مرکز نظامی سپاه سر علوم تحقیقات را زدند، در اعتراضات دی ماه تمام نیروهای سرکوبگری که مردم را به رگبار می بستند از این مرکز می آمدند
چند بار از جلویش رد شدم و حجم ماموران نظام که صورتشان را بسته بودند و موتور سوار آماده ی سرکوب مردم بودند را خوب به یاد دارم
روی خرابه های ساختمان پرچم یا ثارالله و فولان می زنند
اما هیچ چیز از عمق واقعیت کم نمی کند
طرفداران نظام تماشا چی های صدا و سیما هستند و عجیب نیست از تاثیر رسانه در پروراندن نسلی که چنین باشند
دیشب کارناوال ماشینای طرفدار جیم الف در اتوبان نیایش را دیدم، کارناوال راه انداختن مگر جزو جشن های خیابانی نبود؟ مگر اینا نبودن میگفتن مناسب سوگواری چنین نیست؟!
پسرک هربار که صدا می شنود می پرسد چی بود؟
یکبار میگم همسایه های طبقه بالا در خونه شونو محکم بستن
امروز پدرش میگفت صدای رعد و برقه و از قضا کلی ابر هم تو آسمون بود و صداهای بسیار شدیدی از انفجار اومد و پدر توضیح داد که باید زودتر بریم که الانه که بارون بگیره
بعدشم براش قصه ی رعد و برق و بارون رو دوباره براش تعریف کردیم
رفته بودیم سرزمین آفتاب دنبال سلمونی مورد علاقه ی سام اما پاساژ بسته بود و تو راه برگشت سر باکری و چند جای دیگه انفجار های بزرگی شده بود و تکه های بتن و آجر تو خیابون پخش بود و مسیرهای نزدیک محل انفجار هارم مسدود کرده بودن
مردم به تماشا ایستاده بودن و دود های سیاه از گله گله ی شهر بلند بود
ماهواره نداریم و شبکه ی خبر رو از تلوبیون پیگیری میکنیم و با اتکا به داده هاش میشه حدس زد که دیگه تا فردا غروب تا فنلاند رو هم می گیریم به یاری خدا
دنبال یه رادیو هستم که حداقل بشه موج رادیو فردا رو باهاش گرفت و هیچ رادیوی قدیمی ای در دسترسم نیست و فردا می ریم سراغ انباری بلکم یه چیزی پیدا کنیم
۱- هر صدای بلندی که می آید دلهره می گیرم، یکبار با شنیدن صدا با یار تماس گرفتم، زدن؟ گفت نه! کنازمون دارن ساختمان می سازن، حتما بار آهن خالی کردن
۲- برای پسرکم از شهاب سنگ های طلایی و نورانی که اگر به زمین بخورند صدای بلندی می دهند قصه گفته ام
۳- صدای شلیک که می آمد و هنوز هم می آید کاهی برایش میگویم که صدای ترقه است و مردم دارند شادی میکنند
۴_ خیلی جاها در تهران پناهگاه راه اندازی شده و آنجا را فرش کرده اند برای مردم
۵_ روز ۱۷ دی یکی از همکلاسی های باشگاه آمد سر کلاس مان، بسیار هراسیده بود و می گفت صحنه های وحشتناکی دیده، باورم نشد و گفتم لابد آمده ما را بترساند اما بعد که آمار و ویدیو ها را دیدم گفتم طفلک چقدر آن روز ترسیده بود
۶_ جنگ واژه ی تلخی است، از هر سو نگاهش کنی مردم عادی قربانی آن هستند
۷_ فیلتر شکنم فقط یک روز کار کرد و دیگر وصل نشد که نشد
می گن نت خیلیا وصل شده، خیلی هارو دیدم اطرافم با فیلتر شکن وصل میشن و واتزاپ و اینستاشونم میاد بالا و همه چیز کار میکنه، اما من همچنان هیچ دسترسی ای ندارم به شبکه های اجتماعی اگر چه که دیگه سرچ گوگل باز شده و اگه اپ های هوش مصنوعیم هم به راه بود دیکه هیچ کم و کاستی ای نداشتم از نت!
این چند روز با آی پی های بسیار مشابه ، هی بهم فحش و بد و بیراه دادن و دیگه هیچ خطی بهم نمی ندازه که یکی بم فحش بده، قبلا دیدن واژه های رکیک گردش خونمو افزایش میداد! الان به یک فضای متفاوتی رسیدم کهتوش چیزای دیگه ای مهم هستن! چیزایی شبیه این که شما نمیتونید !
از تمام شبکه های خبری دورم ، تنها چیزی که میبینم اما خشم و نفرت مردم است، انگار خشم دارد مردم را می خورد و مردم خشم را می خورند و صراحت و شجاعت و خشم در میانشان سرایت پیدا میکند تا لبریز شود.
خشم بسیار قوی است، نیروی محرکه ی بسیار بزرگی است و من هر با یاد زنده یاد توران میرهادی می افتم که گفتند غم بزرگ را بدل به کار بزرگ کن!
خشم بزرگ را بدل به کار بزرگ کن!
یه نفر بهم گفت بدون عنوان بنویس تا سایبری ها نریزن تو وبلاگت ، بدون عنوان نوشتم اما جانوران شرور رهایم نمی کنند و مثل پشه و مگس در تابستان آزار دهنده است حضورشان !
بدون عنوان
اما
چیزی شبیه مغزهای کوچک زنگ زده
تمام مدت دلم میخواد بنویسم، از دلتنگی و غم و داغ و سوگ اما این وبلاگ انگار پانوق جماعتی شده که حال منو بد جوری به هم می زنن، سفید شویی و کاسه لیسی و ندیده انگاشتن فجایعی که فقط یک موش کور میتونه نبینه و از کنارش عبور کنه و بعد به خودم می گم البته دوستانی که مومن هستن، مومن به مذهب، مومن به چپ، مومن به هرچی، اینا اساسا موجودات خطرناکی هستن چون این ایمان باعث میشه دچار یک رکود و رخوت سر و یخ زده ای بشی
والا من به هیچی اطمینان ندارم، به هیچی مومن نیستم، به خودم هم ایمان ندارم و هزار بار شده بخوام دور خودمم خط بکشم و نباشم و نبینم اما هستم وتصمیم گرفتم بمونم و ادامه بدم اما نمی دونم تا کی و چطوری ادامه پیدا میکنم.
اینا دورنمایی از وایتکس و مواد سفید کننده و شامپوی خوش بو و نرم کننده ی خارجی تو ذهن شون هست که الان اگه کف دست شون بر ی نی هم سکوت میکنن می گن به به عجب زیبایی ای، خون بریزی می گن نباید این کارو می کردی که این طوری بشه، تقصیر خودتون بود دیگه، قبول کنید که بلد نیستین اعتراض کنید! اینا یک ملت رو هم با بمب و شیمیایی و هرچی جلوشون از کار بندازی تماشا میکنن و اخرش می گن این بود اجرای امر الهی! اخه امر الهی در راستای اهداف خاصیه که اگه با شما تضاد داشته باشه شما باید بری تو باقالیا
اصلا دنیا باید در همین راستا باشه، همه ش، همه شم نباشه تا جایی که اینا زورشون برسه میخوان باان فرمون برن جلو
میگم از مومنان بهراسید و بدانید که بد کوفتی هستن، شما اینو از من بشنوید و در موقعیت ها بهش خواهید رسید!
اون میل معنوی طورشون برای اشاعه و گسترش اعتقادات کوفتی شون، اون دیگه اصل سمه! اصلا دیونه می کنه ادمو، یارو با استدلالی با پای چوبین و لنگ میخواد دنیا رو عوض کنه، میخواد اون سم درونشو فرو کنه تو چشم تو واون وقت شب با آرامش میخوابه چون در راستای پیشبرد اهداف ایمانی ش پیش رفته!
حالا گرسنه، تشنه، فقیر، بی چیز…. هر اتفاقی بیفته این به هیچیش نیست چون کلا اعتقاد داره اون دنیا جبران میشه براش، اینجا اومده اصلا اون دنیا شو آباد کنه، اینه که یه چیزی شبیه آفت کشاورزی می مونه، فقط در راستای پیشبرد اهدافش حرکت میکنه و لاغیر، این جاست که می پرسی مگه میشه آدم فکر نکنه که داره چی به سرش میاد؟!
بله میشه
میترسه فکر کنه چون فکر میکنه ممکنه دچار شرک بشه، اینه که فکر هم نمی کنه
مورچه ی سرباز میره مسجد، میره سفید شویی، میره میدون انقلاب عن! میره تو تی وی ج ا لف میاد رو آنتن و میشه محبوب دل مسیولین
اینا اصلا دنبال مورچه ی سرباز ساختن هستن !
نفع دین و دنیاشون به ساختن این موجوداته چون حافظ منافع شون هستن بی جیره و مواجب، در موقع مقتضی هم با فرچه و اسکاچ و وایتکس رخ منحوس و ملعون و پلشت …. را چنان سفید و تمیز و پاک و مطهر جلوه می دهند که بیا و بیین!
حس امروزم؟
چون گربه ای که در گونی گیر افتاده باشد !
مضطرب و نا امن ، مشوش، ترسیده، حس می کنم صدای مظلومیت مردمم شنیده نشد و این بسیار غمگین ترم میکند.
روزی یکی دو نخ سیگار می کشم و سرفه های خشک میکنم انگار که کل سینه ام برونشیت شده باشد
هی اشک می چرخد و می جوشد در کاسه ی چشم هایم که چون شمعی خاموش است و جاری نمیشود، شبیه آرزوی باران در شهرم، تهران، که نمی بارد اما هر روز انتظارش را میکشیم.
از امروز مصرف آرام بخش را شروع کردم…
پسرکم به زودی سی و دو ماهه (دو سال و هشت ماه) میشود.
احساس را خوب میفهمد و میداند حالم چگونه است
تازگی ها وقتی غمگینم می پرسید مامان تو قلبت شکسته؟ یعنی مامان چرا غمگینی؟:(
و وقتی می گم نه، خوبم مامان، می گه مامان ، تو خنده ای؟یعنی مامان تو شاد شدی:)
و این روزها همه ش دوستم نداره چون مامان تو چرا خنده نیستی؟
دخترک دچار حمله ی عصبی شدیدی شد، ترس و اضطراب عضلات قلبش را تحت تاثیر قرار داده بود و نمیتونست حتا درست نفس بکشد، از سر کارش آمده بود بیرون و افتاده بود تو شلوغی های پونک و یک گارد بسیجی تا دندون مسلح بهش گفته بود برید خونه والا جررررتون میدم.
دخترک تا خودش را به خانه رساند از ترس قلبش تند تند می زد و در خانه انگار که نفس کم می آورد و می لرزید
رفتیم دکتر
چه انسان نازنینی بود ، آرام مان کرد ، گفت با مشاوره روان پزشک قرص آرام بخش مصرف کن، بی ترس از قضاوت و نگاه اطرافیان که بگویند قرص آرام بخش میخوری یا نه!
گفن من هم مصرف میکنم، چون نمیتوانم قبول کنم وقتی نمیتوانم هیچ کاری کنم و تاثیری بگذارم خودم را محاکمه نکنم و آرام باشم.
وقتی داشت حرف میزد اشاره کرد این برهه از زمان، بازه ی بسیار تاریک و خطرناکی است و باید با خودمان مهربان باشیم تا فقط تاب بیاوریم.
دخترک چندین و چند بار صحنه ی تهاجم مرد را تعریف کرد تا آرام شد
و من هنوز هم، هر لحظه ، به دخترکان و پسرکان نوجوانی می اندیشم که رفته بودند در خیابان تا برای خودشان کاری کنند، برای فقر و خفت و بی چاره گی ای نصیبش شده ایم، کاری کنند، برای غم نان و تخم مرغ و روغن، برای زندگی….اما کشته شدند
بمیرم برای دل مادران تان
هزار بار اخ
تا ابد آه
آه
ایر آن اینتر نش نال آمار کشته شدگان روزهای قبل رو پخش کرده که چیزی در حد دوازده هزار نفر برآورد می شود، این چیزی بیشتر از یک نسل کشی، یک جنایت، یک فاجعه ی انسانی است، نمیدونم چقدر واقعیه و دعا میکنم واقعی نباشه
اما گوش هایم سوت می کشد و قلبم تند تند می زند و اشک تو چشم هایم حلقه می شود و حلقه میشود و نفسم بالا نمی اید و بغض خفه ام میکند
جرم این همه جوان چه چیزی بود؟
قلبم آتش گرفته است
تا کی این همه زجر و خفت ادامه پیدا خواهد کرد
دیروز بعد از باشگاه یک سمند سفید دیدم، چهار زن به شدن محجبه با پرچم ج الف به پیاده روی سیستماتیک می رفتند
جان آنها در خطر نبود، پلیس پیام نمیداد که ممکن است قربانی کشته سازی تروریست ها شوند
آنها رفتند و باز مثل همیشه همان پیامک های تکراری برایمان آمد که این ها مردم واقعی ایران بودند
و مابقی مردمان غیر مفیدی هستند که باید کشته شوند
اخ
اخ
اخ
زنگ زدم به یکی از دوستانم حالش را بپرسم، گفت جنازه ی پسر نوجوان یکی از اشناشایانش را که با تیر کشته بودند تازه پیدا کرده اند و دارد می رود پیش زن بیچاره
جگرم پاره پاره شد
چهارمین روز قطع اینترنت در ایران
وکشتار مردم در اعتراضات خیابانی
امروز گردهمایی مزدوران است که نشان دهند جیره خوران حضور بالقوه ای دارند اما رفتن شما اجتناب ناپذیر است
چون برامدن خورشید پس از شب طولانی ، باید بروید
چون پایان شب سیه، که سپید است
چون زندگی که جاری است و عفونت و جراحت ها. را شفا میدهد، باید بروید
ما در تباهی باقی نمی مانیم…
مشاور بهم گفت چه کاری هست که برای خودت کنی؟
گفتم باشگاه میرم
گفت با سام می ری ، اون قبول نبست چون تنهایی برای خودت نیست
گفتم … هرچی گفتم گفت فقط مال خودت
هیچی دیگه
این شد که مدتیه که به تنهایی، گیلتی پلژر طور، زن روز می بینم
و چقدرم که کیف میده
فصل اول_ شناخت آن حس همیشه همراه
(این یاداشت در سه فصل نوشته می شود و در پی التیام چشمه ی غمی است که در وجودم از کودکی تا کنون جوشیده است)
ناگهان به ذهنم رسید، راستی چرا من این همه غمگینم؟
(پست دیگر پابلیس نشده ای هم دارم در باب غم ایضا) بعد فکر کردم چقدر این حالت از بودن را می شناسم و چقدر با آن جنگیده ام و چقدر راه فرار و صلح و میانه روی و کنار آمدن و هر گونه توافقی که بشود بین دوطرفین باشد با آن کرده ام و هر روز هم باز با سر و شکل تازه ای می آید و هر روز مرا می کشاند کنج خلوت دیوار و یقه ام میکند که قلدری کند و زور بگوید و فولان.
و من هر روز و هر روز راه جدیدی برای مبارزه یافته ام.
یک روز رگ و ریشه های آشنایی از فقدان مادر و پدرم در قامتش می بینم و با سوگواری برای آنها دلم را آرام می کنم و به صلح می رسم.
گاهی روشن کردن شمعی غم را برایم می سوزاند.
گاهی دیدن چین و چروک و حجم موی سفید که کله ام را پوشانده غمگینم میکند و این طوری خودم را آرام میکنم که این پا به سن گذاشتن قشنگ است چون همه اش را و هر روزش را زندگی کرده ام و هیچ آری از چهل و یک سالگی ندارم که هیچ افتخار میکنم و با هم صلح جاندار و ارزشمندی می کنیم.
یک روز هزارتوها و زخم های کودکی ام که هر دانه اش هزار دانه است بالا می آید و کودک شیرین بچگی هایم که گردالو و نمکین و خجالتی و سبزه روست را روی پاهایم می نشانم و قربان صدقه اش می روم و جای زخم هایش را نوازش می کنم تا آرام شود و وقتی دلش گرم می شود، میبینم که با غول غم به صلح رسیده ام.
گاهی حساب حرف های نگفته خرخره ام را می چسبد و با هزار پاسخی که از آرامش و آن نیمه ای که رخ نداده است و هر چیزی که نیست و رخ نداده جای هزاران رخداد جدید را ساخته به صلح می رسم.
گاهی از غم زمانه زجرم می گیرد و فکر و خیال آنچه بر سر دیگران می آید به بیابان غم می رسم و این یکی را با مشقت گذشت زمان و فراموشی رد می کنم.
گاهی ترس از آنچه رخ خواهد داد در میان شرایطی که هر روزش به بحران بزرگی می ماند سرنشین سحرای غم می شوم و با خیال آرام آنچه بر پدر و مادرهایمان سپری شد و تولد میان یک جنگ می فهمم که انگار دنیا تا بوده همین بوده و قرار نیست هیچ وقت عوض بشود و باز صلح می کنیم.
گاهی از باور زن ستیزانه ی جامعه ی سنتی به غم می نشینم
از باور مذهبی که چون بیماری علاج ناپذیری خاورمیانه را در بر گرفته است و دست بردار نیست، از اسراییل گرفته که با همان فرمان می کشد تا پاکستان که امام فولانشان با فوت شفا می دهد تا جامعه ی ایران که به نام مذهب از فرهنگ عقب نگه داشته می شود و . . .
غم از من تند تر می دود. هر جا که پرنده ی خیالم پر می کشد دنبالم می آید
وقتی واکسن کرونا آمد و یک عده قصه و داستان درست کردند که نباید واکسن زد و حالا که یک عده با اسناد اسلامی و استناد به قرآن در پی اثبات صاف بودن زمین هستند که ثابت کنند نیروهای مخفی ای هست که سعی در پنهان کردن حقیقت داشته و ما ساده لوحیم که باور کرده ایم زمین گرد است، به یقین به وجود نیرویی ایمان م می آورم که می گوید هر چیزی در حد اعلایش ضد خود را می سازد و اینک علم نه تنها مایه ی آگاهی نمی شود که هیچ! خود سازنده ی حاشیه هایی این چنین است. در واقع می شود نتیجه گرفت علم و آگاهی نجات دهنده ی دنیا نیستند و نمی توانند که جهان را از تباهی نجات دهند و در یک کلام جهان قرار نیست جای بهتری شود!
وجود حاشیه های آخر زمانی و ساخت پناهگاه هایی برای پایان دنیا هم از همین جنس هستند و وقتی می بینم که همه ی این داستان ها چقدر داغ و جذاب و سرگرم کننده هستند و آدم ها بیشتر ترجیح می دهند دور این قصه ها بگردند تا مباحثی که روشن کننده ی نقاط تاریک ذهن شان است، تعجب که نه به معنی کلمه غمگیم می شوم.
من دلم می خواهد آدم های بیشتری را با فمینیسم آشنا کنم، از جبر تاریخ ، از نیروی سرکوب گر اقتصاد از نظام سرمایه داری که ما را استثمار می کند و این بردگی ادامه دارد، از جنایتی به نام دین بگویم.
از پیروزی سوسک مرده بر دمپایی لاستیکی که نامش را موفقیت بگذارند چه می شود انتظار داشت؟ جز جنایت؟
اما مردم انگار حوصله ی هیچی را ندارند
حوصله ی یک سری حرکت ریز که بالاخواه یک بازیگر متجاوز در بیاییند که نخیر ما با این یارو خیلی زندگی کرده ایم حالا امکان ندارد که طرف متجاوز باشد و با سند و مدرک دنبال اثبات این هستند که قربانی خودش یک چیزی اش می شده و کرم از خود درخت است و حتا این ها هم مرا غمگیم می کند
حالا نه اینکه این حاشیه های دو زاری برایم مهم باشد، نه ! اصلا!
آنچه غمگینم می کند آن نگاهی است که صد سال باید سمباد بخورد تا بفهمد بابا جان کرم از خود درخت نبوده و نیست! نگاه سنتی و مذهبی که همه چیز را گردن دیگران و رخداد ها و غریبه ها بیندازی و هیچی که هیچی! این قضیه است که واقعا حالم را بد می کند و هزار جا هم ردش را که مثل فاضلاب است می بینم و به مشامم می رسد و حالم را خراب می کند.
غم شبیه حیوان خانگی ام شده است.
سام یک کتابی دارد به اسم سام و حیوان خانگی اش که محتوای کتاب این است که پسرک هر وقت خشمگیم می شود یاد می گیرد خشم و عصبانیت را که همچون حیوان خانگی اش همیشه همراهش است و ویرانی به بار می آورد را کنترل کند تا به کسی آسیب نزند و با هم به صلح و همزیستی برسند.
حالا من باید یاد بگیرم دست و پای این حیوان خانگی را جوری بند کنم که حداقل مرا قورت ندهد!
غم دو گونه است.
گونه ی قابل شناسایی که می دانی چرا غمگیمنی و گونه ی غیر قابل شناسایی که نمی دانی چرا غمگینی.
وقتی بدانی چرا این حس را داری همه چیز قابل تحمل تر است و می شود از آن عبور کرد.
اما وقتی صبح بیدار می شوی و انگار در مردابی از غم گیر کرده ای که هیچ خبر نداری چرا بر سرت آمده و چرا الان باید اینجا باشی، دچار عارضه ی غم پریشانی می شوی که نمی دانی آهنگ شش و هشتی تجویز کنی یا طبیعت گردی یا دلتنگی برای صمیمیت.