای باهوش دنیا نبوده و نیستیم. ( با همان سند و مدرک ایران پنجاه و هفتمین کشورو با هوش تقریبا متوسط دنیاست و داشتن هوش بالا از اسطوره هایی است که به آن باور داریم و در عالم واقعیت البته زرشک)
ما هنر را نمی شناسیم و "هنر نزد ایرانیان است و بس" یک اسطوره ی دیگر است که مایه دلگرمی و دل خوشی ما است و موج هنر معاصر جهان در ایران نه تنها شناخته نشده و توسط عوام درک نمی شود بلکه در بین صاحبان تحصیلات و ادعای هنری هم همچنان جنبش های صد سال پیش که در جهان رخ داده نه تنها شناخته شده نیست بلکه حتا به درستی درک هم نمی شود و نمی تواند که بشود، از بس که تعاریف و درک ما از هنر بدوی و دگم و ابتدایی است ! (به غیر از قشر محدودی )
سیلیکون ولی و ناسا و . . . پر از نیروهای ماهر و خفن ایرانی نیست! (راننده کامیون و تاکسی و سوپری و گارسون و مربی مهدکودک های و باغبان و کارگرساختمانی و . .. زیادی در جهان اما ایرانی هستند!)
ما ایرانی ها هنوز، همان هایی هستیم که وقتی میرزا تقی خان امیرکبیر برای جلوگیری از مرگ و میر وسیع ، واکسن آبله را اجباری کرد، برای اینکه جن زده نشویم واکسن نمی زدیم و حتا جریمه می دادیم که واکسن نزنیم و مثل برگ خزان می مردیم . . .
همان هایی که وقتی برق به دهات ها و کوره راه ها رفت نیروهای اتصال برق را با سنگ و تیشه می کشتیم . . .
همان ها که با قمه روی سر و صورت خود میزنیم و برای گرامی داشت واقعه ای هر چند مهم خون خود را می ریزیم و در حالی که حیوانات اهلی را به وحشیانه ترین حالت ممکن سر می بریم و خونشان را در خیابان و معبر ها می ریزیم کودکانمان را برای تماشا کنار لاشه های در حال جان دادن می بریم . . .
همان ها که دخترانمان را آموخته کردیم که آبرو داری کنند و زود شوهر کنند و پسران را آموختیم که نگاهشان را چون گرگی درنده به سرتاپای هر زن عابری بتازانند و مثل حیوانی در چراگاه های غیر بچرند . . .
یاد گرفتیم و یاد دادیم که کلاه خودت را سفت بگیری و مال بقیه را باد برد که برد، که حالا من یک نفر این رفتارم را هم درست کنم که چه مگر چه اتفاقی برای دنیایمان می افتد . . .
گاهی حس می کنم هنوز همان قدرحماقت و نادانی و نا آگاهی در دل مردم این زمانه هم موج می زند. موجی از نا آگاهی که هیچ وقت نخواهد گذاشت روز خوش بیاید . . .
گام اول دیدن است. بیایید ببینیم که چی هستیم و داریم به کجا می رویم؟ ما نه برگزیده ایم و نه خاص و نه نژاد و خون آرایایی برتر و نواده ی فولان شاه و قوم برگریزده بهمان امام و . . . ما مردمانی هستیم که همواره ی تاریخ را چون طفل خردی زیسته ایم که اطاعت کرده و وقتی خللی ایجاد شد گفته من مطیع بودم و هر چه که مقتدا و بالاتر و آقا بالاسرمان گفت انجام دادم. ما مسئولیت رفتار خودمان را نپذیرفته ایم و آن را گردن فولان اعتقاد و مسلک می اندازیم.
کسی حق ما را نخواهد گرفت!
هیچ کس برای اینکه حق من مظلوم را از فولان ظالم بگیرد به خودش زحمت نمی دهد! این وظیفه ی من است که بلند شوم و اعتراض کنم! اگر سکوت کنم و بسپارم به خدایی که بالا سرمان است و فولان و بهمان . . . ادامه ی راه تحمیق تاریخی را رفته ام.
خدا هم برای اینکه ما آدم های خوبی باشیم و ملت برگزیده ایم و از همه جهان برتر و متفاوتیم ما را نیافریده، ما آفریده شده ایم تا همه توان های بالقوه مان را بافعل کنیم. ما زاده شده ایم برای رشد کردن و توسعه ی فکری و وسیع شدن و برای آدم شدن! نه گوسفند زاده شدن و گوسفند ماندن!
زندگی فقط همین بزرگ شدن تن نیست. فکر و روان آدم ها هم رشد می کند، بالغ می شود، مثل گیاهی بارور می شود و گل میدهد و به تعالی می رسد . . . ما زاده نشده ایم که ابتدا تا انتها با قوانین و مسلک خاص زیست کنیم.
جهان بسیار وسیع و پهناور است و باید ها و نباید های بسیار زیادی از ابتدا تا کنون در آن وضع شده و باید آن قدر بزرگ بشوی که همه آن ها را از بالا ببینی، سپس با اشراف و علم به آن اگر خواستی انتخاب کنی در کدام مسلک و مکتب بمانی . . .
ما مقهور سرنوشت خود نیستیم
ما تواناییم به ایجاد تغییر و بهبود و سامان دادن به جهانی که خویش آن را می سازیم
عنوان اثر: اداره دولتی
اثر: جرج توکر
سال تولید: 1956
محل نگهداری: موزه هنری متروپولیتن- نیویورک
استاد کلاس یوگا کفت
من دختر ندارم
اگه داشتم حتمی شبیه تو بود . . .
دورم میچرخه و میگه: سبز دوست داری؟ آخه شالم سبز سبزه . . . میگه : ای دم بریده رو مچتم تتو داری؟ . . . میگه: موهات خیلی بلنده با کش ببند تو کلاس . . .
و تمام این لحظه ها من عمیقا دلم میره و شاد میشم و تو دلم یه پرنده ای انگار که بخواد پرواز کنه بال بال می زنه و فقط لبخند می زنم!
کلا که یک طوری است که شبیه فاز بدبینی دختر های بی اعتماد به نفس است که خیال می کنند مردی که با وی در رابطه است را دختر شاه پریان هم میخواهد و می پسندد و اصلا حاضر است برای بودنش هفت ملیارد نقد پرداخت کند که همین طور هم می شود حتا!
بعد دوست خانم پری شاه پریان هم میخواهد مخ عاقا را بزند و در یک دیالوگ خیلی خنده دار برای دلبری در می آید که قیافه شما چقدر نچرال و طبیعی است و این که در قیافه تان دست نبرده اید نشان از اصالت شما دارد و . . . .
لاکن برای اینجانب سوالی پیش آمده که مگر چقدر گذشته که قرارداد های زمان ما تغییر کرده باشد. چون من به روشنی به خاطر دارم که اولا کسی که در قیافه اش دخل و تصرف می کرد مرد نبود وهمیشه زن ها بودند و مردی که در قیافه اش دست می برد را بی اصالت خطاب نمی کردند و ک و . . . بود!
از نخ نما بودن و به بار کشیدن بینهایت کلیشه ی دیگرش که بگذریم ، می رسیم به سریالی خوش اب و رنگ که مثل طبل توخالی پرمدعا و پوچ است و به سریال های دو ریالی تلوزیون تنه می زند!

استاد کلاس یوگا گفت:
تو رو خیلی خوب می شناسم، قدر تو بودم از روی درخت خرمالو نمی تونستن پایین بیارنم. حواست باشه اگه همین طوری پیش بری یه پیر کج و کوله میشی!
گفتم چه کار کنم؟
فقط عجله نکن، برای هیچی! می دونم می خوای زود انجام بدی. . . عجله خرابش می کنه. نمی زاره با آگاهی انجامش بدی
آگاهی زشتی ها رو می بره، خوش فرم می کنه.
بزار آگاهی بیاد تو بدنت . . .
امروز هم مثل روزهای دیگر آمده ام سر کار و در دفتری که یک اتاق دارم و در اتاقی که سه نفر با شش میز به هم پیوسته نشسته اند و اسمش واخد تبلیغات است پشت میزی که امروز بینهایت دوست نداشتنی است نشته ام و تمام وجودم، تقریبا لب به لب مملو از اعتراض و نارضایتی است و دلم می خواهد بزنم زیر میزی که شبیه میز رستوران ، رومیزی سفید داشته باشد و رویش لیوان و گیلاس و گلدان ظریفی که گل تازه هم دارد، بزنم و میز را برگردانم و همه ی این شکستنی ها با یک صدای جیلینگ جینگ و زنگ دار بیفتد رو زمین و پخش و پلا بشود و همه چیز بشکند!
دلم می خواهد همین الان بلند بشوم و یک طوری که در کوبیده بشود به هم و محکم تاراق صدا بدهد و بادش بگیرد به کاغذ های روی میز و کاغذ ها را بسراند روی زمین و در همان حال که کاغذ ها رو هوا مثل قاصدک بالا و پایین تاب می خوردند و در نوسانی قاصدک وار به زمین می رسند، من به در خروجی رسیده باشم و آن را هم تاراقی به هم کوبیده باشم و بعدش عنقریب صدای تاپ تاپ قدم هایم که پاهایم را می کوبم روی پله ها و تند تند پله ها را پایین می روم و می روم به سمت در خروجی و همین طور که به سر سرا و ورودی ساختمان نزدیک می شوم احساس می کنم که نور و هوای تازه به سمتم حجوم می آورد و ریه هایم را پر می کنم و بی سایبان ، هجوم می برم به آفتاب خیابان و می روم تا قلمرو خودم را بسازم!
چیزی تو دلم شعله می کشد و نمی گذارد آرام سر جایم بنشینم!
چیزی از جنس نارضایتی!
یک کسی یک گوشه ی دلم در سایه ایستاده و دارد غر می زند،اصلا مثل کنیز حاج باقر غر می زند، تند تند و بی وقفه می گوید و هیچ خیالش نیست که کجاهایش را می شنوم و کجاهایش اصلا به گوشم نمی رسد، پیوسته و بی وقفه می گوید و وقتی نگاهش میکنم و هیبتش را در تاریکی و سایه تشخیص می دهم که چطور ایستاده است و دارد میگوید این بود قرار مان؟ قرار بود این شکلی باشد؟ قرار بود این طوری پیش بروی؟ همین طور پشت سر هم و با عصبانیت و دلخوری و نارضایتی و لحنی که درش غرو لند دارد می نالد و ادامه می دهد تا نگاهم را دوباره از رویش بکنم و یاد دالان بی انتهایی می افتم که بی نهایت پله دارد و دالبر دالبر پله ها را بالا و پایین می روم و هیچ جایی و هیچ نور و روشنایی پیدا نمی کنم و باز و باز بالا و پایین می روم و به امید راهنما و نشانه ای که بیرون از خودم باشد بالا و پایین می روم و بیشتر ایمان پیدا می کنم که همه این راه را خودم تنهایی ساخته ام و بقیه اش را هم خودم تنهایی می روم و پیدا می کنم که از کدام کوره راه و کدام پلکانی می توانم بالاخره راهی پیدا کنم به یک جایی که بشود دیوار نازکی برای خراب کردن و بیرون پریدن و یا پنجره ی روشنی برای نظاره کردن آن چه می شود در روشنایی تماشا کرد بیابم.
حجوم بید های و حشراتی که در سرداب دور مشعل های کم سو و نمور میپرند و گاهی در هر رهگذر می روند داخل مجاری تنفسی ام کلافه ترم می کند و بیشتر عجول و غیر منظقی می شوم برای دویدن و دور شدن از همه چیز . . .
دلم می خواهد بزنم بیرون!

با خواهر زاده ی 16 ساله ام دست به گریبانم.
یعنی یک طوری که کم مانده همدیگر را تکه تکه کنیم.
از نظر او ما یک سری آدم بی احساس هستیم که درکش نمی کنیم و از برای عشق و احساس و . . . ارزشی قایل نیستیم و از نظر من او یک دختر ابله و نادان و نفهم و مشنگ است که دارد با سرعت بسیار زیاد کل زندگی اش را به فنای عظمی می دهد.
در گیر بحران نوجوانی و از قضا بلوغ زود رس و هورمون های هیجانی است و در این گذر به هیچ سراطی مستقیم نیست و از دیشب که شش ساعت کامل باهم در همه جوانب امر زندگانی اش حرف زده ایم و هیچ نتیجه ای نگرفته ام تصمیم بر آن شده که برویم و یک مشاور درست و درمان نوجوان پیدا کنیم تا هر جور شده رویه ی زندگانی اش را تغییر بدهد.
درگیری عاطفی و فیلم هندی و عشق نوجوانی وی را به سمت بی توجهی همه جانبه به درس و مشق و آموزش و . . . می کند. پیشنهاد بسیار اغوا کننده ای برای شرکت در تیم فولان . . . نوجوانان دارد که مربی اش پیش بینی کرده اگر این راه را برود تا المپیک هم می تواند پیش برود آن وقت دارد یه قول دو قول بازی میکند و اشک های درشت می ریزد که من عاشقم و نمی توانم که به حرف دلم گوش نکنم و برای هیچ برنامه ای در زندگی نه وقت دارد و نه اشتیاق و نه انرژی!
دقیقا حس می کنم مشعل شعله وری که اتشی گیران و سوزان و داغی دارد را در دستانش نگه داشته و هر آن را به سر و صورت و زندگی و آتیه اش می ساباند.
عشق را هم پروانه ای و افلاطونی و فقط عشق پاک می بیند و عاشق مردی شده که جلمبر و پیزوری است! طرف در 23 سالگی خانه ی مجردی داشته باشد و بعدش هم بابای فولان فولان شده اش را به فولان جرم که دیگر آنش را نمی دانم تو محل دستبند زده باشند و برده باشند آن وقت این یه الف بچه در می آید که من به باباش چی کار دارم؟ من با خودش کار دارم.
بعد تعریفش از عشق این است که دوستش دارم همین!
خودم که یک بار دیگر متن را خواندم دیدم از همه جایش دارد بخار بلند می شود.
مشاور نوجوان خوب و درست درمان سراغ ندارید؟
از تجربه های مشابه تان برایم بنویسد لطفا