ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
یک جایی خواندم که نویسنده ی فرانسوی سیر عشق یک جمله در مورد رابطه دارد که به گمانم بسیار کارآمد است که می گوید؛ رابطه مثل شغل تمام وقت است و وقتی بیدار می شوی اولین کاری که به آن مشغولی هم همین رابطه است و باید برایش کاری کنی و رشدش بدهی و زنده باشد و فراموشش نکنی و . . . زندگی با مقداری چشم پوشی شبیه استخری است که آدم کم کم می رود تو عمق بیشتر و هر چه که بیشتر پیش برود و بیشتر فاصله بیفتد بین پاهایش تا کف استخر، احتمال به فنا رفتنت هم بیشتر می شود. اما باید جلو رفت و در جا نزد و پیش تر رفت و تنها راه برای این پیش تر رفتن یاد گرفتن شنا است. یعنی باید شنا بلد باشی تا از ترس اینکه پاهایت به کف استخر نمی رسد در جا نزنی!
شاید دلیل اینکه این مثال زدم تجربه ی نه چندان جالبم در روزهای اخیر در یک استخر نه چندان بزرگ بود. یک لحظه روی آب خوابیدم و وقتی برگشتم متوجه شدم پاهایم به زمین نمی رسد. من هم روی آب خوابیدن را بلد بودم، کرال پشت را هم و هم شنا سگی اما خوب اون لحظه ترسیدم! حس کردم به ساحل خیلی دورم!
ترس آدم را فلج می کند، کل محاسبات ذهنم در هم گوریده شده بود و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد و مثل سنگ در آب فرو رفتم و یک لحظه حس کردم وا داده ام
تجربه ی ترسناکی بود اما یک چیزی را یادم آورد که ترس تو را خواهد کشت! که نباید بترسم! ترس همه چیز را مهیب و ترسناک و غیرقابل دسترس و دور می کند!
زندگی و رابطه مثل قطعه ای موم کف دست آدم می ماند، ما برآن محیط و مسلط هستیم و شکر گذاری و ایمان ما را به ساحل آرامش رهنمون خواهد شد . . .
ترس برادر مرگ هست...
دقیقااااااااااا
من از این ترسها زیاد دارم و دقیقا یکیش همین شنا و استخره. دریا و اینا رو که بیخیال. کلاس شنا هم رفتم ولی همینکه فکر میکنم زیر پام خالیه کلا قالب تهی میکنم و مغزم قفل میشه ....
باید قورتش بدییییییییییییم
مصرع دوم : اینقده نترس تا نجات غریق شی
جی ال ویتریک هم تو "کتاب: راز مادرم" گفته: آدم ها مثل آب در یک تالاب هستند، شما نمیتوانید کف تالاب را ببینید و فکر میکنید کم عمق است، اما فقط وقتی که شیرجه بزنید میفهمید عمق واقعی آن چقدر است...
چقدر هم قشنگ نوشته
ممنون ازت