گاهی وقت ها حس می کنم نصفه شب ها
حرف های نگفته وجنگ های نرفته
خرخره ام را می گیرند و دست ب یقه می شویم و سر همه چیز هایی که نگفته ام به صلابه ام می کشند و امانم را می برند!
یکی می گوید آن که وقتی خوشی یادت نمی کند را چرا ؟ یکی می گوید آن که سر یک جمله گذاشت و رفت چرا
یکی دیگر می گوید من انتظار دیگری داشتم از کسی که می کفت دوست و همراه است اما...
من اما نگفته ام!
مثل احمق های منفعل گذاشته ام این آدم ها طوری رفتار کنند که انتظار هیچ پاسخ درخور و البته مناسبی در قبال بی مهری و جفا و نارفیقی شان را نداشته اند.
نگفته ام ...
نگفته ام ...
حالا در این محکمه که گوشه اتاق گیر افتاده ام دارم سعی می کنم بفهمم دوست ترین آدمی ک کمترین محاکمه ام را ساخته کیست؟
نگفته ام که چقدر رنجیده ام
نگفتم که چقدر شکستم و تنها شدم و احساس آدم دست چندم بودن کردم! نگفتم که چقدر عصبانی شدم یا خشمگین،که فهمیدم . . . اما به روی خودم نیاوردم!
حالا این به روی خودم نیاوردن ها و ایضا به روی دیگران نیاورده ها... طغیان کرده و نمی گذارد بخوابم
ک آرام بگیرم!

یکی از عادت هایم این است که ساعت ها نقاشی مورد علاقه ام را تماشا می کنم و زندگی نامه خالقان و پدید آورندگانشان را می کاوم و در آن دنبال چیزهای آشنا و جالب می گردم و از قضا بسیار زیاد هم برایم الهام بخش است!
گاهی پیش می آید که دلنشینی و چشم نوازی اثری آنقدر در دل و جانم تاثیر می گذارد که بعد از تمجید و دل دادن به کار، کسی که چنین فضایی را ساخته را در ذهنم تصور می کنم و بسیار می ستایمش و شوق و حرارت در دلم موج می زند و مثل شمعی که کور سویش در تاریکی پت پت می کرد ناگهان روشن تر از همیشه می شوم.
نکته ی قابل تامل اما چیز دیگری است. اینکه اغلب موفقیت های این چنینی که یکی از آثار هنرمندی دنیاگیر می شود و شهرت جهانی پیدا می کند اغلب از یک مجموعه پدید می آید و نه یک تک اثر.یعنی یک اثر در یک مجموعه می درخشد و بقیه کار ها مثل خواهرها و برادرهایش از همان جنس هستند اما خودش نیستند.
این اتفاق که در آن یک مجموعه تجربه و خطا مسیری را راهگشا میشود که در یک تجربه خیلی به ندرت پدید می آید چیزی شبیه اصالت و نسب درست کردن برای کار است و هر چقدر گسترده تر و پهناور تر باشد خانواده مستحک تر و امکان شکوفایی و موفقیت یکی از اعضا بالاتر می رود
پ.ن
نقاشی از آفرین ساجدی است
سلام پروانه جان
خوبی؟ احتمالا من رو یادت نمییاد. سه چهار سال پیش یه مکالمهی کوتاه داشتیم. ریاضی امیرکبیر میخوندم.
شاید شمارهام رو داشته باشی هنوز. شمارهات رو داشتم، ولی خودم تلگرام فعال ندارم. این شد که اینجا پیغام دادم.
سالهای زیادیه وبلاگت رو میخونم. از کارای هنریت تا خونه و ماشین خریدنت رو دنبال کردم. یکی دو بار هم پیغام دادم ولی کلا خاموش هستم.
اما چند تا کار آخرت رو که تو اینستاگرام دیدم دیگه نشد پیغام ندم. خیلی عالیییی بود. اصلا سطح کارات فرق کرده. خیلی خفن شده. خلاصه کیف کردم. خیلی خوبه آدم ریزریز رشد کنه و کیفیت کارش هی بالاتر بره. بهت تبریک میگم و اعتراف میکنم حسودیم شد.
کلی انگیزه گرفتم تو کار خودم تلاش بیشتری کنم و از پختهشدن کارام لذت ببرم.
موفق باشی.
پ.ن. دوست دارم اتاقت رو ببینم :)
سلام دوست قشنگم.
بعله که یادمه! مرسی که برام نوشتی و یه عالمه مهربونی و حال خوب سر دادی تو دلم. تو ایسنتاگرام عکس خونه ام (والا دیگه حس مالکیتم به اتاق نیست الان بیشتر جای اتاقم خونه م مهمه) رو می زارم. چه خوبه که دوستانی مثل تو دارم که این تغییرات رو از دور می بینن و برام می نویسن.
بوس و تشکر زیاد بهت 
یادتونه یه مدت هر کی جوین می شد به وایبر میرفتیم بهش سلام می دادیم و بای بای می کردیم و معنی ش این بود که اونم اسمارت فون خریده!
یک جایی خواندم که نویسنده ی فرانسوی سیر عشق یک جمله در مورد رابطه دارد که به گمانم بسیار کارآمد است که می گوید؛ رابطه مثل شغل تمام وقت است و وقتی بیدار می شوی اولین کاری که به آن مشغولی هم همین رابطه است و باید برایش کاری کنی و رشدش بدهی و زنده باشد و فراموشش نکنی و . . . زندگی با مقداری چشم پوشی شبیه استخری است که آدم کم کم می رود تو عمق بیشتر و هر چه که بیشتر پیش برود و بیشتر فاصله بیفتد بین پاهایش تا کف استخر، احتمال به فنا رفتنت هم بیشتر می شود. اما باید جلو رفت و در جا نزد و پیش تر رفت و تنها راه برای این پیش تر رفتن یاد گرفتن شنا است. یعنی باید شنا بلد باشی تا از ترس اینکه پاهایت به کف استخر نمی رسد در جا نزنی!
شاید دلیل اینکه این مثال زدم تجربه ی نه چندان جالبم در روزهای اخیر در یک استخر نه چندان بزرگ بود. یک لحظه روی آب خوابیدم و وقتی برگشتم متوجه شدم پاهایم به زمین نمی رسد. من هم روی آب خوابیدن را بلد بودم، کرال پشت را هم و هم شنا سگی اما خوب اون لحظه ترسیدم! حس کردم به ساحل خیلی دورم!
ترس آدم را فلج می کند، کل محاسبات ذهنم در هم گوریده شده بود و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد و مثل سنگ در آب فرو رفتم و یک لحظه حس کردم وا داده ام
تجربه ی ترسناکی بود اما یک چیزی را یادم آورد که ترس تو را خواهد کشت! که نباید بترسم! ترس همه چیز را مهیب و ترسناک و غیرقابل دسترس و دور می کند!
زندگی و رابطه مثل قطعه ای موم کف دست آدم می ماند، ما برآن محیط و مسلط هستیم و شکر گذاری و ایمان ما را به ساحل آرامش رهنمون خواهد شد . . .
یکهو نگاه کردم دیدم این ادرس کانال در تلگرام را دو سال است که گذاشته ام این بالا و خوب هیچ وقت هم هیچ فیدبک خاصی از آن نگرفته ام و جز اینکه معنی ای جز این داشته باشد که حالا که نمی آیی کنار سفره و بشقاب دستت نمی گیری و عذا نمی کشی که بخوری من برایت سفره را می آورم در دسترس و بعدش هم لقمه می گیرم و . . .و از این رهگذر به این نتیجه رسیدم که چه کاری بود؟
من که همین الان هم برای خودم می نویسم و غیز از این دوست عزیز میم و آن یکی تیلوتیلو و شاید یکی دو تا دوست دیگر برایم کامنت هم نمی گذارند و بهتر است که این فاز همه چی مال خودمه پس بزار هر جوری دوست دارم باشه را اجرایی کنم و خوشحال باشم.
عوض کردن آدرس وبلاگ هم برای همین ها بود چون می دانستم گم و گور می شوم اما خوب گفتم من که راهش را باز میگذارم برای پیدا شدم اما حالا مگر چه پُـــخی هستی که اگر گم هم بشوی خللی در کل ماجرا ایجاد بشود.
یک جوری مثل اینکه آدم بعد از یک جایی بداند و بفهمد که قرار نیست هیچ پُــخ خاصی بشود و قرار نیست ِاِِن تا آدم بخوانندنش و سلبریتی بشود و یا شاید این با همین تعداد محدود دوست و رفیق و دنبال کننده و خواننده قرار است خیلی خودمانی باشی و نه اینکه پیژامه گل دار تنت کنی جلویشان، اما می شود ادرس کانال را از پیشانی وبلاگ ورداشت !
می دانم که آدم خیلی باید خرفت باشد که همه ی وقتش را صرف کار کردن بکند و آخر شب بعد از ایمکه چند ساعت از بیست و چهار ساعت عقب بود و ساعت کم می آورد تا وقتکی را به خالی نمودن خویش بپردازد و بعدش هم دو قران و سه شاهی بیشتر در بیاورد که نه معلوم است آن دو قران به دست آورده کجا خرج شده و نه معلوم باشد آن تلاش های صرف شده جواب مقبول و مورد نظر را داشته یا نه.
علی ایالحال شر یکی از این پروژه های پر زحمت و کم بازده را از سرم کم کرده ام و پلن بعدی البته این است که پروژه های در دست اجرا را با حجم انرژی و توانم طوری میزان کنم که دست آخر چیزکی ته دلم را قلقلک بدهد که پاشو لعنتی! پاشو تمامش کن چون بعدش می توانیم فولان چاهمان را پر کنیم و شاید هم گوش شیطان کر توانسیم سفری چیزی هم برویم!
حالا ماجرای سفر هم برای من خیلی با مزه است و شبیه همان هویجی است که بالای سر اسب ارابه نگه می دارند تا خوب بتازد و به امید رسیدن به آن تند تر برود و برسد! نه اینکه خیلی مارکوپولو طور ها! نه این خانم گیسو را اگر دنبال کنید و گریز پایی اش را بشناسید باید بگویم هیچ نسبتی با آن حد از دویدن ندارم
یک طبیعت بکری که بشود در دلش ولو شد و افتاد و مثل آن قسمت جلسه اول کلاس یوگا که خانم فرشته می گفت جنین طور بخوابید و بگذارید همه اعتشاش های ذهنتان همچون آب گرمی از گوش راست تان به بیرون بریزد . . . بیرون بریزد و ببینم چه غلطی می خواهم با این زندگی کنم!
+ همین ک اینستاگرامم را زنده نگه داشته ام گمانم اتفاق خوبی باشد
محاسبات پدرم که درست در نیامد و جنسش آن جور که می خواست ، جور نشد و من نه مرتضی شدم و نه مجتبی! بی نام ماندم تا خواهرم گفت میشه اسمش رو بزاریم پروانه؟
+: راستی چرا اسمم را پروانه گذاشتی؟
-: فکر می کردم بزرگ میشی سوارت میشم پرواز می کنم
نوشته هات الهام بخشن. اگر یه روزی کتاب چاپ کنم و کتابم معروف شه حتما تورو به عنوان منبع الهامم معرفی میکنم.
ممنونم ازت
مردن آدم ها برای ما مانند کشیدن دندان است. در ابتدا جای خالی دندان درد و خون ریزی و تورم و التهاب دارد و شرایط به کلی غیر طبیعی است، کم کم با آموکسی سیلین و مسکن درد کاهش یافته و آرام می گیرد و دردی که در ابتدا ذوق ذوق می کرد و در لحظه کشیدن حتا مانند سوت کر کننده ی قطار دم گوشت بود رو به کاهش می گذارد و زمان مانند کیمیا گر قهاری که از هیچ طلا می سازد ما را شفا می دهد و التیام می یابیم.
جای خالی دندان روز های اول آنقدر دیده می شود که شاید یکسره با زبان جای خالیش را در دهان لمس کنی اما کم کم دندان های دیگر حرکت می کنند و نزدیک و یا دور تر می شوند و جای خالی به صورتی که در ابتدا بوده باقی نمی ماند.
و در نهایت همه چیز عادی میشود.
به نبودن دندان عادت می کنی و خالی جایش را می پذیری و زندگی ادامه دارد.

قدیم تر ها حس می کردم رفتن به سفرهای هیجان انگیز و آشنایی با آدم های جذاب و شلوغ کاری و تجربه های جدید و جاهای تازه که قبلا تجربه نکرده بودم ، جذاب ترین و خوشکل ترین چیزی است که می تواند نصیب آدم بشود و این همان چیزی است که خوشحالت کند. اما بعد تر فهمیدم چقدر اشتباه می کردم و این طور ها هم نیست.
نه سفرهای هیجان انگیز و جاهای آن چونانی و طبیعت فولان، نه آدم های جالب و جذاب و نه تجهیزات گران تومنی و نه غذاهای فولان و نه هتل های بهمان و نه . . . . هیچی! هیچ کدام از این ها آن چیزی نبوده اند و نیستند و نمی توانند مایه خرسندی و شادکادمی ام را پدید بیاورند.
همه این ها بنایی است که روی یک چیز بنا می شود و آن دل خوشی است.
انگار تا آدم دلخوش نباشد هیچ کدام از امکانات و توانایی های محیرالعقول دنیا جواب نمی دهد .
و داشتن دل خوش هم با داشتن هیچ کدام از این نسخه ها حاصل نمی شود، مثل پول می ماند که به تنهایی خوشبختی نمی آورد اما خودش یکی از پایه های ثابت خوشبختی است.
دل خوش نصیب تان !
شهر پر از پروانه شده حالا امروز که داشتم می اومدم شرکت یهو یه چیزی شبیه قارچ های قرمز بزرگ خال دار تو چمن های پیاده رو دیدم ، بعد که دیدم یه برگ مچاله شده س، خیلی جدی ناراحت شدم
انتظارمون از شهر چقدر رفته بالا

تازگی یک چیز بسیار مهمی را کشف کرده ام. زن های چندین و چند سال پیش که چادر دور کمرشان گره می زدند و تو کوچه می نشستند و باقالی پاک می کردند را یادتان هست که؟ خوب تقریبا نسل مادربزرگ ها و شاید بعضی وقت ها هم مادرهایمان. این ها یک سری مراسم داشتند برای برگزاری دعای فولان و دعای بهمان و علی اصغر خوانی و روز دهم بعد از فولان و . . . بعد من یادم میآید که گوشه ی چادر مادرم را می گرفتم و با او در خیلی از این مراسم می رفتم و از بیکاری یا با سنگ های مرمر و گرانیت امامزاده صالح شکل می ساختم یا تماشا می کردم در این جمعیت کدام یک، گریه نمی کند و شاید اگر خوش شانس بودم با بچه ای می رفتیم دو تایی دنبال خاله بازی ای چیزی
اما یادم می آید که مادرم و تقریبا همه ی زن های جمع چادرشان را خیلی زیاد می کشیدند روی سرشان تا چشم هایشان معلوم نشود اما صدای گریه شان می آمد و شانه هایشان می لرزید و می دانستم که گاهی مادرم انقدر زیر چادر گریه می کند که چشم هایش می شود یک کاسه خون و آب دماغش هم بند نمی آید و یک جوری به هق هق می افتد که دیگر نفسش بالا نمی آید و بعد به اینجا که می رسید باید برایش آب می آوردم.
زن های دیگر هم همین شکلی بودند و گاهی می دیدم که روی چاگ سینه های بزرگشان گه پر بود از جواهرات و زنجیر های طلا که دور هم می رفت و بر می گشت و می لرزید و چادر های توری و حریر و گل داری سر می کردند اما قایمکی همه شان عمیقا گریه می کردد و زار می زدند و من نمیفهمیدم وقتی کسی این همه پولدار است چرا اینقدر ناراحت است.
نمی دانم اگر آپشنی موجود بود که صدای گریه را هم مثل تصویرش که با جلو کشیدن چادر سانسور می کردند، قابل حذف بود، آن را هم قایم می کردند یا نه؟
وقتی همه به قسمت های عمیق گریه می رسیدند ، و آن عاقایی که داشت مصائب حضرت سکینه یا زینب ستم کش را می گفت و زن ها شور می گرفتند و صدایشان ناگهان بالا می رفت ، با چشم های گرد شده آن ها را تماشا می کردم و سعی می کردم بفهمم که این چرا این جوری و یا این شدت و این قدر بی انتها اشک می ریزند و کدام قسمت حرف های روضه خوان این همه گریه دار است. انگار اشک هایشان سرچشمه ای باشد که آبادانی و برکت را به خانه شان باز می کرد و از جاری شدن آن ابایی نداشتند که هیچ، تمام تلاششان را برای فشاندن آنها هم می کردند.
حالا بعد از گذشت اندی سال و در سنی که مادرم وقتی به سن من بود آخرین بچه اش را زایید و بعدش به حول و قوه ی الهی دیگر بچه ی دیگری در دامنش سبز نشد که من توله ی دیگری برای خواهر کوچیک یا شاید هم برادر کوچک تری داشته باشم و ماندم ته تقاری ، بله در این سن که سی و پنج سالگی من باشد، شصتم تازه خبر دار شده که ای دل غافل. آن همه ساعت که صرف اندیشیدن به علت گریه ها کردم و آن همه تمرکزی که برای خلوص و شفاف کردن دلم برای اینکه حد اقل یک قطره، حتا یک نم اشک به چشم هایم بیاید و نیامده از کجاست.
این ها دلشان گرفته بود و این جور شیون ها مثل یک پارتی آن چونانی که سر تا به تهش را جیغ بنفش بکشی و خودت را پرت کنی بالا و پایین و . . . خالی شان می کرده است و چه بسا از هر نوع مراسم دیگری کارآمد تر است از قضا.
یعنی این طور که بعد از یک مراسم گریه، خالی و سبک می شوی را در ده تا مهمان آن چونانی هم نمی توانی تجربه کنی.
یک بار بزرگ هیجانی که که تو چشم ها و سر و دماغ و چشم هایت جریان دارد و می چرخد و تقی به توقی بخورد مثل لیوان ترک بداشته رسوخ می کند بیرون و نم می زند و مثل ابر بهار اشک هایت جاری می شود را مثل وقتی به یک شلنگ اساسی وصل کنی به منبع و بی وقفه چک چک جریان آب بدل به جویی شود، با همین مقیاس ناگهان آدم می ترکد و از همه جایش اشک جاری می شود و مثل بادکنکی که سوراخ شده خالی میشود
راستش را بخواهید بعد از درگذشت پدرم بود که خیلی جدی به این مساله فکرکردم که یک بار یک روضه خوانی را پیدا کنم و یک شرح ماوقعی از اموراتم بدهم و بعد از پرداخت حق و حقوقش بنشینم و برایم یک دل سیر بخواند.
روضه ی خودم را بخواند و من مثل آتشفشان منفجر بشوم و مثل جوش بترکم و آنقدر گریه کنم تا همه پرده های اشک که گوشه گوشه جانم قایم شده اند بخشکند و بریزند بیرون
ذاع سیاهشان را هم چوب زده و می دانم که چه جور شروع می کنند، غالبا قبل از مراسم اسم بازمانده هارا می پرسند و وقتی دارند از فراق و دوری و نبودن آن عزیز سفر کرده یاد می کنند اسم این بنده خدای بازمانده را هم می برند که امان از این تنهایی و این هجر که این فولانی چی می شکد و آن وقت که مجلس می ترکد از گریه.
البته که حقیقت این است که بزرگترین سر فصل هایی که در عریضه چند خطی ام میخواهم برای روضه خوان بنویسم رفتن پدر و مادر و به باد رفتن خانه ی امن پدری است اما چیز هایی هست که از این ها هم داغش داغ تر است.
میخواهم برایش بنویسم برای زنی بخوان که لباس جنگ به تن می کرد و مجالی برای کندن آن دست نداد تا پیرهن قرمز و حریری بپوشد و دلبری کند . . .
بخواند از صداهایی که شب خوابم را بر هم می زند و گاهی ترس نمی کذراد ببینم اصلا چی هست
بخواند از هر بار رسیدن به خانه و تصور اینکه دوباره دزد آمده
بخواند از اشتیاق های پرپر شده و خاطرات به باد رفته و عمر به باد رفته
بخواند از بغض در گلو خانه کرده و از کوهی که روی شانه هایم است و نگاهی که نگران است
بخواند از دخترکی که هنوز گاهی دلش قیم می خواهد. دلش می خواهد وا بدهد و هیچ کاری نکند اما دنیا عجیب گزنده است و اگر رخت جنگ به تن نداشته باشی با اولین تیر و اولین نیزه از پای در خواهی آمد
بخواند از جهانی که در تصورم می خواهمش
و بخواند
و بخواند
و هی بخواند و من هی و هی و هی زار لابه کنم
و بعدش بلند شوم و تشکر کنم و صورتم را بشورم و ماتیک صورتی ام را بزنم و کفش های جفت شده ام را بپوشم و خداحافظی و بروم .
ایران خودرو و سایپا برای فروش خوردوهای جدیدشان تبصره ی جدیدی راه انداخته اند( قبلا با مراجعه به نمایندگی می شد خرید کرد) که بایدفقط از طریق سایت اینترنتی خرید کنی. خوب تا اینجا که خوب است اما وقتی که بدانی این امکان تنها چند دقیقه موجود است و تنها چند صدم درصد شانس موفقیت دار یو بعد هم هر بار که حتا در همان چند صدم درصد اقدام می کنی باز ظرفیت را پر اعلام می کند و غالب کسانی که موفق می شوند دلالان خودرو هستند، بسیار زیاد حال آدم خراب می شود چون با تلاش های مستمر و پی در پی چیزی جز ناکامی به بار نیامده و معلوم نیست که اصلا موفق بشوی و بدتر این است که کسانی که در این ماراتن موفق به خرید اتوموبیل م یشوند عموما حرفه ای هایی هستند که راه و چاه قصه را می دانند و با موفقیت پروسه پول خوبی از فروش اتوموبیل صفر به جیب می زنند و بعدش هم متقاضیان واقعی که می خواهند یک چیزی بخرند که فقط سوار شوند و استفاده کننده واقعی هستند پشت در های بسته می مانند و دوباره بازار ملتهب و نا آرام است.
چند روزی است که دارم تلاش می کنم اما خوب حقیقت این است که هیچ موفقیتی نصیبم نشده!
اما خوب تصمصم دارم که موفق بشوم
میخواهم نمی توانم را از دایره واژه ها پاک کنم.
این طوری دنیا خوشکل تر میشه
پ.ن:
وقتی فهمیدم ک تفاوت قیمت بین قیمت بازار با قیمت کارخونه تقریبا 30 ملیون تومنه به حالت غش افتادم و همون وقت بود که فهمیدم اوضاغ مون چقدر به فناس . . . یا ابرفض

این ادامه پست پیشین است؛
از پشت پنجره ی خاک گرفته ی اتاق بیرون را تماشا می کنم، ساقه های قاصدک ها را که باد دانه هایش را به تاراج برده در باد با بی نظمی می رقصند و سر گردانند ، دورتر را می بینم، چیزی که شبیه یک لاشه بود تقریبا پانصد متری با خانه فاصله دارد، آن را به عقب تر هول می دهم، دور تر و دورتر می رود. کلاغ ها با سرعت بیشتری قار قار می کنند و دورش می چرخند، حالا به فاصله ی تقریبا هزار متری ام رسیده و به سختی دیده می شود. همین طور که دور تر می شود کلاغ ها هم تند و تند آن را می خورند و نوک می زنند و صدایشان در افق محو و کم کم ناپدید می شود.
چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد که همه این اتفاق ها رخ می دهد، مثل فیلمی که تندش کرده باشی از جلو چشم هایت تند می رود جلو و صدایی شبیه مچاله شدن فیلم می آید و ناگهات همه چیز تمام می شود.
حالا دیگر نه از کلاغ ها خبری هست و نه چیز دیگری. حتا ردی هم بر زمین باقی نمانده و افق همچون خط صاف و بی انتها پیش چشمانم رخ نمی نمایاند که در سکوت و وهم فرو می رود، انگار که حجمی از ابر و بخار پیش بیاید و روی تن برهنه ی زمین را بپوشاند و همه چیز را رمز آلود و وهم انگیز، چونان که آبستن حوادث تازه ای باشد و هر آن ممکن است پرده ها کنار برود و بازی جدیدی شروع بشود، می کند.
همه چیز خاکستری است و در میان نگ خاکستری، دور خودم می چرخم و در هپروت دارم، ابرها را گز می کنم و انگار که مخدری در رگ هایم جریان داشته باشد تلو تلو می خورم و خودم را به تپه ی کوچکی می رسانم و خودم را رها میکنم روی تپه و ولو می شوم روی زمین و چشم هایم را ناگریز می بندم. دنیا دورسرم می گردد و با هر تکان کوچکی انگار که زمین می چرخد و در همین اثناست که کم کم خوابم می برد.
خواب عمیق و طولانی ، وقتی بیدار می شوم ، انگار روز دیگری است. شاید یک روز خوابیدم ام، شاید هم بیشتر اما وقتی بیدار می شوم نمی دانم چه ساعتی از روز است و چه اتفاق هایی افتاده که دشت اطرافم دیگر خاکستری نیست. رنگ های خاکستری با تن رنگ های سبز و چمنی و طراوت ترد سر جوانه های برگ های علف عوض شده اند و ته بعضی از برگ ها هنوز خاکستری است که حس می کنم این ها هم به زودی سبز خواهند شد.
رو به کلبه ی دور دست می کنم و از جایم بلند می شوم، وقتی که شروع به راه رفتن و بعدش دویدن می کنم، تازه می فهمم چقدر می توانست این دشت زیبا باشد، قدم که بر می دارم از دو طرف پاهایم پروانه های رنگی از روی گل ها و علف ها پر می گیرند و در فضا پرواز می کنند و باد با خود گلبرگ های شکوفه گیلاس و آلبالو را در هوا این طرف و آن طرف می برد و احساس رهایی میکنم و ته دلم می دانم که می توانم .
هوا بوی عطر سنجد می دهد و در دو دست درخت سنجد بزرگی با شکوفه های زرد این بوی بهشتی را در فضا از خود می نوازد و روی شاخه هایش صدای بلبل و گنجشک و پرنده های ریز لانه کرده اند و صدای بسیار ملایم و خوش آهنگی در فضا نواخته می شود.
اردیبهشت است، به تمامی