بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

خالی دانی!

همه آدم ها یک بابا دارند و یک مامان که ازشان به دنیا آمده اند و نتیجه ی ازدواجشان محسوب می شوند. بعضی از این آدم ها، هستند و بعضی هایشان می میرند و دیگر در دسترس نیستند و با رفتنشان همه چیز را عوض  میکنند. بعضی ها هم میروند، مهاجرت می کنند و یا ازدواج مجدد می کنند و از زندگی شما می روند و فراموشتان می کنند، انگار که نیستند. اما با رفتن این آدم ها جای خالیشان پر نمی شود.

به نظرم دل آدم یک چیزی شبیه تالار موسیقی  مسجد  عالی قاپو است، که در میان دیوار با گچ بری جای خالی تعدادی ساز و آلات موسیقیایی ساخته شده شده که آدم خیال می کند آن خالی ها یک طوری جای خالی آن آلات هستند که حالا نیستند 

در دل آدم ها هم این  طور گچ بری هایی هست به نظرم . . . 

جای خالی ای برای پدر، یک طور پدر دانی مثلا

جای خالی ای برای مادر، مثل یک جانونی مثلا! مادر دانی است فقط

همین طور جای خالی اقوام دانی، خاله دانی، برادر دانی و خواهر دانی و حتا دوست دانی!

بعضی از این فرم های خالی خیلی جاها تکرار شده و این به آن معناست که آن نقش ها، نقش های مهمی هستند، مثلا مادر دانی خیلی مهم است و در کل از صد خالی شاید بیست بار تکرار شده باشند، همین طور پدر دانی که آن هم نقش مهمی است

من هیچ چیزی شبیه حجمی که برود تو مادر دانی ندارم

برای پدر دانی هم چیزی ندارم

این می شود که برای پر کردن خالی آن ها دست به ابتکار می زنم و چیزکی که از سر و ته و محیط و مساحت شباهتکی به ماجرا داشته باشد را می تپانم در خالی دانی مورد نظر

من آقا دوح الله گل فروش دم خانه مان را که گه گداری سر به سرم می گذارد و به پارک کردنم گیر می دهد و می توانم بی اجازه وارد چادر گل هایش بشوم و گل ببرم و بعدا سر فرصت بروم و حساب کنم و گاهی هم برایش آش نذری ای چیزی می برم و گاهی هم برایش در را باز میکنم تا از شیر آب داخل پارکینگ آب بردارد را در خالی دانی پدر گذاشته ام

حتا کریم ، آب دارچی شرکتمان که حواسش هست من چقدر چای خورم و وقتی کسی می رود بالا برای خودش چای بریزد برای من هم یک  لیوان چای می فرستد یا سر نهار که نان ندارم یک تکه نان برایم گیر می آورد را در خالی دانی پدر می گذارم

حتا وقت هایی که کیف می کند از گلدان هایی که روی میزم گذاشته ام و یا وقتی ازم می پرسد آن گل را کی آب بدهم و نشاهایش را با خاک و گلدان می آورد تا برایش در حیاط شرکت در گلدان بکارم

حتا گاهی آقای سلیمی، مدیر داخلی مجله مان  را هم می گذازم تو پدر دانی. وقتی که زنگ می زدند حال و احوالم را بپرسد و برای یک روز خاص وعده ی درست کردن لازانیای مسحور کننده اش را می دهد،حتا اگر هیچ وقت آن غذا را نپزد، وقتی که حال حاچ آقا را می پرسد و موبایلش را که به گیر و گور خورده به من می سپارد تا درستش کنم

برای مادر دانی اما پیشنهادات بسیار کمی هست

شاید به خاطر این است که خانم هایی که حس مادرانه شان مثل  لیوان پر آب سرریز کند و بشود مثل گربه ی دله ای خودت را بمالی به لیوان و لیسکی هم که به لیوان بزنی دهانت تر شود از نم شیر کفایت کند کمتر اطرافم پیدا می شوند

پیش تر ساناز که حالش خوب بود و حال و حوصله داشت برایش هر هفته ، یکشنبه ها نامه می نوشتم . کل نامه هم چیز خاصی نبود جز کش و قوس آمدن و بالا پایین کردن و نوشتن از احساس ها و برنامه هایی که معلوم نبود بشود یا نشود. نوشتن از آدم هایی که اطرافم بودند و دلم می خواست کسی غیر از من آنها را بشناسد و ازشان برایش بگویم و وقتی چیزی  تعریف می کنم همه را بشناسد. اما ساناز خیلی کار دارد و اصلا دکتر است و دکتری خیلی کار سختی است و آدم هرچقدر زمان داشته باز هم کم می آید. 

تازه آمریکا هم هست در یک ایالت خیلی دور و سالی دو سالی که یکبار می آید و می توانم ببینمش و آن وقت ها البته بی معطلی می گذارمش تو مادر دانی، این بار که آمده بود برایم یک کفش سفید آورد با یک کیف پول قرمز و مقادیری ریمیل خارجی که وقتی درشان را باز می کنی رایحه ی گل محمدی می آید، دقیقا گل محمدی ها نه مثل گلاب که بوی گل پخته شده را دارد و وقتی پک جادویی اش را باز کردم حس می کردم دقیقا درهای بهشت است که دارد به رویم باز می شود . . .

البته آدم های زیاد دیگری هستند که می شود تو خیلی از این جا های خالی دیگر جایشان داد

مادر دانی اما خیلی وقت ها خالی می ماند، حتا  گاهی بی علت و بی حرف خانم های تو اتوبوس را  گذاشته ام  تو مادر دانی تا خالی نماند، یکبار مادر نادیا و یکبار هم مادر بهار را که برایم کوکو و میرزا قاسمی با کدو گذاشته بود کنار، یک بار هم مادرشوهر یکی از دوست هایم را که هر پاییز برایم ترشی و شور می فرستد

اما باز هم خیلی خالی است مثلا از بیست تا شاید سه تا و نصفی اش پر شده باشد

دوست دانی مثلا خیلی خوب است، من حتا گاهی رییس مان را که گاهی دقم می دهد را تو دوست دانی می گذارم

. . .

 این  پست ادامه دارد


از حاشیه ها


1- دیروز آخرین روز نمایشگاه بود . 

نمایشگاهی پر از تجربه های تازه در غرفه داری و برخورد با آدم هایی که کارت برایشان جالب است. با مزون دارها و تولید کنندگان کفش و لباس و  . . .

اما حاشیه های بامزه تری داشت. حضور چندتا از خوانندگان وبلاگم باحال ترینشان بود، فرناز که خیلی قشنگ می خندید یا پگاه که چقدر محکم و قابل اتکا به نظر می رسید و البته آن یکی دوست وبلاگی که خودش را معرفی نکرد و نشد حرف بزنیم.

صدای باران می آمد و همه همه ی آدم ها حس امنیت خوبی به آدم می داد، یک طوری انگار خانه ی آدم همین نزدیکی ها باشد.

حضور چند تا از دوست هایم هم مثل عسل شیرین بود وقتی میدانی کسانی را داری که برایت قدم از قدم بر میدارند و تنهایت نمی گذارند. 

2- ما که فروش آن چونانی نداشتیم اما تقریبا چند برابرش خرید کردم، یک انگشتر که شبیه پالت نقاشی است و رویش رنگ و قلم مو دارد خریدم با یک عینک دودی و چند تا دستبند رنگی  که همه شان را هدیه دادم، کلی شیرینی  محلی کردستان که در غرفه ها می پختند و سمبوسه و غذاهای خراسان جنوبی و  . . .

3- نمایشگاه که تمام شد دلم گرفته بود، دلم می خواست چندتا از آدم ها را مشت کنم و بردارم و با خودم ببرم خانه تا آنجا هم همین طور بروند و بیایند و سرصدا کنند و گاهی از پشت چشم و گاهی مستقیم تو چشم هایت نگاه کنند  و پچ پچ کنند. اما نمیشد آدم خرید و برد خانه تو جاهای خالی چید. خانه که رسیدم آلبوم جدید چارتار داشت نعره می زد و من داشتم بغضم را قورت می دادم  و برنامه ریزی می کردم آیا می شود امروز هم مثل سه روز قبل که همه ش نمایشگاه بودم بی مسواک و بی شستن صورت پرید تو رختخواب یا نه؟!

در را که بار کردم اما با یک کشتار فجیع روبرو شدم که کشته هایش هنوز داشتند جان می دادند و دست و پاهایشان تکان می خورد.

خانم قدیمی آرایشگر خارجی ای که در طبقه ی دوم زندگی میکند تصمیم گرفته خانه را سم پاشی کند و بعدش البته فاکتور مفصلی هم برایم فرستاد و بعدش یک سوال در ذهنم ایجاد شد که آیا نباید قبلش به من هم می گفت؟ خلاصه خانوم قدیمی ساختمان را سم پاشی کرده  برای سوسک و دیشب که خانه رفتم جنازه ی دو تایشان طاق باز افتاده بود وسط خانه و سومی هم صبح که  در یخچال را باز کردم دیدم که هنوز خیلی جان داشت البته!

4- یک دوستی داشتم که می گفت ایده آلم  این است که بروم یک سوپر مارکت بزنم تا با آدم ها حرف بزنم. حالا می توانم بگویم نو نمایشگاه غرفه داشتن  هم مثل کافی شاپ یا سوپر مارکت داشتن است، آدم می تواند ساعت ها با بازدید کنندگان و غرفه داران و خیلی ها که قرار نیست هیچ وقت دیگر ببینی شان حرف بزنی و اختلات کنی!  و چقدر هم خوب است این بهانه حرف زدن های یکهویی!

5- آیا سرپا ایستادن کمردرد می آورد؟ از دیروز تا حالا یک کمردرد خفنی دارم که نگو!


آموزه های حاج خانوم!


والا از شما چه پنهان این حاج خانوم ما (زن پدر گرامی) آنچنان هنرهای مستظرفه ای در امورات گوناگون از خود نشان می دهد که جماعتی خواهان آموزش فوت و فن های نامبرده می باشند و هر بار به وجد می آیند از برگ برنده ای که به ناگهان در حرکتی رو میکند و  جماعتی را سیران و سرگشته و مبهوت خود می کند!

لذا تصمیم بر آن شد تا هنرهای نامبرده در غالب مقالاتی هرچند اندک در حد یک پست چند خطی  اینجا آورده شود تا طرفداران و انگشت حیرت گاز گیرندگان به سهولت از آموزه های راستین آن جناب بهره مکفی را برده و به راستی که رستگار شوند . . . 


درس اول:

همه ی عالم به من نظر دارند!

زن پدر ما یک همراه ایرانسل دارد و از قبل آن ایالات چین و ماچین را با هم هماهنگ نموده و یکسره در حال زنگ خوردن و پچ پچ است.لذا زنگ خوردن گوشی مربوط چیز غریبی نست.

برادر ناتنی  (برادر ناتنی من در واقع حاصل ازدواج قبلی مادرم با شخص دیگری بودند ) شیر خام خورده ما  که در واقع بارها و بارها میزبان این بانوی شریف نیز بوده اند به واسطه داشتن یک خط ایرانسل و هکذا بهره بردن از طرح های مختلف آن که یکی اش گویا رایگان بودن تماس بین خطوط داخلی است برای احوال پرسی  به خط حضرتشان چند باری تماس گرفته

دیروز دیدم حاج آقا مثل اسفند روی آتش شماره ی همین برادرمان را می خواست که با ضعف بینایی و کلی دردسر یک گوشه ای یاداشت کرد

چند ساعت بعدترش البته کاشف به عمل آمد که حاج آقا زنگ زده و چماق برادر را چاق کرده که اگر کاری با من داری به گوشی من زنگ بزن و حق نداری به گوشی حاچ خانوم زنگ بزنی 

بعدترش هم در گفتگوی کوتاهی می گوید نمی دانم این فلانی  چه می خواهد از زندگی ما؟! بلکم خاطر خواه حاج خانوم شده ؟  . . .


خوب این درس اول

حاج آقا ناگفته در همان مکالمه کوتاهمان قربون حاج خانوم و دست و پای بلورینش هم رفت ! خیلی هم کیف کرده بود غیرتی شده برای  دیگران سر زنش! سن و سال هم هیچ مهم نیست ها . . . این حرف ها که من جای مادر شما هستم و این ها هم دیگر قدیمی شده. تقاوت سی چهل سال هم هیچ! اعتماد به نفس همه این راه را سه سوته می پیماید!



پ.ن:

نمایشگاه از امروز دایره. حالا جذای اینکه منم اونجا هستم نمایشگاه متنوع و جذابیه ، پیشنهاد میدم حتما یه روزشو برید من خودم مطمعنم کلی خرید میکنم ازشون! 

اینو دیدید؟  +

قشنگ معلومه جو گرفتتم؟


این آدرس صفحه ی نقاشی های منه که همین الان تو اینستا ساختم! 

اینم آی دیم اکر خواستید سرچ کنید:

parvane.en


:)

عزت زیاد

ندید بدیدم خودتونین


یکی از  مزه های نمایشگاه گذاشتن اینه که وقتی کسی می پرسه آخر این هفته کجایی:

میگم نمایشگاه داریم .  

D:


+


+

و خدا خود عشق است در دل آدم ها


خدا مثل  شعله ای است که گذاشته باشی روی بالاترین طاقچه ای که  ممکن است قدت  به آن برسد

اما گاهی سر می خورد و می افتد ، بی جان و لارمق و پورتی خاموش می شود  و گم می شود! به همین راحتی . . .بعد باید آنقدر دنبالش بگردی تا دوباره پیدایش شود!

شاید همه مزه زندگی به این گم شدن و پیدا کردن های دوباره باشد، وقتی که دقیقا حس میکنی چیزی را جسته ای و به مختصاتش اشراف داری، یکهو ورق بر می گردد و باید همه کتاب را از اول بخوانی و هر خطش را انگار که هیچ وقت ندیده باشی از سر نو و تازه ی تازه می خوانی! مثل کارزاری است در آن به جنگ رفته ای و بعد از تمام شدنش و بعد از این که جام قهرمانی را گرفتی و نفسی تازه کردی دوباره از سر 

باید دنبال این شعله گشت چون لحظه ای که فکر میکنی  صاحب آن هستی همان لحظه ای است که در واقع از دستش داده ای . وقتی حس میکنی به نور روشن روز هایت عادت کرده بی اینکه بفهمی کم کمک غروب  فرا خواهد رسید

آن وقت باید دنبالش گشت و جایی بین رد پای آدم ها و لبخند ها و اشک ها یک گوشه دوباره پیدایش کنی و دوباره از سر نو در آغوشش بگیری و سخت بفشاریش و بگذاریش تو بلند ترین جایی که هیچ کس  دستی  به آستانش نرسد!

خدا مثل نور است برای اطاق تاریک دل آدم . . .

وقتی در  لبخند آدم  می درخشد

در برگ های درخت ها و گل ها وقتی جوانه می زنند 

خدا تو دل همه آدم های عاشق هست

به قول کسی چرخ دنیا را آدم های عاشق می گردانند 

و خدا خود عشق است در دل آدم ها






اولین بارمه آخه . . .

اگر از احوالا ت اینجانب خواسته باشید عرض کنم که مشغول نقاشیم. عنقریب در تاریخ چند روز آتی یک نمایشگاه کارآفرینی برگزار می شود که اینجانب نیر در آن شرکت نموده و با تنی چند از دوستان یکسری کار برای نمایشگاه مذکور انجام داده ایم.نمایشگاه مذکور در محل دایمی نمایشگاه های تهران برگزار میشود و گمانم تاریخش هم 23 تا 27 شهریور ماه  باشد!

اطلاعات دقیق تر به سمع و نظرتان خواهد رسید لذا علی الحساب علت غیبت علت   را بدانید

عزت زیاد

صدای پایش می آید

پشت غباری که هوا را تیره و تار کرده

پشت باد تندی که شالم را میکند و چشم هایم را از غبار اشکالود می اندازد

پشت برگ هایی که در کوچه بالا و پایین می رقصند

و پشت قطره های ریز باران و صدای رعدی که اسمان را چند پاره میکند

چهره ی مهربان و دوست داشتنی پاییز است که دارد از راه میرسد

پاییزی که مدتیست به انتظارش نشسته ام...

فرصت دوباره


ترد میشوم گاهی زیر بار فشارهای  دنیا

زیر بار حجم حسرت زدگی  و خواستن هایی که بدانی بی فرجام است و اگر نباشد هم فاصله اش قدری هست  که تصورش ممکن نباشد . . .

شفیره می شوم

کرم میشوم

برگ توت می شوم به هوای کسی شدن، چیزی بودن، به هوای پروانه شدن

اول راهم انگار

چشم بر هم می زنم و انگار دنیا از اول دنیا می شود و من از ابتدا باید بروم تا یاد بگیرم که با فشار کدام پا و کدام حرکت می شود  پرید

کدام خوب است و کدام یکی راه را نباید رفت

گاهی زندگی از اوا آغاز می شود. مثل کسی که چشم بسته وسط میدان تجریش از ماشین پیاده شود و ناگاه چشم بندش را بکنی و بگویی برو! 

"تا کجاها من اومدم؟ چطوری برگردم؟ چه درازه سایه ام؟"


 

در خانه اش باز است


تا ما هستیم بیا . . . بیا دلم برایت تنگ شده . . . فقط به کسی نگو  

وقتی بهمن می بارد

کسی در می زند، مامور برق می آید و برای بدهی به تعویق افتاده ای که قبضش از یادم رفته بوده است برق ها را قطع می کند و می رود.

کولو خاموش می شود و صدای وزه ی موجوداتی که لابد باید مگس های درشتی باشند در فضا می پیچد و بوی آفتاب و تابستان می آید. با اندکی بوی نم که از ته مانده ی آب گلدان های کنار پنجره که در گرما تبخیر می شود در فضا پیچیده است.

همسایه ی طبقه ی بالایی باید امشب قرمه سبزی پخته باشد، بوی سبزی سرخ شده و شمبلیله و خلفه اش که زیاد هم هست مثل دایره های مغناطیسی که در هر دایره اش همه حواسم را به بند می کشد و با خودش می برد  طبقه ی بالا، جایی بین قلقل دیگی که پر است از سبزی و گوشت است و دیگ بزرگی پر از برنج دودی که دم کنی رنگ و رو رفته رویش وا رفته و  لابد آن طرف زن دارد برای شوهرش قر قر می کند که چرا نمی تواند روزی دو بار پاسیویش را بشورد؟ 

چند روز پیش ها بالاخره  برای اعتراض رفتم دم در خانه شان. در را زدم و گفتم خانم همسایه ی عزیز چون کف پاسیو  پلاستیک فشرده  است و درز هایش ور آمده هر بار که پاسیو را میشورید علاوه بر اینکه صدای ریزش آب روی سقف مانند ریزش صدای بهمن د رارتفاعات اشترانکوه است مقادیر متنابهی  از آب مثل باران شر شر میریزد در خانه ام و مدت هاست که دم بر نیاورده ام (این جمله را صرفا برای دادن عذاب وجدان بیشتر گفتم)

خلاصه که از آن روز به بعد دیگر بهمن نبارید  اما زنک حسابی از دستم شکار است

لابد قبض برق را هم که همیشه می آورد و می گذاشت پشت در سر همین ماجرا نیاورده که کار بیخ پیدا کرده و تابلوی اعلانات هم سخت تر از این است که خودم بروم و از روی شماره ی کنتور (همه کنتور ها به نام یک نفر است) فیش برق را پیدا کنم و بعدش هم قبض موتور خانه که روی فیش من می آید را حساب کنمو . . . البت اگر همچین توانایایی در خودم می دیدم عدد ها و رقم هایی که با هزار و یک فرمول جمع و ضربشان کرده و در نهایت هر ماه شارژ ساختمان بیشتر تر می شود را حساب میکردم که چطور می شود شارژ ساختمان دو طبقه ای بی آسانسور با چهار واحد چطوری هر ماه دارد اینقدر می شود؟

روی قابلمه ی استیلی که در شیشه ای بزرگی دارد عکس زنی می افتد که تلفن را چسبانده دم گوشش و دارد هی توضیح می دهد و حرف م یزند و ماجرایی که چند وقت پیش اتفاق افتاده را تغریف میکند. خوب تعریف نمیکند هی پرش دارد و بعضی وقت ها هم کلمه هایش یادش می رود. موهایش دارد بلند تر می شود و عنقریب قدری می شود که بشود بافتشان . زن تو یقابلمه منم که دارم با مشاورم حرف می زنم.

زن مهربانی که همیشه حوصله ی کل کل کردنم را دارد و حتا خوب بلد که توجیهم کند و وقتی راضی می شوم حس می کنم سر جایش بوده و بعدا هم پیشمان نمی شوم. تصویر توی قابلمه هی توضیح می دهد و حرف می زند و راه می رود.

به نزدیکی های اوپن آشپزخانه که می رسد بدل به یک زن چاق و خیکی می شود که دارد می ترکد و باسن پخت و گردی دارد با یک سر کوچولو اما فاصله که زیاد می شود شبیه عروسک های باربی می شود با گردن کشیده و ساق های بلند  . . .

صدای کولر طبقه بالایی از لای درز پنجره که باز است می آید  که آبش چک چک می افتد روی کولر پایینی و گاهی هم موزون می شود

زن سعی میکند آرامم کند و من وقتی او حرف می زند تاز ه می فهمم که مساله کجاست؟ اما مشکل همینجاست که فقط در همین محکمه و اینجاست که همه چیزقابل حل است و بعدش یک طوری می شود انگار یادم رفته باشد که راهی که در آن خرده نان ریختم کجا بود؟

قبض برق را پیدا می کنم . پشتش با روان نویس استدلری که چیله نوکش را شکانده شماره ای نوشتم که به یقین شماره پیگری است و به یقین قبض را پرداخت کرده ام

زنگ می زنم اداره برق

شماره را می خوانم

بی عذر خواهی برق  وصل می شود . . .

عاشقتم لوموسیتی!!!


 بعضی وقتی ها حس می کنم میخواهم یک کاری کنم، بعد در راستای انجام این تصمیم یک کاری می کنم یعنی یک تکانی می خورم  یا بلند میشوم راه می افتم که بروم   انجامش بدهم یا  می روم تو اتاق که  فولان چیزک که لازم داشتم را بردارم بعد که رسیدم  تو اتاق در و دیوار را نگاه می کنم و هرچقدر هم فکر میکنم یادم نمی آید که چی می خواسته ام  یا چرا اینجا هستم؟

حس می کنم  جایی یک پردازشگری تو مغزم باشد که چند وقتی است که تنبل شده و بای دیفالت و بر اساس داده های پیشین اتوران تصمیم گیری می کند و دستور صادر می کند!

کسی تعریف میکرد یکبار در ساختمان  بی آسانسور سه طبقه را آمده پایین و بعد کلی فکر کرده که چرا آمده پایین و در راه برگشت تازه یادش آمده که می خواسته آشغال ها را بگذارد دم رد!

یک جایی خواندم ادم ها در طول زندگی شان از کمتر از ده درصد ظرفیت مغرشان بهره میگرند؛ مثلا وقتی با کشف و شهود یاد می گیری که دستگیره ی در چطور کار می کند و چطوری باید حرکت کند که در را باز کند داریم از مغزمان استفاده می کنیم، اما مساله اینجاست که ما یکبار یاد می گیریم و سراسر زندگی مان از فرمولی که یکبار حلش کرده ایم بهره می گیریم! یعنی فقط یکبار برای باز کردن در فکر کرده ایم و بینهایت بار مساله ی حل شده را استفاده م یکنیم!

حس میکنم وقتی کنش هایم با حل این مساله ها کم می شود مغزم به خواب می رود!این جور وقت هاست که دیگر همه دستورات بدون اینکه به اتاق فرمان بروند از روی همان دستورهای مشابهی که از قبل صادر شده انجام می شود. این طوری می شود که وقتی  می خواهی بروی خانه دوستت  یکهو سر از از چمران جنوب در می آوری چون هر روز از حکیم  پیچیده ای تو چمران و رفته ای سر کار!

یا می روی ظرف نخ و سوزن را بیاوری و می روی تو اتاق و تا نیایی و دوباره پاره گی گوشه کیف برزنتی را نبینی یادت نمی آید چی بود که می خواستی!

شارژ لب تاب بهار داد تمام می شود و من می پرم شارژرم را می آورم

خیلی اتفاق های این چنینی دیگر هست که به نظرم آزار دهنده است و نمی دانم برای جلوگیری از پیش آمدشان چه باید کرد

هیمن قدری می دانم که باید فکر کنم! درهای مغزت را که ببندی معلوم نیست به کجا بروی! این فکر کردن حتا می تواند حفظ کردن مساله های ساده باشد، یا حفظ کردن شماره های دوستانم! یا پلاک استان ها!

هدف از نوشتن این پست معرفی سایتی بود که خودم مدت هاست در آن عضوم و حتا اپلیکیشنش را هم در گوشیم نصب کرده ام  تا استفاده اش راحت تر هم باشد:

  !این سایت

"لوموسیتی" بر اساس تمرین و مهارت مغز طراحی شده، هر روز سه تمرین که به صورت بازی های ساده است براتون کنار گذاشته که با برنامه ی  دیروز و فردا فرق می کند، فقط کافیه وقتی تو سایتش رفتید یا اپلیکیشنشو نصب کردید یه اکانت با ادرس ایمیل خودتون بسازید! این اپلیکیشن مجانی است اما می توانید اگر بیمارش شدید و سه تا کمتان بود بروید با کردیت کارت اعتبار مدت دارش را بخرید!

از اونجا که تو گوشی همه دوست ها و عزیزانم نصبش کردنم می دونم که هم روی اندروید نصب م یشه و هم ios!



 


برو گمشو!!!


یکی از دوستانم مادربزرگی دارد به شدت مذهبی و به شدت وسواسی که دقیقا طبقه ی پایین خانه ی خودشان و در یک ساختمان زندگی می کنند!

در حیاط این خانه گربه ی دست آموزی زندگی می کند که سالها حیوان خانگی  شان است

 برای اینکه بیاید غذایش را بخورد صدایش می کنن:

برو گمشو! برو گمشو!



تنویر نوشت: مادر بزرگ از بس گربه را کیش کرده بود و سرش داد زده بود:" برو گمشو " طفلی یقین کرده بود اسمش همین برو گمشو است و هر وقت کسی می گفت برو گمشو سر و کله ی گربه پیدا میشد!

سی و یک ساله شدم!


قشنگ در وضعیتی هستم که زنگ بزنم به ملت براشون آهنگ تولد تولد تولدت مبارک بخونم و جیغ بزنم آخه امروز  تولدمهههههه