ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
گاهی وقت ها حس می کنم نصفه شب ها
حرف های نگفته وجنگ های نرفته
خرخره ام را می گیرند و دست ب یقه می شویم و سر همه چیز هایی که نگفته ام به صلابه ام می کشند و امانم را می برند!
یکی می گوید آن که وقتی خوشی یادت نمی کند را چرا ؟ یکی می گوید آن که سر یک جمله گذاشت و رفت چرا
یکی دیگر می گوید من انتظار دیگری داشتم از کسی که می کفت دوست و همراه است اما...
من اما نگفته ام!
مثل احمق های منفعل گذاشته ام این آدم ها طوری رفتار کنند که انتظار هیچ پاسخ درخور و البته مناسبی در قبال بی مهری و جفا و نارفیقی شان را نداشته اند.
نگفته ام ...
نگفته ام ...
حالا در این محکمه که گوشه اتاق گیر افتاده ام دارم سعی می کنم بفهمم دوست ترین آدمی ک کمترین محاکمه ام را ساخته کیست؟
نگفته ام که چقدر رنجیده ام
نگفتم که چقدر شکستم و تنها شدم و احساس آدم دست چندم بودن کردم! نگفتم که چقدر عصبانی شدم یا خشمگین،که فهمیدم . . . اما به روی خودم نیاوردم!
حالا این به روی خودم نیاوردن ها و ایضا به روی دیگران نیاورده ها... طغیان کرده و نمی گذارد بخوابم
ک آرام بگیرم!
منو یاد دختر تنهای یکی از تابلو های هریت بکر میندازی، فکر میکنم اسم نقاشی زیر نور چراغ بود
http://borqe.ir/wp-content/uploads/2015/10/New-Picture3.png