بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

از سری نصفه ها

باران می بارد.

اما دل من هنوز ابری ست و رابطه ی کوری ایجاد شده بین آند ها و کاتدها، از کنار هم سر مستانه و گاهی ملول می گذرند و مانند تاکسی ای که می گذرد اما می بینی هم جای خالی داشت و هم مسیریش همانی بود که تو می روی می گذرند از کنار هم

سالیان سال.

فاصله افتاده است بین من با دلم. با خودم و با آنچه می خواهم. امروز وقتی قهوه ی صبحگاهی با شور و شوق زندگی از مخزن آب م یجوشید و قوری شیشه ای را پر می کرد آواز خواندم.

از گل و ترانه و عشق خواندم و وقتی لیوان را سرکشیدم و چراغ ها را خاموش مهیای رفتن شدم، آواز خواندم وقتی داشتم بندهای پوتین سیاه را می بستم.

و آرزوهایم را که دراز بودند را بلند بلند گفتم تا خانه بشنود.

تا جوانه های آن گل مغموم که زیر خرواری از دستمال مشغول زاده شدن است بشنود و بداند. گفتم تا همه آجر ها و سنگ های کف خانه با من هم دل شوند

باران که می بارد آدم یک طوری اش می شود و نمی داند چه طوری شده است، اما شده! مثل شب هایی است که ماه کامل می شود و می گویند دیوانه سر می کند بعضی ها را که همچین رگ و ریشه اش را دارند و مستعدند برای دیوانه بودن

ماجرا از وقتی شروع شد که یکی از همکاران آن شرکت یوسف آبادیه هه برای من از استرس هایش گفت و من تند و تند و بی وقفه از زیبایی های زندگی ای گفتم که می شود آدم یک گوشه اش کز کند و بخار پیچ شود و بلولد و غلط بزند مثل کره الاغی در دل چمنزار، همان قدر بی ادعا و همان قدر بی خیال.

نمی دانم چرا آن موجود همکار نام گمان می کرد من خیلی حال خوشی دارم و صحبت کردن از این مقوله با من می تواند حالش را خوب کند، شاید چون شبیه آدم های . . . 

این پست نصفه ماند

و خواهد ماند

جوش


روی قسمتی از صورتم جوش های قلمبه ای می زند که نه می شود بترکونی و نه مثل آدم دو سه روزه خوب می شوند. هوا هم که خوب باشد مثل جوانه ی گیلاس رشد و تکثیر می کنند و دانه دانه شکوفه می دهند.

حالا رفته ام وقت دکتر گرفته ام  و قرار است امروز بروم تکلیفش را روشن کنم

صبح که در آیینه نگاه کردم دقیقا حتا یک دانه ش هم روی صورتم باقی نمانده. بعد باید بروم کلی تلاش کنم خانم دکتر پوست را توجیه کنم که منظور من از وضع خراب چیست و بعدش که او گفت همه جوش می زنند و نگران نباش ! با زیان الکن بگویم این ها را باید ببینید واقعا فرق دارند . . .

و از فردا صبح دوباره سر فرصت از مخفی گاهشان در می آیند  و . . .


سال نو مبارک


خوب روزهای آخره آخر اسفند است و یا باید دست به جیب شوی و عیدی بدهی و یا دست بیندازی دورگردن طرف و دیده بوسی و سال نو را تبریک بگویی. سال 94 با همه خوشی ها و ناخوشی هایش سپری شد و اینک نقطه ! سر خط . . .

یک سال جدید شروع خواهد شد

قد همه ی قلبم دعا می کنم که سالی پر از اتفاقات خوب و خجسته انتظارتان را بکشد. 

الهی   هوای خوش بهاری را استشاق کنید. الهی صبح که تو آیینه نگاه می کنید از همیشه خوشگلتر باشید. الهی لبتان به خنده باز شود یکسره و دست هایتان به خوشی و شنگولی بجنبد. الهی دوست هایتان از همیشه بیشتر دوستتان داشته باشند و کنارشان حالتان از همیشه خوشتر شود 

الهی همه گیر و گورهای زندگی تان حل شود و آدم ها مهربان شوند و نگاه ها مهربان تر

الهی دلتان گرم باشد و کسی باشد که پشتتان گرم باشد به بودنش

الهی بروید سفر و بهتان خوش بگذرد

الهی پس انداز کنید و به برنامه ریزی هایتان نزدیک تر بشوید

الهی گلدان هایتان جوانه های تازه بدهند 

الهی عاشق شوید و عاشق تر

الهی خواب خوب ببینید

الهی همه اتفاق های خوب دانه دانه انتظارتان رابکشد و اگر همه ی دنیا سر جنگ داشته باشند حال خوشتان همه چیز را خوب و قابل تحمل کند، همه مهلکه ها و مشقت ها و ناملایمت ها را رد شوید به سلامتی و شادی

الهی ماشین خوشگل بخرید و باهاش بروید ددر دودور و کیف کنید، الهی خونه دو خوابه ی خوشگل بخرید و جوجه دار بشوید

الهی بالن سوار شوید

الهی بخندید

بی دغدغه و بی غل و غش . . . 

امروز آخرین روز کاریم است و از فردا قرار است به زار و زندگی و خانه ام هم برسم و دستی به سر و گوشش بکشم و تر و تمیزش کنم.  امسال می خواهم با عید و بهار و سال نو به صورت بومی و در هم، رفتار کنم. همین که بهار شکوفه هایش را پیش از ورود رسمی اش به فنا داد هم خودش خیلی است و کمکم می کند برای رسیدن به این مهم.  انگار یکی بیاید مهمانی و لباس شب تنش نباشد. حالا با بهاری کم تم تراق تری روبرو می شوی... 



با تاخیر


فرزانه بار دار است، الان در ماه هشتم است و  بچه پسر است و قرار است اسمش چیزی به معنی شجاع و دلیر باشد . چیزی از  ریشه شرزه، شیر شرزه. یک پسر کوچولوی شجاع و نازنازی میشود. فرزانه دلش پسر می خواست و شوهرش دلش هم دختر می خواست هم پسر، حالا با پسر شدن بچه هر دو راضی هستند.

خانم همکار هم  باردار است. بچه ی او هم پسر است، خانم همکار هم دلش می خواست بچه اش پسر باشد، می گفت دلم نمی خواهد در این جامعه یچه ام دختر باشد، دلم نمی خواهد دخترم را تنها بگذارم. شوهرش هم دلش می خواست بچه  شان پسر باشد و نوه ی ارشد خانواده یک پسر باشد. اسمش را هم هنوز نمی دانند قرار است چی بگذارند و یکی از اسم های ایرانی قدیمی را انتخاب کرده اند. اسمی مثل کیان، کارن یا  . . . خانم همکار در ماه ششم بارداری اش است و اواخر بهار جوجه اش به دنیا می آید.

بهناز هم هفته ی پیش دوقولو  زایید. دو تا پسر کوچولوی ناهم سان که یکی شان دراز است لاغرو آن یکی تپل و کوتاه. می توانم حدس بزنم مادرشوهرش که یکبند سوسه می آمد و از این سر قضیه می رفت و از آن سر می آمد و حالا انگار بهناز دو تا میخ کلفت کوفته باشد بر پایه های زندگی شان و هیچ غرض ورز مریضی نمی تواند چشم بدداشته باشد به بنیان این زندگی!

مهدیه هم که از ماه پنجم بارداریش خانه نشین شده بود سه روز است زایمان کرده و بچه پسر است. اسمش هم علی ست. به خاطر آلودگی هوا جنین در موقعیتی بود که اگر مادردر معرض هوای آلوده بود ممکن بود مشکل حاد قلبی داشته باشد، این شد که مهدیه عین چهار ماه را از خانه در نیامد و بعدش هم شکر خدا بچه سالم به دنیا آمد.

نمی خواهم از نوشته ی بالا نتیجه بگیرم که  تعداد پسرهای نوزاد زیاد است، می خواهم بگویم پسر دار شدن انگار خیلی بیشتر می ارزد از دختر دار شدن.  این آدم ها دور و اطرافم هستند و هی می بینمشان و شده اند قسمتی از فکر و ذکرم. شاید اگر یکی از این دور و بری ها دختر تو راهی داشت راحت تر می توانستم این طوری فکر نکنم یا خودم را مجاب کنم که هنوز هم جا دارد.

عنقریب می شویم مثل چینی ها، قالبا تک فرزندی برقرار است و همه می خواهند آن تک فرزندشان پسر باشد.

پسرها زورشان بیشتر است

قوی هستند

می توانند مدافع باشند و خرج زندگی پدر مادرشان را بدهند

پسرا شیرن . . . مثه شمشیرن!؟

اما دخترا چی؟ دخترا موشن! شایدم خرگوشن! شایدم پنیر باشن که دست بزنی می میرن . . .

البته که همه چیزی که از آن می نویسم چیزی شبیه یک احساس است ، چیزی مثل لایه زیرین پیاز که هشت لا اون ته و تو ها جا خوش کرده

البته که همه ی این پدرمادر ها اگر دختر دار هم می شدن نمی رفتن بچه را از هستی ساقط کنند اما . . .

اما ته دلشان، ته ته دلشان . . . ایا دلشان نمی خواست که بچه پسر باشد؟ آیا خیالشان راحت تر نبود در دنیایی که ممکن است یک روز شاید خودشان نباشند و  پشت و پناهی نیست فرزندشان مرد باشد؟ آیا معتقد نیستند که جامعه ی امروز فضایی مرد سالار است و مرد بودن دارا بودن کلی شانس است از پیش بدون هیچ پیشینیه ای؟

و حق دارند که بترسند. حق دارند

من حالم به هم می خورد از فمینیست بازی

اما برای اینکه بگویم چند چندیم رجوعتان می دهم به خودتان! به دلتان! اگر الان ، همین الان قرار بود جنسیت جنین تان معلوم شود، چقدر دلتان می خواست که دختر نباشد؟

داشتم  وب  گردی می کردم جایی خواندم در افغانستان برای زنان فوتبالیست لباس هایی طراحی شده که در صورت دلخواه بتوانند با همان فرم حجاب داشته باشند و در غیر ان صورت هم به صورت معمولی  با شرت ورزشی و تیشرت و جوراب ساق بلند باشند. یک آقای موجه و با کمالات پایین پست کامنت گذاشته : با شرت ورزشی عکس گرفتن افتخار است؟

یکی از آشناهایمان با شوهرش دچار مشکل شده و عنقریب ممکن است جدا شوند. حالا هر کدام از طرفین از هر اتفاقی برای خراب کردن طرف مقابل استفاده می کند

ادعای زن این است که مرد بی کار است و خرجی نمی دهد و خانه نمی آید

ادعای مرد این است که زن چرا رفته مهمانی؟ کدام مهمانی؟ مهمانی تولد دختر عمویش!

و جالب اینجاست که غالب  کسانی در این قصه دخیل هستند هم اگر سکوت نکنند حق را به مرد می دهند



روز نویسی پریشان

١- لطفایکی به من بگه  فاز اینا چیه که از پستا می زارن:

وانمود به اینکه حالت خوبه وقتی که سخت دلت شکسته نشون میده هنوز چقدر قدرت داری!

خوب بعد اینم بزار تو کله ی اینستاگرامت!یعنی قدرت از در عقب؟ یا تونل مخفی به پشت حال خوب؟ یا به لجن کشیدن قدرت؟

٢- آیا می دونستین پست قبلی واسه اون کلمه ای که تو تیترشه فیلتر شده؟

٣- آیا می دونستید که ژله ی سبز با یه میوه ی سبز خیلی باحال تر میشه؟ ایا می دونستید که من تو ژله ی لیمو کیوی ریختم و فکر کردم چقدر باحال شده؟ و تو ژله ی پرتقال ، حلقه های گرد یه پرتقالو؟ و گذاشتم برای تولد کپل؟ و ایا می دونستید وقتی در یخچالو باز کردم تا شاهکارمو ببینم دو تا ظرف حاوی مواد کاملا مایع روبرو شدم؟ و در نهایت آیا می دونستید که میوه های ترش مثل کیوی و پرتقال باعث میشن ژله نبنده؟ 

٤- من می خوام ماشین بخرم! تصمیم دارم ٢٠٦ هم بخرم کاملا هم مصمم هستم توش! فقط یه مشکل کوچیک دارم! ٢٥ ملیون کم دارم ( کلا قیمت ماشینی ک من می خوام بخرم هم همین 25 تومه)

5- چرا هیچ جا کارتونو زورو ندارن؟ من و چیله همه جا رو گشتیم اما نبود. اومدم دانلود کنم کیفیتش در حد فیلمای صد سال پیشه! چه کنم بچه آرزومند داشتن کارتون زورو شده؟

6- آیا می دونستید من چقدر کیف می کنم وقتی چیله سهوا بهم می گه مامان؟

 

فوت * فتی * ش شدم رفت . . .


الان که اینجا نشسته ام شنبه است و من دو روز است که گچ پایم را باز کرده ام و زندگی نه اینکه روال تازه ای را در پیش گرفته باشد از روی ضرباهنگ کوبیدن دو جفت عصا روی سطح زمین برای تشخیص اینکه چه کسی دارد می آید تغییر کرده است.

یوهو

من دوتا پا دارم. دو تا کفش! راه می زم و عاشق پاهامم. درواقع عاشق بدنم و عاشق سلامتی!


آرامش بخش

گل گاو زبان را که همین طوری دم کنی می شود یک دمنوش بنفش بادمجونی و گاهی حتا سیاه رنگ که یک طعم گس و چسبناکی هم دارد.

اما کافیست چند تا قطره لیمو ترش رویش بچکانی یا یک پر لیمو عمانی یا یک قاشق آب لیمو تا همان دمنوش سیاه و کدر تبدیل به مایعی صورتی و سرخابیه بسیار خوش رنگ و خوش مزه بشود.

میدانید . . .

راستش به نظرم زندگی هم همین طوری است.

 گاهی  چند قطره آب لیمو می توانداز این رو به آن رویش کند

روز شماری

 از آن شش هفته ی معهود فقط یک هفته باقی مانده است . 

هفت گانه

1- اگر شما یک جایتان شکسته احتمالش خیلی زیاد است که یک جای دیگرتان هم بشکند

کلا برای آدم چولاق موقعیت های خطرناک دو چندان و توان مدیریت بحران به کمتر از نصف تقلیل می یابد و بدین گونه احتمالش هست که مثل برگ خزان که از درخت می افتد شما هم تالاپی زمین بخودید و در این رهگذر هم بعید نیست که شاهکار جدیدی اتفاق افتاده و از یک جای دیگر هم چولاق تر بشوید.


2- خواب هایم پریشان است.

هفته پیش نه هفته قبلش یعنی تقریبا هشت روز پیش عمه خانوم به رحمت خدا رفت. از این عمه مهربان ها نبود و ما هم سالی به صورت تصادفی یکبار هم را می دیدیم یا نمی دیدیم اگر قسمت بود. خلاصه عمه م بلند شده و نماز صبحش را خوانده و گرفته خوابیده و وقتی برای صبحانه بیدارش کرده اند دیگر بیدار نشده است. مرگ بسیار ساده  ای است و آدم را تکان می دهد . بعدش هم چون مراسم شهرستان بود و همه ی اطرافیان پای شکسته ی من را بهانه کردند و کسی مراسم را نرفت. بعدش هم من چندین و چند شب به صورت متوالی خواب های پریشان و البته واضحی می دیدیم از عمه که یکجا در مسجد نشته ایم و یکجا حرف می زنیم و در آخرین سکانسی که از عمه دیدم ماجرا این بود که کلا خبر مرگ عمه ساختگی و از طرف خودش بوده تا فرزندانش را مشوش کند که بیایند و احوالش را بپرسند و بعد هم رضایت بدهند که عمه برود در یک فیلم بازی کند. فیلم آن هم چه فیلیمی؟ اخراجی های چهار!!!!

بعد از ماجرای عمه که به خیراتی قایله یافت نوبت به بقیه رسید و هر شب در پیچ های تو در توی خواب هایم می بینم که اوضاع به راه نیست و اتفاقات بدی می افتد و من پشت سر هم هیجان زده و ناراضی  هستم و در غالب اوقات هم کاری نمی کنم و یا کلا کاری از دستم بر نمی آید که کنم.

حالا این قسمت خواب دیدن قابل اغماض است و خوب خواب است دیگر آدم می بیند اما قسمت بد ترش صبح است که خسته و کوفته از خواب بیدار می شوم . چنان که انگار دیشب در سراسر طول خواب مشغول کندیدن کوهی بوده باشم. تنم کوفته و دردناک است و خواب آرامم نمی کند ،بلکه مشوش ترم هم می کند.


3- چرا تنم کوفته است؟

از همان اول که مجبور شدم یک لنگه پا راه بروم کف دست هایم شروع کرد به درد گرفتن و گاهی آنقدر شدت درد زیاد بود که دست هایم را می گذاشتم پشت کمرم و فشارشان می دادم تا دردشان کمتر شود.بعدتر درد دست تبدیل به چیزهایی شبیه پینه در کف دست ها شد و کمی کاهش پیدا کرد اما همین موقع بود که در معروف گردن و شانه ها دوباره به سراغم آمد . چسب درد روی ناحیه درناک زدم که بهترش کرد اما یک کوفته گی ای در کل بدنم حس می کنم که انگار با کسی دعوا کرده ام و بعدش هم او مچاله ام کرده و مثل رخت چرک پرتم کرده یک وری

علت دیگر کوفتگی هم زمین خوردن های گاه و بیگاهی است که پیش می آید.

مثلا دیروز که داشتم می رفتم خانه از اتاق که بیرون آمدم جلسه ی خانم اطمینان (صمیمانه اطی صدایش می کنیم) بود. خانم اطمینان یک خانوم ایشی ویشی است که مدیر فروش شرکت است و هیچکس دل خوشی ازش ندارد. خلاصه دقیقا جلوی ماجرای این ها  بود که من تالاپ خوردم زمین. بعدش هم سرکاره خانوم به چندتا از ویزیتور هایش فرمودند که بروید کمک بنماییید و خودش هم لاینقطع به بحث ادامه داد و مشغول افاضات شد.  یک طوری قرمز شده بودم از عصبانیت که چرا باید دقیقا اینجا و مقابل یک همچین آدم از خود متشکری باید من زمین بیفنتم؟ 

از هنر های اطی یکی قصه ی توالت فرنگی بود. خوب من از وقتی برگشتم سرکار قاعدتا باید از سرویس فرنگی استفاده می کردم. دم گوش اطی گفتم ماجرا این است و او هم گفت اوکی.( اطی در اتاقش که دیوار به دیوار اتاق ماست یک سرویس فرنگی دارد) آمدم بروم دستشویی، حالا در آن حال من با عصا و زار و نزار، اطی شروع کرد به افاضات که پرواااانه جون؟ می خوای یه دونه از این دستشویی فرنگی هایی که داروخانه دارن بخری؟ من واسه خودت می گم ها ؟ یه وقت من نباشم یهو معطل من نشی!

البته اگر در حالت عادی بودم بعد از شنیدن آن حرف ها دستشویی هم نمی رفتم اما خوب مجبور شدم بروم و فردایش از داروخانه یکی خویدم  و گذاشتم دم در توالت. اما خوب ماجرای استفاده ی ده ها نفر از سرویس و محدودیت جا و  . . . چیزهای دیگری بود که اصلا قابل اقماض نبود. بعدش هم آبدار چی شرکت همات کریم پلنگ خودمان که قبلا از وجناتش نوشته بودم آمار گرفت و گفت می توانم از سرویس فرنگی طبقه پنجم  استفاده کنم که به یقین خیلی بهتر از اتاق پیش آمده بود.


4-پنج شمبه ها روز کاری است؟

راستش من آدم تنبلی نیستم اما حس می کنم برای اینکه بتوانم یک زندگی عادی و آدم وار داشته باشم که بتوانم یک حداقل هایی برای خودم داشته باشم باید حداقل دو روز از هفته را برای خودم باشم. دو روز  یعنی یک روز غیر از جمعه !

قصه سر شرکت خصوصی و دولتی است و البته خیلی از دولتی ها هم تعطیل نیستند اما شرکت های خصوصی به یقین تعطیل نمی کنند پنج شنبه را. درست است که پنج شنبه ها کارمان تا نیم روز است اما همان هم کل روز را به فنا می دهد و ارزش یک روز ارامش را صلب می کند. حس می کنم کم می آورم و نمی توانم همه چیز را در اختیار بگیرم. انگار وقت کافی برای ترمیم خودم نداشته باشم. این طوری یک جمعه است و به یقین کلی کار بشور و بساب از رخت چرک بگیر تا شستشو و تی کشیدن کف خانه و گردگیری و  . . . تازه اگر مهلت کنم یک سری به حاج آقا بزنم.

غمگنانه اعتراف میکنم دنبال کار می  گردم. فقط به دلیل پنج شنبه هایی که برای خودم باشند . . .


5- دو هفته مانده تا گچ پایم را باز کنم!

راستش دو هفته به نظر خیلی کم است در برابر یک ماه و نیمی که باید سپری میشد اما خوب شکر خدا بالا و پایین رفت و حالا کلا دو هفته مانده. دیروز داشتم فکر میکردم که در بهترین حالت تعطیلات سال نو هم دو هفته است. دو هفته یعنی خیلی روز اگر برایش برنامه ریزی خوش گذرانی داشته باشی. اما من این دو هفته را رسما خفه میکنم.  شاید خیلی چیزها عادی باشد و به نظر غیرعادی نیاید اما حس من حس اغماست. حس کما که باید به هوش بیایی. از سرکار می روم خانه و می نشینم پای برکینگ بد . در فاصله اش چیزکی می خورم و چیزکی می خوانم و خوشحال می شوم وقتی ساعت را می بینم که دارد رد می شود.

به گمانم وقتی گچم را باز کنم با ولع بیفتم در کوچه و خیابان و پاساژ و گل فروشی و  . . . یک طوری حس میکنم اگر نروم ضرر کرده ام (مثل الان که نمی شود بروم)


6- خداروشکر بایت داشتن یک همچین شوهرخواهری!

بابای دوقلو ها عجیب ستم کشی کرد در این قصه برایم . هر روز صبح آمد دنبالم بروم سرکار و عصر بعد از کار رساندم خانه. این چند وقت تاخیر من از ساعت کاری کمتر از پنج دقیقه شده .(از اتفاقات نادر)  یکبار مهربانانه برایم شاخه ای مریم خرید که با نخل مرداب تزیین شده بود. بوی مریم همه جا را پر کرد و شاخه های نخل را گذاشتم جوانه بزند.


7-سرتان سلامت! 

آبزرور


پرده اول: خود ویران گری

راستش یکجا نشینی هیچ با سبک و سیاق زندگی من جور در نمی آید. این منی که از صبح تا شب لم بدهد و هیچ کاری نکند به یقین من نیستم ؛ کسی را نبیند ، جیغ نزدند و نپرد تو هوا ! این پایی که شکسته یک پای خودم بودن را از من گرفته و زوری زوری حولم می دهد که یکی دیگر بشوم.

من یک خر واقعی بود که از سواری دادن خسته نمی شد و گاهی به مسافرانش می کفت هی فولانی! خوشحالم که حالا که با هم هستیم گپ دوستانه ای هم بزنیم و معاشرت کنیم. بعدش هم تا جایی که می توانست سعی می کرد چیزی از کسی نخواهد و تا جایی که می توانست هم تلاش میکرد هر کاری از دستش بر می آید برای همه انجام دهد.  قاعدتا انجام  همه ی کارهایش هم با خودش  بودو سخت میشد و یا اصلا نمیشد که بنشیند و بگوید هی فولانی! میشه لطفا یک لیوان به من بدهید؟ خیلی تشنه ام!

حالا نه اینکه از این اتفاقات خوشحال و راضی باشم ها! اما برایم یک طورهایی تازه است که خودم را مجبور می کنم یا در واقع چاره ی دیگری غیر از کمک خواستن ندارم.

انگار با چشم خودم می بینم که ناخوداآگاهم شکست می خورد و من از این سبب ناراحت که  نمی شوم هیچ، برایم جالب هم هست.

مثلا دیرورز که رفته بودم خانه ی حاج آقا و حاج خانوم، با یک حساب سرانگشتی دیدم بروم حمام بهتر است تا تنها در خانه بروم. بعدش هم که حس کردم (من یک سری دریافت های حسی مربوط به خودم دارم که ممکن است هیچ کس دیگری درک نکند اما بارها و بارها ثابت شده که این دریافت های اولیه با واقعیت  فاصله ی بسیار کمی دارند) خلاصه حس کردم حاج خانوم زیاد هم مایل نیست آنجا بروم حمام اما خوب اهمیت ندادم و رفتم دوش گرفتم و هر چقدر هم اصرار کرد که بیایم پشتت را کیسه بکشم گفتم نه !ممنون نمی خواهد. البته نه اینکه از روی لعامت و بدجنسی باشد و یا مشنگی که نفهمم کیسه کشیدن چه حالی می دهد، من از بچگی همین طور بوده ام و  رویم نمی شود در این موقعیت قرار بگیرم. یک طورهایی وا ندادم و بعدش خوشم آمده بود که کار خودم را کرده ام. البته بعدش هم گربه شور کردم و ار ترس خیس شدن و نم برداشتن گچ آمدم بیرون که عصا از دستم در رفت و کم مانده بود که پخش و پلا بشوم که دست گرفتم به دیوارهای توالت و از قضا جان سالم به در بردم. بعدش هم که پیچ تنظیم اندازه ی عصا در آمد و وقتی دیگر قابل استفاده نبود و حاج خانوم هم داشت نماز می خواند حاج آقا به دادم رسید و دست انداختم گردنش و پله ی حمام دستشویی را پیمودم و بعدش هم بی عصا پخش زمین شدم و لنگ و پاچه ام در هوا معلق بود و حوله ی تنی امداد کافی برای پوشاندن آنچه می خواستم را نمی دادم حس کردم باز هم آن اتفاق افتاد , 

 شاید اگر هر آدم دیگری بود کلی حرص می خورد و زار می زد و غصه می خورد که دارد از هنجار ها و آرمان های زندگی اش فاصله می کیرد و این شرایط باعث شده اتفاقاتی بیفتد که در حالت عادی جاری نمی شد.

اما  اینجا اعتراف میکنم به بسیاری از شرایط و اتفاقات به چشم راه های و فرصت های جدید نگاه می کنم و اذیت نمی شوم ک هچ از بعضی ها استقبال هم می کنم

مثلا من پیش تر ها عادت به روسری نداشتم و  با حفظ پوشش متناسب و معقول روسری نمی گذاشتم تا یک پای کسی در زندگیم باز شد و حجاب اجباری شد. بعدش هم خواهرانم هم که شبیه من بودند به تبعیت از شرایط موجود رفتند زیر بیرق من و کلهم خانواده طوری شد که همه جلو دادماد ها روسری داشتند. بعدش آن شخص ملعون رفت دنبال بازی خودش اما خوب ما تو رودروایسی خودمان و بقیه دیگر روسری را گذاشتیم که گذاشتیم. روزهای اول که هنوز عصا نداشتم و یک ساپورت مشکی هم از تتمه ی لباس مهمانی تنم بود دیدم سختم است و روسری را برداشتم. بعدش هم که دیگر عادی شده بود و لازم نبود توضیح بدهی! یعنی قسمت سختش به راحتی گذشت!

پرده دوم: بیماری

1- خوب از آنجا که شکستگی ممکن هر جایی باشد و بنا به مختصات و جزییاتش ممکن است متفاوت باشد  نمی شود یک قانون کلی وجود داشته باشد که دباره آن حرف بزنیم اما شاید درباره گچ گرفتن مشترک باشد. 

مساله ی من درد نیست، یعنی فقط همان هفته ی اول بود و بعدش درد کاهش یافت و تقریبا به صفر رسید (در اغلب شکستگی هایی که استخوان جابه جا نشود و روند بهبودی آغاز شود وجود درد غیر عادی است) اما ماجرا کلافه گی است و خارش است. نمی توانم راه بروم و روی یک پای سالم که از قضا پای چپم هم هست حفظ تعادل کار بسیار دشواری است . 

-کلا دو مدل عصا داریم یکی زیر بغل که بلندتر است و می رود ریز بغل و ایستادن را راحت می کند اما راه رفتن با آن سخت است و یک مدل هم که می رود زیر ساعد و با فشار دست روی عصا جابه جا می شوی. این مدل اگر چه زحمت و درد بیشتری دارد اما راه انعطاف بیشتری دارد (مال من هم این دومی است)

-وقتی هم که زیاد راه بروی کف دست هایت ملتهب و دردناک می شود ، (بهترین حالت ممکن این است که زیاد راه نروید در این حال)

2- خارش درد سر بزرگ دیگر است که گاهی باعث می شود شب خوابتان نبرد، سشوار سرد در این موقعیت راه حل خوبی است اما راه پیشگیرانه این است که نگذارید داخل گچ خیس و مرطوب شود. این رطوبت به سهولت بلای جانتان خواهد شد. گاهی هم می شود از میل بافتنی و سیخ کباب کمک بگیرید

3-قصه ی بعدی افزایش وزن است. بیخودی خوراکی پرکالری و چرب و چیلی نخورید. بهترین تغذیه برای شما یک رژیم با لبنیات کم چرب و حبوبات و میوه و سبزی است. هیچ کجا و هیچ منبع موثقی تایید نکرده که کله پاچه مشکلی را حل کند! همین که مواد مضر را حذف کنید کمک بزرگی کرده اید (شکر، گوشت قرمز،شکلات، روغن های چرب و شیر چرب، دارهای ضد درد، سیگار)

4- چندتا نکته دیگر هم هست که بگویم بهتر است. پایم را نباید زمین بگذارم چون علاوه بر تورم شدید احتمال ایجاد مردگی لای استخوان و جوش نخوردنش را سبب می شود!

پرده سوم:آبزرور

یک وقتی بود خواهر لاله یک سریالی دیده بود و تعریف میکرد که یکی از شخصیت هایش موجودی است که همه چیز را مشاهده می کند، اما کاریانجام نمی دهد که اسمش ابزرور بود

حالا در این مدت دو هفته ای یک همچین تجربه ای داشتم. خوب آدم همیشه از دور در جریان زندگی خواهرش هست اما اینکه چند روز دقیقا وسط همان زندگی باشی خیلی دید متفاوت است. 

خوب آدم ها همیشه شکل زندگی خودشان را خودشان انتخاب می کنند که چطور و چگونه باشند اما بودن در وسط زندگی های مختلف این شانس را به آدم می دهد که آبزرور باشد، بی آنکه حرفی بزند و کاری کند می تواند در جریان یک زندگی قرار بگیرد که به نظرم خیلی هم شبیه یک فیلم است. از آن فیلم های یواش ژانر اصغر فرهادی که هر چقدر بیشتر دقت کی جزییات ظریف و باحال تری را کشف می کنی . 

نتیجه ی اخلاقی همه این مشاهدات هم گفتگوست. هر کجا کلمات در هوا جریان دارند و رد و بدل می شوند همه چیز رو به بهبود است (حتا اگر کدورتی وجود داشته باشد) حرف زدن مثل نفس کشیدن می ماند.یاد دیالوگ مرحوم خسرو شکیبایی می افتم در خانه ی سبز . . . با من حرف بزن ، حرف سرچشمه ی زلال محبت بین آدم هاست . . .


و من الله توفیق

تا یک ماه جاری هی از این پستای  درازززز می نویسم یعنی؟


پاتو زمین نزار

راستش اشک تو چشم هایم حلقه شده بود و کم مانده بود پقی بزنم زیر گریه و محیا را بگیرم تو بغل و زار زار گریه کنم. محیای من عروس شد و حالا یک تاج گل رو سرش بود و لباس بلند صورتی تنش بود و همه می خندیدند و تبریک می گفتند (روز عقدشان بود و برای این مناسبت مهمانی کرده بودند)

قشنگ ترین لباسم را پوشیده بودم و کفش های پاشنه بلند و خوشگلی را که با لباس خوب می خواند را به پا کرده بودم 

از خوشحالی با همه آهنگ ها تکان  تکان می خودرم  و دور عروس می چرخیدم 

در یکی از همین چرخیدن ها بود که در یک لحظه  پای راستم چرخید و برگشت و نقش زمین شدم. سعیده آمد بلندم کند که دیدم نمی توانم بلند شوم، چهار دست و پا خودم را به صندلی های کناری رساندم و بعدش هم لنگ لنگان روی کاناپه ی ای که یک گوشه ی سالن بود افتادم و منتظر شدم ضربان درد کاهش یابد.

یکی از مهمان ها کمکم کرد و با سعیده راهی اورژانس نزدیک ترین بیمارستان شدیم. اسمم  را در مدارک  بیمارستان نوشته اند ترانه

نمی دانم گوش های متصدی اورژانس سنگین بود و یا صدای من نارسا. . . . پروانههههه پروانههههه

دکتر که عکس های رادیوگرافی را دید منتظر بودم بگوید پیچ خورده یا ترک برداشته یا مو برداشته یا اصلا هیچی نشده 

اما دکتر گفت خانم پایتان شکسته!!!!!

آن وقت بود که تازه فهمیدم شاید حق داشته ام  وسط مهمانی بیایم بیمارستان و دو نفر هم همراهم بیایند، زدم ریز گریه و های های گریه کردم و همه ریمل ها و سرمه چشم هایم شره کردزیر چشم هایم و دکتر بی توجه به اشک های من پایم را آتل بست تا بروم و فردا بیایم که متخصص ارتوپد باشد

شب سعیده پیشم ماند و فردا صبح خواهر و شوهر   خواهر آمدند تا  برویم بیمارستان اختر که مرکز تخصصی ارتوپدی است. مثل تو فیلم ها شوهر خواهر تو بغلش می گیردم و این ور و آن ور می بردم تا یک ویلچر پیدا می شود.

متاسفانه کسی نیست به داد بیمار برسد و بعد از عملی که رسما شبیه خفت گیری دکتر است دوباره همه عکس های دیشب را در با دستگاهی که موجود است و از قضا کیفیتش هم در مقایسه با عکس های دیشب فاجعه است می گیرم. 

دکتر عکس ها را چک می کند و میگوید باید عمل بشود

ته مانده های ریمل دیشب را که روی چشم هایم ماسیده را با شنیدن خبر عمل کاملا با اشک میشورم و می ریزم روی گونه هایم و بلند بلند زار میزنم

اخرش هم می گویند برو شنبه بیا یعنی سه روز با آتل سر کن و آنها که تجربه اش را دارند می دانند که شکستگی در آتل با هر تکان چقدر دردناک است

میروم خانه خواهر. وسط کپل و دوقلوها . عکس های شکستگی را با تلگرام برای پزشک متخصص آشنایی ارسال میکنم و می گوید اوضاع پنجاه پنجاه است و می شود با گچ سر و ته ماجرا را هم  آورد و امید بست که شکستگی ترمیم می شود.

از صبح یکبند آب مغز و پاچه خورده ام ( بعدا در سرچ های گوگلی به این نتیجه رسیدم که هیچ  هم ثابت نشده خوردن کله پاچه مفید است و بلکه کلسترول بالایش کلی هم دردسر زاست) و شب می رویم بیمارستان آتیه و همین پزشک آشنا پایم را گچ میگیرد.

دکنر میگوید شکستگی نازک نی ، اریب است و نزدیک قوزک و  ممکن است خطر ناک باشد:  عمل جراحی یا گچ!

 پنجاه پنجاه است شرایط و ما با امید و اتکا بر همین پنجاه درصدی که با گچ همه چیز درست بشود این راه را انتخاب می کنیم و  انشالله که درست می شود. گچ را که می گیرد آنقدر خیالم راحت میشود که دوست دارم دکتر را بغل کنم ( بغل کردن ملت کار سهلی به نظرم می آید از بس بغلم کرده اند برای جا به جایی) و باز زار زار گریه کنم (از دیشب که در مراسم این تفاق افتاده بود هنوز صورتم را نشسته بودم و شاید اگر زار میزدم باز تتمه ی ریمل های دیشب همه جا را تیره و تار می  کرد)

بعدش هم می گوید فقط حواست باشه پاتو زمین نزار! آن وقت تازه می فهمم که این اصلاح پاتو زمین نزار چقدر مهم بوده که ایرج قادری اسم فیلمش را گذاشته و برای آنها که شکستگی را تجربه کرده اند دقیقا مثل یک  سرمشق ست که یکسره باید حواسشان به آن باشد.

خواهر از دوستش که قبلا دچار شکستگی پا بوده یک جفت عصای فرد اعلا  قرض می کند و عذاب بغل شدن به پایان می رسد!

البته راه رفتن با عصا هم خالی از دردسر نیست و چند باری لیز می خورم و یک بار هم مثل لنگه دمپایی پخش زمین می شوم و شانس می آورم با زانو  خوردم زمین و قوزک و گچ گرفتگی آسیب نمی بیند(فقط پوست دست و پایم کنده میشود)

حالا که چند روزی از ماجرا گذشته هنوز هم باورم نمی شود و با دیدن جا کفشی که میان همه کفش های جفت شده یک لنگه کفش من جلب توجه می کند و خنده ام می گیرد.

یک ماه و نیم قرار است با این به اصطلاح گچ که فکر کنم جنسش فایبرگلاس است سر کنم. این یعنی یک عالمه زمان ، یعنی خیلی زیادددد و من نمی دانم قرار است چه بشود و چه طوری باید از عهده ی کارهایم بربیایم اما یک جوری  اعتماد کرده ام ! 

توکل کرده ام به خدایی که می دانم حکمتی دارد پشت هر کاری  و پشت هر شری خیری پنهان کرده.

دو هفته اش را استعلاجی دارم و می توانم شمع محفل دوست و آشنا و خانواده بشوم  اما بعدش باید با همین  به اصطلاح گچ بروم سرکار. فقط باید یک صندلی به مجموعه ی میزم اضافه بشود که پایم را رویش بگذارم. البته به رفت و آمدهایش هم خیلی فکر کرده ام و در نهایت به این نتیجه رسیدم که خوب در نهایت با آژانس میروم و می آیم( به معظل توالت رفتن هم فکر کردم که بروم اتاق خانم اطمینان ک سرویس فرنگی دارد)!


فکر کنم تنها کسی باشم که همهه قصه های بالا را بگوید و  آخرش بگوید خوشحال است، بگوید خوشحال است که دارد زندگی میکند و تجربه ی جدیدی به دست آورده چون این طوری به نظرش آدم بیشتر زندگی می کند. بیشتر آدم ها را می بیند و بیشتر اشک می ریزد و بیشتر می خندد

از امروز چهل و سه روز دیگر  باید این شکلی لنگ در هوا بمانم

اگر خدا بخواهد و من موفق شوم خواهر هایم را قانع کنم که آب کله پاچه و سوپ پای مرغ برایم خوب نیست دیگر ملاالی نیست و روزگار کما فی السابق در جریان است

عزت زیاد

بدون عنوان


زندگی از اون امتحاناست که آخرش باید ورقه تو خودت تصحیح کنی . . .

آسیب شناسی یک کلمه


قدیم ها در چت روم ها و گفتگوهای اجتماعی یک چیزی مد با هنوان A / S/ L.

با این عنوان که برای آشنایی کلی یک نفر سن Age/  موقعیت Locatiom  و جنسیت Sex پرسیده میشد.

بلافاصله این گزینه ها بدل به مخفف شد و کلش تبدیل شد به A S L!

حالا تازگی ها  یک کلمه ی نامانوسی به چشمم خورده که احتمالا جریان ایرانیزه شدن فرمول بالاست؛ با عنوان "اصل" که به صورت کاملا  وطنی  همان ASL   پیشین است که هر گونه ارتباط با نسخه ی خارجی اش را رد نموده و برای آشنایی با یک آدم تازه می نویسند:

اصل plz





آه سرد


با یک همچین تعطیلاتی چه می شود کرد:

قرار گذاشته بودم با محیا و سعیده چهار روز برویم شمال. برنامه اش را یک ماه پیش ریختیم و مرخصی هایم هم امضا شده و همه چی جور بود

اما هوا سرد شده  و نمبشود بی تجهیزات سرما جاده رفت و بعدش هم سعیده  از جاده بارانی و برفی می ترسد

بعدش قرار گذاشتیم با اتوبوس برویم که آن هم مهیا می گوید سختم  است با اتوبوس سفر کردن

این چنین است که مجبور می شوی بروی مرخصی هایت را پس بدهی و  . . .

آه سرد عنایت بفرمایید

روز نوشت

بعد از یک هفته استعلاجی و نه روز خوابیدن در خانه امروز اولین روز کاری بعد از این مدت است.

چندتا بلای همزمان هم به سر خودم آوردم تا کلکسیونم کامل شود

آمدم آب بریزم در کیسه ی آب جوش تعادلم به هم ریخت و دستم را سوزاندم، آمدم زمین نیفتم که با مخ رفتم تو دیوار. آمدم پیاده روی کنم که عضله ی ساق پایم گرفت و حالا شل هم  می زنم

:)))

خوب خنده دار هم هست البته! سوختگی دستم هم زیاد نبود اما به شدت عمیق بود و سرانجام مرا به این نتیجه رساند که در هر نوع سوختگی ای نباید بگذارید پوست تاول بترکد چون اوضاع رو به وخامت و چرک کردن و  . . . می رسد.

از گذر این روزگار همین بس که من از خانه ماندن بسیار کیف و حض بصر برده ام و تماشای آن برف پاییزی پشت شیشه زیر رختخواب کم از صبح پادشاهی نبود. مخصوصا که یک دیگ روی بخاری قل و قل و قل می جوشید و سوپ داغی را فراهم می کرد که طعم و بویش جان افزا بود.

بعدترش هم بعد از سال های سال که به صورت مسمتر هر روز سرکار می روم ایت تعطیلات اجباری یک طوری بود انگار که کسی دستم را گرفت و پشت پنجره ای را که هر روز از کنارش رد می شوم را نشانم داد

این چند روز را ادم واری رفته ام پیاده روی و هیمن گرفتگی ساق پایم به یقین سند این مدعاست

راستی پنا را فروختم. ماشین کوچولو را عصر پنج شنبه آگهی کردم و صبح جمعه به فروش رفت و گویا ارزان داده بودم که می ارزید به نشان دادن ماشین به بیشمار مشتری در ازای بهای بیشتر سخت تر بود انگار

حالا بعد از این تعطیلات طولانی بدون ماشین حس میکنم زندگی جدیدی را شروع کرده ام .

امیدوارم در این روزهای جدید که می خواهم درست تر زندگی کنم حداقل نوشتنش هم بیشتر باشد.یک چیزی مثل نمک  که مزه ی غذا است