گاهی حس میکنم از پس دنیا بر نمی آیم
حس میکنم تنهایی دارد مثل قوطی خالی مچاله م میکند
حس میکنم هیچی نیستم، نه همرمند خوبی هستم و نه زندگی ام آن طور است که باید باشد
نه به اندازه کافی پول دارم که بشود خیالم را تخت کند
نه ادم های زندگی ام ادم های قابل اتکایی هستند که خیالم جمع باشد یک روز که باد تند وزید و ریشه ام را از خاک بیرون آورد میتوانم وزنم را تکیه بدهم روی درخت همسایه
حس میکنم دنیا سخت است
بیا
بیا برایت یک گوشه ای را پیدا کنم و دستت را بگیرم ببرم زیر سایه بانش جایی که قطره های درشت باران خیس مان نکند. جایی که یک سمتش مثل غار ، دراز و طولانی و بی انتها باشد و این سرش خیابان و بخار از لیوان های بزگ چای بلند باشد
برویم دو تایی یک کنجی و آب دماغمان را بالا بکشیم و نم نم و ریز ریز اشک بریزیم و برای همه روزهای سخت و آسانمان لابه کنیم. بی ترس اینکه کسی قضاوتمان کند به خوب بودن یا بی تاب بودن یا غرغرو بودن و یا حتا املای درست کلمه هایی که حین گریه نوشته ایم را بگیرد. بی ترس از اینکه صدای هق هقمان بالا بگیرد و آدم هایی که نباید آن را بشنوند و یا آدم های که باید بشنوند نگران بشوند که خبری شده است.
برویم و من قلب تو را که مثل یک بالشتک کوچک پنبه ای است، از جایش بردارم و با گیره های کوچولوی چوبی که برای تزیین دسته گل روی کارت می زنند، روی بند رخت ساده و موقری که هیچ لباس دیگری و هیچ قلب بالشتکی دیگری رویش آویزان نشده را بیاویزم تا بماند و زیرش با چوب های نازک و باریکی که جا به جا پیدا می شود آتش کوچکی درست کنم تا نمش برود و خشک بشود و کم کمک گرم بشود ، لک و پیس های چرک آلود و نمناکش خشک بشود و گرما در رگ و پی اش مثل خونی که آدم را زنده می کند بپیچد و همه جایش را احاطه کند و مثل جوانه ی لوبیا در خاک زندگی و شوق را جوانه بدهد در جانش
برویم در عمق تارکی و در عمق زمین. جایی که آدم ها نباشند و نیایند و هیچ اثری ازشان نباشد. آدم ها همان موجودات نادری هستند که گاه و بیگاه دلم برایشان تنگ میشود و گاهی حوس می کنم می خواهم بروم تو خیابان ها و فروشنده های لبو و باقالی و آش رشته را محکم بغل کنم و بگویم های آدم ها، های های
شما کجا بودید
چه با مزه اید
چقدر خوب است که هستید
بعد لوپ بچه ها را بکشم ، دست دختر بچه ها را فشار بدهم، پشت گردن های سه تیغ را نیشکون بگیرم و چونه ی آدم هایی که دارند تنها راه می روند را بگیرم و بچلانم و بگویم ووووی! امان از شماها. امان از ماهی فروش تویه تره بار که بوی زخم می دهد ، از پسر اسفناج فروش که می خندد و زن پیری که دانه های سیب زمینی و پیاز را یواشکی تو سبد پرت میکند تا جنسی که فکر می کند درجه ی دوم است را نخرد
برویم رو دیوار های نمناک غارمان نقاشی بکشیم و جا به جا گل بکشیم. جا به جا صورتک های خندان و مهربان و گرم بکشیم
اینجا هوا گرفته است.
انگار کن که ابرهای سرد پاییزی نفس را تنگ کرده اند و تا آنجا که راه را بر هم ببندند و خاکستری تنهایشان به سیاه می زند و مهیب به نظر می رسند از جایی که می شود نگاهشان کرد. شاید باران ببارد و آنها هم مثل تو بغضشان بترکد و آنقدر گریه کنند تا دنیا را آب ببرد.
آنقدر گریه کنند و باران ببارد تا همه ماشین های تو خیابان شسته بشوند و برق بزنند. آنقدر که همه جوب های پر گل و لای کوچه پاک و پاکیزه بشوند و همه دانه هایی که منتظر بودند یک روزی یک جایی شاید بتوانند جوانه کنند بی مهابا و بی مجال اندیشیدن جوانه بزنند و بترکانند پوسته ی تاریکی را نمی گذاشت پاهایشان را دراز کنند
باران که می بارد شیشه ها و آدم ها و لبو فروش ها و ماهی های توی دریاچه می خندند و منتظر روزهای سفید تر و بهتر می شوند
انگار که همه آرزوهایی که جرعت نمی کنی حتا ته ته دلت بنویسی شان ممکن است از راه برسند. ممکن است یکی راه حرف زدن را نشانت بدهد و گوش کند به بی شمار ناهمواری و نا هم زبانی را
ممکن است پشت آن ابرهای تیره که سخت مشغول باریدن است روز های گرم و روشنی پنهان شده باشند که فقط منتظرند ابرهای تیره بروند تا قدم قدم پاهایشان را بگذارند روی آن پله های سفید تا خیلی بالاها رفته و کم کمکم بیایند و برسند تا تو . . .
شاید زندگی مثل رنگ های شفاف از نوک انگشتان یک سبز انگشتی دیگر بتراود و نشت کند تا نزدیکی ها ما
یک روز که روی جزیره ات بیدار می شوی و می بینی آفتاب نوک دماغت را قلقلک می دهد
و یک پروانه پشت پرده های سفید پنجره بال بال می زند
و یک قاصدک تازه از راه رسیده است
جوانب امر همگی جمله مانند یک پیکان نوک تیز شده اند و یک جهت را نشان من می دهند . . .
ورزش!
ولی مثل غریقی که تخته پاره ای را چسبیده که آب نبردش همان طور چارچنگولی چسبیده ام به صندلی ام و می ترسم تکان بخورم آب مرا با خود ببرد
از وقتی محل کارم عوض شده و پیاده روی ها و ورزش های صبحگاهی پارک ملت را از دست داده ام بالغ بر 7 کیلو به وزنم اضافه شده
خشکی عضلات و گرفتگی های وقت و بی وقت هم دیگر نشانه ایست که خیلی حرف ها دارد
این آخری هم کمر درد و سیاتیک است که خفتم را چسبیده
حالا دارم فکر میکنم یک کاری کنم
یک ورزشی، تکانی، چیزی
فقط مانده ام چی باشد؟ شنا را خیلی دوست دارم. پیاده روی فعلا به خاطر آلودگی هوا تاثیرات مخرب بیشتری دارد . . . یوگا جمعه هاست و نمیدانم به اندازه کافی فرح بخش باشد
یک چیزی که شوقش آدم را ببرد و راه را آسان کند. از اروبیک و ورزش های این چنینی هم بی زارم و می دانم چیزی نیست که ادامه اش بدهم
این ها را نوشتم تا ول کنم این تخته پاره ی معلق را . . . یکی بیاید من را پرت کند تو آبشار! یکی هولم بدهد
بچه بودم یکی از اقوام دورمان دیسک کمر داشت و برای مراقبت های پزشکی مربوط یک سری پرهیزها یا نسخه های مخصوص داشت، استفاده از وسایلی که دردش را کاهش و به التیام درد و آسیب دیدگی کمک می کرد . خلاصه که در عالم بچه گی بیماری این آقا خیلی به نظرم مهم بود و همه پرهیزهای مورد توصیه هم انگار دستوراتی بود که باید مو به مو انجام می شد و شوخی بردار نبود و وحی منزل بود.
مخلص کلام اینکه بعد از همه کار های مهم دنیا که شاخش را شکستیم و فهمیدیم هیچ کار خاصی هم نبوده و فقط دهلی که می کوبیده اند صدایش زیادی بلند بوده دیشب فهمیدم که سیاتیک هم دارم.
آسیب دیدگی دیسک کمر و درد سیاتیک چیزی است که یک ماهی است دارد بال بال می زند و من به خیال اینکه گرفتگی عضلات و اسپاسم است تحملش کرده ام !
راستش درد زیادی دارد . . .
این مدت به صورت کاملا نامحسوس و طوری که خودم هم نمی دانستم چرا حس کردم به یک قاب توالت فرنگی احتیاج دارم (سازه ی که روی دستشویی های سنتی قرار می گیرد و می شود کاسه توالت فرنگی) بعدش هم وقتی نمایشگاه مبلمان رفته بودیم یک بالشتک کوچک که می توانست بستر مناسبی برای نشستن باشد خریدم
موقع نشتن یا بلند شدن از روی زمین درد عمیقی ایجاد می شود، وقتی گلدان های پاسیو را جا به جا می کردم سوزش خاصی در انتهای لگنم ایجاد میشد و وقتی روی کنده ی چوبی ای که پشت کانتر گذاشته ام می نشستم و با لب تاب کار می کردم درد خفیفی در ساق رانم می پیچید و تا کف پا ادامه پیدا می کرد و می سوخت. وقتی روی زمین می نشستم و لب تاب را روی زمین می گذاشتم و کار می کردم موقع بلند شدن دقیقا انگار بیل خورده بود تو کمرم
البته کل ماجرا از گرفتگی شانه ی چپ نشات می گرفت که وقتی بی دلیل برای خودش گرفته بود یک درد مشابه این چنینی ای داشت ، این توهم را ایجاد کرده بود که گرفتگی همه جا می تواند به وجود بیاید و نشانه هایش هم با حفظ مقام تغییر کابری می دهند
حالا قرار است همه چیز را جدی بگیرم و فردا بروم ام آر آی!
تازه به صورت نامحسوسی از امروز دلمی م یخواهد بروم خانه بخوابم و دراز بکشم و استراحت کنم
دلم می خواهد همه چیز سبک و لایت و راحت بشود
دلم می خواد یواش بشود دنیا
یه رسمی هست انگار نا نوشته
هرسال برای انتشار خبر لحظه ی سال تحویل، دقیقه و ثانیه رو دقیقا از روی ساعت می گن. مثلا ساعت پنج و پنج دقیقه! یا شیش و شیش دقیقه!
مثلا پارسال تو پیاما و ایمیل های قبل از عید پخش شده بود که لحظه ی سال تحویل بیست و بیست دقیقه و بیست ثانیه است. در حال که بیست و سه دقیقه بود درستش!
امسال هم دیدم پیام هایی میاد که لحظه ی سال تحویل رو ساعت هشت و هشت دقیقه و هشت ثانیه اعلام کردن
این مساله می تونه خیلی بی اهمیت و بی ارزش باشه
اما اگر شما هم با استناد همین پیاما تو رسید رسمی شرکت لحظه ی سال تحویل رو اشتباه وارد کرده بودید و کلی هم مورد توبیخ و استنتاخ قرار می گرفتید الان حس منو کاملا درک می کردید
چون لحظه ی سال تحویل هشت و صفر دقیقه و 12 ثانیه است
آقای سعادتی آقای مظلوم و مهربان و بسیار نازنینی است که قبلا تحصیلدار و پیک و حالا آبدارچی شرکت شده است که وقتی نمی شود با آبدارچی واحد و طبقه خودمان حتا حرف هم زد برای نهار بهمان نان تازه و گاهی چای داغ می رساند.
پریروز ها که برای تایید یکی از فرم های چاپی مدیر شرکت در اتاق ما بود آمده بود یک لنگه پا ایستاده بود دم در
چندبار آمدم بپرسم چیزی شده آقای سعادتی؟
اما سرش را آنقدر انداخته بود پایین که حرفی نزدم
آخرش بعد ازمدتی آقای مدیر صدایش کرد که چه کار داری سعادتی
و آقای سعادتی سرش را کمی بالا آورد گفت آمده ام اجازه بگیرم بروم
-: چرا؟
+: آخه مادرم مرده !
اکثر روزهای شنبه و دوشنبه که خواهر خانم کلاس دارد چیله را من از مهد می گیرم
بعد از یک روز که خوشحال نبود و قرار شد هر کاری که دلش میخواهد انجام بدهیم تا حالش بهتر شود، حالا تقریبا روال شده که بعداز ظهرها را باید صرف فعل خوش گذرانی کنیم.
خوش گذرانی یعنی پرسه زدن در پارک ملت
دادن نان به مرغابی ها و گوزن ها و گاهی بزعاله ها
خوردن سیب زمینی سرخ شده
غذا دادن به گربه های پارک
استفاده از همه لوازم ورزشی پارک
تاب سواری
حل کردن خانه ی پازلی
خریدن یک چیزی مثل تخم مرغ شانسی
خودرن ذرت
دویدن در پارک و گاهی بر عکس راه رفتن
تارگی ها هم با روباه کوچوکی آشنا شده ایم که خانه اش در یکی از کنج های پارک که منتهی به پارکیبنگ نیایش می شود زندگی می کند و سیب زمینی سرخ شده را فقط بدون سس دوست دارد و وقتی برایش غذا می ریزی برای بچه هایش هم غذا می برد. من و چیله خودمان بچه ها را ندیده ایم اما آقایی که قبل تر از ما به روبی غذا می داد گفت که روبی (اسمش را هم همان آقا بهمان گفت) پنج تا بچه دارد و برای همان هاست ک یکسره می رود و می آید و غذا می برد
حالا دیدن روبی هم هر بار قسمتی از خوش گذرانی هر باره مان شده است.
حس خوبی دارد وقتی تلاشم را می کنم که دخترک خوشحال باشد و هر بار که می بینمش مثل کک بالا و پایین بپرد و بگوید امروز کجا می رویم خاله؟ خوش گذرانی تعریف مشخص و واضحی برایش دارد و جالب است که جدی جدی هم خوش می گذرد . . .
پدر در حالی که زیر باران آرام آرام قدم بر می داشت می گفت
برید کنار! برید کنار! دخترم کفش خریده
و عقب تر دخترک نوپا با کفش های نو محتاتانه قدم بر می داشت . . .
روکش دندان آسیای بالا کار زمان بر و البته پر هزینه ای است که دو مرحله اش به پایان رسیده و رفته ام تا برای بار سوم قایله اش را ختم کنم به خیر. مرد دندان ساز شبیه یکی از تصویر سازی ها سیلور استاین می ماند که با عنبر دندان سازی روح کسی را از درون دهانش را بیرون می کشد. همان قدر مسرانه تونلی در دهانم حفر کرده و کم مانده تا دستش را تا مچ فرو کند در حلقم و راه عبور و مروری چیزی هم حفر کند آن گوشه ها
روی آیینه ی در مطبش قطعه شعری از حافظ را نوشته که در مصراع اول یکی از کلمات فامیلی خودش هم هست و و در مدتی که مشغول سابیدن روکش مورد نظر و چسباندش بود فکر میکردم چه بهانه ای جور خواهد کرد برای توجیه اینکه این شعر را بی هیچ نظری به فامیل خودش روی آیینه نوشته(در سررسید سال قبل شرکت در قسمت پیام مدیر عامل دقیقا هشت بار اسم فامیلی نامبرده که قابلیت این را داشت که در معانی مختلف به کار گرفته شود استفاده شده بود. البته این هشت بار منهای جای اسم و فامیل برای امضا و منهای اسم گروه صنعتی بود) البیته ایشان هم شعر را وصل می کند به صحرای کربلا و حضرت دوست و این ها و . .
دندان جدید را با چیزی که من فقط صدایش را شنیدم که هم زدنی بود روی دندان قبلی سوار کردو آنقدری فشارش داد که بعید نمی دیدم همه ملحقات با هم در فکم فرو برود
آمد فاکتور بنویسد (البته فاکتور مرحله ی دوم چون برای مرحله ی اول مبلغ مفصلی پرداخت شده بود) که من دست زده بودم به کمر و داشتم درباه دکوراسیون اتاقش نظر میدادم که چقدر یک رنگ گرم جایی بین دیوار روبرویی کم دارد که دقیقا تو هوا زد و گفت برایم بکش
البته قصدم از نوشتن این پست نوشتن حال خوش همین قسمت بود که حالا حس میکنم از دیروز تا حالا گم شده است. حس خوبی که شبیه یک نیلوفر صورتی و ارغوانی بود برای دیوار مطب. یا یک رنگ نارنج داغ که نمی دانم از دیروز تا حالا کجا گم شد و جایش را چیزی شبیه ای بابا حالا چه کاری بود و حساب میکرد خیالم راحت میشد و وایی ی ی تازه باید برم بوم افقی بخرم و رنگ قرمزمم که تموم شده و چند تا غر دیگر که دیگه رسما رویم نمی شود بزنم دیگر جایش را پر کرده است
بعدترش البته یادم آمد می توانم خوشحال باشم از اتفاقی که افتاده و غر هایم را هم آوردم
این حس بهتری بود
گاهی وقت ها که هوا ابری می شود و قلمبه قلمبه ابرهای خاکستری آسمان دل ادم را می پیماید و جا نمی ماند برای روزنی که کورسوی آفتابی از لا لوهایش بیاید داخل باران سختی باریدن می گیرد. میزان بارش و شدت آن به قدری است که متکای آدم را هم مرطوب و خیس می کند و راه نفس را از طریق بینی مسدود نموده و هق هق جاری می شود و اب شور و لزجی هم از سوراخ های بینی روان می شود.
این جور وقت ها همه چیز به سمتی پیش می رود که مجراهای بیشتری برای روان شدن سیلاب اشک جاری بسازد تا سیل راه بیفتد و جریانی مثل سیفون توالت ایجاد شود و تپه های لجن آلود و کثافت را که از هر سمتی آدم را احاطه کرده است را بشوید و ببرد در خلا، ببرد به قهقهرا یا شاید جایی که مثل آیینه دق جلو چشم هایت نباشد
یکبار برای کسی درد دل کردم، برایش اعتراف کردم و از آنچه که رخ داده بود نادمانه حرف زدم و عذر خواهی کردم اگر جانب انصاف را نگه نداشته بودم
حاصلش شد یک پست سر در وبلاگش!
دیروز که باران بارید همه چیز را با خودش شست و برد
و من می ترسم حرف بزنم، میترسم درد دل کنم و مثل الهام که ساعت ها می نشیند و راز دل فاش میکند، می ترسم از غصه های بزرگی حرف بزنم که در دلم چنگ می اندازند
از کسی که هزار بار انتظارش را کشیده بودم و هر بار به گشایشی سراغم امد
از طعنه های کلفتی که مثل تصادف ماشین ناگهان آدم را پرت می کند تو جوب خیابان، تو جوی های چرک خیابانی که کسی دستت را نگیرد
باران که می بارد به یاد می آوری که باید چتر می آوردی
و تو بی خیال
بی چتر
بی گرما
در حجمه ی سیل آسای همه روزهای بر باد رفته
دیشب خانه ی خواهر بودم. چیله سخت درگیر اسباب بازی جدیدش بود که چیزی بود به اسم ماشین دیوانه که واقعا هم مثل دیوانه ها یکبند دور خودش می چرخید و هیچ حرکت قابل پیش بینی ای هم نداشت.
آن وسط های کشف و شهود هایش قسمتی از ماشین را شکست و بعد هم قسمت دیگری را. اولش حواسش نبود اما وقتی یادش آمد مادرش هم برایش خانه ی چادری خریده و هم ماشین دیوانه را و قرار بوده ازشان مراقبت کند یهو پقی زد زیر گربه.
آمدم دلداریش بدهم می گویم چیله جان نگران نباش من به مادرت می گویم خودم ماشین را شکسته ام
اشک هایش بند آمد و به فکر فرو رفت
کمی گذشت باز دیدم کز کرده یک گوشه و دارد غصه می خورد می گویم باز چرا گریه می کنی من که گفتم به مادرت می گویم
دردمندانه و معقول نگاهم می کند و میگوید: آخه نمیشه خاله!
مامانم قبل از اینکه تو بگی از تو چشام می خونه که من ماشینو شکستم
چشم هایش را که مثل چشمه خیس بود بوسیدم و گفتم خیالت راحت تا مادرت بیاید می گویم من ماشین را شکسته ام و می خواهم یکی دیگر برایت بخرم
باز دردمندانه نگاهم کرد و گفت پس قرمزشو بگیر
حالا عذاب وجدان دارم . می ترسم در ایمانش خدشه ای وارد کرده باشم . . .
پ.ن: اعتراف کردم..... :)))
من در دفتر فروش ، قسمت آتلیه گرافیک یک شرکت تولید و بسته بندی محصولات پروتئینی کار می کنم که انواع گوشت و و مرغ و ماهی و میگو و . . . محصولات فرآوری مثل انواع کباب های مزه و . . . محصولات فرآورده مثل همبرگر و شنیسل منجمد و . . . . را تولید و پخش میکند.
لاله کار را یکسره میکند و اعتقاد دارد در یک قصابی کار می کنم!
حالا دیروز ها برای عکاسی از مراسم روز دامپزشک رفته ایم کار خانه شرکت و ساعت ها تیریک تیریک در سالن مرغ و گوشت و سردخانه لرزیده ام و عکس گرفته ام (دمای معمول در این فضا ها 5 درجه سانتگراد و در فضای سردخانه هم زیر صفر است) از انجایی که پوشیدن چکمه در دراز مدت سخت بود کاور کفش پوشیدم که متاسفانه عایق آب نبود و شما تصور کنید آب کف کارخانه ای که کفش مملو از خون و ذرات ریز دمبه است برود تو کفش و جورابتان و البته به خاطر لوکیشنی که داخل سالن انتخاب شده برای مصاحبه دوستانی که از شبکه پنج برای برنانه اقتصاد ایران آمده بودند و ما هم باید از کل این مراسم عکاسی می کردیم بر هم نخورد.
این شد که بعد از پایان ساعت کار و مراجعه به منزل شاهد شیر آب جدی ای بودم که از دماغم سرازیر شده و قصد بند آمدن هم نداشت
چای گرم و زنجبیل و چند تا قرص سرماخوردگی خوردم اما افاقه نکرد
فردای آن روز با جمیع علایم یک سرماخورگی کاری از خواب بیدار شدم و هر چه کردم نای بلند شدن نداشتم و این شد که سرکار هم نرفتم
بعدش تو گروه عزیزان دل که من خواهر بزرگه و خواهر وسطی هستیم استمداد طلبیدم برای اندکی سوپ و البته مراجعه و همراهی برای ویزیت پزشک
بعدش هم در خیالم تصور کردم حتما یکنفرشان دو ساعت پاس می گیرد و قبل از دکتر رفتن بساط سوپ را به راه می کند و میرویم دکتر و بعدش هم سوپ آماده در خانه به انتظار نشسته است
اما خوب این طور نشد، اگر تماس خواهر وسطی برای اینکه بروم و چیله را از مهد بگیرم چون خودش تو کلاس گیر کرده را بیخال بشوم این طوری شد که بلند شدم کشان کشان رفتم دکتر! دکتر های بیمارستانی که خواهرم در آن مشغول است(خود بیمارستانشان تخصصی است) پزشکان اورژانس غالبا پزشک عمومی هستند
یک تجویر دگزا داشتم و چند ورق سرماخوردگی و یک شربت سینه
بعدش هم آمدم خانه و برای خودم سوپ پختم
هنوز هم شیر آب بند نیامده
و سرفه هایی که مثل طوفان کاترینا همه جای ادمم می لرزاند
این پست را دردمندانه بخوانید.
بعد از ماجراهای اخیر منا و کشته شدن جماعتی و از دست رفتن صدها هم وطن، و بعدتر از آن ماجراهای عجیب و غریب ری اکشن های ناجوانمردانه ی جماعتی و متعاقبا جنگ و نزاعی بر سر بکش بکش های حق با منه یا غلط کردی حق فقط می تونه مال من باشه و بعد ترش هم عکس ها و خبر ها و دست نوشته هایی که از بازماندگان فاجعه که اگر از لا لوهای این جنگ به گوش کسی می رسد و آن وقت تازه شاید میشد چند دقیقه سکوت کرد و فهمید چی به سرشان آمده . . . چی به سرمان آمده
ولی چیزی که مرا به نوشتن وادار کرد نه فاجعه ی اخیر مناست و نه قضاوت درباره کسانی که چرا به حج رفته اند و اظهار نظر در باره جماعتی که شماتت می کنند و نه هیچ کس دیگری
من خودم هستم، پروانه ام و از این رویداد بسیار متاثر شده ام و قلبم فشرده شد و وقتی عکسی را که خانواده ی یکی از حجاج مشغول پایین کشیدن بنر های تبریک از دیوار بودند را دیدم حس کردم خاری توی چشمم فرو رفت. من منم همین جا این گوشه در خانه ی خودم ایستاده ام وقتی ماجراهای اخیر را شنیدم و آن عکس را دیدم نفسم تنگ شد اما وقتی قضاوت بعضی را یادم آمد به نظرم ماجرا دردناک تر آمد
ملت مثل همیشه دو پاره شدند و عده ای خودی شدند و نزاع از سر گرفته شد، جماعت نشسته اند سر جایشان و دارند زندگی خودشان را بی هیچ دغدغه و خللی سپری می کنند به سهولت در باره رفتن یا نرفتن به حج خطابه سر می دهند
سوال من این است؟
آیا من یک رسانه ام؟ ایا وظیفه ی من متقاعد کردن سایرین است؟
اگر سکوت کنم چه می شود؟ اگر کمی مهلت دهم تا با مختصات جغرافیای ذهنی جدیدی که در آن قرار گرفته ام آشنا شوم و بعدترک نظرم را ارایه کنم چه می شود؟ وظیفه ی من اظهار نظر و عموما به سخره گرفتن همه چیز است که یعنی ما خیلی لهیم و همه چیز از سرمان گذشته و می خندیم که نفهمیم چی شد و چگونه سپری می شود؟ اگر خبری باشد و اتفاقی افتاده باشد ملت آن را از روی صفحه های خبری و اطلاع رسانی می خوانند به من چه که هر رویداد کوچک و بزرگی را با ارایه نظرات مشعشع و تابانم به گوش جهانیان برسانم؟ آیا من اطلاعات فراوانی در آن زمینه دارم؟ آیا من خبرنگارم و و رسانه خانه ام است و انتقال خبر و مطلع کردن جهانیان بزرگترین رسالتی است که روی دوشم است؟ آیا من در عمق فاجعه بوده ام و دردمندانه این درد را که همه از آن حرف می زنند چشیده ام و به عنوان یک دردمند باید نظرم را به اطلاع سایرین برسانم؟ آیا صاحب نظرم؟
پس چی؟
نکند واقعا همه ما رسانه ایم؟
اطرافم زیاد هستند کسانی که با فرارسیدن مراسمی تصویر پروفایلشلان را بلافاصله تغییر می دهند و می شوند محرم، می شوند ندا، می شوند ریحانه، می شوند نقشه ی ایران و بعدش هم روبان مشکی کنارش می زنند
بعضی وقت ها واقعا احساس خطر می کنم و حس میکنم ممکن ملت همدیگر را گاز بزنند و بخورند.
اصلا بحث جدی تر از این حرف هاست.
سر قصه ی خندوانه و رای گیری ژوله و امین حیایی
سر قصه ی گلشیفته
سر قصه ی ابی و قرمز
سر تصادف پورشه ای در خیابان صدر
سر قصه ی حمایت از حقوق زن و اعدام ریحانه
. . .
سر بی شمار قصه ی دیگر به وضوح به یاد می آورم که ملت گلاویز هم شدند و تا پای فحش ناموسی و دعوا پیش رفتند و حتا پیش تر که به طرف مقابل تاختند تا طرف را بکشند پایین و آماج تهمت و افترا چه و چه کنندش
بعد عکس فولان مجری محبوب را پخش می کنند که فولانی معلوم است که شاد است و باید هم شاد باشد و کسی که سه تا زن در زندگی اش بوده اند مگر می شود شاد نباشد؟! و من سخت دلم می خواهد بروم خر تک تکشان را بگیرم و بگویم بیا آ دم های زندگی ات را با هم بشماریم! بیا ببینیم سه نفر در زندگی تو بوده اند؟
این پست را دردمندانه بخوانید ، با بغضی تلخ و دست هایی که گز گز میکند برای نوشتن
به خدا من رسانه نیستم
ما رسانه نیستیم
هر کسی حق دارد راجع به هر چیزی اظهار نظر کند و خیلی بهتر است که اصلا اظهار نظر نکند و بنشیند و کل ماجرا را بسنجد و بعد نتیجه گیری کند اما ب خدا قسم هدایت افکار سایرین کار ما نیست، ما مبصر کلاس نیستیم، ما نماینده ی روشن سازی تنویر افکار سایرین نیستیم در مقایسه با اعتقادت خودمان!
وظیفه ی من و تو نیست که کسی را به خاطر بودن فکری در سرش به صلابه بکشیم و سیخ تو چشمش کنیم که تو حق نداری همچین فکری کنی یا نکنی
توهین کنیم و با تخریب سایرین خودمان را موجه جلوه بدهیم
ما همه مان حق داریم اظهار نظر کنیم
همه مان رای و نظر خودمان را داریم و دیگران هم حق دارند نظر خودشان را داشته باشند و هیچ کداممان هم همدگیر را آزار نمی دهیم و قرار نیست به هم توهین کنیم
چون همه حق دارند نظر خودشان را داشته باشند، همه حق دارند حرفشان را بزنند!
قرار نیست زیر پای هیچ کداممان منبر بگذارند و بقیه زیر منبرش سینه بزنند
خبر ها همان طور که به گوش ما رسیدند به گوش سایرین هم می رسند
کسی بی خبر نمی ماند نترسید
گاهی حس می کنم این دعوا ها این شکلی درست می شود که در هر قایله ای جماعتی یقین می کنند نظر کرده اند و اینی که این ها میدانند را کسی نمی داند، این طور که اینها ماجرا را درک کرده اند هیچ کس دیگری درک نمی کند! این طور که این ها مطالعه دارند و خبرها را پیگیری می کنند کسی خبر نمی خواند! و این در حالی است که به وضوح و با اطمینان می شود گفت برداشت هر کسی متعلق به خود اوست و هر کسی برداشتی دارد
کاش یادمان بیاید قرار نیست همه را متقاعد کنیم و تحمل کنیم مخالفانمان را
تحمل کنیم کسی موافق ما نباشد
این به معنی دشمنی نیست، هر کسی حق دارد نظرش را بدهد بدون اینکه با هم گلاویز شوند و گلوی هم را بفشارند
پ.ن: مامان سمانه یک ماهه فوت کرده و قراره با این شال و کفش از سیاه در بیاد. براش از ته ته قلبم آرزوی خوشبختی می کنم.
من تازه فهمیده ام چرا در عالم بچگی وقتی از برنامه های والدینم در اثنای گفتگوهایشان با خبر می شدم با اصرار و تاکید می گفتند کسی نفهمد
انگار وقتی ادم قصد یا برنامه اش را فاش می کند پیش از اینکه هر کاری برای احقاقش انجام داده باشد البته، خنثی می شود
پیش ترک ها هم چیزی درباره بلند خندیدن در خانه فهمیده بودم
زندگی جدی جدی رسم و رسومی دارد انگار . . .