بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

به مناسبت در گذشت پری سا


پریسا صابر مقدم را نمی شناسید، دوستم بود، از آن دوست ها که بشود رفیق صدایشان کرد. روز اول دوره کارشناسی، همدیگر را جستیم و بعد شدیم یار گرمابه و گلستان. چه موزه معاصرها که با هم نرفتیم و کتابخانه های کانون پرورش فکری و موزه ها و گالری ها را که  را که در نوردیدیم و چه خیال ها که نبافتیم برای تصویر سازی و نقاشی . . .

گفتم پری سا! من هیچ خوش ندارم از  این رفیق هایی داشته باشم که با همه ی ادم های اطرافشان یک جور هستند! 

گفت خیالت راحت! من دنبال دوست تازه نمی گردم. همین تو برایم زیادی هم هستی! 

پری سا اما بعد تر یکی دو تا دوست دیگر دست و پا کرد و من هم به تلافی اش زدم تو برق و بعد تر هم آنقدر فاصله رو فاصله افتاد که هر کدام رفتیم سمت خودمان. اما چیزی بینمان بود که خویشاوندی و غرابتی ایجاد کرده بود که هیچ وقت تمام نمی شدیم برای هم


صدا کن مرا . . 

صدای تو خوب است

صدای تو  سبزینه ی آن گیاه عجیبی است در انتهای صمیمت حزن می روید

در ابعاد این قرن خاموش 

من از طعم تصیف در متن یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرک است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بیمی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 . . .

هنوز این برگه را دارم که با خودکار آبی ظریفی این شعر سهراب را  برایم نوشته است و آخرش امضا کرده و آن شکلک فرشته طورش را کشیده  که از طرف پریسا!

پری سا را به یاد می آورم با کیفیت لبخند هایش  و صمیمت در آغوش فشردنش و همدلی کردن هایش و شفافیت نگاهش که آسمان بود در عمق چشمانش ، زلال بود و بی انتها

پری سا را به یاد می آورم با آلبوم سلام خداحافظ حسین پناهی

و امروز  تصادفی عکس زنی را دیدم که میان شمع و گل و روبان مشکی در قاب عکسی محجوبانه مرا می نگریست و ناگهان چه مهیب دانستم این زن تویی! این نگاه متعلق به غریبه ای نیست بلکه آن تونل درازی است که یک سرش من بودم و یک سرش چشمان تو که می شد در آن راه رفت و دوید و ستاره چید . . .

انگار مرگ از آنچه خیالش را می بریم نزدیک تر است  و  ناگهان چه زود دیر می شود

 

چه کسی تاریخ را خواهد نوشت؟

آیا روزی واقعیت که اینک همچون موجودی ناقص الخلقه، نیم از وجودش را قربانی می کنند تا بشود به نمایشش گذاشت، به تمام قد با تمام زشتی ها و زیبایی هایش دیده خواهد شد؟ 

آیا روزی فرا خواهد رسید که مورخی از عقب نگاه داشتن مردم در تعقل و تفکر و اندیشه بنویسند؟ روزی فرا خواهد رسید که از خیانت ها و دروغ ها و دزدی های بزرگ بنویسند و همه دست اندر کاران و نفع برندگان آن را نشان مان بدهند؟ روزی که به ما بگویند چرا سمند در سوریه چهار میلیون است و در ایران بیست و چهار میلیون؟  روزی که در آن اقلام صادراتی ایران به کشورهای خارمیانه اعم از بادمجان و ترشی و زعفران نام برده شود و در کنارش لیست وارداتی  شامل: تجهیزات و ماشین آلات مورد نیاز در خانه و کارگاه و کارخانه ها و هر چیزی که صنعتی و فناورانه ی دیگری

آیا کسی خواهد نوشت که ما به سراسر دنیا مهندس و دکتر و تکنسین و متفکر و اندیشمند و ایدئولوژیست و هنرمند صادر می کنیم چون در این مرز پرگهر توان تاب آوردن هیچ اندیشه ی مخالفی را نداریم و آنچنان این جماعت را سرکوب میکنیم که عطای بودن را به لقای غربت می بخشند و میروند و این ها بزرگترین صادرات این کشور هستند؟

آیا روزی فرا خواهد رسید که مورخان و تاریخ نگاران از اندیشه ای بنویسند که در آن برای هر گروه و شخصی که سر به انتقاد و مخالفت برداشت اسمی نهادند و با فتنه و اقدامات سازمان دهی شده و فرقه ی زاله سرکوبش کردند و به خاک و خون کشیدندش؟

آیا روزی خواهد رسید که در آن دختران خیابان  انقلاب همچون قدیسه ها تقدیس شوند و اندیشه ای که این چنین شجاعانه قهرمان پروری می کند به زبان برده شود و در کنارش نظر مخالف آن  برادر بسیجی که سرش را پایین می اندازد تا سر برهنه ی زنی را نبیند اما جستی می زند و  زن را به زمین پرت می کند نیز با واژگان واضح و مبرهن در دادگاهی هر چند مجازی به زبان آورده خواهد شد؟

آیا روزی فرا خواهد رسید که حقیقت همچون خورشید بتابد؟ 

چه کسی تاریخ را خواهد نوشت؟

حبل المتین سرخ

به قول لاله؛ دیروز خرس ها حمله کرده بودند، خیابان میرزای شیرازی را به تمامی در نوردیده و فاتحان بی تنازع شهر شده بودند. همچون مراسم دیرین و چندهزار سالانه که ماحصلش میشود شلوغی و ترافیک و دست فروش هایی که فرصت را غنیمت می شمرند و بساط میکنند، دیروز و دیشب شهر آکنده بود از وانت هایی  که کنار خیابان بساط کرده بودندو خرس های عروسکی و کوچک و بزرگ می فروختند ،  میزهای کوچکی که هر جا که میشد پهن شده بود و  گل و  شمع و شکلات های قلبی  و سرخ و هرچیز که بشود ربطش داد به ولنتاین در این  بازار مکاره ای که مشتری ها ی زیادی هم داشت به فروش می رسید.  

این ها را ننوشتم که نتیجه بگیرم چقدر ما حالمان بد است ، یا چقدر بی هویت، یا چقدر  . . . نه . میخواستم این را بگویم که ما چقدر نیازمند عاشقیت هستیم. این دل دادن و دل باختن انگار رسمی مجزا باشد از هر فرهنگ و جمعیت و کشوری که همگی در ان به اجماع رسیده ایم.

ما مردم عجیبی هستیم، راهپیمایی بیست و دو بهمن میرویم پیاده روی خیابان انقلاب و بعد سلفی می گیریم و تو اینستا می گزاریم و بعد از اعتراضات امثال دختر خیابان انقلاب هم حمایت میکنیم و بعد منتقدیم به اغتشاشات بازار ارز و دلار و  . . . اما گویا همه در این زمینه که عاشقیت باشد مشترک المنافع و هم نظر هستیم و آن طور گرم و صمیمی این روز را تکریم می کنیم که اصلا خیالی نیست که از کجا و کدام فرهنگ رسیده است. مثل فرزند ناخوانده و از خیابان جسته ای که آن چونان تکریم و تعظیمش می کنیم که با فرزندی که از خون و رگ و جانت است هیچ تفاوتی ندارد که در بعضی موارد خاص حتا عزیز ترش هم می پنداری . . . 


خواب

چشم هایم را میبندم. تصور می کنم خانه ی گلی که دورش سراسر درخت های تبریزی بلند کاشته شده و در حیاط چوب های کوتاه و بلندی برای پیچیدن لوبیا و کدو و خیار دورش در خاک فرو شده است و کرت های کوچک ریحان بنفش و سبز و شاهین و جعفری از هم تفکیک شده اند. آن جا هویج ها، مثل هویج هایی که ما می کاشتیم ریشه های ریزه میزه ندارد و مثل هویج هایی که از مغازه میخری بزرگ و مرتب و صاف و صوف است و حتا تربچه هایش هم آن قدر نقلی نیست که نشود گذاشتی بین سبزی ها.

انتهای باغ ، درخت های زرد آلو و شاتوت به بار نشته و زرد آلو ها مثل لپ دخترکان داهاتی قرمز و گوشتالود و سرخ جلوه نمایی می کنند.

باد لای برگ های درختان می پیچد ، همون عاشقی که گیسوان معشوقش را بنوازد، صدای پیچیدنش بین برگ ها و شاخه های باریگ با نرمی و لطافت ، صدایی بی انتها را می ماند از که از اعصار و قرن ها به گوش می رسد، موسیقی ای که هزاران سال است عاشقانه نواخته شده است . . .

پشت دیوار خانه پرده های توری از دل خانه بیرون آمده و با باد می رقصد. با هر وزش جانانه باد  کل حجم پرده ی توری باد می کند و وارد خانه میشود و بلافاصله همراه باد از خانه خارج میشود و تا جایی که می تواند می وزد و باز هم به داخل خانه می رود.

از پشت پرده ی توری تمثال زنی پیداست. زنی با موی مواج و سیاه که همچون سیاهی شب روی پیشانی اش پیچ و تاب خورده و سیمایی مقدس همچون تصویری که هزار بار دیده ای را یاد آور می شود. زن نزدیک تر می شود و روی رف پنجره می نشیند.

ناگهان دستش را به سمت پرده می برد و با نوازش باد که پرده را می لغزاند ، رخ نمایان میکند در قاب پنجره  . . .   

 . . . چه کسی مرا از این خواب بیدار کرد؟ 

شخصیت شماره 2

غیر از این منی که الان آمده اینجا دارد می نویسد من دیگری در من هست که اسمش شخصیت شماره 2 است، مثلا امروز شخصیت شماره 2 ، سه تا شیرینی بزرگ با چای خورده و قبلش هم یک تغار عدسی. اگر من که شخصیت شماره یک باشم با مسواک و خمیر دندان اختتامیه ای بر این کشتار پی در پی صادر نمی کردم این ماجرا همچنان ادامه داشت و کشویی که در آن چند سیب و پرتقال و بیسکوییت و دانه و پودر قهوه بود را سر می کشید و آنقدر ادامه میداد که دل درد بگیرد تا دست بردارد. 

شخصیت شماره دو در واقع رویکردی سایه ای دارد. همان کسی است که همواره او را سروکوب می کنم و برای هر کاری محاکمه می شود  و به یقین محکوم هم میشود، سرزنش میشود و خجالت زده اما وقیح است و باز کار خودش را ادامه می دهد. حریص و طماع است  ! سیرمانی ندارد و حرف حساب تو گوش های وامانده اش نمی رود ، خیلی صفت های بد دیگری هم می توانم برایش بشمرم  . . .

عالیجناب یونگ اسم شخصیت شماره دو را می گذارد سایه! shadow! خوب حقیقت این است که اسمش زیاد مهم نیست ، هر چیز که دلم بخواهد می توانم صدایش کنم. 

مشکل اصلیم با وی وقت هایی است که نمی دانم کاری که می کنم  و تصمیم که گرفته ام و از آن دفاع می کنم و استدلال می کنم و برایش رگ گردنی میشوم، تصمیم است که من گرفته یا شخصیت شماره 2؟ (این چیزی است که خیلی طریف و زیر پوستی اتفاق می افتد)

خنده دارد است اما این آقای شخصیت شماره 2 که می خواهم اسمش را "موری" mori بگذارم (خوب خیلی به مشخصات و شکل و قیافه اش فکر کرده ام ، کارهایش هیچ شبیه خانوم بودن نیست که شک م برده که مرد است و اسمش را هم دقیق نمی دانم مجتبا باشد یا مرتضا یا  . . . آدم روک گو با زبانی تیز، متوسط الجثه با یک مترو هشتاد قد با هفتاد و پنج کیلو وزن است که کاپشن مشکلی شمعی تن می کند و همیشه ته ریش دارد و بعضی وقت ها  کلاه عجیب غریبی هم روی سرش می گذارد و وقت و وبی وقت سیگار می کشد، حتا جاهایی که اصرار اکید شده است که سیگار کشیدن ممنوع است، مدام گوشه لپش آدامس نعنایی است و مطالعات عجیب غریبی دارد و یک دفترچه کوچک در جیب کاپشن ش می کذارد و جمله های قصارش را در آن یادداشت میکند. کفش هایش  کتانی است،  اما همیشه خاکو خولی ،  جین تنگ مشکی تن می کند و روی زانوهایش پاره است و روی ران ها یش زاب دارد، شغل دائمی ندارد و بیشتر وقت ها با دوست هایش تو پارک آتش درست می کند و سیگاری می کشند و بحث های الکی می کنند و به ریش دنیا می خندند و رسالتش این است که بگوید گور بابای دنیا)  به واقع شخصیت مستقل و هویتی مجزا از من دارد. مثلا من با بند بند وجودم و از سالها پیش تصمصم گرفته ام شکم و پهلو هایم را که قلمبه می شود را آب کنم اما شخصیت شماره 2 بسیار علاقمند به پرخوری است و تا حالا حتا یک بار نگذاشته یک رژیم چند روزه بگیرم ،   آمدم رژیم معروف جنرال موتورز را بگیرم. روز اول با میوه سپری شد و روز بعد با سیزیجات و هنوز روز دوم به پایان نرسیده بود که در حال گاز زدن یک بستنی سالار شاتوتی بودم.

حقیقت این است که من آدم چاقی نیستم اما همین دو سه کیلویی که دلم می خواهد کم کنم و نمی توانم و یکسر مغلوب شخصیت شماره دو می شوم نشان می دهد که این لعنتی زورش از من بیشتر است.بعدش با خودم خیال می کنم که باید تمهیدی بیندیشم و روی این شخصیت شماره دو را کم کنم! اصلا  زورآزماییی طور در یک نبرد ثابت کنم که کی رییس است! بهش ثابت کنم که این من هستم که انتخاب می کنم و او باید کوتاه بیاید و انتخاب های دوم و بعدی را بردارد و پا پس بکشد. 

اما حیقیت این است که نمی شود. 

اولا که؛ دعوا که نداریم ! بعدش هم این شخصیت شماره دو هم ، من هستم ، مثل یک مادر که دلش نیاید با کودکش بد خلقی کند و عطاب خطابش کند، چون این بچه از اوست و جگر گوشه اش است. حالا این آقای موری که شخصیت شماره دو نام گرفته هم جزیی از من است و چرا باید با سرکوب و خفقان جلوی راه نفسش را بگیرم؟ خیلی علاقمند ترم که با اون به پای میز مذاکره بنشینم و در ازای دادن امتیازاتی ، راضی اش کنم این خوی هیولایی اش را که گاهی مثل جاروبرقی میشود و آنقدر می خورد که بترکد تا وقت هایی که آن قدر گنده دماغی می کند یا خیلی وقت های دیگر را کنار بگذارد و  با هم دوست تر بشویم.

شخصیت شماره دو حالش از کتاب خواندن بد می شود و دلش می خواهد یکبند تو صفحات بی سر و تهه اکسپلورر اینستا بچرخد اما من خیلی وقت است که کلا اپلیکیشن اینستا را پاک کرده ام و این طوری  شخصیت شماره دو را راضی می کنم که  گه گداری،  بروم  نسخه ی وب اینستا را نگاهی کنم و بعد که دلش آرام گرفت و بی خیال شد می رویم سراغ کار هایمان.

ماجرا این است که باید صلح کنیم. باید بروم شخصیت شماره دو را از پارک بغل خانه پیدا کنم و به خانه برش گردانم. راستش مدتی زیادی است که از خانه انداخته بودمش بیرون. فکر می کردم اگر او برود همه مشکلات حل میشود، اما نشد. او از خانه رفته و تارانده شده اما هنوز تو بزنگاه ها و وقت تصمیم گرفتن همان قدر تواناست که قبلا بود و حتا این رانده شدن از خانه باعث رنجش و سرخوردگی اش شده و از این زهگذر حتا حس می کنم در شرارت وسواس خاصی پیدا کرده و با اصرار و تاکید می خواهد از امر من سرپیچی کند و کار خودش را بکند.

باید بروم دنبالش و لباس هایش را بکنم و بریزم تو ماشین لباسشویی و غذای گرم برایش بگذارم و اجازه بدهم کنارم باشد. نه پشت سرم. 

نمی دانم شخصیت شماره دو تا کی می ماند اما می دانم که تا وقتی بگویم نیست شرور تر میشود.



 + دسترسی تلگرام - کانال دست نوشته های پروانه

این بی تعادلی نگران کننده . . .


خیلی وقت است که دیدن عکس های آموزشکده ها و فضاهای دانشگاهی  و آموزشی و  . .  نگرانم می کند. یک جمعیت انبوده از دختران و یکی دوتا پسر که آن پشت و پسله ها جایی یک گوشه خزیده اند.مثل کلاس های ارشد با 19 نفر خانوم و 3 تا آقا برگزار می شود. . . . نگران کننده است که زنان در حال مرتفع شدن و بال گستردن و توانمند شدن هر روز بیشتز از دیروز هستند و در مقابل مردانی هستند که از اخرین دستاورد هایشان می شود به مردانه کردن اسنپ رسید. وقتی "اسنپ رز" که طرحی آزمایشی با رانندگان خانم بود هنوز بعد از گذشت ماه ها آزمایشی است و نمی شود از خدماتش بهره برد.

 

کتابی که نوشته نشده


فکر می کردم چقدر خوب بود یک کتاب مختصر مفیدی وجود داشت که در آن نگارنده اصول زندگی را  می نوشت، اصول کلی با پرسش هایی که روشنگرانه  مثلا اصول چهار پنج شش گانه ای که بشود وقتی تو بزنگاه گیر میکنی به آن مراجعه کنی و راهگشا و نجات بخش باشد. آن قدر به نظرم شدنی بود که آمدم گوگل را سرچاندم اما هیچ نتیجه ای یافت نشد. گویا نویسنده ی یک چنین کتابی برای هر کس شخص اوست، کتابی با اصولی که برای شخص تو تعریف شده باشد! 

عشق خانگی

نمکدان سفید رنگ، عاشق فلفل پاش صورتی بود.

دانه های ریز و سفید نمک صدفی با گرد خاکستری و نرم فلفل سیاه در هم می آمیخت و به سر و روی جفتشان را فلفل نمکی می کرد و هی از عشق هم کیفور می شدند و بازو های نه چندان فراخشان را باز تر می کردند و همدیگر را تنگ تر و بی وقفه در آغوش می فشردند و هیچ خیالشان نبود که دورشان چه خبر است.
گاهی فلفل پاش صورتی می رفت تا ران های مرغ را با عطر و طعمش مزه دار کند و گاهی نمکدان سفید
خیار لخت و پوست کنده را از با دانه های نمک مزه دار می کرد و گاهی نیز با هم خورشت قرمه سبزی را از بی حالی در می آوردند . . .

اما هر کدام هر جا که بودند و هر کجا که می رفتند وقتی همه چیز سر جای خودش بر می گشت دوباره خالی بازوان گشوده ی همدیگر را پر می کردند و دوباره بازار عشقشان گرم بود.

در اولین اثاث کشی تنها چیزی که شکست جفت همین نمکدان بود که ناگهان نگاهی به سویی رفت و دستی ندید و پایی لغزید و ناگهان عمر بودنش روی سنگ های کف آشپزحانه به پایان رسید و افتاد و تکه های صورتی رنگش با سیاهی فلفل، برای همیشه سیاه و تلخ شد.
از آن روز تا کنون، گلوله های شور نمک سوراخ های نمکدان را پوشانده و کور کورانه، میان اشک و بیتابی به دنبال رایحه ی عاشقانه ی فلفل، دور تا دور خانه را می گردد و بازوانش گشوده است هنوز . . . 








+ آدرس کانالم که این مطالبو و یه سری دم دست نوشت توش میاد :    اینجا      الببته فعلا که فیلتره باید با پروکسی باز بشه

 

دندان آسیای شماره 12

قبل از هر حرفی، استغاثه می کنم و اعتراف میکنم که خود را نیز مبرا نمی بینم از فضایی که از آن حرف می زنم

خیلی پیش آمده از اطرافیانمان، دوستان و خانواده ، ادم های معمولی ای هستند که به سبب ناکامی های پشت سر هم و یا فتح نکردن قله ی عظیم دستاوردی که بشود تو بوق و کرنایش کرد، آدم های بی سر و صدا و ساکتی هستند که سرشان تو لاک خودشان است. آسته می روند و آسته می آیند که گربه شاخشان نزند.

حالا خیالش را کنید دری به تخته ای می خورد و از این رهگذر دستاوری  نصیب این دوستان می شود و از فردای آن روز، باید میدان را نظاره کنی که چطور جولانگاه دوست عزیزمان شده است. صدایی که تا حالا به زور شنیده می شد را به وضوح و رسایی می شنوی، در هایی که کوبیده میشود و اعمال نظرهای کاملا شخصی در فضاهای عمومی و  هزار و یک ادای دیگر که مایه ی تعجب و شگفتی همگان  را سبب می شود.

راستش غالب این اوقات آنچه شرایط را ناگهان تغییر می دهد غالبا یک رابطه یا یک ازدواج است. ناگهان آدم دیگری از راه می رسد ، حالا اگر این آدم ، ظاهر آن چونانی داشته باشد خیلی موثر تر است و یا اگر ازدواج با کسی که وضع مالی خوبی داشته باشد!

همه این اتفاقات اعتماد به نفس  و در واقع اعتماد کاذبی ایجاد میکند که آدم احساس می کند دنیا مسخر  اوست و وقت کامیابی و اوقات خوش فرارسیده است. اوقات خوشی که مدت های مدید کمیاب و چه بسا نایاب بود اینک با چشم بر هم زدنی شدنی و در دسترس قرار گرفته است.حال در چنین موقعیتی چه باید کرد؟

سرگرم از فتوحات نامبرده، به جهان گشایی پرداخت؟ یا اینکه برویم و درد دیگری را چاره کنیم که هیچ ربطی هم به این ماجرا ها ندارد و آن همان اثبات خود به دنیاست. خودت را با دستاوردهایت و بودن های خویش است که باور می کنی و اعتبار جمع می کنی برای وقتی که نیاز داری به خودباوری

در شرایطی که از آن حرف زدم، حس سرخوش و کامیابی از آنجا حاصل می شود که آدم خودش را ارزشمند می بیند که کس دیگری او را انتخاب کرده است! کس دیگری او را لایق دانسته ، ارزشی که همچون سردوشی توسط کس دیگری اعطا می شود و به همان راحتی هم می شود خلعش کرد و به یقین هیچگاه درونی نمی شود

راستش هر وقت چنین اتفاقاتی اطرافم می افتد منتظر یک اضمحلالم، یک فرو پاشی . . . مثل دندانی که از زیر پوسیده است اما سالم به نظر می رسد و دیر یا نزدیک به عصب کشی و فاجعه ی نابودی دندان منجر خواهد شد. هر چقدر دیرتر بروی سراغ دندان پزشک احتمال داشتن یک دندان سالم کمتر خواهد بود!

از مثالی که زدم به روشنی پیداست در چه وضعیتی به سر می برم. دندان آسیا، فک بالایی، در یک اتفاق خیلی ساده ناگهان شکست و بعدش تا وقت بگیرم و خودم را به دندان پزشکی برسانم چندین روزه سرشار  از درد کشنده را سپری کردم و جالب اینجاست که اگر چه دندان پزشک محترم دیروز چار کاناله عصب کشی کرده باز من درد دارم و لپم هم قلمبه شده و انگار یک آبنبات تو لپم قایم کرده باشم و منتظرم تا خیس بخورد.

به عنوان کسی که توضیحات کافی از پوسیدگی های مخفی دندان را میدانم تصمیم گرفتم خیلی مرتب و منظم بروم و باقی پوسیدگی های سطحی و غیر سطحی را مورد حسابرسی قرار دهم و قبل از آن که  آنها ناگهان متحرت کنند به حسابشان برسی!

یاد آن مصحف شریف می افتم که میگوید . . . حاسبو انفسکم  قبل عن تحاسبو 

دل نوشت شماره 921


گاهی خودم را می بینم که دارم حرف می زنم، میخندم، همدلی می کنم یا لقمه های غذا را می بلعم در حالی که از خود می پرسم آیا این منم؟ آیا این دایره کلمات و شوخی ها و دایره ی دوستان و ژاکت بلند سورمه ای و شلوار جین نود سانتی با پوتین ساقدار، آیا این منم؟ انگار دارم غریبه ای را از بیرون نگاه می کنم و صدای خودم را می شنوم وقتی کلمه ها از دهانم بیرون می آید

احساس غریبگی می کنم با خودم و همچون کسی که ممکن است برای اولین بار با او روبرو شده باشی، بگویی صاحب این قیافه و این هیبت و این شکل حرف زدن چطور آدمی می تواند باشد؟ چطوری فکر میکند یا چه حرف هایی برای گفتن دارد؟ اصلا کیست؟

آن طور وقت ها خودم هم همین قدر غریبه ام. 

همین قدر متناقض! روزهایی هست که دلم میخواهد زندگی را در آغوش بگیرم و مثل هوا بریزمش تو ریه هایم و روزهایی که همان قدر شاکی و دل زده ام... می ترسم. انگار نظم و قانونی بر این روال حکمفرماست. میترسم بازی خورده باشم و قبل از اینکه بفهممم و از بالا ببیمم، کسی نشانم بدهد یا جایی بخوانم که همه ی این بالا و پایین ها مثل واکنش های ساده ی شیمیایی کلرید سدیم با هاش دو او . . . تشکیل نمک طعام می دهد و هیچ نکته ی تاریک و مبهمی هم ندارد و شما الکی داشی  زور می زدی

حس می کنم مفهومی هست در این غریبگی ها که دلم می خواهد قبل از اینکه کسی بگوید بفهمم ، خودم . . .



من اینستامو پاک کردم!

امروز شما را دعوت می کنم به چالش پاک کردم اپلیکیشن اینستاگرام از گوشی هایتان! 

و در ازای پاک کردنش خیالی آسوده تر را به شما نوید می دهم. باور کنید مطلع بودن از همه جزییات لباس و خوراکی های و مراسم و سفر و  . . . همه دوستانتان و آشنایان، آرامش و امنیت به پی نمی آورد، استوری های پی در پی و 24 ساعته ی دوستانتان نیز به همچنین

و همچنین مقدار متنابهی زمان به دست خواهید آورد که نمی دانستید تا حالا آن را در کدام چاه ویلی تباهش می کردید


به هیچ معنی

دل نوشته ام می آید

وقتی نیچه گریست را می خوانم و کنارش هم کتاب صوتی اش را گوش می دهم ،  وقتی روی کتاب فصل سه و چهار را تمام کردم فایل صورتی را شروع کردم و عجب کیفی دارد. مدت زیادی بود که خواندن کتاب  چاپی و دست گرفتنش برایم سخت شده بود، در یک چرخش محسوس کتاب های صوتی جای خالی کتاب های آنها را گرفتند و این البته با یک وقفه ی کوتاه و توقف بر کتاب های پی دی اف بود. خلاصه بعد از مدتی کتاب شندین در یک چرخش خفیف و یک جهش از سنت به مدرنیته و از مدرنیته به پست مدرنیته دوباره اشتیاق دست گرفتن کتاب های کاغذی را در دل دارم و وقتی فایل صوتی کتاب هم به انضمام می آید عیشت مدام می شود.

در کنارش البته مقدار زیادی به خودم فحش داده ام. راستی چرا در بیست و سه سالگی همچین کتابی را نخوانده ام؟ آدم احساس تضییع عمر می کند از بس که خوب است و به دل آدم می نشیند و جای جایش  عالیجناب "یالوم" دلبری می کند و با کرشمه آدم را متحیر می کند. یک جاهایی از کتاب آدم حس می کند در برش عمیقی از تاریخ فرو می رود، در ذهن فیلسوفانه ی نیچه و فروید و دکتر برویر و شاید همه ی این شیفتگی از آنجا سبب شده که آن را در راستای علاقمندمندی هایم یافته ام  و از شدت خوشی قلقلکم می گیرد . . .خودم هم خنده ام می گیرد

اما آنچه اجتناب ناپذیر است تغییر است دوستان،  همین جهش . . . به واقع آدمی به همان هیبت و شکل و همینه که هست باقی نمی ماند و باید بی وقف در خود کنکاش کند و هر آن از کوچه پس کوچه ها و پشت و پسله ها، هر آن انتظار غریبه ای را داشته باشد که به انتظار اهلی شدن ایستاده است. کسی که بسیار علاقمند بود به پوشیدن مانتوهای بلند و رعایت حدی از ظرافت و سرخ رنگ زدن لاک انگشت ها  . . . کسی که در تاریکی کوچه پس کوچه های ذهنت پشت باید ها و نباید قایم شده است و مترصد فرصتی است تا خودش را ، جزیی از وجودش را نمایان کند و ملتمسانه و حقرانه و یا قلدارنه و با اجبار راضی ات کند که بگذاری او هم باشد. بگذاری تن نحیف و فرتوتی را که سال ها انتظار کشیده تا اندکی زیست کند بیاید و زیر نور درخشان خورشید خود نمایی کند و جلوه گری هایش را نشانت دهد و ببینی که چقدر شدنی بود که شکل دیگری هم باشی و چقدر این شدن ها خرسند کننده است و آدم را گسترده می کند

مثل این می ماند که یک ماشین گران تومنی با آپشن های ویژه و متفاوت و آن چونانی داشته باشی اما فقط با آن برانی.کلاژ بگیری و دنده عوض کنی و گاز بدهی و ترمز کنی و بوق بزنی . . . یک روز می بینی در حالتی می شود بدون اینکه گوشی موبایلت را با یک دست و با بدبختی بگیری می شود و با دست دیگرت که فرمان را هدایت می کنی (میدانم در حین راندن گفتگو با موبایل جرم است اما گاهی اجتناب ناپذیر می شود) و گوشی را با چانه و گردن نگه داشته ای و با مشقت دنده عوض می کنی و  . . . بدانی کافی است تنها یک دکمه را لمس کنی، و صدایی را که در تمام ماشین پخش می شود را بشوی و به راحتی پاسخگوی  تماس باشی و بینهایت آپشن و ویژگی که همگی با ذهن مبتکرانه و متفکر گروهی برای آرامیش و آسایش خانومی که شما باشی طراحی شده است و می توانستی این همه مدت از آن سود ببری

تفاوت و آسودگی موجود بین حالت های موجود چیزی است که فقط زمانی لمس می شود که حالت مشقت و سخت اولیه را با تمام وجودت زیسته باشی و تجربه کرده باشی و اینک به واسطه ی کشفیات جدید حالت جدید و متفاوت و پر آرامشتر (پر آپشن تر  در واقع) را مورد بهره بری قرار بدهی

یادتان هست که قبلا سوره بادمجان را نوشته بودم، که آدمی میتوانی از همین بادمجان به خدا ایمان بیاورد (از بس که همه چیز تمام و کامل است و هر سمتی که بلغزد، طعامی بسیار لذیذ حاصل می شود) حالا  می خواهم بگویم انگار آدمی از شناخت خودش و درونیاتش به خدا ایمان تر (این تر به معنی تفضیل است و می شد نوشت بیشتر ایمان می آورد اما ایمان روشن تر را نشان نمی داد) می آورد. . . 

از حاشیه

گاهی  دامانت  را  برای در امان بودن از گزند خیس شدن و کثیفی تو مشتت می گیری ، از رهگذر آنچه هست،  روزمرگی و حرف های عامیانه و تلاش های پوچ و کارهای بیهوده و دور همی های مسخره و خرید هایی که بود و نبودشان هیچ تفاوتی در زندگی مان ایجاد نمی کند. گاهی می خواهی جانت را در حاله از حمایت و  خود داری درگیر روزمرگی نکنی اما ناگهان می بینی همه این راه ها و لباس ها و حرف ها و لبخند ها و آدم ها و  جمع هایی که در آن حاضر نشده ایم و سنت هایی که عزیز نپنداشته ایم پاسخ همان سوال غریب و عزیز است که می گوید  . . .

که چی؟

ما زنده ایم و زندگی همه ی همین لحظه هاست که می توانی دامنت را در دست بگیری و جست بزنی و از رویش رد بشوی

 و می توانی به کنهشان بروی و بگذاری مزه ی همه این لحظه ها مثل ادویه های رنگ به رنگ به جانت بنشیند و به عمقش سفر کنی و تجربه ای کاملا شخصی از هر کدام از این ماجراهای که مال همه است داشته باشی که از نگاه تو  و مخصوص توست . . .   و زندگی یعنی همین!

به قول، خانم ناهید :

زندگی راه رفتن کنار یک دریاچه است، نه اینکه کنار دریاچه راه بروی و به مفهوم زندگی بیندیشی . . .


وقتی خبر، تنها به یک معناست


بعد از نود و بوقی که از فک و فامیل پدری بی خبرم، دیروز ها ناگهانی دلم بسیار هوای دختر عمویم را کرد. تفاوت سنی مان قدر مادر دختری است البته اما هم را دوست می داریم . . . 

بعد از قربان صدقه های اولیه می پرسد خوب چه خبر؟ می گویم ارشد قبول شده ام و دارم درسم را ادامه می دهم.

انگار نشنیده باشد از دخترش و دو قلوهایش که تازگی به دنیا امده اند تعریف می کند که باید چند در روز کمک دخترش کند و  . . .و باز می پرسد خوب دیگه چه خبر؟

میگویم خانه ی کوچکی خریده ام.  میگوید مبارک بشه و حرف دیگری را پیش می کشد

چند لحظه دیگر باز می پرسد خوب دیگه چه خبر؟

این جاست که می خندم می گویم ! نه ! شوهر نگرده ام (می خواهم کارش را راحت کنم) و جفتمان با هم خنده مان می گیرد . . .

 

جای خالی بعضی چیزها

گاهی وقت ها دل ادم خالی مشود

مثل وقتی زیر پایت را خالی کنند . . .